Category Archives: سایبر اسپیس

حدیث روز: حبل الورید

که ترجمه‌ای است از بخش‌ای از آیه زیر(*):
«و لَقَدْ خَلَقَ مُحَرِّک البَحْث وَ یَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ جوجل أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» – سوره گ

(*): برداشت از آیه ۱۶ سوره ق. لطفا خیلی جدی نگیرید! این آیه از قرآن نیست. بدیهی است که من قصد توهین به هیچ مذهب‌ای را ندارم. در ضمن هیچ گارانتی‌ی الهی‌ای هم وجود ندارد که توجه‌کردن به محتوای این آیه/حدیث باعث خوش‌بختی‌ی شما در این دنیا و به طور خاص آن دنیا بشود.

آسته بیا، آسته برو که شاپره نیش‌ت نزنه

یا نسخه‌ی اینترنتی‌اش این‌که اگر در بحث‌های اینترنتی شرکت می‌کنی احتمال این را بده که طرف مقابل از همان استانداردهای فکری/زبانی/گفتمانی‌ی تو پیروی نکند. و البته بر همگان بارها و بارها به شخصه ثابت شده است که برخوردهای غیر چهره به چهره‌ی آدم‌ها، مخصوصا برخوردهای اینترنتی، می‌تواند بی‌ادبانه و نامحترمانه باشد. در دنیای مجازی آدم‌ها حاضرند حرف‌هایی بزنند که جرات بیان حضوری‌اش را ندارند. شاید دلیل چنین پدیده‌ای این است که دیدن چهره‌ی طرف مقابل مکانیزم‌های empathy (هم‌حسی؟*) را در مغز فعال می‌کند که باعث خویشتن‌داری در گفتار می‌شود.

چنین تفاوت استانداردهایی صد البته می‌تواند هم از جانب دیگران بر من باشد و هم از جانب من بر دیگران. کوبیدن و تخطئه‌ی دیگران که البته ساده است و تا حدی بنا به طبیعتْ کار هر روزه‌مان؛ پس بگذار از خودم بگویم: پیش آمده که نوشته‌های اینترنتی‌ی خود را خوانده و ببینم که نسبت به طرف مقابل نه بی‌ادب، اما دست‌کم نامهربان بوده‌ام. و مطمئن‌ام که موارد بیش‌تری وجود داشته که چنان کرده‌ام و نفهمیده‌ام.

آیا باید پشیمان و شرم‌سار باشم؟ نمی‌دانم! به نظرم در خیلی از مواقع لازم به چنان سخت‌گیری‌هایی نبوده است. یعنی یا اصولا محیط غیرجدی‌تر از این حرف‌ها بوده (مثلا فیس‌بوک؛ حدس می‌زنم هدف بیش‌تر آدم‌ها در فیس‌بوک گفتمان نیست، بلکه گپ دوستانه است) یا این‌که اصول پایه‌ای افراد آن‌چنان متفاوت بوده است که بحث‌کردن با ایشان به آب در هاون کوبیدن می‌ماند و با آداب گفتار خود من تناقض دارد (به طور خاص بند ۱۲ و ۱۳ آن نوشته را ببینید). اما به تازگی نوشته‌ای خواندم که نظرم را کمی عوض کرد. اگر در کار بحث‌کردن و دیگران را سر عقل‌آوردن (دست‌کم از نظر خودتان) هستید، خواندن‌اش را توصیه می‌کنم.

به هر حال اگر تاکنون حرف‌ای زده‌ام که به کس‌ای برخورده است و ناراحت‌اش کرده، از ناراحت‌شدن‌اش ناراحت‌ام و پوزش می‌طلبم (مگر موارد استثنا!). اما این‌که آیا حرف‌ام را پس می‌گیرم یا خیر، موضوع دیگری است و نیاز به بررسی‌ی مورد به مورد دارد!

(*):‌ هم‌حسی را به جای empathy ترجمه کرده‌ام به این دلیل که ترجمه‌ی مناسب دیگری نمی‌شناسم. «هم‌دردی» بیش‌تر به sympathy می‌آید تا empathy. خوش‌حال‌ی من از خوش‌حالی‌ی طرف مقابل‌ام هم‌دردی نیست. آریان‌پور گویا «یک‌دلی» ترجمه می‌کند، اما یک‌دلی از نظرم این معنا را می‌دهد که «من و تو یک‌دل می‌شویم تا کاری را با هم به سرانجام برسانیم». در empathy، دست‌کم در معنایی که من می‌شناسم و بیش‌تر از روی این کتاب بر می‌آید، چنین چیزی رخ نمی‌دهد، بلکه ۱) من می‌توانم خود را به جای تو بگذارم و حس و فکر تو را، چه مثبت و چه منفی، درک کنم (در نتیجه بخش زیادی از ماجرا درباره‌ی Theory of Mind است) و ۲)‌ می‌توانم واکنش مناسب به حس تو نشان بدهم.

حدیث روز: در مذمت وبلاگ‌نویسان کاهل

«اگر وبلاگ نمی‌نویسید، دستکم توییتر باشید!» -ابوالبلاگر حسین بن درخشنده در صحرای درکه

نه فیس‌بوک، نه گودر، لینک مستقیمِ بلاگر

ابتدا از همه تشکر می‌کنم بابت وقت‌ای که گذاشتید و کامنت‌هایی که بر پست پیش نوشتید و نامه‌هایی که برای‌ام فرستادید. دیدن نزدیک به ۳۰ کامنت و دریافت پنج شش نامه از خوانندگان این‌جا بسیار لذت‌بخش است و مرا یاد «عصر طلایی» کامنت‌ها -که برای وبلاگ‌ها همان دو سال پیش است- می‌اندازد. حتی جالب این‌که یکی از دوستان، ایوب، لطف کرد و آمار کامنت‌های سال‌های قبل‌تر را هم در آورد! دم همه‌تان گرم! (سولوژنِ جاهل‌مسلک)

همه‌ی کامنت‌ها را خواندم. نکته‌ی جالب و البته کمی تاسف‌برانگیز این‌که بیش‌تر کامنت‌ها از خارج‌نشینان است و فقط حدود ۱۵ درصد کامنت‌ها از ایران‌نشینان بوده است. البته چنین موضوع‌ای با توجه به فیلتربودن ضدخاطرات دور از ذهن هم نیست.

سعی کردم دلایل‌ای را که برای کم‌تر کامنت‌گذاشتن برشمردید خلاصه کنم. بیش‌تری‌ها به پدیده‌ی «گودر» اشاره کردند. در ضمن اشاره شد -مخصوصا از طرف ایران‌نشینان- که فیلترینگ چون کاتالیزوری تاثیر گودر را دو چندان می‌کند. توضیح معقول‌ای می‌نماید.

علاه بر این، چند نفری نیز به فیس‌بوک اشاره کردند. در ضمن دو سه نفر نیز گفتند که بعضی از پست‌های اخیر این وبلاگ کامنت‌خواه نیست. در واقع مردم چیزی ندارند که بگویند جز «عجب!».

در ضمن گفته شد که شاید هیجان وبلاگ‌نویسی و کامنت‌گذاری این روزها کم‌تر شده است. اگر چند سال پیش همه چیز تازه بود، الان دیگر نیست. به انتخابات نیز اشاره شد و این‌که این روزها اینترنت بیش‌تر برای خبررسانی استفاده می‌شود و حوصله‌ی بحث و غیره کم‌تر شده. در نهایت بحث‌هایی هم شد که چگونه می‌توان وبلاگ‌نویسی را سازگارتر با دیگر شبکه‌های اجتماعی کرد، اما به نظرم هنوز راه‌حل مطلوب‌ای برای چنین کاری وجود ندارد.

جمع‌بندی‌ی کلی‌ی من این است که کارکرد وبلاگ در فضای اینترنت فارسی‌زبان‌ها تغییر کرده است. اگر سال‌های پیش وبلاگ مهم‌ترین و تقریبا تنها شبکه‌ی اجتماعی آن‌لاین ایرانیان بود که امکان بحث و گفت‌و‌گو را فراهم می‌کرد، دیگر چنین جای‌گاه‌ای ندارد. شبکه‌های جدید (فیس‌بوک)، شیوه‌های تازه‌ی دست‌رسی به اطلاعات (فیس‌بوک) و فشارهای محیطی (فیلترینگ) گونه‌ای تازه از کاربر اینترنتی را خلق کرده که تمرکزشان بر فعالیت مستمر در فضای وبلاگی و بحث‌های کامنتی نیست.

کاری که من می‌توانم بکنم بر دو نوع است: (۱)‌ مشکل فیلترینگ ضدخاطرات را حل کنم و (۲)‌ ضدخاطرات را «سازگارتر» با این فضای جدید بکنم.

و در نهایت حدیث/شعار روز از سَربلاگر دوم آندره مالرو: «نه فیس‌بوک، نه گودر، لینک مستقیمِ بلاگر»
[صدایی از میان جمعیت] «نه بلاگ‌رولینگ، نه بلاگر، لینک مستقیم به گودر»
[جمع اعتراض می‌کند و تکرارگویان می‌گوید] «نه فیس‌بوک، نه گودر، لینک مستقیمِ بلاگر»

تکمیلی: به چند نمونه از نوشته‌های دیگران درباره‌ی رکود وبلاگستان فارسی: ده دلیل برای رکود وبلاگستان از یک‌پزشک؛ بلوغ وبلاگستان فارسی از یک وجب خاک اینترنت؛ درباره‌ افول محبوبیت وبلاگنویسی نزد ایرانیها از وبلاگوار؛ رکود در وبلاگستان فارسی فارسی: خطای دید از کاتالاکسی [نوشته‌ی مرتبط و جالب‌ای دیدید، خبرم کنید.]

پرسش‌ای مهم از خوانندگان ضدخاطرات

خوانندگان محترم ضدخاطرات،

سلام!

سولوژن است که با شما صحبت می‌کند. سوال‌ای برای‌ام پیش آمده است که دوست دارم با همه‌ی شما مطرح کنم. می‌خواهم بدانم دلیل اینکه دیگر این روزها کامنت نمیگذارید چیست؟

یکی از دلایل‌ای که سولوژن وبلاگ می‌نویسد این است که در بیش‌تر مواقع خواندن کامنت‌های شما خوش‌حال‌اش می‌کند. این‌که ببیند کامنت جدیدی دارد هیجان‌زده‌اش می‌کند و می‌توانم به‌تان اطمینان دهم که روزی چندین و چند بار به امید کامنت‌ای جدید وبلاگ‌اش را چک می‌کند.

شاید بتوان دلیل این موضوع را بدین‌گونه توضیح داد: وبلاگ‌نوشتن برای سولوژن و احتمالا خیلی‌های دیگر بستری برای معاشرت اجتماعی است. معاشرت البته قرار نیست محدود به وبلاگ و اصولا فضاهای اجتماعی شود، اما چه بخواهیم و چه نخواهیم فعلا بخش قابل توجه‌ای از معاشرین او اینترنتی هستند. گفت‌وگوی وبلاگی، نامه‌ی احتمالی‌ای که با یکی از شما رد و بدل می‌شود و پیام‌گذاشتن بر صفحه‌ی فیس‌بوک دوستان‌اش جزو این شیوه‌های مجازی -ولی مهم- معاشرت هستند.

اگر این‌ها را حذف کنیم تا جایی که می‌دانم معاشرت‌های روزانه‌ی رو در رو هم‌چنان باقی می‌مانند اما واقعیت این است که در وضعیت فعلی‌ی زندگی‌اش حجم شبکه‌ی اجتماعی‌ی قابل دست‌رس‌ِ مستقیم‌ سولوژن کم‌تر از مطلوب‌ است.

توضیح دلایل این وضع وقت زیادی می‌گیرد و حتی مطمئن نیستم ایده‌ی خوبی باشد که درباره‌شان با جزییات در این فضای عمومی توضیح دهم. اما از عوامل موثر می‌توان به فارغ‌التحصیل‌شدن‌ها، مهاجرت به شهرهای دیگر، تغییرات قابل و غیرقابل اجتناب در دوستی‌ها،  اختلاف سلیقه و نوع تفریح با درصد قابل توجه‌ای از آدمیان و هم‌چنان تفاوت سن اشاره کرد (بامزه است، اما بخش قابل توجه‌ای از اطرافیان سولوژن کسان‌ای هستند که در زمان‌ای که او خواندن و نوشتن بلد بود و قطار کتاب‌خوانی‌اش نفیرکشان به پیش می‌رفت هنوز به دنیا نیامده بودند. و البته این را سر تحقیر نمی‌گویم. به هر حال هر کس‌ای یک زمان‌ای به دنیا آمده است. اما از طرفی این اختلاف سن گاهی معاشرت را سخت می‌کند).

اثر کاهش ناگهانی‌ی معاشرت وبلاگی چون جداشدن از بخش‌ای از شبکه‌ی اجتماعی‌ی فرد است. واکنش او به این تغییر یا می‌تواند تلاش مضاعف برای اتصال دوباره به شبکه باشد یا تلاش برای اتصال به گروهِ اجتماعی‌ی جدید. در هر حال، تغییر در اندازه‌ی شبکه‌ی اجتماعی رخ می‌دهد و این تغییر برای انسان که موجودی به شدت اجتماعی است -حتی اگر چون سولوژن موجودی نسبتا درون‌گرا باشد- دردناک است.

ابتدا می‌خواهم نشان دهم که این تغییری که از آن حرف می‌زنم واقعی است. برای این کار تعداد میانگین کامنت‌های هر پست را برای چند ماه نمونه (ژانویه، می و آگوست) در چهار سال اخیر سنجیدم . تعداد متوسط کامنت‌ها در سال ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ بین ۱۲ تا ۱۳ کامنت برای هر پست بود، اما در سال ۲۰۱۰ این مقدار به نصف، یعنی عدد ۶، کاهش می‌یابد. کم‌کامنتی در ماه آگوست امسال به شدیدترین وضع خود رسید به طوری که میانگین کامنت‌ها حدود دو و نیم کامنت بر پست بوده  است. احتمالا همین هم سولوژن را شاکی کرده، وادار به نوشتن این پست کرده است. جزییات را در شکل ببینید.

در ضمن برای ارزیابی‌ی به‌تر وضع، میانگین نوشته‌های این چند سال را هم حساب کرده‌ام. تعداد نوشته‌های امسال به وضوح کم‌تر شده است. مثلا در سال ۲۰۰۷ ضدخاطرات حدود ۱۵ پست بر ماه داشته است که این عدد به ۷ پست در ماه در سال ۲۰۱۰ تقلیل یافته است. اما این روند کاهشی در سال‌های پیشین هم وجود داشته است اما تاثیری بر تعداد کامنت‌های متوسط نداشته. مثلا در سال ۲۰۰۹ تعداد متوسط پست‌ها در ماه عدد ۸ بوده است (تنها اندکی بیش از ۲۰۱۰) اما تعداد کامنت‌های هر پست به طور متوسط ۱۳ بوده است که رکورد-دار است.

بی‌تردید یکی از عامل‌های این تغییر فیلترشدن این وبلاگ است. خیلی‌ها احتمالا دیگر این وبلاگ را نمی‌خوانند. بعضی‌ها هم از طریق خوراکخوان اینجا را دنبال می‌کنند. اما برای کسان‌ای که پشت فیلتر هستند به احتمال زیادْ خواندن این وبلاگ آسان‌تر از نوشتن در آن است. همین عامل ممکن است بتواند کاهش کامنت‌ها را تا حد خوبی توضیح دهد.

اینک شما می‌توانید به کمک‌ام بیاید. می‌خواهم بدانم آیا از نظرتان دلیل دیگری هم برای کاهش کامنت‌ها و اصولا بی‌جان‌شدن ضدخاطرات وجود دارد؟ مثلا آیا فکر می‌کنید نوشته‌های این وبلاگ دیگر کامنت‌طلب نیستند؟ (چون مثلا خیلی شخصی‌اند یا چندان بحث برانگیز و جنجالی نیستند) یا این‌که به نظرتان ضدخاطرات کلا خیلی لوس شده است و نوشته‌های‌اش نه تنها کامنت‌طلب نیست که حتی نخواندنی است.

اگر لطف کنید و نظرتان را به‌ام بگویید خیلی خوب است. می‌خواهم ارزیابی‌ای از ضدخاطرات داشته باشم. اگر نمی‌توانید کامنت بگذارید (مثلا به خاطر فیلتر) یا حتی ترجیح می‌دهید کامنت نگذارید (مثلا چون می‌خواهید مهره‌ی مار به‌ام بدهید و دوست ندارید این کار را به صورت عمومی بکنید) برای‌ام نامه بنویسید. آدرس‌ام هم sologen ات سولوژن دات نت است. اگر در کامنت یا نامه‌تان بگویید چند وقت است که ضدخاطرات را می‌خوانید حتی به‌تر است. بیش‌تر و مفصل‌تر بنویسید، بیش‌تر خوش‌حال می‌شوم – حتی اگر خواندن‌اش تلخ باشد. ضدخاطرات با این‌که برای‌ام عزیز است، اما چون سنگ سخت و چون دیوار گذرناپذیر نیست. هم من تغییر می‌کنم، هم ضدخاطرات اگر لازم باشد تغییر می‌کند و اگر نشد، کنارش می‌زنم و طرحی نو در می‌افکنم.

تکمیلی: به درخواست CADCAM، این هم نمودار ویزیوتورهای وبلاگ مطابق آمار Webalizer.

اپیدمی

اپیدمی آن است که صبح از خانه بیرون می‌روی و توی اتوبوس که نشستی، بغل دستی‌ات سرش را برمی‌گرداند و توی صورت‌ات سرفه کنند؛ رسیدی به محل کار، هم‌کارت مشتاقانه سمت‌ات می‌آید و دست می‌دهد، بعد ناگاه عقب می‌کشد و شروع می‌کند به سرفه‌کردن و می‌بینی کنار لب‌اش خونین شده است؛ می‌روی دست‌های‌ات را می‌شویی برای ناهار، آش‌پز از دیگ بزرگ‌ای برای‌ات سوپ می‌کشد و تو چشم‌های‌ات از حدقه در می‌آید وقتی دم موش‌ای را در دیگ می‌بینی؛ سوپ نخورده به سمت خانه فرار می‌کنی و تا در را باز کردی،‌ هم‌خانه‌ات را ولو کف زمین می‌بینی که از درد به خود می‌پیچد. تو از استیصال به کناری می‌نشینی و اِهِم، اِهِم، تو نیز سرفه می‌آغازی.

[و حالا نه شاید به این طاعون‌گونگی، اما اجتناب‌ناپذیری‌اش اپیدمک است. به این می‌اندیشم که چگونه سوار نرینه‌گاو اپیدمی بشویم و به جای تاختن، بسازیم.]

آن‌کس که نداند و نخواهد که بداند، بی‌خیال‌اش شویم که همان‌طور بماند

انسان آن‌لاین باید مدام و مدام به خودش یادآوری کند که حرف‌های صد من یک غاز موجود در خبرها و انجمن‌ها و کامنت‌دانی‌های مردم ارزش برآشفتن و ناراحتی یا اصلا وقت‌تلف‌کردن ندارد. انرژی‌ی آدم میتواند در جاهای به‌تری از دعواهای بی‌بنیان ناشی از نادانی، سطحی‌نگری یا بی‌سوادی‌ی دیگران متمرکز شود. در آن صورت می‌توان امید داشت که تاثیر بیش‌تری داشته باشیم – چه بر خودمان چه بر دیگران.

پس: حضرت سولوژن! اگر فکر می‌کنید طرف نمی‌داند و نمی‌خواهد که بداند،‌ سعی نکنید به راه راست هدایت‌اش کنید. نمی‌شود!

به خدای اینترنت رستگار شدم

گویا اینجا فیلتر شده است. فیلتر نمی‌شد عجیب بود. با این‌که سعی کرده بودم تا چیزی ننویسم که به قبای کس‌ای بربخورد، اما از کسان‌ای که شنیدن «بالای چشم‌ات ابروست» را نیز برنمی‌تابند جز این چه انتظاری می‌رود؟

فیلترشدن این‌جا تاسف‌برانگیز است چون دست‌کم تعداد زیادی از خواننده‌های‌ام را از دست می‌دهم. اعتراف می‌کنم که تعداد قابل توجه خواننده‌های این وبلاگ برای‌ام مهم‌ است که اگر نبود پا می‌شدم و می‌رفتم وبلاگ جدیدی راه می‌انداختم و با خیال راحت -و نه این‌طور کج‌دار و مریز- نظر صریح‌ام را نسبت به خیلی چیزها از جمله جامعه و سیاست و آدم‌های اطراف‌ام بیان می‌کردم. در واقع من در مصالحه‌ای ناخواسته‌ام: صریح بنویسم و خوانده نشوم یا این‌که حرف‌ام را در لفافه بپیچم و خوانده شوم.

تصورکردنی‌ست که این مصالحه چندان آسان نیست. ماه‌هاست به تعطیل‌کردن این‌جا فکر می‌کنم چون به نظرم سولوژن این وبلاگ نسخه‌ی آب‌رفته‌ی سولوژن واقعی است. به قول بعضی از سیاست‌مداران، گزینه‌ی تعطیلی‌ی این‌جا -حتی موقت- مدت‌هاست روی میز است. اما حالا که این‌جا فیلتر شده است، گزینه‌ی تعطیلی را تا اطلاع ثانوی در کشوی میزمان زیر تعداد زیادی نوشته قایم می‌کنیم تا لج ممیزباشی در بیاید.

حالا که این‌جا فیلترشده چه می‌توان کرد؟

به‌ترین کار مشترک RSS این‌جا شدن است و خواندن‌اش از طریق Google Reader یا ابزارهای مشابه. آدرس خوراک ضدخاطرات این است. مشترک‌اش بشوید و کار خود را آسان‌تر کنید.

راه دیگری انتشار روی آدرس جدید است که البته فعلا در اولویت‌ام نیست. باید ببینم آیا خوانندگان دایم‌ام به مشکل جدی برمی‌خورند یا نه.

ای خواننده‌های همیشگی‌ی ضدخاطرات! حال شما بگویید خواندن این‌جا چقدر برای‌تان سخت است یا این‌که ابزار فیلترشکن مرغوب به اندازه‌ی کافی دارید و به مشکل‌ای بر نمی‌خورید؟

Sale No Mobaraak

تبریک نوروز را
به پارسی بگویید؛
به ترکی بگویید؛
به کردی یا چه می‌دانم گیلکی یا هر زبان یا گویشِ دیگر ایران‌زمین بگویید؛
یا نشد دیگر به انگلیسی یا آلمانی یا فرانسه بنویسید؛
اما جانِ همان کوروش کبیر و نوروز -که سال را بدون امضای دو سه طومار نوروزخواهی به سازمان ملل و چند چاکِ سینه پاره‌کردن برای کوروش عزیز سال نمی‌دانید- این یک بار هم شده در اول سالِ نویی به پنگلیش ننویسید: sale no mobaraak که آدم تاسف می‌خورد که چرا «مبارک» در این موقع سال تخفیف ویژه ندارد.

(نظرم عوض شد! این را هم خواستید بنویسید؛ به جای‌اش یک فکری به حال نامه‌های با صد نفر مخاطب بکنید.)

هم‌همه‌ی رسانه‌ای در این روزهای آشوب‌ناک

 

میل‌باکس‌ها و اکانت فیس‌بوک و توییتر من پر شده است از اطلاع‌رسانی راجع به انتخابات و حواشی‌ی داغ بعد از آن. مطمئن‌ام اکانت‌های شما نیز وضع متفاوت‌ای ندارد. جو ملتهب فضای آن‌لاین ایرانیان به خوبی حس می‌شود. جو‌ی که سعی می‌کند واکنش‌ای درخور به دغل‌بازی‌ی اخیر حکومت نشان دهد و امیدوار است در وضعیت فعلی تغییری -ولو حداقل‌ای- رخ دهد.

اما متاسفانه گزارش‌ها و حرف‌های رسیده نگویم ضد و نقیض اما دست‌کم آشفته و بی‌حساب است. نمی‌دانم کجا را بخوانم تا بدانم واقعا در ایران چه می‌گذرد. مثلا آیا فلان راه‌پیمایی تایید شده است یا خیر. یا آیا فلانی دست‌گیر شده یا همه‌اش شایعه است.

و حتی مهم‌تر این‌که معلوم نیست هر کس‌ای چه باید بکند تا این جریان تغییرخواهِ نیک‌نفس از شلپ شولوپی در حوض‌ای گل‌آلود به رود زلال و شفاف‌ای در کل جامعه تبدیل شود.

 

از دید من این مشکل دست‌کم دو بعد دارد:

۱) حرکت‌های فعلی رهبری‌نشده است. حرکت‌های مردم -تا جایی که من برداشت کرده‌ام- تاکنون از سوی موسوی یا کروبی هدایت نشده. بدتر این‌که به نظر می‌آید گاه‌ای توسط کسانی هدایت می‌شود که نیت‌شان خیر نیست.

۲) مشکل اطلاع‌رسانی بدجوری یخه‌ی ما را گرفته است. بیش‌تر منابع موثق نیستند و آن‌هایی هم که هستند اطلاع‌رسانی‌ی محدودی می‌کنند و مثلا خبری از دست‌گیری‌ها نمی‌دهند.

علاوه بر این دو مورد کلی، اصلا من مطمئن نیستم فعالیت آن‌لاین بتواند فایده‌ی چندانی برای حرکت اعتراض‌آمیز مردم ایران داشته باشد. مثلا برای‌ام سوال است که فعالیت‌های توییتری و اطلاع‌رسانی‌های فیس‌بوکی چقدر می‌تواند مفید فایده باشد. آیا حرکت کسان‌ای که در نهایت به خیابان‌ها می‌روند یا مثلا شب‌ها قرار است «الله‌ اکبر» بگویند به کمک این تکنولوژی‌ها منظم‌تر و پربازده‌تر می‌شود؟

به هر حال خوب است که با خودمان رو-راست باشیم: بعید است من و امثال من‌ای که در ایران زندگی نمی‌کنیم نقش چندان زیادی در این حرکت بازی کنیم. این‌که من بدانم قرار است چه اتفاق‌ای بیافتد البته خوب است، اما به هر حال کس‌ای که به خیابان‌ها می‌رود و فریاد می‌کشد بیش‌تر جان‌اش را به خطر می‌اندازد و هم‌چنین به احتمال زیاد تاثیرگذارتر هم هست. 

البته این بدان معنا نیست که ما «خارج‌نشینان» (و چقدر از این لغت بدم می‌آید) کاملا بی‌فایده‌ایم. شاید فایده‌مان بتواند این باشد که صدا ایرانیان را کمی بین‌المللی‌تر کنیم. بین‌المللی‌تر-کردن البته خوب است ولی فراموش نکنیم که کافی نیست.

شما چه فکر می‌کنید؟ چگونه می‌توان این حرکت‌ها را منظم‌تر و پرفایده‌تر کرد؟

رادیو شمال ۵۳

بگذارید سال جدید را با یک تبلیغ شروع کنم: بروید و به «رادیو شمال ۵۳» گوش دهید!

رادیو شمال ۵۳،‌ رادیویی اینترنتی است که توسط عده‌ای از ایرانیان دانش‌گاه البرتا تهیه می‌شود. پخش‌شان دو-هفته یک‌بار است و هر بار هم حدود یک ساعت برنامه دارند.

می‌پرسید به انتظار چه نوع برنامه‌ای باید باشید؟
در این رادیو گاهی وقت‌ها داستان خوانده می‌شود (از چخوف بگیر تا کافکا)، کم پیش نمی‌آید آهنگ پخش کنند (از کیوسک گرفته تا گوگوش و از ناظری بگیر تا شجریان)، گه‌گاه شعر می‌خوانند (از احمد شاملو تا … اممم … راست‌اش فقط شاملو می‌خوانند. آخر می‌دانید، کتایون عاشق شاملو است!)، درباره‌ی سینما صحبت می‌کنند و معمولا «پاتوق»ای برگزار می‌کنند و می‌نشینند و گپ می‌زنند. این وسط‌ها هم گاهی خبر می‌خوانند و گاهی مصاحبه می‌کنند.

حالا با همه‌ی این اوصاف خوب است بروید رادیوی‌شان را گوش کنید؟!
به نظرم که بله! یعنی دقیق‌تر بگویم، اگر با رادیوی اینترنتی میانه‌ی خوبی دارید و الزاما دنبال یک رادیوی تخصصی (مثلا رادیویی که مدام موسیقی‌ی سنتی پخش کند) نیستید، رادیو شمال ۵۳ شما را راضی خواهد کرد.

پس بروید این‌جا و به رادیو شمال ۵۳ گوش کنید. یا به‌تر،‌ مشترک خوراک (فید سابق!) رادیو شوید.

حمایت از ویکی‌پدیا

Wikipedia Affiliate Button

گاهی آدم ممکن است زورش بیاید بابت چیزهای در ظاهر مجانی پول بدهد، اما اگر حساب کتاب‌ای با خودش بکند می‌بیند ارزش چیزی چون ویکی‌پدیا در زندگی‌اش خیلی بیش از دو سه ساندویچ مزخرف و بی‌مزه‌ی Subway است.

هزارتو، مجمع‌الجزایر تک‌گویان

هزارتوی‌مان تعطیل شد و من ناراحت نیستم. نه این‌که خوش‌حال باشم، اما ناراحت هم نیستم. یا اگر ناراحت باشم، فقط از بابت دو چیز ناراحت‌ام: (۱) از این‌که نکند میرزا پیکوفسکی غم‌اش بگیرد و (۲) نکند بقیه غم‌شان بگیرد از این مرگ، یا امیدوارانه‌تر: از این آغاز دوره‌ای تازه – زمانه‌ی بی‌هزارتو. مرا می‌پرسید، نه!، نه غم‌ام گرفت و نه غم‌ام می‌گیرد در این روزگار درد و بلا که تعطیلی‌ی هزارتو کوچک‌ترین بدبختی‌مان است.

بگذارید حرف‌ام را خلاصه بگویم با کم‌ترین حاشیه. و بگذارید از استعاره‌هایی چون «مرگ» و «زمانه‌ی بی‌هزارتو» هم صحبت نکنم. یا اگر از آن‌ها بگویم، کم بگویم – در حد چاشنی و فلفل. خب، خوب شد،‌ حالا حرف حساب‌ام چیست؟

بنا به تصمیم جناب میرزا پیکوفسکی،‌ مجله‌ی اینترنتی‌ی هزارتو برای مدت نامعلوم تعطیل شده است. تا جایی هم که من خبر دارم، کس‌ای غش و ضعف نکرد از این خبر تعطیلی – که مدت‌هاست هزارتوییان از آن با خبر بودند. من هم کار عجیب‌ای برای جلوگیری از چنین اتفاق‌ای نکردم. یعنی حتی نامه‌ای ننوشتم که بگویم «ای بابا! چرا آخه لامصبا؟!».

چرا؟
من تاکنون سه چهار نوشته بیش‌تر برای هزارتو ننوشته‌ام. یکی دو تای‌اش را دوست دارم،‌ یکی دو تای‌اش را هم نه. در همه‌ی مواقع هم نوشتن متن‌ام با شتاب انجام شده بود. بدتر این‌که زمان نوشتن هم معمولا دغدغه‌ام نوشتن راجع به آن موضوع نبوده است. به‌تر بگویم: وقتی موضوع را پیش‌نهاد می‌دادم -اگر می‌دادم- چنان موضوع‌ای برای‌ام جالب بود، اما نه دیگر سه چهار ماه بعد به وقت نوشتن. نویسنده‌ی حرفه‌ای و روزمزد هم نیستم که هر چه مطلب جلوی‌ام بگذارند، بنویسم. صحیح‌تر بگویم:‌ می‌توانم چون نویسنده‌ی حرفه‌ای و روزمزد راجع به هر چیزی بنویسم، اما دقیقا به همان دلیل، عاشق نوشته‌ام هم نمی‌شوم. آدم حرفه‌ای که عاشق تولیدش نمی‌شد. و حالا من نه حرفه‌ای هستم و نه عاشق نوشته‌های‌ام در هزارتو. گفتم که، یکی دو تای‌اش را دوست دارم، یکی دو تای‌اش را هم نه.

هزارتو تجربه‌ی متفاوت‌ای بود. هم برای من، هم برای خیلی از نویسنده‌های دیگرش،‌ و هم فارسی‌زبانان اینترنت. نوشتن راجع به یک موضوع واحد، آن هم معمولا از موضوعاتی مجرد، و بدون هیچ برنامه‌ریزی‌ی پیشین و تقسیم دقیق کار و هماهنگی‌ی مرکزی کار عجیب‌ای است. نه، شک ندارم که هزارتو متفاوت بوده است. اما متفاوت‌بودن کافی نیست. باید بیش‌تر پرسید.

* آیا هزارتو مفید بود؟

بستگی دارد از که بپرسیم: خوانندگان فعلی؟ خوانندگان آینده؟ نویسندگان؟
حدس می‌زنم که هزارتو برای نویسندگان‌اش خیلی مفید نبوده باشد – دست‌کم برای من که چندان مفید نبود. البته تجربه‌ی نوشتن -در هر حال- تجربه‌ی باارزشی است، اما تجربه‌ی نوشتن، تجربه‌ی محدود به هزارتو هم نیست. در هزارتو ننویسم، در آن‌جا می‌نویسم، آن‌جا هم نشد، این‌جا.

گمان می‌کنم هزارتو برای خوانندگان زمان حال‌اش -همان‌هایی که هر شماره می‌رفتند و نوشته‌ها را می‌خوانند- نیز خیلی مفید نبوده باشد. یعنی حدس می‌زنم تعداد خوانندگانی که مثلا بخواهند ده مطلب متفاوت درباره‌ی لذت -و فقط لذت و نه چیزی دیگر- بخوانند آن‌قدر زیاد نبوده باشد – و یادمان باشد که این «لذت» می‌توانست هر موضوع‌ای باشد، مثلا «خدا» باشد، یا «جنگ» باشد، و یا حتی «رویا» باشد. اصولا ویژه‌نامه درآوردن درباره‌ی موضوعاتی که درد مشترک روزگار فعلی‌ی آدمیان نیست کمی بی‌ربط می‌نماید. بنویسیم که چه بشود؟

اما از طرف‌ای حس می‌کنم هزارتو برای خوانندگان آینده‌اش ممکن است مفید باشد. درست است که مثلا جنگ موضوع مورد علاقه‌ی منِ نوعی در حال حاضر نیست، اما ممکن است یک سال دیگر، یا دو سال دیگر بخواهم ده نظر مختلف درباره‌ی جنگ بخوانم. آن‌گاه هزارتو می‌تواند منبع خوبی باشد برای چنان خواست‌ای.
پس به طور خلاصه، هزارتو مفید بود/هست ولی نه خیلی زیاد. تعطیلی‌اش از نگاه فایده‌مدارانه‌ی من اتفاق هول‌ناک‌ای نیست.

*‌ آیا تعطیلی‌ی هزارتو تصمیم اشتباه‌ای بود؟

به نظرم بله. هزارتو اگر پویاتر می‌بود، نه تنها تعطیل نمی‌شد که حتی نَفَس‌اش -چون این اواخر- به شمارش هم نمی‌افتاد. هزارتو نه تنها نیاز به نویسنده‌های تازه‌ نفس‌تری داشت، بلکه لازم بود که دم‌ای تازه به شورای گرداننده‌اش دمیده شود. من به میرزا و پویان و بقیه‌ی کسان‌ای که بیش‌تر درگیر هزارتو بوده‌اند حق می‌دهم که بعد از این همه مدت و عذاب کشیدن از دست همه‌ی ما -و از دست من به هم‌چنین- حوصله‌شان سر برود و وادهند. اما اگر هزارتو از نظر میرزا پیکوفسکی چیزی بیش از یک پروژه‌ی شخصی بود، می‌بایست اجازه می‌داد که مدیران تازه‌ای بر سر ما حکم‌فرمایی کنند. میرزا البته حق داشت. من هم حاضر نیستم پروژه‌های شخصی‌ام را با دیگران شریک شوم.

*‌ کس‌ای را شماتت می‌کنم؟

مسلما خیر! یا اگر هم بکنم، خودم را سرزنش می‌کنم که دست‌کم یک بار مقاله‌ام حاضر نشد. مسلم است که اگر من و امثال من این‌قدر اذیت‌اش نمی‌کردیم و مقاله‌های‌مان را به موقع می‌رساندیم،‌ میرزا دیرتر حوصله‌اش سر می‌رفت و می‌زد زیر همه چیز.

*‌ آیا لازم است مجله‌ای شبیه به هزارتو دوباره منتشر شود؟

برای پاسخ‌دادن به این سوال باید ابتدا از خود بپرسیم که هزارتو قرار بود کجای فضای ذهنی‌مان را پر کند. و بعد ببینم آن‌چه قرار بود پر شود، چقدر مهم بوده است.

در این مورد من تنها می‌توانم نظر خود را بگویم. تقریبا مطمئن‌ام که نویسندگان/خوانندگان‌ای هستند که نظرشان مخالف من است. اما نظر من این است که هزارتو قرار نبود هیچ‌جایی را در فضای ذهنی‌مان پر کند یا چیزی به تک‌تک‌مان بیافزاید. هزارتو نه قرار بود مشکل‌ای از فرهنگ‌مان حل کند، نه قرار بود نویسنده‌های تازه‌ای تربیت کند، و نه حلقه‌ی ادبی/فرهنگی‌ای بیافریند. می‌دانید که،‌ نویسندگان هزارتو و نوشته‌های‌شان هیچ گفتگویی با هم نداشتند. منظورم گفتگو در سطح برنامه‌ریزی برای انتشار و غیره نیست، گفتگو درباره‌ی آن‌چه نوشته‌اند است. چیزی نه یاد داده می‌شد و نه یاد گرفته می‌شد. همه چشم‌های‌شان را می‌بستند و شروع می‌کردند به حرف زدن. چه چیزی این وسط یاد گرفته می‌شود که به من نوعی به خودی‌ی خود نمی‌توانستم یاد بگیرم؟ گویا هزارتو مجمع‌الجزایر تک‌گویی‌های مجرد بود.

مجلات اینترنتی که کم نیستند. مخاطبان خاص و عام خودشان را هم دارند. بعضی‌های‌شان زردند، بعضی‌های‌شان تودار. اما تودار بودن کافی نیست. هزارتو قرار بود متفاوت باشد. تفاوت‌ای که به نظرم تجلی‌ی کم‌فایده‌ای داشت. می‌توان متفاوت بود و مفید بود. شاید اگر هزارتو به صورت حلقه‌ای فرهنگی/ادبی باز ظهور کند، حلقه‌ای که هدف‌ای با مابه‌ازای خارجی داشته باشد،‌ آن‌گاه بخش‌ای از خلاء ذهنی‌مان شروع کند به پر شدن. بدیهی است که اسم‌اش لازم نیست هزارتو باشد. می‌تواند زنجیر باشد. یا حلقه‌ی ایرانیان اسپری‌شده به سرتاسر دنیا (حاسپرید). یا که دایره‌ی گچی. اینک انتخاب نام اولویت ندارد، هر چه باشد،‌ بودش -از نظرم- به از نبودش است: آن هم خیلی!

[منتشرشده در هزارتو]

جان به لب رسید از Yaari

جان عمه‌تان به دعوت‌نامه‌هایی که از شبکه‌ی اجتماعی‌ی «یاری» Yaari می‌آید پاسخ ندهید – بلکه اسپم اعلام‌شان کنید!
دستِ کم چند دلیل برای «نه!» گفتن به این شبکه وجود دارد:

۱) با عضویت در یاری به حجم اسپم دنیا اضافه می‌کنید! یاری موقع ثبت‌نام رمز ورود ای‌میل‌تان را می‌گیرد و آن‌گاه برای کسانی که در فهرست تماس‌تان وجود دارد بدون اجازه‌ی شما دعوت‌نامه می‌فرستد. (این ادعای‌ام مطابق با گفته‌های نوشته‌هایی است که در زیر لینک داده‌ام. خودِ من یاری را آزمایش نکرده‌ام.) امیدوارم نپرسید این کار چه ایرادی دارد.

۲) شما حاضرید رمز عبور ای‌میل‌تان را به یک شبکه‌ی ناشناس بدهید؟ حال‌تان خوب است؟

۳) یاری شبکه‌ای هندی برای هندی‌هاست. شما هندی هستید؟

این‌جاها را هم بخوانید تا از تجربه‌ی مستقیم دیگران بهره‌مند شوید: [۱] [۲] [۳]

بلاگ‌رولینگ شوخی می‌کند

تنها زمان‌ای که دل‌ات می‌خواهد بلاگرولینگ کار نکند آن وقت‌ای است که به اشتباه پینگ کرده‌ای!
البته طبق قانون مورفی حتما کار می‌کند، و نتیجه همین می‌شود که می‌بینید!

* قوانین مورفی
* قوانین عشقِ مورفی