Category Archives: سایبر اسپیس

حدیث روز: حبل الورید

که ترجمه‌ای است از بخش‌ای از آیه زیر(*):
«و لَقَدْ خَلَقَ مُحَرِّک البَحْث وَ یَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ جوجل أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» – سوره گ

(*): برداشت از آیه ۱۶ سوره ق. لطفا خیلی جدی نگیرید! این آیه از قرآن نیست. بدیهی است که من قصد توهین به هیچ مذهب‌ای را ندارم. در ضمن هیچ گارانتی‌ی الهی‌ای هم وجود ندارد که توجه‌کردن به محتوای این آیه/حدیث باعث خوش‌بختی‌ی شما در این دنیا و به طور خاص آن دنیا بشود.

آسته بیا، آسته برو که شاپره نیش‌ت نزنه

یا نسخه‌ی اینترنتی‌اش این‌که اگر در بحث‌های اینترنتی شرکت می‌کنی احتمال این را بده که طرف مقابل از همان استانداردهای فکری/زبانی/گفتمانی‌ی تو پیروی نکند. و البته بر همگان بارها و بارها به شخصه ثابت شده است که برخوردهای غیر چهره به چهره‌ی آدم‌ها، مخصوصا برخوردهای اینترنتی، می‌تواند بی‌ادبانه و نامحترمانه باشد. در دنیای مجازی آدم‌ها حاضرند حرف‌هایی بزنند که جرات بیان حضوری‌اش را ندارند. شاید دلیل چنین پدیده‌ای این است که دیدن چهره‌ی طرف مقابل مکانیزم‌های empathy (هم‌حسی؟*) را در مغز فعال می‌کند که باعث خویشتن‌داری در گفتار می‌شود.

چنین تفاوت استانداردهایی صد البته می‌تواند هم از جانب دیگران بر من باشد و هم از جانب من بر دیگران. کوبیدن و تخطئه‌ی دیگران که البته ساده است و تا حدی بنا به طبیعتْ کار هر روزه‌مان؛ پس بگذار از خودم بگویم: پیش آمده که نوشته‌های اینترنتی‌ی خود را خوانده و ببینم که نسبت به طرف مقابل نه بی‌ادب، اما دست‌کم نامهربان بوده‌ام. و مطمئن‌ام که موارد بیش‌تری وجود داشته که چنان کرده‌ام و نفهمیده‌ام.

آیا باید پشیمان و شرم‌سار باشم؟ نمی‌دانم! به نظرم در خیلی از مواقع لازم به چنان سخت‌گیری‌هایی نبوده است. یعنی یا اصولا محیط غیرجدی‌تر از این حرف‌ها بوده (مثلا فیس‌بوک؛ حدس می‌زنم هدف بیش‌تر آدم‌ها در فیس‌بوک گفتمان نیست، بلکه گپ دوستانه است) یا این‌که اصول پایه‌ای افراد آن‌چنان متفاوت بوده است که بحث‌کردن با ایشان به آب در هاون کوبیدن می‌ماند و با آداب گفتار خود من تناقض دارد (به طور خاص بند ۱۲ و ۱۳ آن نوشته را ببینید). اما به تازگی نوشته‌ای خواندم که نظرم را کمی عوض کرد. اگر در کار بحث‌کردن و دیگران را سر عقل‌آوردن (دست‌کم از نظر خودتان) هستید، خواندن‌اش را توصیه می‌کنم.

به هر حال اگر تاکنون حرف‌ای زده‌ام که به کس‌ای برخورده است و ناراحت‌اش کرده، از ناراحت‌شدن‌اش ناراحت‌ام و پوزش می‌طلبم (مگر موارد استثنا!). اما این‌که آیا حرف‌ام را پس می‌گیرم یا خیر، موضوع دیگری است و نیاز به بررسی‌ی مورد به مورد دارد!

(*):‌ هم‌حسی را به جای empathy ترجمه کرده‌ام به این دلیل که ترجمه‌ی مناسب دیگری نمی‌شناسم. «هم‌دردی» بیش‌تر به sympathy می‌آید تا empathy. خوش‌حال‌ی من از خوش‌حالی‌ی طرف مقابل‌ام هم‌دردی نیست. آریان‌پور گویا «یک‌دلی» ترجمه می‌کند، اما یک‌دلی از نظرم این معنا را می‌دهد که «من و تو یک‌دل می‌شویم تا کاری را با هم به سرانجام برسانیم». در empathy، دست‌کم در معنایی که من می‌شناسم و بیش‌تر از روی این کتاب بر می‌آید، چنین چیزی رخ نمی‌دهد، بلکه ۱) من می‌توانم خود را به جای تو بگذارم و حس و فکر تو را، چه مثبت و چه منفی، درک کنم (در نتیجه بخش زیادی از ماجرا درباره‌ی Theory of Mind است) و ۲)‌ می‌توانم واکنش مناسب به حس تو نشان بدهم.

حدیث روز: در مذمت وبلاگ‌نویسان کاهل

«اگر وبلاگ نمی‌نویسید، دستکم توییتر باشید!» -ابوالبلاگر حسین بن درخشنده در صحرای درکه

نه فیس‌بوک، نه گودر، لینک مستقیمِ بلاگر

ابتدا از همه تشکر می‌کنم بابت وقت‌ای که گذاشتید و کامنت‌هایی که بر پست پیش نوشتید و نامه‌هایی که برای‌ام فرستادید. دیدن نزدیک به ۳۰ کامنت و دریافت پنج شش نامه از خوانندگان این‌جا بسیار لذت‌بخش است و مرا یاد «عصر طلایی» کامنت‌ها -که برای وبلاگ‌ها همان دو سال پیش است- می‌اندازد. حتی جالب این‌که یکی از دوستان، ایوب، لطف کرد و آمار کامنت‌های سال‌های قبل‌تر را هم در آورد! دم همه‌تان گرم! (سولوژنِ جاهل‌مسلک)

همه‌ی کامنت‌ها را خواندم. نکته‌ی جالب و البته کمی تاسف‌برانگیز این‌که بیش‌تر کامنت‌ها از خارج‌نشینان است و فقط حدود ۱۵ درصد کامنت‌ها از ایران‌نشینان بوده است. البته چنین موضوع‌ای با توجه به فیلتربودن ضدخاطرات دور از ذهن هم نیست.

سعی کردم دلایل‌ای را که برای کم‌تر کامنت‌گذاشتن برشمردید خلاصه کنم. بیش‌تری‌ها به پدیده‌ی «گودر» اشاره کردند. در ضمن اشاره شد -مخصوصا از طرف ایران‌نشینان- که فیلترینگ چون کاتالیزوری تاثیر گودر را دو چندان می‌کند. توضیح معقول‌ای می‌نماید.

علاه بر این، چند نفری نیز به فیس‌بوک اشاره کردند. در ضمن دو سه نفر نیز گفتند که بعضی از پست‌های اخیر این وبلاگ کامنت‌خواه نیست. در واقع مردم چیزی ندارند که بگویند جز «عجب!».

در ضمن گفته شد که شاید هیجان وبلاگ‌نویسی و کامنت‌گذاری این روزها کم‌تر شده است. اگر چند سال پیش همه چیز تازه بود، الان دیگر نیست. به انتخابات نیز اشاره شد و این‌که این روزها اینترنت بیش‌تر برای خبررسانی استفاده می‌شود و حوصله‌ی بحث و غیره کم‌تر شده. در نهایت بحث‌هایی هم شد که چگونه می‌توان وبلاگ‌نویسی را سازگارتر با دیگر شبکه‌های اجتماعی کرد، اما به نظرم هنوز راه‌حل مطلوب‌ای برای چنین کاری وجود ندارد.

جمع‌بندی‌ی کلی‌ی من این است که کارکرد وبلاگ در فضای اینترنت فارسی‌زبان‌ها تغییر کرده است. اگر سال‌های پیش وبلاگ مهم‌ترین و تقریبا تنها شبکه‌ی اجتماعی آن‌لاین ایرانیان بود که امکان بحث و گفت‌و‌گو را فراهم می‌کرد، دیگر چنین جای‌گاه‌ای ندارد. شبکه‌های جدید (فیس‌بوک)، شیوه‌های تازه‌ی دست‌رسی به اطلاعات (فیس‌بوک) و فشارهای محیطی (فیلترینگ) گونه‌ای تازه از کاربر اینترنتی را خلق کرده که تمرکزشان بر فعالیت مستمر در فضای وبلاگی و بحث‌های کامنتی نیست.

کاری که من می‌توانم بکنم بر دو نوع است: (۱)‌ مشکل فیلترینگ ضدخاطرات را حل کنم و (۲)‌ ضدخاطرات را «سازگارتر» با این فضای جدید بکنم.

و در نهایت حدیث/شعار روز از سَربلاگر دوم آندره مالرو: «نه فیس‌بوک، نه گودر، لینک مستقیمِ بلاگر»
[صدایی از میان جمعیت] «نه بلاگ‌رولینگ، نه بلاگر، لینک مستقیم به گودر»
[جمع اعتراض می‌کند و تکرارگویان می‌گوید] «نه فیس‌بوک، نه گودر، لینک مستقیمِ بلاگر»

تکمیلی: به چند نمونه از نوشته‌های دیگران درباره‌ی رکود وبلاگستان فارسی: ده دلیل برای رکود وبلاگستان از یک‌پزشک؛ بلوغ وبلاگستان فارسی از یک وجب خاک اینترنت؛ درباره‌ افول محبوبیت وبلاگنویسی نزد ایرانیها از وبلاگوار؛ رکود در وبلاگستان فارسی فارسی: خطای دید از کاتالاکسی [نوشته‌ی مرتبط و جالب‌ای دیدید، خبرم کنید.]

پرسش‌ای مهم از خوانندگان ضدخاطرات

خوانندگان محترم ضدخاطرات،

سلام!

سولوژن است که با شما صحبت می‌کند. سوال‌ای برای‌ام پیش آمده است که دوست دارم با همه‌ی شما مطرح کنم. می‌خواهم بدانم دلیل اینکه دیگر این روزها کامنت نمیگذارید چیست؟

یکی از دلایل‌ای که سولوژن وبلاگ می‌نویسد این است که در بیش‌تر مواقع خواندن کامنت‌های شما خوش‌حال‌اش می‌کند. این‌که ببیند کامنت جدیدی دارد هیجان‌زده‌اش می‌کند و می‌توانم به‌تان اطمینان دهم که روزی چندین و چند بار به امید کامنت‌ای جدید وبلاگ‌اش را چک می‌کند.

شاید بتوان دلیل این موضوع را بدین‌گونه توضیح داد: وبلاگ‌نوشتن برای سولوژن و احتمالا خیلی‌های دیگر بستری برای معاشرت اجتماعی است. معاشرت البته قرار نیست محدود به وبلاگ و اصولا فضاهای اجتماعی شود، اما چه بخواهیم و چه نخواهیم فعلا بخش قابل توجه‌ای از معاشرین او اینترنتی هستند. گفت‌وگوی وبلاگی، نامه‌ی احتمالی‌ای که با یکی از شما رد و بدل می‌شود و پیام‌گذاشتن بر صفحه‌ی فیس‌بوک دوستان‌اش جزو این شیوه‌های مجازی -ولی مهم- معاشرت هستند.

اگر این‌ها را حذف کنیم تا جایی که می‌دانم معاشرت‌های روزانه‌ی رو در رو هم‌چنان باقی می‌مانند اما واقعیت این است که در وضعیت فعلی‌ی زندگی‌اش حجم شبکه‌ی اجتماعی‌ی قابل دست‌رس‌ِ مستقیم‌ سولوژن کم‌تر از مطلوب‌ است.

توضیح دلایل این وضع وقت زیادی می‌گیرد و حتی مطمئن نیستم ایده‌ی خوبی باشد که درباره‌شان با جزییات در این فضای عمومی توضیح دهم. اما از عوامل موثر می‌توان به فارغ‌التحصیل‌شدن‌ها، مهاجرت به شهرهای دیگر، تغییرات قابل و غیرقابل اجتناب در دوستی‌ها،  اختلاف سلیقه و نوع تفریح با درصد قابل توجه‌ای از آدمیان و هم‌چنان تفاوت سن اشاره کرد (بامزه است، اما بخش قابل توجه‌ای از اطرافیان سولوژن کسان‌ای هستند که در زمان‌ای که او خواندن و نوشتن بلد بود و قطار کتاب‌خوانی‌اش نفیرکشان به پیش می‌رفت هنوز به دنیا نیامده بودند. و البته این را سر تحقیر نمی‌گویم. به هر حال هر کس‌ای یک زمان‌ای به دنیا آمده است. اما از طرفی این اختلاف سن گاهی معاشرت را سخت می‌کند).

اثر کاهش ناگهانی‌ی معاشرت وبلاگی چون جداشدن از بخش‌ای از شبکه‌ی اجتماعی‌ی فرد است. واکنش او به این تغییر یا می‌تواند تلاش مضاعف برای اتصال دوباره به شبکه باشد یا تلاش برای اتصال به گروهِ اجتماعی‌ی جدید. در هر حال، تغییر در اندازه‌ی شبکه‌ی اجتماعی رخ می‌دهد و این تغییر برای انسان که موجودی به شدت اجتماعی است -حتی اگر چون سولوژن موجودی نسبتا درون‌گرا باشد- دردناک است.

ابتدا می‌خواهم نشان دهم که این تغییری که از آن حرف می‌زنم واقعی است. برای این کار تعداد میانگین کامنت‌های هر پست را برای چند ماه نمونه (ژانویه، می و آگوست) در چهار سال اخیر سنجیدم . تعداد متوسط کامنت‌ها در سال ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ بین ۱۲ تا ۱۳ کامنت برای هر پست بود، اما در سال ۲۰۱۰ این مقدار به نصف، یعنی عدد ۶، کاهش می‌یابد. کم‌کامنتی در ماه آگوست امسال به شدیدترین وضع خود رسید به طوری که میانگین کامنت‌ها حدود دو و نیم کامنت بر پست بوده  است. احتمالا همین هم سولوژن را شاکی کرده، وادار به نوشتن این پست کرده است. جزییات را در شکل ببینید.

در ضمن برای ارزیابی‌ی به‌تر وضع، میانگین نوشته‌های این چند سال را هم حساب کرده‌ام. تعداد نوشته‌های امسال به وضوح کم‌تر شده است. مثلا در سال ۲۰۰۷ ضدخاطرات حدود ۱۵ پست بر ماه داشته است که این عدد به ۷ پست در ماه در سال ۲۰۱۰ تقلیل یافته است. اما این روند کاهشی در سال‌های پیشین هم وجود داشته است اما تاثیری بر تعداد کامنت‌های متوسط نداشته. مثلا در سال ۲۰۰۹ تعداد متوسط پست‌ها در ماه عدد ۸ بوده است (تنها اندکی بیش از ۲۰۱۰) اما تعداد کامنت‌های هر پست به طور متوسط ۱۳ بوده است که رکورد-دار است.

بی‌تردید یکی از عامل‌های این تغییر فیلترشدن این وبلاگ است. خیلی‌ها احتمالا دیگر این وبلاگ را نمی‌خوانند. بعضی‌ها هم از طریق خوراکخوان اینجا را دنبال می‌کنند. اما برای کسان‌ای که پشت فیلتر هستند به احتمال زیادْ خواندن این وبلاگ آسان‌تر از نوشتن در آن است. همین عامل ممکن است بتواند کاهش کامنت‌ها را تا حد خوبی توضیح دهد.

اینک شما می‌توانید به کمک‌ام بیاید. می‌خواهم بدانم آیا از نظرتان دلیل دیگری هم برای کاهش کامنت‌ها و اصولا بی‌جان‌شدن ضدخاطرات وجود دارد؟ مثلا آیا فکر می‌کنید نوشته‌های این وبلاگ دیگر کامنت‌طلب نیستند؟ (چون مثلا خیلی شخصی‌اند یا چندان بحث برانگیز و جنجالی نیستند) یا این‌که به نظرتان ضدخاطرات کلا خیلی لوس شده است و نوشته‌های‌اش نه تنها کامنت‌طلب نیست که حتی نخواندنی است.

اگر لطف کنید و نظرتان را به‌ام بگویید خیلی خوب است. می‌خواهم ارزیابی‌ای از ضدخاطرات داشته باشم. اگر نمی‌توانید کامنت بگذارید (مثلا به خاطر فیلتر) یا حتی ترجیح می‌دهید کامنت نگذارید (مثلا چون می‌خواهید مهره‌ی مار به‌ام بدهید و دوست ندارید این کار را به صورت عمومی بکنید) برای‌ام نامه بنویسید. آدرس‌ام هم sologen ات سولوژن دات نت است. اگر در کامنت یا نامه‌تان بگویید چند وقت است که ضدخاطرات را می‌خوانید حتی به‌تر است. بیش‌تر و مفصل‌تر بنویسید، بیش‌تر خوش‌حال می‌شوم – حتی اگر خواندن‌اش تلخ باشد. ضدخاطرات با این‌که برای‌ام عزیز است، اما چون سنگ سخت و چون دیوار گذرناپذیر نیست. هم من تغییر می‌کنم، هم ضدخاطرات اگر لازم باشد تغییر می‌کند و اگر نشد، کنارش می‌زنم و طرحی نو در می‌افکنم.

تکمیلی: به درخواست CADCAM، این هم نمودار ویزیوتورهای وبلاگ مطابق آمار Webalizer.

اپیدمی

اپیدمی آن است که صبح از خانه بیرون می‌روی و توی اتوبوس که نشستی، بغل دستی‌ات سرش را برمی‌گرداند و توی صورت‌ات سرفه کنند؛ رسیدی به محل کار، هم‌کارت مشتاقانه سمت‌ات می‌آید و دست می‌دهد، بعد ناگاه عقب می‌کشد و شروع می‌کند به سرفه‌کردن و می‌بینی کنار لب‌اش خونین شده است؛ می‌روی دست‌های‌ات را می‌شویی برای ناهار، آش‌پز از دیگ بزرگ‌ای برای‌ات سوپ می‌کشد و تو چشم‌های‌ات از حدقه در می‌آید وقتی دم موش‌ای را در دیگ می‌بینی؛ سوپ نخورده به سمت خانه فرار می‌کنی و تا در را باز کردی،‌ هم‌خانه‌ات را ولو کف زمین می‌بینی که از درد به خود می‌پیچد. تو از استیصال به کناری می‌نشینی و اِهِم، اِهِم، تو نیز سرفه می‌آغازی.

[و حالا نه شاید به این طاعون‌گونگی، اما اجتناب‌ناپذیری‌اش اپیدمک است. به این می‌اندیشم که چگونه سوار نرینه‌گاو اپیدمی بشویم و به جای تاختن، بسازیم.]

آن‌کس که نداند و نخواهد که بداند، بی‌خیال‌اش شویم که همان‌طور بماند

انسان آن‌لاین باید مدام و مدام به خودش یادآوری کند که حرف‌های صد من یک غاز موجود در خبرها و انجمن‌ها و کامنت‌دانی‌های مردم ارزش برآشفتن و ناراحتی یا اصلا وقت‌تلف‌کردن ندارد. انرژی‌ی آدم میتواند در جاهای به‌تری از دعواهای بی‌بنیان ناشی از نادانی، سطحی‌نگری یا بی‌سوادی‌ی دیگران متمرکز شود. در آن صورت می‌توان امید داشت که تاثیر بیش‌تری داشته باشیم – چه بر خودمان چه بر دیگران.

پس: حضرت سولوژن! اگر فکر می‌کنید طرف نمی‌داند و نمی‌خواهد که بداند،‌ سعی نکنید به راه راست هدایت‌اش کنید. نمی‌شود!

به خدای اینترنت رستگار شدم

گویا اینجا فیلتر شده است. فیلتر نمی‌شد عجیب بود. با این‌که سعی کرده بودم تا چیزی ننویسم که به قبای کس‌ای بربخورد، اما از کسان‌ای که شنیدن «بالای چشم‌ات ابروست» را نیز برنمی‌تابند جز این چه انتظاری می‌رود؟

فیلترشدن این‌جا تاسف‌برانگیز است چون دست‌کم تعداد زیادی از خواننده‌های‌ام را از دست می‌دهم. اعتراف می‌کنم که تعداد قابل توجه خواننده‌های این وبلاگ برای‌ام مهم‌ است که اگر نبود پا می‌شدم و می‌رفتم وبلاگ جدیدی راه می‌انداختم و با خیال راحت -و نه این‌طور کج‌دار و مریز- نظر صریح‌ام را نسبت به خیلی چیزها از جمله جامعه و سیاست و آدم‌های اطراف‌ام بیان می‌کردم. در واقع من در مصالحه‌ای ناخواسته‌ام: صریح بنویسم و خوانده نشوم یا این‌که حرف‌ام را در لفافه بپیچم و خوانده شوم.

تصورکردنی‌ست که این مصالحه چندان آسان نیست. ماه‌هاست به تعطیل‌کردن این‌جا فکر می‌کنم چون به نظرم سولوژن این وبلاگ نسخه‌ی آب‌رفته‌ی سولوژن واقعی است. به قول بعضی از سیاست‌مداران، گزینه‌ی تعطیلی‌ی این‌جا -حتی موقت- مدت‌هاست روی میز است. اما حالا که این‌جا فیلتر شده است، گزینه‌ی تعطیلی را تا اطلاع ثانوی در کشوی میزمان زیر تعداد زیادی نوشته قایم می‌کنیم تا لج ممیزباشی در بیاید.

حالا که این‌جا فیلترشده چه می‌توان کرد؟

به‌ترین کار مشترک RSS این‌جا شدن است و خواندن‌اش از طریق Google Reader یا ابزارهای مشابه. آدرس خوراک ضدخاطرات این است. مشترک‌اش بشوید و کار خود را آسان‌تر کنید.

راه دیگری انتشار روی آدرس جدید است که البته فعلا در اولویت‌ام نیست. باید ببینم آیا خوانندگان دایم‌ام به مشکل جدی برمی‌خورند یا نه.

ای خواننده‌های همیشگی‌ی ضدخاطرات! حال شما بگویید خواندن این‌جا چقدر برای‌تان سخت است یا این‌که ابزار فیلترشکن مرغوب به اندازه‌ی کافی دارید و به مشکل‌ای بر نمی‌خورید؟

Sale No Mobaraak

تبریک نوروز را
به پارسی بگویید؛
به ترکی بگویید؛
به کردی یا چه می‌دانم گیلکی یا هر زبان یا گویشِ دیگر ایران‌زمین بگویید؛
یا نشد دیگر به انگلیسی یا آلمانی یا فرانسه بنویسید؛
اما جانِ همان کوروش کبیر و نوروز -که سال را بدون امضای دو سه طومار نوروزخواهی به سازمان ملل و چند چاکِ سینه پاره‌کردن برای کوروش عزیز سال نمی‌دانید- این یک بار هم شده در اول سالِ نویی به پنگلیش ننویسید: sale no mobaraak که آدم تاسف می‌خورد که چرا «مبارک» در این موقع سال تخفیف ویژه ندارد.

(نظرم عوض شد! این را هم خواستید بنویسید؛ به جای‌اش یک فکری به حال نامه‌های با صد نفر مخاطب بکنید.)

هم‌همه‌ی رسانه‌ای در این روزهای آشوب‌ناک

 

میل‌باکس‌ها و اکانت فیس‌بوک و توییتر من پر شده است از اطلاع‌رسانی راجع به انتخابات و حواشی‌ی داغ بعد از آن. مطمئن‌ام اکانت‌های شما نیز وضع متفاوت‌ای ندارد. جو ملتهب فضای آن‌لاین ایرانیان به خوبی حس می‌شود. جو‌ی که سعی می‌کند واکنش‌ای درخور به دغل‌بازی‌ی اخیر حکومت نشان دهد و امیدوار است در وضعیت فعلی تغییری -ولو حداقل‌ای- رخ دهد.

اما متاسفانه گزارش‌ها و حرف‌های رسیده نگویم ضد و نقیض اما دست‌کم آشفته و بی‌حساب است. نمی‌دانم کجا را بخوانم تا بدانم واقعا در ایران چه می‌گذرد. مثلا آیا فلان راه‌پیمایی تایید شده است یا خیر. یا آیا فلانی دست‌گیر شده یا همه‌اش شایعه است.

و حتی مهم‌تر این‌که معلوم نیست هر کس‌ای چه باید بکند تا این جریان تغییرخواهِ نیک‌نفس از شلپ شولوپی در حوض‌ای گل‌آلود به رود زلال و شفاف‌ای در کل جامعه تبدیل شود.

 

از دید من این مشکل دست‌کم دو بعد دارد:

۱) حرکت‌های فعلی رهبری‌نشده است. حرکت‌های مردم -تا جایی که من برداشت کرده‌ام- تاکنون از سوی موسوی یا کروبی هدایت نشده. بدتر این‌که به نظر می‌آید گاه‌ای توسط کسانی هدایت می‌شود که نیت‌شان خیر نیست.

۲) مشکل اطلاع‌رسانی بدجوری یخه‌ی ما را گرفته است. بیش‌تر منابع موثق نیستند و آن‌هایی هم که هستند اطلاع‌رسانی‌ی محدودی می‌کنند و مثلا خبری از دست‌گیری‌ها نمی‌دهند.

علاوه بر این دو مورد کلی، اصلا من مطمئن نیستم فعالیت آن‌لاین بتواند فایده‌ی چندانی برای حرکت اعتراض‌آمیز مردم ایران داشته باشد. مثلا برای‌ام سوال است که فعالیت‌های توییتری و اطلاع‌رسانی‌های فیس‌بوکی چقدر می‌تواند مفید فایده باشد. آیا حرکت کسان‌ای که در نهایت به خیابان‌ها می‌روند یا مثلا شب‌ها قرار است «الله‌ اکبر» بگویند به کمک این تکنولوژی‌ها منظم‌تر و پربازده‌تر می‌شود؟

به هر حال خوب است که با خودمان رو-راست باشیم: بعید است من و امثال من‌ای که در ایران زندگی نمی‌کنیم نقش چندان زیادی در این حرکت بازی کنیم. این‌که من بدانم قرار است چه اتفاق‌ای بیافتد البته خوب است، اما به هر حال کس‌ای که به خیابان‌ها می‌رود و فریاد می‌کشد بیش‌تر جان‌اش را به خطر می‌اندازد و هم‌چنین به احتمال زیاد تاثیرگذارتر هم هست. 

البته این بدان معنا نیست که ما «خارج‌نشینان» (و چقدر از این لغت بدم می‌آید) کاملا بی‌فایده‌ایم. شاید فایده‌مان بتواند این باشد که صدا ایرانیان را کمی بین‌المللی‌تر کنیم. بین‌المللی‌تر-کردن البته خوب است ولی فراموش نکنیم که کافی نیست.

شما چه فکر می‌کنید؟ چگونه می‌توان این حرکت‌ها را منظم‌تر و پرفایده‌تر کرد؟

رادیو شمال ۵۳

بگذارید سال جدید را با یک تبلیغ شروع کنم: بروید و به «رادیو شمال ۵۳» گوش دهید!

رادیو شمال ۵۳،‌ رادیویی اینترنتی است که توسط عده‌ای از ایرانیان دانش‌گاه البرتا تهیه می‌شود. پخش‌شان دو-هفته یک‌بار است و هر بار هم حدود یک ساعت برنامه دارند.

می‌پرسید به انتظار چه نوع برنامه‌ای باید باشید؟
در این رادیو گاهی وقت‌ها داستان خوانده می‌شود (از چخوف بگیر تا کافکا)، کم پیش نمی‌آید آهنگ پخش کنند (از کیوسک گرفته تا گوگوش و از ناظری بگیر تا شجریان)، گه‌گاه شعر می‌خوانند (از احمد شاملو تا … اممم … راست‌اش فقط شاملو می‌خوانند. آخر می‌دانید، کتایون عاشق شاملو است!)، درباره‌ی سینما صحبت می‌کنند و معمولا «پاتوق»ای برگزار می‌کنند و می‌نشینند و گپ می‌زنند. این وسط‌ها هم گاهی خبر می‌خوانند و گاهی مصاحبه می‌کنند.

حالا با همه‌ی این اوصاف خوب است بروید رادیوی‌شان را گوش کنید؟!
به نظرم که بله! یعنی دقیق‌تر بگویم، اگر با رادیوی اینترنتی میانه‌ی خوبی دارید و الزاما دنبال یک رادیوی تخصصی (مثلا رادیویی که مدام موسیقی‌ی سنتی پخش کند) نیستید، رادیو شمال ۵۳ شما را راضی خواهد کرد.

پس بروید این‌جا و به رادیو شمال ۵۳ گوش کنید. یا به‌تر،‌ مشترک خوراک (فید سابق!) رادیو شوید.

حمایت از ویکی‌پدیا

Wikipedia Affiliate Button

گاهی آدم ممکن است زورش بیاید بابت چیزهای در ظاهر مجانی پول بدهد، اما اگر حساب کتاب‌ای با خودش بکند می‌بیند ارزش چیزی چون ویکی‌پدیا در زندگی‌اش خیلی بیش از دو سه ساندویچ مزخرف و بی‌مزه‌ی Subway است.

هزارتو، مجمع‌الجزایر تک‌گویان

هزارتوی‌مان تعطیل شد و من ناراحت نیستم. نه این‌که خوش‌حال باشم، اما ناراحت هم نیستم. یا اگر ناراحت باشم، فقط از بابت دو چیز ناراحت‌ام: (۱) از این‌که نکند میرزا پیکوفسکی غم‌اش بگیرد و (۲) نکند بقیه غم‌شان بگیرد از این مرگ، یا امیدوارانه‌تر: از این آغاز دوره‌ای تازه – زمانه‌ی بی‌هزارتو. مرا می‌پرسید، نه!، نه غم‌ام گرفت و نه غم‌ام می‌گیرد در این روزگار درد و بلا که تعطیلی‌ی هزارتو کوچک‌ترین بدبختی‌مان است.

بگذارید حرف‌ام را خلاصه بگویم با کم‌ترین حاشیه. و بگذارید از استعاره‌هایی چون «مرگ» و «زمانه‌ی بی‌هزارتو» هم صحبت نکنم. یا اگر از آن‌ها بگویم، کم بگویم – در حد چاشنی و فلفل. خب، خوب شد،‌ حالا حرف حساب‌ام چیست؟

بنا به تصمیم جناب میرزا پیکوفسکی،‌ مجله‌ی اینترنتی‌ی هزارتو برای مدت نامعلوم تعطیل شده است. تا جایی هم که من خبر دارم، کس‌ای غش و ضعف نکرد از این خبر تعطیلی – که مدت‌هاست هزارتوییان از آن با خبر بودند. من هم کار عجیب‌ای برای جلوگیری از چنین اتفاق‌ای نکردم. یعنی حتی نامه‌ای ننوشتم که بگویم «ای بابا! چرا آخه لامصبا؟!».

چرا؟
من تاکنون سه چهار نوشته بیش‌تر برای هزارتو ننوشته‌ام. یکی دو تای‌اش را دوست دارم،‌ یکی دو تای‌اش را هم نه. در همه‌ی مواقع هم نوشتن متن‌ام با شتاب انجام شده بود. بدتر این‌که زمان نوشتن هم معمولا دغدغه‌ام نوشتن راجع به آن موضوع نبوده است. به‌تر بگویم: وقتی موضوع را پیش‌نهاد می‌دادم -اگر می‌دادم- چنان موضوع‌ای برای‌ام جالب بود، اما نه دیگر سه چهار ماه بعد به وقت نوشتن. نویسنده‌ی حرفه‌ای و روزمزد هم نیستم که هر چه مطلب جلوی‌ام بگذارند، بنویسم. صحیح‌تر بگویم:‌ می‌توانم چون نویسنده‌ی حرفه‌ای و روزمزد راجع به هر چیزی بنویسم، اما دقیقا به همان دلیل، عاشق نوشته‌ام هم نمی‌شوم. آدم حرفه‌ای که عاشق تولیدش نمی‌شد. و حالا من نه حرفه‌ای هستم و نه عاشق نوشته‌های‌ام در هزارتو. گفتم که، یکی دو تای‌اش را دوست دارم، یکی دو تای‌اش را هم نه.

هزارتو تجربه‌ی متفاوت‌ای بود. هم برای من، هم برای خیلی از نویسنده‌های دیگرش،‌ و هم فارسی‌زبانان اینترنت. نوشتن راجع به یک موضوع واحد، آن هم معمولا از موضوعاتی مجرد، و بدون هیچ برنامه‌ریزی‌ی پیشین و تقسیم دقیق کار و هماهنگی‌ی مرکزی کار عجیب‌ای است. نه، شک ندارم که هزارتو متفاوت بوده است. اما متفاوت‌بودن کافی نیست. باید بیش‌تر پرسید.

* آیا هزارتو مفید بود؟

بستگی دارد از که بپرسیم: خوانندگان فعلی؟ خوانندگان آینده؟ نویسندگان؟
حدس می‌زنم که هزارتو برای نویسندگان‌اش خیلی مفید نبوده باشد – دست‌کم برای من که چندان مفید نبود. البته تجربه‌ی نوشتن -در هر حال- تجربه‌ی باارزشی است، اما تجربه‌ی نوشتن، تجربه‌ی محدود به هزارتو هم نیست. در هزارتو ننویسم، در آن‌جا می‌نویسم، آن‌جا هم نشد، این‌جا.

گمان می‌کنم هزارتو برای خوانندگان زمان حال‌اش -همان‌هایی که هر شماره می‌رفتند و نوشته‌ها را می‌خوانند- نیز خیلی مفید نبوده باشد. یعنی حدس می‌زنم تعداد خوانندگانی که مثلا بخواهند ده مطلب متفاوت درباره‌ی لذت -و فقط لذت و نه چیزی دیگر- بخوانند آن‌قدر زیاد نبوده باشد – و یادمان باشد که این «لذت» می‌توانست هر موضوع‌ای باشد، مثلا «خدا» باشد، یا «جنگ» باشد، و یا حتی «رویا» باشد. اصولا ویژه‌نامه درآوردن درباره‌ی موضوعاتی که درد مشترک روزگار فعلی‌ی آدمیان نیست کمی بی‌ربط می‌نماید. بنویسیم که چه بشود؟

اما از طرف‌ای حس می‌کنم هزارتو برای خوانندگان آینده‌اش ممکن است مفید باشد. درست است که مثلا جنگ موضوع مورد علاقه‌ی منِ نوعی در حال حاضر نیست، اما ممکن است یک سال دیگر، یا دو سال دیگر بخواهم ده نظر مختلف درباره‌ی جنگ بخوانم. آن‌گاه هزارتو می‌تواند منبع خوبی باشد برای چنان خواست‌ای.
پس به طور خلاصه، هزارتو مفید بود/هست ولی نه خیلی زیاد. تعطیلی‌اش از نگاه فایده‌مدارانه‌ی من اتفاق هول‌ناک‌ای نیست.

*‌ آیا تعطیلی‌ی هزارتو تصمیم اشتباه‌ای بود؟

به نظرم بله. هزارتو اگر پویاتر می‌بود، نه تنها تعطیل نمی‌شد که حتی نَفَس‌اش -چون این اواخر- به شمارش هم نمی‌افتاد. هزارتو نه تنها نیاز به نویسنده‌های تازه‌ نفس‌تری داشت، بلکه لازم بود که دم‌ای تازه به شورای گرداننده‌اش دمیده شود. من به میرزا و پویان و بقیه‌ی کسان‌ای که بیش‌تر درگیر هزارتو بوده‌اند حق می‌دهم که بعد از این همه مدت و عذاب کشیدن از دست همه‌ی ما -و از دست من به هم‌چنین- حوصله‌شان سر برود و وادهند. اما اگر هزارتو از نظر میرزا پیکوفسکی چیزی بیش از یک پروژه‌ی شخصی بود، می‌بایست اجازه می‌داد که مدیران تازه‌ای بر سر ما حکم‌فرمایی کنند. میرزا البته حق داشت. من هم حاضر نیستم پروژه‌های شخصی‌ام را با دیگران شریک شوم.

*‌ کس‌ای را شماتت می‌کنم؟

مسلما خیر! یا اگر هم بکنم، خودم را سرزنش می‌کنم که دست‌کم یک بار مقاله‌ام حاضر نشد. مسلم است که اگر من و امثال من این‌قدر اذیت‌اش نمی‌کردیم و مقاله‌های‌مان را به موقع می‌رساندیم،‌ میرزا دیرتر حوصله‌اش سر می‌رفت و می‌زد زیر همه چیز.

*‌ آیا لازم است مجله‌ای شبیه به هزارتو دوباره منتشر شود؟

برای پاسخ‌دادن به این سوال باید ابتدا از خود بپرسیم که هزارتو قرار بود کجای فضای ذهنی‌مان را پر کند. و بعد ببینم آن‌چه قرار بود پر شود، چقدر مهم بوده است.

در این مورد من تنها می‌توانم نظر خود را بگویم. تقریبا مطمئن‌ام که نویسندگان/خوانندگان‌ای هستند که نظرشان مخالف من است. اما نظر من این است که هزارتو قرار نبود هیچ‌جایی را در فضای ذهنی‌مان پر کند یا چیزی به تک‌تک‌مان بیافزاید. هزارتو نه قرار بود مشکل‌ای از فرهنگ‌مان حل کند، نه قرار بود نویسنده‌های تازه‌ای تربیت کند، و نه حلقه‌ی ادبی/فرهنگی‌ای بیافریند. می‌دانید که،‌ نویسندگان هزارتو و نوشته‌های‌شان هیچ گفتگویی با هم نداشتند. منظورم گفتگو در سطح برنامه‌ریزی برای انتشار و غیره نیست، گفتگو درباره‌ی آن‌چه نوشته‌اند است. چیزی نه یاد داده می‌شد و نه یاد گرفته می‌شد. همه چشم‌های‌شان را می‌بستند و شروع می‌کردند به حرف زدن. چه چیزی این وسط یاد گرفته می‌شود که به من نوعی به خودی‌ی خود نمی‌توانستم یاد بگیرم؟ گویا هزارتو مجمع‌الجزایر تک‌گویی‌های مجرد بود.

مجلات اینترنتی که کم نیستند. مخاطبان خاص و عام خودشان را هم دارند. بعضی‌های‌شان زردند، بعضی‌های‌شان تودار. اما تودار بودن کافی نیست. هزارتو قرار بود متفاوت باشد. تفاوت‌ای که به نظرم تجلی‌ی کم‌فایده‌ای داشت. می‌توان متفاوت بود و مفید بود. شاید اگر هزارتو به صورت حلقه‌ای فرهنگی/ادبی باز ظهور کند، حلقه‌ای که هدف‌ای با مابه‌ازای خارجی داشته باشد،‌ آن‌گاه بخش‌ای از خلاء ذهنی‌مان شروع کند به پر شدن. بدیهی است که اسم‌اش لازم نیست هزارتو باشد. می‌تواند زنجیر باشد. یا حلقه‌ی ایرانیان اسپری‌شده به سرتاسر دنیا (حاسپرید). یا که دایره‌ی گچی. اینک انتخاب نام اولویت ندارد، هر چه باشد،‌ بودش -از نظرم- به از نبودش است: آن هم خیلی!

[منتشرشده در هزارتو]

جان به لب رسید از Yaari

جان عمه‌تان به دعوت‌نامه‌هایی که از شبکه‌ی اجتماعی‌ی «یاری» Yaari می‌آید پاسخ ندهید – بلکه اسپم اعلام‌شان کنید!
دستِ کم چند دلیل برای «نه!» گفتن به این شبکه وجود دارد:

۱) با عضویت در یاری به حجم اسپم دنیا اضافه می‌کنید! یاری موقع ثبت‌نام رمز ورود ای‌میل‌تان را می‌گیرد و آن‌گاه برای کسانی که در فهرست تماس‌تان وجود دارد بدون اجازه‌ی شما دعوت‌نامه می‌فرستد. (این ادعای‌ام مطابق با گفته‌های نوشته‌هایی است که در زیر لینک داده‌ام. خودِ من یاری را آزمایش نکرده‌ام.) امیدوارم نپرسید این کار چه ایرادی دارد.

۲) شما حاضرید رمز عبور ای‌میل‌تان را به یک شبکه‌ی ناشناس بدهید؟ حال‌تان خوب است؟

۳) یاری شبکه‌ای هندی برای هندی‌هاست. شما هندی هستید؟

این‌جاها را هم بخوانید تا از تجربه‌ی مستقیم دیگران بهره‌مند شوید: [۱] [۲] [۳]

بلاگ‌رولینگ شوخی می‌کند

تنها زمان‌ای که دل‌ات می‌خواهد بلاگرولینگ کار نکند آن وقت‌ای است که به اشتباه پینگ کرده‌ای!
البته طبق قانون مورفی حتما کار می‌کند، و نتیجه همین می‌شود که می‌بینید!

* قوانین مورفی
* قوانین عشقِ مورفی

وبلاگ است و من هستم و خوانندگان‌اش

البته که ننوشتن در ضدخاطرات شرم‌آور است. و اگر تصور شود که ننوشتن‌ام دلیل‌ای بر انجام پروژه‌ای بزرگ است … آه که چه رویای خوش‌ای!

می‌خواستم از همه‌ی کسانی که ضدخاطرات را می‌خوانند و همه‌ی آن‌هایی که [هم می‌خوانند و هم] نظر می‌گذارند تشکر کنم.
نه که واقف نباشم هر آن ممکن است به تشکریات روی سن‌ای -از جنس «از زحمات رییس و مرئوس و هم‌کار و اولیا و دوستان و آب‌دارچی و خانواده‌ی رجبی خالصانه تشکر می‌کنم»- تنه بزنم، اما می‌خواهم بگویم این‌که ضدخاطرات را می‌خوانید و حضورتان را بیش از تیک‌ای در کانتری نشان می‌دهید برای‌ام دوست‌داشتنی است.
نه این‌که دل‌ام آرزو کند کامنت‌های‌ام صد برابر شوند، اما اولین چیزی را که هر روز صبح پس از بیدار-شدن چک می‌کنم کامنت‌های وبلاگ است (قبل از خواندن وبلاگ‌های دیگران، پیش از خواندن ای‌میل‌های یاهو!یی و حتی تقریبا هم‌زمان به ای‌میل‌های مهم!). و این البته پیش از صبحانه خوردن است – بدون شک.

وبلاگ است و من هستم و خوانندگان‌اش دیگر، نه؟

روز آگاهی از RSS

RSS Awareness Day

روز معلم، کارگر و روز آگاهی از RSS بر تمامی‌ی مسلمین جهان مبارک باد!

خوش‌بختانه در مورد روز معلم و کارگر احتمالا به خوبی آگاهی دارید. در مورد روز آگاهی از RSS نیز احتمالا وبلاگ‌های ITنویس تا به حال خفه‌تان کرده‌اند! (با عرض ارادت به همه‌شان!) اما به نظرم بد نیست کمی درباره‌اش توضیح بدهم تا دین‌ام را به این خوان نعمت(!) ادا کرده باشم.

کاربرد اصلی‌ی تکنولوژی‌ی RSS و خوراک (فارسی‌شده‌ی feed) راحت‌ترکردن خواندن مطالب وبی‌ای است که مرتب به روز می‌شوند. همین!
خب، دین‌ام ادا شد.
هممم … آها!‌ باشه … یک مقدار بیش‌تر توضیح می‌دهم:

فرض کنید شما خواننده‌ی پنجاه وبلاگ هستید و دوست دارید هر روز مطالب آن‌ها را دنبال کنید. راه متداول و قدیمی این است که هر روز به همه‌ی آن پنجاه وبلاگ سر بزنید و ببینید آیا مطلب‌ای اضافه شده یا نه. مشکل اصلی‌ی این روش زمان‌بری‌ی آن است. مخصوصا اگر از blogrolling هم استفاده کنید، خیلی وقت‌ها متوجه نمی‌شوید که آیا یک وبلاگ به روز شده است یا خیر. راه تازه‌تری که RSS پیش پای‌مان می‌گذارد این است که «مشترک» خوراک همه‌ی آن وبلاگ‌ها بشویم و از برنامه‌ای چون Google Reader برای خواندن آن خوراک‌ها استفاده کنیم.
اضافه‌کردن خوراک‌ها کار سختی نیست. معمولا بیش‌تر وبلاگ‌ها آدرس فیدشان را جایی نوشته‌اند. خیلی وقت‌ها هم از شکلک‌ای چون همین‌ای که پایین پست‌ام می‌آورم استفاده می‌کنند (روی‌اش کلیک کنید، خیلی خوب است!). گاهی نیز آن پایین نوشته شده است RSS Feed یا چیزی شبیه به آن.
یا باید روی این آدرس کلیک کنید یا این‌که آدرس‌اش را کپی‌کرده و به برنامه‌ی خوراک‌خوان‌تان بدهید. مثلا اگر از Google Reader استفاده می‌کنید، کافی است روی Add Subscription کلیک کرده و آدرس خوراک وبلاگ مورد نظر را به آن بدهید. از این پس اگر خواستید مطالب آن وبلاگ را دنبال کنید، کافی است وارد Google Reader شوید و وبلاگ‌های‌تان را بخوانید.

چه چیزی این وسط گیرمان آمد؟ زمان!
چه چیزی این وسط از دست رفت؟ در پست‌های بعدی درباره‌اش خواهم نوشت.

اگر می‌خواهید بیش‌تر با داستانِ ماجرا آشنا شوید، نگاه‌ای به ویدئویی که پایین پست می‌بینید بیاندازید. اگر می‌خواهید اطلاعات بیش‌تری درباره‌ی Google Reader به دست بیاورید، این پست یک پزشک را بخوانید.
بامدادی فهرست‌ای متنوع از وبلاگ‌هایی که درباره‌ی خوراک و خوراک‌پزی نوشته‌اند جمع‌آوری کرده است. خواندن‌شان برای کسانی که می‌خواهند اطلاعات بیش‌تری به دست بیاورند مفید خواهد بود.

و حالا که تا این‌جا آمده‌ام، بگذار کمی تبلیغ بکنم!




Subscribe to Anti Memoirs



گربه روی شیروانی داغ

نیم ساعت‌ای نمی‌شود که پیدای‌اش کرده‌ام. با این‌که کم نوشته و سرجمع ده بیست دقیقه خواندن کلِ نوشته‌های‌اش بیش‌تر طول نمی‌کشد، از خواندن‌شان لذت بردم. اگر به دغدغه‌های جـنـســی‌ی آدم‌ای بیش و کم معمول -مثل خیلی‌های دیگر- علاقه دارید، خواندن وبلاگ گربه روی شیروانی‌ی داغ را پیش‌نهاد می‌کنم.

آب پرتقال نخورید

طرف نوشته بود چون سیانید هیدروژن و آب پرتقال هر دو هیدروژن دارند، پس آب پرتقال نخورید که ممکن است خطرناک باشد. به هر دوی این موارد هم در ویکی‌پدیا لینک داده بود. بعد ادعای‌اش می‌شد که کار علمی کرده.

این هم از وبلاگ‌نویس‌های مشهور و معروف امروزین! حالا من این‌اش را فهمیدم، بقیه‌ی پست‌های‌اش را که راجع به تکنولوژی‌ی روز، سیاست، کامپیوترهای برتر، سفر به فضا، اقتصاد، فلسفه و غیره است چه کار کنم؟ باور کنم؟ باور نکنم؟!

توضیح:‌خیلی چیزها/کس‌های دیگر در زندگی همین‌طوری‌اند، نه؟ فکر می‌کنی طرف دارد هی درست می‌گوید، هی آیه نازل می‌کند، هی باورت می‌شود؛ بعد یک لحظه می‌بینی که ای بابا، نه، طرف انگار گاهی پرت و پلا هم می‌گوید. اتفاقی‌ها، اما خب، یک‌هو پیش می‌آید!

جستاری در مینیمال-ماکسیمالیسم ادبی در شبه‌سایبرژورنالیسم پساساختارگرا

پست‌های کوتاه خوب‌اند،
تکلیف آدم از همان اول مشخص است.
می‌خواند و تمام می‌شود در یک پلک‌زدن.
نه این‌که دو خطش را بخوانی
و بعد
صفحه را ببندی
در حالی که عذابِ وجدان گرفته‌ای که
آیا چیزی از دست دادم یا نداده‌ام چیزی را از دست؟
می‌بینید:
به حساب من
شما الان
در خط
سیزده
چهاردهم
این پست هستید،
و هم‌چنان دارید می‌خوانید!
خدا گناهان مرا ببخشاید!

لینک‌پراکنی‌ی آخر هفته

*دنبال سیستم ضدفیـلتر (پاد-پالایش‌گر؟!!) می‌گردید؟ یک نگاه‌ای به این پست حسین درباره‌ی ویدالیا بیندازید. ممکن است راه نجات‌تان باشد.

*داستان دخترک و مرگ را که خوانده‌اید؟ حال داستان دخترک و اعتیاد را نیز بخوانید.
Continue reading لینک‌پراکنی‌ی آخر هفته

We still love you Samandehi.ir


واکنش پیشین من به طرح سامان‌دهی (ساماندهی)
گیوتین‌ برای ساماندهی

سامان‌دهی یعنی چه؟ نقد @#$@!#$های مدرن

اولین واکنش من به طرح سامان‌دهی و مجازسازی‌ی اینترنت(!)‌ یک فحش خیلی بد بود! نمی‌توانم برای‌تان بگویم دقیقا چه گفتم. دور از ادب و نزاکت است. اگر کس‌ای خواست، برای‌ام نامه‌ی فدایت شوم بفرستد تا شاید به‌اش بگویم (اما اگر فکر می‌کنید فحش مورد نظر دو کلمه بود، اشتباه می‌کنید. چهار کلمه بود و کلمه‌ی اول‌اش هم Please بود!).

واکنش بعدی‌ام این بود که عصبانی بشوم. واکنش بعدی‌ام تعجب بود. بعد خندیدم به حجم گسترده‌ی پفیوزی! بعد یاد گتوهای یهودیان در حکومت نازی‌ها افتادم که آدم‌ها را ابتدا حسابی ثبت می‌کردند، بعد تبعید، بعد بهره‌کشی می‌کردند و در نهایت صابون‌شان.
بعد شک کردم که مشکل از پفیوزی‌ی عده‌ای است یا بلاهت بعضی‌های دیگر؟ هنوز پاسخ این را نمی‌دانم، اما به نظرم -با عرض تاسف- هر دو.

چه کار باید بکنیم؟
یا من چه کار می‌کنم؟
من سایت‌ام را ثبت نمی‌کنم. سایت من، مال من است. این گوشه‌ی فضای اینترنت مال من است و هر چه بخواهم در آن می‌نویسم. من معمولا آزارم به کس‌ای نمی‌رسد. معمولا در نوشته‌های‌ام به کس‌ای به طور مستقیم توهین نمی‌کنم. در بیش‌تر مواقع کاری به سیاست ندارم. اصولا موجود خیلی خطرناکی نیستم – حداقل در ظاهر. اما این‌ها به این معنا نیست که سرم را بیاندازم پایین و مثل گوسفند هر چه گفتند عمل کنم. هیچ‌وقت این‌کار را نکرده‌ام. از چهار سالگی‌ام در مقابل هر گونه محدودیت سرکشی کرده‌ام تاکنون. چیز زیادی نمی‌خواستم، اما کوچک‌ترین محدودیت را هم تحمل نمی‌کنم. طغیان می‌کنم، عصیان می‌کنم. گاهی آرام، گاهی پر سر و صدا. اما گریزی از فرار از محدودیت نیست: آزاده‌گی یک انتخاب اجباری است.

من سایت‌ام را ثبت نمی‌کنم. از شما هم می‌خواهم سایت‌تان را ثبت نکنید. در ضمن، اعتراض‌ام بی‌جانانه (= منفعلانه، passive!) نخواهد بود. می‌خواهم این کارشان را نقد کنم. حاصل نقدم را در زیر می‌بینید. نقدم طنز است. در واقع نمی‌خواستم طنز بشود، اما آیین‌نامه‌ی ایشان به زور رگه‌های طنز در متن‌ام دواند. اما این از جدیت‌اش ذره‌ای نمی‌کاهد. از توی خواننده هم می‌خواهم همین‌کار را بکنی. اعتراض کنی،‌ نقد کنی. بگویی که از دست طرح‌های ابلهانه‌شان خسته‌شده‌ای و این را بلند بگویی. جوری که بشنوند. جوری که همه بشنوند.

بله! بله! ببینیم در فصل سوم این آیین‌نامه چه چیزی نوشته شده است و معنای آن چیست. توضیحات‌ام را بین دو [ ] قرار می‌دهم. پیشاپیش بابت زبان‌نگاری‌ی مفتضح آیین‌نامه از شما پوزش می‌طلبم. کلمات از هم وارفته‌ی متن‌شان نیاز به اروتووربوم (Orthoverbum) ثابت دارد که متاسفانه گویا موجود نیست.

فصل سوم : تخلفات و نحوه رسیدگی به آنها

ماده 7- انتشار و نگهداری هر نوع داده اعم از متن ، صدا ، عکس ، تصویر ، کارتون ، پویا نمایی ، فیگور ، کاریکاتور ، فیلم و غیره که از جمله حاوی مضامین زیر و موارد موضوع بند های “ت و ث ” ماده 1 این ایین نامه باشد در پایگاه اطلاع رسانی ممنوع است.
[به این می‌گویند پلی‌فرمیسم در سانسور: اگر حرف‌ات سانسور بردار باشد، دهن‌ات را می‌دوزند، اگر قر سانسورپذیر بدهی (یعنی مثلا برای خوش‌حالی حرکت‌ای جز دست‌زدن بالای سر مثل شکل رایج دولتی‌ی عیدهای مذهبی انجام دهی)، کمرت را با منگنه به دیوار می‌دوزند و حتی اگر گوزت هم توهین‌برانگیز باشد، در باسن‌ات را با چوب‌پنبه می‌بندند.]

الف – مطالب الحادی و نفی یا تضعیف اصول و ارزش های اسلامی و یا توهین به اسلام و مقدسان آن و اهانت به امام (ره) و یا رهبری
[الحاد! می‌دانیم که بعضی‌ها دایره‌ی دین و اصول و ارزش‌ها را چقدر تنگ‌نظرانه تعریف کرده‌اند دیگر، نه؟ آن‌هایی که باور دارند موقعیت دست‌های‌ات در هنگام پرستش پروردگار کیهان، در این‌که مومن‌ای یا کافر تاثیرگذار است.]

ب – توهین به ادیان آسمانی و کتب مقدس و انبیاء و معصومین و مقدسان
[و همه می‌دانیم که دین ارزش بالاتری نسبت به چیزهای دیگر دارد. ندارد؟]

پ – تحریک و تشویق به ارتکاب اعمال علیه امنیت ، حیثیت و منافع جمهوری اسلامی ایران
[تحریک علیه منافع ج.ا.؟ غلط بکنیم!]

ت – تحریف مطالب امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری مدظله العالی ، تحریف انقلاب اسلامی ملت ایران و توهین به ارزش های آن .
[هاها! این‌اش دیگر خیلی جالب است. معنای این جمله این است که هر چه ما می‌گوییم که بعضی‌ها گفته‌اند، همان درست است. یعنی گروه‌های داخلی و متعهد و مسلمان و مبارز و غیره‌ی دیگر (که در گرماگرم گفتمان عقلانی‌ی امروز هم‌چنان از صحیفه‌ی نور نقل قول می‌کنند برای اثبات حرف‌های‌شان) هم اگر جزو طیف *خیلی خودی* حساب نشوند، در بازی نیستند و سایت‌شان می‌تواند سانسور شود.]

ث – هر گونه اقدام علیه قانون اساسی و یا تفرقه افکنی و خدشه در وحدت و وفاق ملی و استقلال و تمامیت ارضی و یا القاء بد بینی و نا امیدی در مردم نسبت به مشروعیت و کار آمدی نظام
[وای! خدای من! این یک بند خودش عالم‌ای است مجزا! معنای این گزاره‌ی مرکب -به طور خلاصه- این‌هاست:
۱) قانون اساسی را نقد نکنید.
۲) وحدت فعلی‌مان خوب است، به‌تر هم دارد می‌شود. حرف زیاد نزنید که تفرقه‌افکنی است.
۳) ملت ما به زور هم که شده با ما وفاق دارند. آن را خراب نکنید یا سایت‌تان را تعطیل می‌کنیم.
۴) بدبین نباشید (که بدبین است؟) که آینده از ما است.
۵) مشروعیت! چه کس‌ای شک داشته است وقتی می‌دانیم امام زمان(ع) خودشان لیست نماینده‌های مجلس را برگزیده‌اند و رییس جمهور از نزدیکان او است (چپ چپ به من نگاه نکنید: من که این را نگفته‌ام، خودشان می‌گویند که نقشه‌ی مسیر ظهور را در اختیار دارند دیگر!).
۶) کارآمدی! بله! من همیشه قبطه می‌خوردم از کارآمدی‌ی سیستم‌های اداری‌ی ایران.]

ج – توهین به اقوام و اقلیت های مذهبی
[حجم توهین‌ای که این آیین‌نامه به ملت ایران تحمیل کرد بیش از میزان توهین‌ای است که در سه ماه به کل اقوام کشور می‌شود. این نسبت، به ده سال برای اقلیت‌های مذهبی افزایش می‌یابد. آخرین باری که شما جوک‌ای درباره‌ی یک اقلیت مذهبی شنیده‌اید کی بوده؟ و آخرین باری که مقامات مسوول شما را گوسفند حساب کرده‌اند چه؟]

چ – افشای اسرار و اسناد طبقه بندی شده از قبیل نظامی ، امنیتی و سیاسی دولتی و خصوصی
[آیا اعترافات شب یلدا جزو افشار اسرار خصوصی حساب می‌شود؟ خجالت بکشید! همه‌تان اعتراف کردید که چند تا دوست‌دختر داشته‌اید و چه کارهای‌شان کرده‌اید (می‌خواهید خودم بگویم؟!)‌ اما من که می‌دانستم این قانون می‌آید راجع به نقشه‌ی هواپیما و روبات صحبت کردم. بلندبینی را می‌بینید؟]

ح – اشاعه منکرات و ترویج فحشا و مطالب مغایر با عفت و اخلاق عمومی
[دخترهای عزیز لطفا شب‌ها به سایت من نیایند چون من خواب‌ام و شما بیدار و بیم فحشا می‌رود. در مواقع دیگر لطفا حجاب اسلامی را رعایت کنید. در ضمن موقع کامنت‌گذاری هم دست‌تان را از کنار دکمه‌ی Enter بکنید توی کی‌بوردتان تا نوشته‌ها درست تایپ نشود و غریبه (یعنی من!)‌ شهوت‌زده نشوم. دیگر گفتن ندارد که موقع کامنت‌گذاشتن نباید به وبلاگ‌ام مستقیم خیره شوید. به‌تر است تنها به کیبوردتان نگاه کنید یا ترجیحا چشمان‌تان را ببندید (آخر که گفته است شما نسبت به دستان‌تان هم محرم‌اید؟). راستی فراموش نشود که تنها وقتی خیلی ضروری است کامنت بگذارید. یک نگاه به پست آخر البته حلال است!]

خ – توهین به اشخاص حقیقی و حقوقی

د – اطلاعات خصوصی و شخصی افراد بدون اخذ اجاره کتبی از آنان

ذ – انجام فعالیت های اقتصادی غیر قانونی از قبیل پولشویی ، تجارت هرمی و غیره .
[و آن‌گاه قانون: “و غیره!” -بدون شرح]

ر – تبلیغ یا آموزش پایگاه های اطلاع رسانی غیر مجاز
[بچه‌ها! من فردا می‌خوام یه پست بذارم و گوگل یادتون بدم – که همه می‌دانیم سایت بسیار بسیار غیرمجازی است.]

ز – آموزش و ارائه هر نوع روش مقابله با مسدود سازی پایگاه های اطلاع رسانی غیر مجاز (فیلترینگ)
[سانسور‌تان می‌کنیم و اگر بخواهید از سانسور فرار کنید، سانسورتان می‌کنیم دونبش! نامعقول است؟ در زندان هم اگر یک زندانی بخواهد فرار کند یا کمک کند دیگران فرار کنند، باید تشدید مجازات شود. پس خیلی هم معقول است.]

ژ – نشر اکاذیب و افترا
[“ملکه‌ی انگلیس دست‌اش را توی دماغ‌اش می‌کند!” آیا (دوباره) سانسور می‌شوم به دلیل نشر افترا؟ باور کنید یاشار یک بار به من گفت خودش دیده که روی جلد عکس یک مجله‌ای چنین عکس‌ای بوده.]

س – برقراری هر نوع پیوند که مبلغ و مروج پایگاه های اطلاع رسانی حاوی مضامین جزء های فوق الذکر باشد.
[یعنی بلاگرولینگ‌های‌تان را حذف کنید، به سایت خودتان لینک ندهید (چون طبق بندهای پیشین، سایت‌تان غیرمجاز است)، به ساماندهی[دات]آی‌آر البته شاید بتوانید لینک دهید. البته نمی‌دانم دزدی‌ی طراحی‌شان با موارد بالا تناقض‌ای دارد یا خیر. فکر نکنم. به هر حال شواهد بیست و چند ساله نشان می‌دهد دزدی خیلی … استغفرالله!
به هر حال من در اولین قدم لینک کسانی را که برای این پست کامنت نگذارند حذف می‌کنم!]

ش – هر نوع اقدام خلاف شرع یا قانونی دیگر یا مخالف ضوابط و مقررات
[من صبح‌ها که بیدار می‌شوم پرچم ج.ا. را بالا نمی‌برم و مراسم صبح‌گاه در وبلاگ‌ام به راه نمی‌اندازم. فکر می‌کنید کار غیرقانونی‌ای می‌کنم؟ (آخه توی مدرسه این جزو مقررات بود و البته من همیشه کمی دیر می‌رسیدم!). اگر هست، بگویید از این به بعد هر روز صبح‌گاه داشته باشیم.]

روزی که وبلاگ‌ستان حقیر بود

دخترک وسط کوچه روی زمین خاکی دو-زانو نشسته بود. دورش ده دوازده دختر و پسر قد و نیم‌قد ایستاده بودند و هو-اش می‌کردند. “هووو! هووو! هووو!” دخترک که سرش را در میان دستان‌اش پنهان کرده بود، های و های گریه می‌کرد. و پسرک در حالی که نارنگی‌اش را پوست می‌کند داد زد “بچه ننه رو!” و بعد هر تکه از پوستِ نارنگی را که می‌کند، آن را به سمت دخترک پرتاب می‌کرد. دیگران نیز شروع کردند به همین کار و دخترک هم‌چنان گریه می‌کرد.

یادتان می‌آید آن روزهایی را که کلاس اول و دوم دبستان بودید و زنگ تفریح‌ها در حیاط مدرسه پسرکان کلاس چهارم و پنجم می‌ریختند سر شما و گروه‌تان و حسابی کتک‌تان می‌زدند؟

یادتان می‌آید روزی را که هنوز بالغ نشده بودید و دختران تازه بالغ دبیرستانی پز دوست‌پسرهای‌شان را برای‌تان می‌آمدند؟

یادتان می‌آید آن زمان‌ای را که پانزده شانزده سال بیش‌تر نداشتید و جوان‌های هجده نوزده ساله چه بزرگ می‌نمودند؟ و بیست و سه-چهار ساله‌ها که دیگر جای خود بودند. و یادتان می‌آید آن‌ها چه با تبخر از درس‌های دانش‌گاه‌شان (که قابل مقایسه با درس‌های سخیف دبیرستانی نیست)، سفرهای دست‌جمعی و رفاقتی بدون خانواده (که شما را بدجوری به خود بند کرده بود) و دخترهایی را که ترتیب‌شان را داده‌ بودند (و شما هنوز در آتش پاسخ سلام‌ای که فلان دختر همسایه به‌تان نداده بود می‌سوختید) سخن می‌گفتند و شما چه خود را حقیر می‌دانستید؟

Continue reading روزی که وبلاگ‌ستان حقیر بود

لینک زنانه

بعضی وبلاگ‌های زنان را که می‌روی -مخصوصا تازه تاسیس‌شده‌ها- می‌بینی نویسنده‌اش به شش هفت وبلاگ دیگر لینک داده است که بیش‌ترشان وبلاگ‌های زنان دیگر است. در این مواقع این حس به من دست می‌دهد که یک دختر تازه پاگذاشته در وبلاگستان هنوز نتوانسته است مردترسی‌ی کوچه و خیابان‌اش را به کناری نهد و در نتیجه هم‌چنان با احتیاط با مردان جدید و ناشناس ارتباط برقرار می‌کند – حتی اگر این ارتباط محدود به لینک‌دادن باشد و به خطری منجر نشود.
علت دیگری هم دارد؟ مثلا صمیمت‌ای که بین زنان برقرار می‌شود و بین زن و مرد وجود ندارد؟ اگر این باشد، کمی عجیب نیست؟

تبلیغ برای ویکیپدیای فارسی

جادی در یکی از کامنت‌های پیشین برای‌ام این را نوشته بود:

“آگهی بازرگانی قبول می کنی سولوژن ؟‌ ما یک گروه داریم که داریم یک پروژه تعریف می کنیم برای فعال کردن بیتشر ویکیپدیای فارسی. اگر کسی در ایران است، وبلاگ نویس است و به جریان علاقمند، با من تماس بگیرد: jadijadi@gmail.com دو هفته یکبار جلسه ای داریم و دنبال تعریف یک پروژه جدی هستیم.”

این از آن نوع کالاهایی است که مجانی تبلیغ‌اش را می‌کنم. (;
[من هیچ اطلاع‌ای از این‌که قرار است این پروژه چه چیزی باشد و از این حرف‌ها ندارم. اما حدس نمی‌زنم چیز بدی باشد.]

عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات، وبلاگستان و ویکی

یادداشت‌ای برای خودم،
که بعدا نگاه کنم
این سایت را
عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات .

حضور زبان فارسی در اینترنت با وب‌سایت‌هایی با صفحه‌های کم و بیش ثابت بود.
اما انفجار محتوای فارسی زیر سر وبلاگ‌ها بوده است.
وبلاگ‌ها فوق‌العاده بودند،
هم از نظر صورت و هم از نظر محتوا.
اما …
نه!
نمی‌خواهم بگویم زمان وبلاگ‌نویسی به سر آمده است. اما به نقطه‌ی اشباع‌اش نزدیک شده است. وبلاگستان فارسی یکی دو سال‌ای است هیچ تغییر اساسی‌ای نکرده است. با این‌که هنوز جا برای پیش‌رفت وجود دارد (مثلا وبلاگستان می‌تواند آکادمیک‌تر شود، وبلاگستان می‌بایست از نظر عقیدتی متنوع‌تر باشد و غیره)، اما پیش‌رفت اساسی در محتوای فارسی‌ی اینترنت نه در وبلاگ‌هایی که خواهند آمد که در صورت/محتوای دیگری خواهد بود.
باور فعلی‌ی من این است که فرم ویکی (Wiki) و ایجاد دائره‌المعارف‌های متمرکز روی یک موضوع (علم سخت و نرم، ادبیات و غیره) می‌تواند در حال حاضر (و تا چند سال) به‌ترین راه تولید محتوای موثر به زبان فارسی در اینترنت باشد.
ویکی الزاما معادل ویکیپدیا نیست، اما ویکیپدیا نمونه‌ی بسیار خوبی از آن است. با استفاده از ویکی می‌توان چندنفره روی یک موضوع کار کرد و هم‌چنین به تدریج دامنه‌ی دانش راجع به یک موضوع کلی را گستراند و به محتوا شاخ و برگ داد. این دو، خواص‌ای است که وبلاگ از آن بی‌بهره است. به ویکی فکر کنید.

به سخن آیید هم‌جنس‌گرایان عالم

یکی از باارزش‌ترین دست‌آوردهای وبلاگستان برای ایرانیان تقویت دو باره و چند باره‌ی صداهای ضعیف و ناشنیده‌ جامعه‌مان بوده است تا این‌که پس از سال‌ها خاموشی نوای خفیف و مبهم آنان به گوش دیگران برسد. در جامعه‌ای که روزنامه‌ها و مجلات دهه‌ها پشت خط قرمزهای تنگ و خفقان‌آور سانسور و خودسانسوری گیرافتاده‌اند، و در اجتماع‌ای که خیلی حرف‌ها حتی قابل بیان در جمع‌های کوچک دوستانه نیست، ذات آزاد، ناشناس و نوشتاری‌ی وبلاگستان ارمغان بزرگی برای جامعه و فرهنگ‌مان بوده است. وبلاگستان به بخش‌ای کوچک -ولی قابل توجه- از ایرانیان اجازه داد برای اولین بار دیگران را به نزدیک‌ترین لایه‌های ذهنی‌ی خود بکشانند.

یکی از تاثیرات شگرفت وبلاگستان فراهم آوردن فضایی برای بیان احوالات درونی‌ی زنان است. سخن زنانه سال‌ها از محفل‌های کوچک و خصوصی به بیرون درز نکرده بود. زنان از مشکلات‌شان در جامعه، از نوع نگاه‌شان به دنیا و از خواسته‌ها و علایق‌شان چیزی -جز شاید به چند نفر از اطرافیان نزدیک‌شان- نمی‌گفتند. در مجلات، داستان‌ها و حتی گفتگوهای روزمره کم‌تر می‌توانستی این‌چنین از زاویه‌ی نگاه یک زن به دنیا بنگری. زاویه نگاه‌ای به کل متفاوت با نگاه غالب مردانه به دنیا، و ادبیات‌ای متفاوت با ادبیات آشنای صدا و سیما و دیگر بیان‌گران و بلندگو به دستان خشک و رسمی‌ی جامعه. اما چندان مدتی نگذشت تا وبلاگ‌هایی چون خورشید خانم، ندا، پینک‌فلویدیش، لیلای لیلی، زیتون، لنیوم، نوشی و جوجه‌های‌اش، زن‌نوشت، نورافکن، زهرا، شوریده و دیوانه، بهار صندوق‌خانه، المیرا مجیک، جاری در لحظه‌های بودن، سارای نامیرا و خیلی‌های دیگر سر و کله‌شان پیدا شد و از چیزهایی نوشتند که نه من و نه خیلی‌های دیگر هیچ تصوری از آن نداشتیم.

با این‌که هنوز برد وبلاگ‌ها بسیار کوتاه‌تر از کل جامعه است، اما این‌کنون می‌توان گفت تفکر عمومی‌ی زنانه در این فضای محدود به اندازه‌ی کافی نماینده دارد. اینک اگر کس‌ای بخواهد فضای ذهنی‌ی زنان جامعه‌مان را تا حدی درک کند می‌تواند به کنکاش در این گنج به بسیاری از ناگفته‌ها و ندانسته‌ها پی ببرد. البته این گنج دچار آفتی شده است و آن هم این‌که به تدریج دچار هم‌نواختی شده: تجربیاتی که در فرم و محتوای نوشته‌ها در اولین سال وبلاگ‌نویسی انجام شد بسیار بیش از همه‌ی تجربیاتی است که در سه یا چهار سال بعد انجام شده است. این زمان بیش‌تر وبلاگ‌ها منحصرا در این قالب یا آن قالب قرار می‌گیرند – امروزه روز کم‌تر تجربه‌های بدیع در محتوا یا فرم شاهدیم. شاید بعدها بیش‌تر در این‌باره نوشتم.

اما هم‌چنان گروه‌هایی هستند که تاکنون چندان فرصت بیان خود را پیدا نکرده‌اند. یکی از این گروه‌ها، افراد هم‌جنس‌گرای‌اند. بیش‌تر ایرانیان کم‌تر تجربه‌ای نزدیک و بی‌پرده از افراد هم‌جنس‌گرا داشته‌اند. صدای آن‌ها درست بمانند خودشان در جامعه‌مان خفه شده است. ما نمی‌دانیم دغدغه‌های یک فرد هم‌جنس‌گرا چیست، نگاه‌اش به زندگی چگونه است و زندگی را چگونه می‌بیند و تاثیر هم‌جنس‌گرایی در همه‌ی این‌ها تا چه حد است. تنها چیزی که می‌دانیم گفته‌ها و شنیده‌هایی دست چندم و به شدت سودار است.
مطمئن‌ام در وبلاگستان هم‌جنس‌گرایان بسیاری وجود دارند (گمان‌ام حدود ده تا بیست درصد افراد هم‌جنس‌گرا باشند (جادی توضیح داد که این رقم بین هفت تا ده درصد در کشورهای توسعه‌یافته است) و در نتیجه بعید است در وبلاگستان درصد این افراد کم‌تر از یک درصد باشد) اما باز هم مطمئن‌ام که نوشته‌های مربوط به این موضوع که توسط یک هم‌جنس‌گرا نوشته شده باشد آن‌قدر کم است که به سختی بتوان جمع‌بندی‌ای دندان‌گیر و معنادار در مورد تفکرات یک هم‌جنس‌گرا به‌هم زد.

به تازگی دختری هم‌جنس‌گرا به نام آرزو در وبلاگی به نام سرگشته شروع کرده به نوشتن از تفکرات‌اش. رسم ندارم وبلاگ‌های این‌چنین نوپا را معرفی کنم. اما این‌بار به نظرم آمد لازم است این منبع کم‌یاب را تشویق کرد به سخن‌گفتن. البته این دغدغه وجود دارد که معروفیت یک وبلاگ‌نویس نوپا باعث شود او بر اثر هیاهوی جمعیت از مسیر اولیه و خواسته‌اش دور شود و نتیجه‌ی نهایی وبلاگ‌ای دیگر بمانند وبلاگ‌های پیشین و مطابق میل دیگران بشود. اما الان دیگر چاره‌ای نیست چون من اولین نفری نیستم که به او لینک داده‌ام. به هر حال امیدوارم او مشوقی شود برای هم‌جنس‌گرایان دیگر تا بی‌پرده از تجربیات‌شان سخن بگویند.

سرگشته
خورشید خانم، ندا، پینک‌فلویدیش، لیلای لیلی، زیتون، لنیوم، نوشی و جوجه‌های‌اش، زن‌نوشت، نورافکن، زهرا، شوریده و دیوانه، بهار صندوق‌خانه، المیرا مجیک، جاری در لحظه‌های بودن، سارای نامیرا

گورستان وبلاگ‌ها

آن بغل، کنار این وبلاگ سفید،‌ وبلاگ‌هایی آرامیده‌اند که دیگر نمی‌نویسند.
گاهی،
می‌بینی آمده‌اند بالای لیست -بعد ماه‌ها،
و مرا بی‌تعارف خوش‌حال می‌کنند.
پاک‌شان کنم یا نه؟ لیست فعلی‌ام بازده بالایی ندارد. بیست سی درصدش غیرفعال‌اند. اما پاک‌کردن‌شان هم کمی جسارت می‌خواهد. شبیه بولدوزور به قبرستان انداختن است.
راستی زوال را که به خاطر دارید، نه؟ جناب زوال! این نوشته را که خوب یادتان می‌آید، مگر نه؟ آن موقع محتضر بودید گمان‌ام.

راستی وبلاگ‌هایی را دیده‌اید که صاحبان‌شان واقعا مرده‌اند؟ برای آن‌ها رستاخیز هم وجود ندارد. حداقل به این زودی‌ها. اما مگر نگفته‌اند هر لحظه منتظر باشید؟ منتظریم!

وبلاگ‌ستان همان جهان‌ستان است. هر مساله‌ای را صفت مجازی بیافزا، می‌شود مساله‌ی وبلاگ‌ستان. اما واقعیت -به نظرم- زیادی‌بودن آن لفظ مجازی است. چیزی آن‌چنان مجازی وجود ندارد: تنها روایت‌ها به پشت شیشه منتقل شده‌اند.

بر حذر باشیم!

رستاخیز وبلاگ‌ها

جای کدام پنج نفر در کجاست

[این متن را یک حدود یک ماه پیش نوشتم. الان کم و بیش بیات شده است: نظرسنجی تمام شده و نتیجه‌ای از آن بیرون زد (خب! باید قبول کرد انتقادات موجه‌ای به نوع نتیجه‌گیری وارد شد) و بیش‌تر وبلاگستانیان کل ماجرا را فراموش کرده‌اند. به نظرم تنها نتیجه‌ای که این تحقیق داشت -جدا از جمع کردن سیصد چهارصد نظر- چند فحش آب‌دار از این وبلاگ به آن وبلاگ بود و این‌که من به‌ترم و آن‌که تو حلقه‌ی دوستان‌ات را دور خود جمع کرده‌ای و این جور حرف‌های معمول و همیشگی‌ (و در نتیجه مبتذل).
اما با این همه من دل‌ام نیامد که این پست را نفرستاده بگذارم. هم به این دلیل که به خانم دکترمان گفته بودم که چیزی راجع به آن خواهم نوشت و هم این‌که این کارم تا حدی روشن‌گری می‌کند و این خوب است. در نهایت این‌که یک نکته‌ی دیگر در مورد این تحقیق وجود دارد که در آخر این پست خواهم نوشت.]

در وبلاگ “از پشت یک سوم” نظرخواهی‌ای به هوا است (لطفا این‌بار نظر دهید) با این سوال: پنج وبلاگ مورد علاقه‌تان را بنویسد. تاکنون بیش از صد نفر واسخ داده‌اند و درصد بسیار کمی نیز مخالفت کرده‌اند با طرح این سوال.
من هم جزو کسانی بودم که پنج وبلاگ را برگزیدم در حالی که می‌دانستم/می‌دانم که هیچ‌وقت فقط پنج وبلاگ نمی‌خوانم و تقرییا همه‌ی وبلاگ‌های به‌روز شده‌ی لیست‌ام را حداقل سر می‌زنم.

اگر قرار باشد فقط پنج وبلاگ برگزینیم، چگونه این‌کار را می‌کنیم؟ نمی‌دانم بقیه چگونه‌اند اما انتخاب من بیش از آن‌که به مطلب وبلاگ ربط داشته باشد، به صاحب وبلاگ و رابطه‌ی او با من بستگی داشت. کسانی را انتخاب کرده بودم که در زندگی‌ی روزمره -حداقل در بازه‌ای- به طور مداوم ازشان خبر داشتم ولی اکنون دیگر نمی‌توانم مثل قبل خبر بگیرم. انتخاب خواندن پنج وبلاگ برای‌ام معادل انتخاب خواندن پنج نفری است که نه الزاما جالب‌تر که واجب‌تر می‌نویسند. بگذریم که چنین کاری هم برای‌ام آسان نبود.

مطلب بعد … نمی‌دانم کیوان از پشت یک سوم قرار است با این داده‌ها چه کند. اما من اگر جای او بودم (و البته وقت هم می‌داشتم)، گراف ارتباطی‌ی وبلاگ‌ها را رسم می‌کردم و بعد می‌دیدم که چقدر جزیره‌ایم و چقدر متصل (Islands) . تحلیلی جنسیتی هم (مثل دفعه‌ی پیش (P{W|W}>P{M|W}) ) می‌کردم تا متوجه شوم این فرضیه‌ام که زن‌ها و مردها یک‌گونه رفتار نمی‌کنند چقدر صحت دارد.
[نکته‌ی آخر این است: منابع انسانی نیز مثل منابع طبیعی کم و بیش تجدیدناپذیر است. اگر یک بار از کس‌ای خواست‌ای فرم تحقیق‌ای را برای‌ات پر کند و او هم قبول کند، به این معنا نیست که او دفعه‌ی بعد نیز قبول می‌کند. قانون‌ای داریم به کران‌داری‌ی شرکت در نظرسنجی. خودتان دیگر بقیه‌ی ماجرا را یک جوری از بین سطرها و پیکسل‌ها بخوانید.]