بدرود ایتالیا!

[خارجی، کنار دکه‌ی روزنامه فروشی]
پسر کنار پیش‌خوان ایستاده است و دارد روزنامه‌ای را از زیر دسته‌ی روزنامه‌ها در می‌آورد.
مرد نزدیک‌اش می‌شود و می‌گوید:
-دو تا خانم ایتالیایی، دو تا ایتالیایی.
پسر روزنامه را بالاخره می‌کشد بیرون.
-دو تا ایتالیایی نمی‌خوای؟
پسر سرش را کمی کج می‌کند و اخمکی می‌کند.
-دو تا خانم! دو تا! ایتالیایی!
پسر لای روزنامه را که تیتر زده “روز ملی افتخار هسته‌ای” باز می‌کند.
-ایتالیاییش نبود؟
مرد درنگ‌ای می‌کند، راه‌اش را می‌گیرد و می‌رود.
پسر زیر لب می‌گوید: “بدرود ایتالیا!”
[صحنه تاریک می‌شود،‌ صدای هن هن نامشخص‌ای می‌آید.]

نه طبیعی، اما همین

جیرجیرک‌ها هم ساکت‌اند. صدای تلویزیون نیز نمی‌آید. نیم ساعتی است خاموش شده. صدای کنسرت نیز نیامده خفه شد.
زن تکیه‌داده به بالشت، روی تخت نشسته است. مرد هم‌چنان پشت میزش در اتاق کار است. زن او را نمی‌بیند. صدای‌اش هم نمی‌آید. زن نفس عمیق‌ای می‌کشد و چراغ خواب را خاموش می‌کند. کار به‌تری به ذهن‌اش نمی‌رسد.
چراغ که خاموش می‌شود، انعکاس نور اتاق کار در راه‌رو می‌پیچد و سپس آرام از لای در نیمه‌باز به اتاق خواب می‌خزد و آهسته و بی سر و صدا خود را به پشت صندلی، زیر تخت و بالشت آن طرف تخت می‌کشاند.

زن به فردا فکر می‌کند. آخر هفته است. قرار است چه کار کنند؟ چیزی به ذهن‌اش نمی‌رسد. سایه‌ای می‌آید و می‌رود. سایه که نه، سایه‌ی سایه. فردا صبح که بیدار شد چه کار می‌کند؟ با هم صبحانه می‌خورند، بیرون می‌روند، گردش -شاید پارک- و بعد عصر نیز سینما. شاید هم بروند خرید. نه! نه! هیچ‌کدام. با هم بیدار نمی‌شوند. مرد تا ظهر در خواب خواهد بود. صبح زن خودش تنهایی صبحانه می‌خورد و بعد شروع می‌کند به پختن چیزی. نهار حدود یک آماده می‌شود. اما مرد تازه صبحانه خورده است. پس خودش که دیگر گرسنه شده تنهایی نهار می‌خورد. شاید مرد کمی کنارش بنشیند. مطمئن نیست. عصر، مرد هم‌چنان پشت میزش خواهد بود. بله! مطمئنا خبری از پارک یا سینما نخواهد بود. مگر امشب صدای کنسرت نیامده خفه نشد؟

صدای سیفون می‌آید و سایه دوباره می‌آید و می‌رود. یاد کنسرت امشب می‌افتد. تقریبا لباس‌های‌اش را پوشیده بود که مرد گفت خیلی خسته است و ترجیح می‌دهد خانه بماند و کمی کار کند. زن چیزی نگفت. چه چیزی بگوید؟ سه روز پیش جیمز به‌شان گفته بود که بلیت برای‌تان نگه داشته است. زن دل‌اش را صابون زده بود برای موسیقی‌ی زنده. اما خب، نشد دیگر. مرد گفت نمی‌تواند و ترجیح می‌دهد خانه بماند. زن از این پهلو به آن پهلو شد. دو هفته شده یا سه هفته؟ سه هفته است که با هم بیرون نرفته‌اند. چرا! دو بار بعد از این‌که از سر کار به خانه برگشت، مجبورش کرد تا بروند و با هم خرید کنند. رفته بودند فروشگاهی بزرگ و هر کدام سبدی برداشته بودند و جداگانه دوره افتاده بودند برای انتخاب جنس. مرد، برای زن پوشک گرفته بود. باورش نمی‌شود: پوشک! یاد ریسه‌های‌اش که می‌افتد، لبخندی بر لبان‌اش می‌دود: سخت است، عجیب است، اما بد نیست.

پسر -این‌طور فرض می‌کنیم- روز ازدواج‌شان کتاب‌های‌اش را گذاشت کنار، مقاله‌ها را نیز ول کرد، پشت میز کارش نیز ننشست و تقریبا همه چیزش عادی بود (یا غیرعادی؟) جز دفتر و مدادش که حتی تا سر عقد نیز با خود آورد. خیلی‌ها می‌پرسیدند این چیست، اما جواب درست و حسابی‌ای که نشنیدند. دخترک اما می‌دانست که طرف این‌طوری است. برای همین وقتی کنار هم نشستند تا عاقد خطبه برای‌شان بخواند از این‌که کنارش دفتری نیز نشسته بود چندان معذب نبود. الان که فکر می‌کند ممکن است به خود حق بدهد که ناراحت باشد. یعنی اگر او این‌گونه نبود و این‌گونه نبود که او باشد، خب، ناخوش‌آیند بود: شروع نشده و هوو؟ دخترک، اما آن آخر “کلکی” زد به قول خودش. دفتر را برداشت و گذاشت کنار خودش و نه کنار او. این‌طوری مطمئن بود که نزدیک‌ترین کس لااقل خودش است. همین هم مایه‌ی خوش‌حالی بود، نه؟

به نظرش می‌آید نوبت تلویزیون شده است. تنظیم کرده بودند که تلویزیون سر ساعت ۱۲ شب با صدای بلند روشن شود تا اگر مرد آن طرف‌ها خواب‌اش برده باشد، از خواب بپرد و برود در تخت‌خواب. اگر خواب نبود که خاموش‌اش می‌کرد. گاهی هم خواب بود و از خواب هم می‌پرید، اما پس از خاموش کردن‌اش دوباره می‌نشست سر کار تا باز خواب‌اش ببرد. گاهی هم می‌شد که مرد آن‌قدر عمیق خواب‌اش می‌برد که آخر سر خودِ زن مجبور می‌شد تلویزیون را خاموش کند. یک بار -چند ماه پیش- تلویزیون خراب شد و دیگر خود به خود روشن نمی‌شد. در آن یک هفته‌ای که طول کشید تا تعمیرکار خبر کنند و دوباره تلویزیون‌شان راه بیافتد به این نتیجه رسید که خیلی هم بد نیست جور دیگری رفتارکردن. حالا فرض کن هم او بخوابد و هم خودش لازم نشود از خواب بپرد. کنار هم نخوابیدند هم نخوابیدند، عوض‌اش آرام‌تر است دیگر، نه؟ تلویزیون که درست شد، این فکر از ذهن‌اش پرید.

جیمز و همسرش هم گویا همین‌طوری بودند. همسر جیمز اما گویا بیش از شش ماه دوام نیاورد. بعد از دو هفته که دیگر او را به اتاق خواب‌اش راه نداد -انگار که خیانت کرده باشد- جیمز درست شد آن‌گونه که لوری می‌خواست: از یک ماه قبل بلیت کنسرت‌ها را خودش رزرو می‌کرد، آخر هفته‌ها وقف لوری بود و شب‌ها هم ساعت یازده در تخت‌خواب بود. نمی‌شود گفت همه چیزش طبیعی شده بود، اما اکنون برای لوری قابل تحمل بود. شاید او هم باید همین‌کار را می‌کرد.

صدای تلویزیون بلند شد. صبر نکرد. خودش را از رخت‌خواب بیرون کشید، در اتاق را باز کرد و رفت به سمت هال. سایه‌ها وحشت‌زده فرار کردند. تلویزیون را خاموش کرد و دوباره برگشت به سمت اتاق. ایستاد. برگشت تا نگاهی به اتاق کار مرد بیاندازد. خواب بود. دست‌اش را زیر سر مثل بالشت گذاشته و روی میز ولو شده بود. نگاه‌اش کرد. فرقی نکرده بود. همانی بود که یک سال پیش هم بود. دو سال پیش‌تر نیز. طبیعی بود؟ نه! اما همین بود. تکان‌اش داد. مرد واکنشی نشان نداد. زن زیر بازوان‌اش را گرفت و سعی کرد بلندش کند. مرد نامفهوم چیزهایی گفت و چند لحظه بعد خودش بلند شد. مرد چشمان‌اش را مالید و گفت “سلام!”. زن گفت “سلام عزیزم!”. زن کمک‌اش کرد تا درست به سمت اتاق خواب برود. خودش هم تا در اتاق خواب با او آمد. بعد برگشت به سمت هال. آخر تلویزیون وسط راهی به او چشمک زده بود. نشست روی کاناپه‌ی روبروی تلویزیون و روشن‌اش کرد. شروع کرد به بالا و پایین رفتن بین کانال‌ها. دقیقه‌ای نگذشته بود که مرد آمد و کنارش نشست. نگاهی به هم انداختند. زن لبخند زد. مرد ولو شد روی کاناپه و سرش را روی پاهای زن گذاشت. زن دست‌اش را به میان موهای مرد برد. مرد چشمان‌اش را بست. زن هم‌چنان در میان تصویرها بالا و پایین می‌رفت.

گردابی چنین هایل

و نه کتاب‌ها می‌دانستند امشب دریا را چه شده است و نه دریا می‌دانست امشب آدم‌ها را چه می‌شود و نه آدم‌ها می‌دانستند که چاه کتاب‌های‌شان، جاه تهِ دریا است.

سکوت تحمل‌ناپذیر لحظه‌ها

نیمه‌های شب است و تو در یکی دو قدمی‌ی چاه‌ای نشسته‌ای. چاه‌ای تاریک و عمیق. قیر: ماه که هیچ، ستاره‌ای هم نمی‌درخشد.
صدای زوزه‌ای نمی‌آید. حرکت‌ برگ‌ای یا درختی. یا حتی باد، زوزه‌ی باد. هیچ. سکوت.
دست بر زمین می‌کشی تا سنگ‌ای برداری. یکی از همین سنگ‌هایی که بر تن‌ات فرو می‌رود و جسم‌ات را می‌خراشد. برش می‌داری. می‌دانی چاه همین اطراف است. کورمال کورمال دهانه‌ی چاه را پیدا می‌کنی. سنگ را می‌بری بر دهانه‌ی ساکن چاه. خش خش دست‌های‌ات وقتی آن را روی زمین می‌کشی. سنگ را ول می‌کنی. می‌شماری: آرام؛ زیرلب. یک … دو … سه … چهار … پنج … نسیم سردی از چاه بیرون می‌زند. حس‌اش می‌کنی. گوش‌اش می‌کنی. صدایی ندارد. ساکت است. چون نفسِ سردی است، اما خشک. بدون هیچ نشانه‌ای از حیات. اما می‌وزند به هر حال. همین‌اش خوب است. سی … سی و یک …
کنار چاه دراز می‌کشی. یک دست‌ات را دراز می‌کنی بر دهانه‌ی چاه و سرت را روی‌اش آرام می‌گذاری. انگشتان‌ات در خالی‌ی چاه، ترسان تاب‌بازی می‌کنند. گوش‌ات اما منتظر صدای سنگ است. و زمان هم‌چنان می‌گذرد. دویست و پنجاه و سه … دویست و پنجاه و چهار .. چشم‌های‌ات را بر هم می‌گذاری. محتاطانه رنگ‌ها پدیدار می‌شوند از میان تاریکی. چشم‌های‌ات را باز می‌کنی. قیر دنیا را فراگرفته است. چشم‌های‌ات را دوباره می‌بندی. پلک‌های‌ات را فشار می‌دهی. رنگ‌ها می‌دوند میان سیاهی. شمارش را فراموش کرده‌ای. اما ثانیه‌ها هم‌چنان می‌گذرند.
چشم‌های‌ات سنگین می‌شود. صدایی هنوز نیامده است. تصمیم می‌گیری بخوابی. فردا صبح که بیدار شدی، صدای سنگ‌ات خواهد آمد. منتظرش هستی. چشم‌های‌ات را روی هم می‌گذاری به امید فردا. منتظر صدایی – آن‌که خواهد آمد. از چاه. و اگر بیاید، چه خوب خواهد شد. آن وقت تو می‌توانی فردا دوباره سنگ‌ بیندازی و پس‌فردا دوباره صدای‌اش را بشنوی. شاید حتی سنگ‌ای بیاندازد، یا سخن‌ای بگوید. کس‌ای چه می‌داند؟ امیدواری. منتظر صدایی. سنگ‌ات هنوز پایین می‌رود. این را می‌دانی. چشم‌های‌ات روی هم. همه جا تاریک. نسیم ساکت و ملایم چاه کف دست‌ات را قلقلک می‌دهد. و تو سخت در خوابی.

ملت

ملت امروز صبحِ زود چشمان‌اش را به سختی گشود. دل‌اش نمی‌خواست از رخت‌خواب بیرون بیاید اما مگر صدای ساعت امان می‌داد؟ فکر کرد شاید امروز تعطیل باشد، اما می‌دانست که نیست، و به ذهن‌اش رسید که امروز سر کار نرود، ولی مگر می‌شود نرفت؟ بدن‌اش را کش و قوس‌ای داد و خودش از تخت بیرون کشید و به سمت دست‌شویی راه افتاد. ملت پشت دست‌شویی منتظر بیرون‌آمدن بقیه‌ی ملت بود که همه، صبح زود -خواب و خمار- به زورِ اجبار بیدار شده بودند و اینک سعی می‌کردند در دست‌شویی ادامه‌ی رویای‌شان را ببینند. ملت بی‌رمق‌تر از این است که عصبانی شود. ملت غرغری می‌کنند و چرخی در خانه‌شان می‌زنند و آخر سر می‌توانند از دست فضولات شبانه‌ی خویش راحت شوند – همه‌شان!

ساعت‌ای بعد ملت در خیابان‌ها، پشت چراغ قرمزها و ترافیک پایان‌ناپذیر صبح‌گاهی ساعت‌اش را نگاه می‌کند و نگران است که اگر امروز هم دیر برسد ملت چه فکری راجع به‌اش می‌کند. ملت نگران چشم غره‌ی معلم‌اش، استادشان، رییس‌اش و صاحب‌کارشان است. ملت می‌داند امروز نیز دیر می‌رسد و با خود می‌گوید فردا باید زودتر بیدار شوم تا نفر اول‌ای باشم که خود را از تکدرات شبانه خلاصه کنم.

ملت سر کار است. ملت آرام آرام شروع می‌کند به ورق‌زدن دفترها و خواندن کارهای روزانه و تمیز کردن ویترین و گاهی آرام آرام آجری از زمین برمی‌دارد و در فرغون می‌اندازد تا بعد از چای ساعت ده‌اش فرغون را ببرد طبقه‌ی بالا و با سیمان و ماله بیفتد به جان کاغذهایی که باید یک گوشه‌شان را امضا کند و صفحاتی را که تا پایان فصل مانده آرام آرام بخواند تا برای امتحانی -که حتما خواهد آمد- آماده شود. ملت نگران است چون کلی کار دارد و به نظرش می‌رسد که گویا هیچ‌وقت کارهای‌اش تمام نخواهد شد: تکلیف‌ای برای فردا، طرح سوال‌ای برای امتحان پس فردا، یک طبقه تا آخر هفته و پاس‌کردن چک‌های باقی‌مانده‌اش تا آخر ماه. کاغذی از روی میزش سر می‌خورد و تاب تاب‌زنان روی زمین می‌لغزد و می‌رود آن گوشه‌ی همیشگی‌ی دست نیافتنی‌ی زیر میز. خم که می‌شود تا برش دارد متوجه می‌شود که همه‌ی سایه‌ها رفته‌اند برای استراحت. ملت کرکره‌ی مغازه را پایین می‌کشد.

ملت گرسنه است. باید شکم‌اش سیر شود. آفتاب بدجوری می‌زند بر فرق سرش. می‌رود گوشه‌ای. آب‌ای می‌زند به دست و روی‌اش. هر کس‌ای گوشه‌ای از حیاط نشسته است. ظرف غذاها بازند و صف‌ای دور و درازِ ملت بی‌قرار توی سلف خودنمایی می‌کند. به سایه‌های کوتاه شده می‌نگرد. ملت گوشه‌ای جمع شده‌اند و بحث می‌کنند که چرا ظهرها سایه‌ها کوتاه می‌شوند. توپ‌ای می‌افتد وسط‌شان و همه چون بچه گربه‌ای خیز برمی‌دارند به دنبال‌اش. ملت عرق می‌ریزد. از خود می‌پرسد مگر ملت بی‌شعور است که این موقع روز در مغازه را می‌زند؟ ملت به ملت توجه نمی‌کند. ظهر است و ملت باید استراحت کنند. و ملت هم‌چنان در مغازه را می‌زند و در صف هم‌دیگر را هول می‌دهد.

ملت به ساعت‌اش نگاه می‌کند. چیزی به تعطیلی نمانده. خوش‌حال می‌شود و ناراحت. خوش‌حال از این‌که به زودی خلاص می‌شود و ناراحت از این‌که هنوز که هنوز است هیچ کاری از پیش نبرده. صبح پنج صفحه بیش‌تر نخوانده بود و پنجاه صفحه مانده. ملت غم‌گین است که چرا نتوانسته است حتی یک سوال نیز طرح کند برای امتحان هفته‌ی بعد ملت‌اش. آجرها نصف یک دیوار را نیز بالا نبرده است چه برسد به این‌که دیواری برهم نهد و طبقه‌ای بالا ببرد. صبح فروش‌ای هم نداشته و نمی‌داند با این کساد و نبود مشتری با چک‌های‌اش چه بکند. ملت نگران است مبادا رییس‌اش، معلم‌اش، سرکارگرش و شریک‌اش بیاید به کار او اعتراض کنند. چاره‌ای نبود. کار بیش‌تری نمی‌توانست از پیش ببرد. ملت می‌جنبد اما مگر غذای سنگین ظهر می‌گذارد؟ چشم‌های ملت آرام آرام بر هم می‌شود و بر هم می‌ماند و می‌ماند و می‌ماند و یک‌هو باز می‌شود. بسته، باز. بسته، باز، بسته‌، بسته‌، بسته.

آفتاب غروب می‌کند و ملت هم‌چنان در ترافیک است. ملت سرش را به پنجره‌ها تکیه داده و حرکت آرام ماشین‌ها و عابرانی را که شتاب‌زده به سمت مقصدی نامعلوم روانه‌اند می‌بیند. گاهی چشم‌های‌اش روی هم می‌افتد، گاهی بیدار می‌شود و بدتر از همه گاهی مجبور است پیاده شود و دوباره سوار خط بعد، مسافرکش بعدی و یا موتوری‌ی دیگری شود. با خود آرزو می‌کند کاش پیش از سبز شدن علف‌ها ماشین‌ای بیاید و او این دم غروبی سوارش شود و آن‌قدر لازم نباشد تا نهایت دنیا فریاد زند “مستقیم! مستقیم!”.

ملت کسل شده است. خانه‌اش آن چیزی نیست که باید باشد. ملت‌اش نیز. چاه فاضلاب بو می‌دهد، دوش چکه می‌کند، غذا ته گرفته است، بچه‌ها نمره‌ی بد آورده‌اند، بابا عصبانی است، مامان زود می‌رود و می‌خوابد، شوهرش غر می‌زند که خورشت چرا آب‌اش کم است و زن اعتراض می‌کند که چرا پرده‌ها را عوض نمی‌کنند بعد از این همه سال. تلویزیون گندش را بالا آورده با آخوندهایی که از این کانال به آن کانال شناورند و سریال‌های آبکی‌اش. روزنامه‌ها نیز دریغ از یک نوشته‌ی به دردبخور. راستی شب نیز به جای فوتبال چلسی-رئال مادرید، دپورتیو لاکرونیا – بلونیا پخش می‌شود. گندشان بزنند: خواست ملت این است!

رخت‌خواب‌ها پهن می‌شود. ملت توی تخت‌خواب‌های‌شان می‌خزند تا معاشقه‌ای تند و فوری داشته باشند که زودتر خواب‌شان ببرد. کتاب‌های کنار تخت هم‌چنان دست‌نخورده باقی می‌مانند – ملت خسته‌تر از این است که چیزی بخواند. مخصوصا این‌که “مگه کتاب خوب هم داریم این روزا؟”. راست می‌گوید ملت. مگر دیگر نویسنده‌ای باقی مانده تا چیز دندان‌گیری بنویسد؟ خب! آن‌ها هم گناه ندارند. زندگانی بد شده است. بگذار ملت هر چه می‌خواهند بگویند. گندشان بزنند با این زندگی‌ی سگی‌شان!

آخرین کلماتی که آقای نویسنده‌ی ملت نوشت همین بود: “گندشان بزنند با این زندگی‌ی سگی‌شان!”. دقیقه‌ای بعد چراغ خاموش شد و او نیز به ملت‌ای پیوست که قرار است فردا صبح به سختی چشم‌های‌اش را باز کند و آرزو کند امروز کاش روزِ تعطیل بود. اما متاسفانه می‌دانیم فردا تعطیل نیست.

کنت دو سیلوا

کنت در جهنم را باز کرد و قایمکی سرک کشید. هیچ‌کس نبود. در را کامل باز کرد و در همان حین دفترچه را بست. خودکار را برداشت و شروع کرد روی جلد را خط خطی کردن. بعد فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد و به نتیجه رسید. دفتر را باز کرد و چیزی در یکی از کاغذهای وسطی‌اش نوشت. فورا دفتر را بست گویی چیزی میان‌اش پنهان شده باشد. در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت.
به جنگل مقابل نگریست. سال‌ها بود که در این‌جا زندگی می‌کرد: تنها. سرش را برگرداند تا به گلدان کنار در بنگرد. جنگل ناپدید شد. وقعی ننهاد. سرش را بلند کرد. جنگل به سر جای‌اش بازگشت. دو قدم جلو رفت و روی پله‌های جلوی ویلای‌اش نشست. چشم‌های‌اش را مالید و خمیازه کشید. هیچ‌کس خمیازه‌اش نگرفت. در عوض شیر آشپزخانه غرید. بلند شد و در را باز کرد و یواشکی سرکی کشید. هیچ‌کس نبود. در را کامل باز کرد و به درون خانه خزید.

عصر يک‌شنبه، زن‌اي جوان هم‌راه با خيل عظيم ملاقات‌کننده‌گان از در بيمارستان وارد مي‌شود. با آسانسور تا طبقه‌ي هفت بالا مي‌رود و در همان طبقه بسته‌اي را در کنج‌اي باز مي‌کند و فورا از بيمارستان خارج مي‌شود. صدها موجود ريز و کوچک -تقريبا اندازه‌ي کفش‌دوزک- از بسته خارج شده و شروع به نقشه‌برداري از کل ساختمان مي‌کنند.
چندين ساعت بعد، آن‌هنگام که ديگر ملاقاتي‌ها ساعت‌هاست به خانه رفته‌اند و اکثر بيماران در خواب‌اند، استيشن‌اي جلوي بيمارستان مي‌ايستد. دو روبات کم و بيش شبيه به انسان ولي با قدي اندکي بلندتر از معمول -حدود دو متر و سي- و رنگي يک‌دست سفيد و با برق پلاستيکي از استيشن خارج مي‌شوند. دست يکي‌شان چيزي شبيه به کيسه قرار دارد و در دست ديگرش نيز تفنگ‌اي غريب. وارد ساختمان که مي‌شوند، نگهبان بيمارستان از ترس فرار مي‌کند. يکي از روبات‌ها به سمت راه‌پله‌ها مي‌رود و ديگري نيز به سمت آسانسور. يکي از ماموران گارد ويژه که در طبقه‌ي هم‌کف مستقر شده به روبات کيسه به دست نشانه مي‌رود ولي پيش از آن‌که بتواند شليک کند، نقشِ بر زمين مي‌شود. روبات سوار بر آسانسور به طبقه‌ي ده مي‌رسد. پيش از هرگونه واکنشي از ماموران، پنج تن از آن‌ها متشنج بر زمين ولو مي‌شوند. روبات آرام به سمت اتاق 1013 حرکت مي‌کند و ماموران بيش‌تري خاک مي‌شوند. روباتِ کيسه به دست درست همان زمان‌اي که روبات اول به اتاق مي‌رسد وارد مي‌شود. دو مامور از اتاق به بيرون پرت مي‌شوند. روبات دوم فردي را در کيسه‌اي مي‌گذارد و بعد دو روبات به سرعت به سمت پلکان حرکت مي‌کنند. در راه‌پله‌ها دو گارد ويژه به سمت‌شان شليک مي‌کنند ولي نه کيسه آسيبي مي‌بيند و نه روبات‌ها. دو دقيقه بعد در هم‌کف هستند. هيچ ماموري در طبقه‌ي پايين نيست. روبات‌ها با بارشان سوار استيشن مي‌شود و حرکت مي‌کنند.
ده دقيقه‌ي بعد بيمارستان در محاصره‌ي صدها پليس است.

سرِ استيصال

حال مي‌رسيم به سال خشم اسرافيل و لاله‌هاي زرد. خوب به يادش داري ديگر، نه؟ مي‌دانم، مي‌دانم! نمي‌شود فراموش‌اش کرد به اين سادگي آن سال را. سال سختي بود. همه چيز ديگر گونه شده بود. گل سرخ عاشقان، در لحظه‌ي وصال زرد مي‌شد، لبخندها در آخرين لحظات زهرخند مي‌شد و دست ياري سنگ. بله! حالا مي‌شود گفت ديگر، کار اسرافيل بود، اما تو که آن زمان نمي‌دانستي، مي‌دانستي؟
[…]