Browsed by
Category: سایبر اسپیس

وبلاگ است و من هستم و خوانندگان‌اش

وبلاگ است و من هستم و خوانندگان‌اش

البته که ننوشتن در ضدخاطرات شرم‌آور است. و اگر تصور شود که ننوشتن‌ام دلیل‌ای بر انجام پروژه‌ای بزرگ است … آه که چه رویای خوش‌ای!

می‌خواستم از همه‌ی کسانی که ضدخاطرات را می‌خوانند و همه‌ی آن‌هایی که [هم می‌خوانند و هم] نظر می‌گذارند تشکر کنم.
نه که واقف نباشم هر آن ممکن است به تشکریات روی سن‌ای -از جنس «از زحمات رییس و مرئوس و هم‌کار و اولیا و دوستان و آب‌دارچی و خانواده‌ی رجبی خالصانه تشکر می‌کنم»- تنه بزنم، اما می‌خواهم بگویم این‌که ضدخاطرات را می‌خوانید و حضورتان را بیش از تیک‌ای در کانتری نشان می‌دهید برای‌ام دوست‌داشتنی است.
نه این‌که دل‌ام آرزو کند کامنت‌های‌ام صد برابر شوند، اما اولین چیزی را که هر روز صبح پس از بیدار-شدن چک می‌کنم کامنت‌های وبلاگ است (قبل از خواندن وبلاگ‌های دیگران، پیش از خواندن ای‌میل‌های یاهو!یی و حتی تقریبا هم‌زمان به ای‌میل‌های مهم!). و این البته پیش از صبحانه خوردن است – بدون شک.

وبلاگ است و من هستم و خوانندگان‌اش دیگر، نه؟

روز آگاهی از RSS

روز آگاهی از RSS

RSS Awareness Day

روز معلم، کارگر و روز آگاهی از RSS بر تمامی‌ی مسلمین جهان مبارک باد!

خوش‌بختانه در مورد روز معلم و کارگر احتمالا به خوبی آگاهی دارید. در مورد روز آگاهی از RSS نیز احتمالا وبلاگ‌های ITنویس تا به حال خفه‌تان کرده‌اند! (با عرض ارادت به همه‌شان!) اما به نظرم بد نیست کمی درباره‌اش توضیح بدهم تا دین‌ام را به این خوان نعمت(!) ادا کرده باشم.

کاربرد اصلی‌ی تکنولوژی‌ی RSS و خوراک (فارسی‌شده‌ی feed) راحت‌ترکردن خواندن مطالب وبی‌ای است که مرتب به روز می‌شوند. همین!
خب، دین‌ام ادا شد.
هممم … آها!‌ باشه … یک مقدار بیش‌تر توضیح می‌دهم:

فرض کنید شما خواننده‌ی پنجاه وبلاگ هستید و دوست دارید هر روز مطالب آن‌ها را دنبال کنید. راه متداول و قدیمی این است که هر روز به همه‌ی آن پنجاه وبلاگ سر بزنید و ببینید آیا مطلب‌ای اضافه شده یا نه. مشکل اصلی‌ی این روش زمان‌بری‌ی آن است. مخصوصا اگر از blogrolling هم استفاده کنید، خیلی وقت‌ها متوجه نمی‌شوید که آیا یک وبلاگ به روز شده است یا خیر. راه تازه‌تری که RSS پیش پای‌مان می‌گذارد این است که «مشترک» خوراک همه‌ی آن وبلاگ‌ها بشویم و از برنامه‌ای چون Google Reader برای خواندن آن خوراک‌ها استفاده کنیم.
اضافه‌کردن خوراک‌ها کار سختی نیست. معمولا بیش‌تر وبلاگ‌ها آدرس فیدشان را جایی نوشته‌اند. خیلی وقت‌ها هم از شکلک‌ای چون همین‌ای که پایین پست‌ام می‌آورم استفاده می‌کنند (روی‌اش کلیک کنید، خیلی خوب است!). گاهی نیز آن پایین نوشته شده است RSS Feed یا چیزی شبیه به آن.
یا باید روی این آدرس کلیک کنید یا این‌که آدرس‌اش را کپی‌کرده و به برنامه‌ی خوراک‌خوان‌تان بدهید. مثلا اگر از Google Reader استفاده می‌کنید، کافی است روی Add Subscription کلیک کرده و آدرس خوراک وبلاگ مورد نظر را به آن بدهید. از این پس اگر خواستید مطالب آن وبلاگ را دنبال کنید، کافی است وارد Google Reader شوید و وبلاگ‌های‌تان را بخوانید.

چه چیزی این وسط گیرمان آمد؟ زمان!
چه چیزی این وسط از دست رفت؟ در پست‌های بعدی درباره‌اش خواهم نوشت.

اگر می‌خواهید بیش‌تر با داستانِ ماجرا آشنا شوید، نگاه‌ای به ویدئویی که پایین پست می‌بینید بیاندازید. اگر می‌خواهید اطلاعات بیش‌تری درباره‌ی Google Reader به دست بیاورید، این پست یک پزشک را بخوانید.
بامدادی فهرست‌ای متنوع از وبلاگ‌هایی که درباره‌ی خوراک و خوراک‌پزی نوشته‌اند جمع‌آوری کرده است. خواندن‌شان برای کسانی که می‌خواهند اطلاعات بیش‌تری به دست بیاورند مفید خواهد بود.

و حالا که تا این‌جا آمده‌ام، بگذار کمی تبلیغ بکنم!




Subscribe to Anti Memoirs



گربه روی شیروانی داغ

گربه روی شیروانی داغ

نیم ساعت‌ای نمی‌شود که پیدای‌اش کرده‌ام. با این‌که کم نوشته و سرجمع ده بیست دقیقه خواندن کلِ نوشته‌های‌اش بیش‌تر طول نمی‌کشد، از خواندن‌شان لذت بردم. اگر به دغدغه‌های جـنـســی‌ی آدم‌ای بیش و کم معمول -مثل خیلی‌های دیگر- علاقه دارید، خواندن وبلاگ گربه روی شیروانی‌ی داغ را پیش‌نهاد می‌کنم.

آب پرتقال نخورید

آب پرتقال نخورید

طرف نوشته بود چون سیانید هیدروژن و آب پرتقال هر دو هیدروژن دارند، پس آب پرتقال نخورید که ممکن است خطرناک باشد. به هر دوی این موارد هم در ویکی‌پدیا لینک داده بود. بعد ادعای‌اش می‌شد که کار علمی کرده.

این هم از وبلاگ‌نویس‌های مشهور و معروف امروزین! حالا من این‌اش را فهمیدم، بقیه‌ی پست‌های‌اش را که راجع به تکنولوژی‌ی روز، سیاست، کامپیوترهای برتر، سفر به فضا، اقتصاد، فلسفه و غیره است چه کار کنم؟ باور کنم؟ باور نکنم؟!

توضیح:‌خیلی چیزها/کس‌های دیگر در زندگی همین‌طوری‌اند، نه؟ فکر می‌کنی طرف دارد هی درست می‌گوید، هی آیه نازل می‌کند، هی باورت می‌شود؛ بعد یک لحظه می‌بینی که ای بابا، نه، طرف انگار گاهی پرت و پلا هم می‌گوید. اتفاقی‌ها، اما خب، یک‌هو پیش می‌آید!

جستاری در مینیمال-ماکسیمالیسم ادبی در شبه‌سایبرژورنالیسم پساساختارگرا

جستاری در مینیمال-ماکسیمالیسم ادبی در شبه‌سایبرژورنالیسم پساساختارگرا

پست‌های کوتاه خوب‌اند،
تکلیف آدم از همان اول مشخص است.
می‌خواند و تمام می‌شود در یک پلک‌زدن.
نه این‌که دو خطش را بخوانی
و بعد
صفحه را ببندی
در حالی که عذابِ وجدان گرفته‌ای که
آیا چیزی از دست دادم یا نداده‌ام چیزی را از دست؟
می‌بینید:
به حساب من
شما الان
در خط
سیزده
چهاردهم
این پست هستید،
و هم‌چنان دارید می‌خوانید!
خدا گناهان مرا ببخشاید!

لینک‌پراکنی‌ی آخر هفته

لینک‌پراکنی‌ی آخر هفته

*دنبال سیستم ضدفیـلتر (پاد-پالایش‌گر؟!!) می‌گردید؟ یک نگاه‌ای به این پست حسین درباره‌ی ویدالیا بیندازید. ممکن است راه نجات‌تان باشد.

*داستان دخترک و مرگ را که خوانده‌اید؟ حال داستان دخترک و اعتیاد را نیز بخوانید.

Read More Read More

سامان‌دهی یعنی چه؟ نقد @#$@!#$های مدرن

سامان‌دهی یعنی چه؟ نقد @#$@!#$های مدرن

اولین واکنش من به طرح سامان‌دهی و مجازسازی‌ی اینترنت(!)‌ یک فحش خیلی بد بود! نمی‌توانم برای‌تان بگویم دقیقا چه گفتم. دور از ادب و نزاکت است. اگر کس‌ای خواست، برای‌ام نامه‌ی فدایت شوم بفرستد تا شاید به‌اش بگویم (اما اگر فکر می‌کنید فحش مورد نظر دو کلمه بود، اشتباه می‌کنید. چهار کلمه بود و کلمه‌ی اول‌اش هم Please بود!).

واکنش بعدی‌ام این بود که عصبانی بشوم. واکنش بعدی‌ام تعجب بود. بعد خندیدم به حجم گسترده‌ی پفیوزی! بعد یاد گتوهای یهودیان در حکومت نازی‌ها افتادم که آدم‌ها را ابتدا حسابی ثبت می‌کردند، بعد تبعید، بعد بهره‌کشی می‌کردند و در نهایت صابون‌شان.
بعد شک کردم که مشکل از پفیوزی‌ی عده‌ای است یا بلاهت بعضی‌های دیگر؟ هنوز پاسخ این را نمی‌دانم، اما به نظرم -با عرض تاسف- هر دو.

چه کار باید بکنیم؟
یا من چه کار می‌کنم؟
من سایت‌ام را ثبت نمی‌کنم. سایت من، مال من است. این گوشه‌ی فضای اینترنت مال من است و هر چه بخواهم در آن می‌نویسم. من معمولا آزارم به کس‌ای نمی‌رسد. معمولا در نوشته‌های‌ام به کس‌ای به طور مستقیم توهین نمی‌کنم. در بیش‌تر مواقع کاری به سیاست ندارم. اصولا موجود خیلی خطرناکی نیستم – حداقل در ظاهر. اما این‌ها به این معنا نیست که سرم را بیاندازم پایین و مثل گوسفند هر چه گفتند عمل کنم. هیچ‌وقت این‌کار را نکرده‌ام. از چهار سالگی‌ام در مقابل هر گونه محدودیت سرکشی کرده‌ام تاکنون. چیز زیادی نمی‌خواستم، اما کوچک‌ترین محدودیت را هم تحمل نمی‌کنم. طغیان می‌کنم، عصیان می‌کنم. گاهی آرام، گاهی پر سر و صدا. اما گریزی از فرار از محدودیت نیست: آزاده‌گی یک انتخاب اجباری است.

من سایت‌ام را ثبت نمی‌کنم. از شما هم می‌خواهم سایت‌تان را ثبت نکنید. در ضمن، اعتراض‌ام بی‌جانانه (= منفعلانه، passive!) نخواهد بود. می‌خواهم این کارشان را نقد کنم. حاصل نقدم را در زیر می‌بینید. نقدم طنز است. در واقع نمی‌خواستم طنز بشود، اما آیین‌نامه‌ی ایشان به زور رگه‌های طنز در متن‌ام دواند. اما این از جدیت‌اش ذره‌ای نمی‌کاهد. از توی خواننده هم می‌خواهم همین‌کار را بکنی. اعتراض کنی،‌ نقد کنی. بگویی که از دست طرح‌های ابلهانه‌شان خسته‌شده‌ای و این را بلند بگویی. جوری که بشنوند. جوری که همه بشنوند.

بله! بله! ببینیم در فصل سوم این آیین‌نامه چه چیزی نوشته شده است و معنای آن چیست. توضیحات‌ام را بین دو [ ] قرار می‌دهم. پیشاپیش بابت زبان‌نگاری‌ی مفتضح آیین‌نامه از شما پوزش می‌طلبم. کلمات از هم وارفته‌ی متن‌شان نیاز به اروتووربوم (Orthoverbum) ثابت دارد که متاسفانه گویا موجود نیست.

فصل سوم : تخلفات و نحوه رسیدگی به آنها

ماده 7- انتشار و نگهداری هر نوع داده اعم از متن ، صدا ، عکس ، تصویر ، کارتون ، پویا نمایی ، فیگور ، کاریکاتور ، فیلم و غیره که از جمله حاوی مضامین زیر و موارد موضوع بند های “ت و ث ” ماده 1 این ایین نامه باشد در پایگاه اطلاع رسانی ممنوع است.
[به این می‌گویند پلی‌فرمیسم در سانسور: اگر حرف‌ات سانسور بردار باشد، دهن‌ات را می‌دوزند، اگر قر سانسورپذیر بدهی (یعنی مثلا برای خوش‌حالی حرکت‌ای جز دست‌زدن بالای سر مثل شکل رایج دولتی‌ی عیدهای مذهبی انجام دهی)، کمرت را با منگنه به دیوار می‌دوزند و حتی اگر گوزت هم توهین‌برانگیز باشد، در باسن‌ات را با چوب‌پنبه می‌بندند.]

الف – مطالب الحادی و نفی یا تضعیف اصول و ارزش های اسلامی و یا توهین به اسلام و مقدسان آن و اهانت به امام (ره) و یا رهبری
[الحاد! می‌دانیم که بعضی‌ها دایره‌ی دین و اصول و ارزش‌ها را چقدر تنگ‌نظرانه تعریف کرده‌اند دیگر، نه؟ آن‌هایی که باور دارند موقعیت دست‌های‌ات در هنگام پرستش پروردگار کیهان، در این‌که مومن‌ای یا کافر تاثیرگذار است.]

ب – توهین به ادیان آسمانی و کتب مقدس و انبیاء و معصومین و مقدسان
[و همه می‌دانیم که دین ارزش بالاتری نسبت به چیزهای دیگر دارد. ندارد؟]

پ – تحریک و تشویق به ارتکاب اعمال علیه امنیت ، حیثیت و منافع جمهوری اسلامی ایران
[تحریک علیه منافع ج.ا.؟ غلط بکنیم!]

ت – تحریف مطالب امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری مدظله العالی ، تحریف انقلاب اسلامی ملت ایران و توهین به ارزش های آن .
[هاها! این‌اش دیگر خیلی جالب است. معنای این جمله این است که هر چه ما می‌گوییم که بعضی‌ها گفته‌اند، همان درست است. یعنی گروه‌های داخلی و متعهد و مسلمان و مبارز و غیره‌ی دیگر (که در گرماگرم گفتمان عقلانی‌ی امروز هم‌چنان از صحیفه‌ی نور نقل قول می‌کنند برای اثبات حرف‌های‌شان) هم اگر جزو طیف *خیلی خودی* حساب نشوند، در بازی نیستند و سایت‌شان می‌تواند سانسور شود.]

ث – هر گونه اقدام علیه قانون اساسی و یا تفرقه افکنی و خدشه در وحدت و وفاق ملی و استقلال و تمامیت ارضی و یا القاء بد بینی و نا امیدی در مردم نسبت به مشروعیت و کار آمدی نظام
[وای! خدای من! این یک بند خودش عالم‌ای است مجزا! معنای این گزاره‌ی مرکب -به طور خلاصه- این‌هاست:
۱) قانون اساسی را نقد نکنید.
۲) وحدت فعلی‌مان خوب است، به‌تر هم دارد می‌شود. حرف زیاد نزنید که تفرقه‌افکنی است.
۳) ملت ما به زور هم که شده با ما وفاق دارند. آن را خراب نکنید یا سایت‌تان را تعطیل می‌کنیم.
۴) بدبین نباشید (که بدبین است؟) که آینده از ما است.
۵) مشروعیت! چه کس‌ای شک داشته است وقتی می‌دانیم امام زمان(ع) خودشان لیست نماینده‌های مجلس را برگزیده‌اند و رییس جمهور از نزدیکان او است (چپ چپ به من نگاه نکنید: من که این را نگفته‌ام، خودشان می‌گویند که نقشه‌ی مسیر ظهور را در اختیار دارند دیگر!).
۶) کارآمدی! بله! من همیشه قبطه می‌خوردم از کارآمدی‌ی سیستم‌های اداری‌ی ایران.]

ج – توهین به اقوام و اقلیت های مذهبی
[حجم توهین‌ای که این آیین‌نامه به ملت ایران تحمیل کرد بیش از میزان توهین‌ای است که در سه ماه به کل اقوام کشور می‌شود. این نسبت، به ده سال برای اقلیت‌های مذهبی افزایش می‌یابد. آخرین باری که شما جوک‌ای درباره‌ی یک اقلیت مذهبی شنیده‌اید کی بوده؟ و آخرین باری که مقامات مسوول شما را گوسفند حساب کرده‌اند چه؟]

چ – افشای اسرار و اسناد طبقه بندی شده از قبیل نظامی ، امنیتی و سیاسی دولتی و خصوصی
[آیا اعترافات شب یلدا جزو افشار اسرار خصوصی حساب می‌شود؟ خجالت بکشید! همه‌تان اعتراف کردید که چند تا دوست‌دختر داشته‌اید و چه کارهای‌شان کرده‌اید (می‌خواهید خودم بگویم؟!)‌ اما من که می‌دانستم این قانون می‌آید راجع به نقشه‌ی هواپیما و روبات صحبت کردم. بلندبینی را می‌بینید؟]

ح – اشاعه منکرات و ترویج فحشا و مطالب مغایر با عفت و اخلاق عمومی
[دخترهای عزیز لطفا شب‌ها به سایت من نیایند چون من خواب‌ام و شما بیدار و بیم فحشا می‌رود. در مواقع دیگر لطفا حجاب اسلامی را رعایت کنید. در ضمن موقع کامنت‌گذاری هم دست‌تان را از کنار دکمه‌ی Enter بکنید توی کی‌بوردتان تا نوشته‌ها درست تایپ نشود و غریبه (یعنی من!)‌ شهوت‌زده نشوم. دیگر گفتن ندارد که موقع کامنت‌گذاشتن نباید به وبلاگ‌ام مستقیم خیره شوید. به‌تر است تنها به کیبوردتان نگاه کنید یا ترجیحا چشمان‌تان را ببندید (آخر که گفته است شما نسبت به دستان‌تان هم محرم‌اید؟). راستی فراموش نشود که تنها وقتی خیلی ضروری است کامنت بگذارید. یک نگاه به پست آخر البته حلال است!]

خ – توهین به اشخاص حقیقی و حقوقی

د – اطلاعات خصوصی و شخصی افراد بدون اخذ اجاره کتبی از آنان

ذ – انجام فعالیت های اقتصادی غیر قانونی از قبیل پولشویی ، تجارت هرمی و غیره .
[و آن‌گاه قانون: “و غیره!” -بدون شرح]

ر – تبلیغ یا آموزش پایگاه های اطلاع رسانی غیر مجاز
[بچه‌ها! من فردا می‌خوام یه پست بذارم و گوگل یادتون بدم – که همه می‌دانیم سایت بسیار بسیار غیرمجازی است.]

ز – آموزش و ارائه هر نوع روش مقابله با مسدود سازی پایگاه های اطلاع رسانی غیر مجاز (فیلترینگ)
[سانسور‌تان می‌کنیم و اگر بخواهید از سانسور فرار کنید، سانسورتان می‌کنیم دونبش! نامعقول است؟ در زندان هم اگر یک زندانی بخواهد فرار کند یا کمک کند دیگران فرار کنند، باید تشدید مجازات شود. پس خیلی هم معقول است.]

ژ – نشر اکاذیب و افترا
[“ملکه‌ی انگلیس دست‌اش را توی دماغ‌اش می‌کند!” آیا (دوباره) سانسور می‌شوم به دلیل نشر افترا؟ باور کنید یاشار یک بار به من گفت خودش دیده که روی جلد عکس یک مجله‌ای چنین عکس‌ای بوده.]

س – برقراری هر نوع پیوند که مبلغ و مروج پایگاه های اطلاع رسانی حاوی مضامین جزء های فوق الذکر باشد.
[یعنی بلاگرولینگ‌های‌تان را حذف کنید، به سایت خودتان لینک ندهید (چون طبق بندهای پیشین، سایت‌تان غیرمجاز است)، به ساماندهی[دات]آی‌آر البته شاید بتوانید لینک دهید. البته نمی‌دانم دزدی‌ی طراحی‌شان با موارد بالا تناقض‌ای دارد یا خیر. فکر نکنم. به هر حال شواهد بیست و چند ساله نشان می‌دهد دزدی خیلی … استغفرالله!
به هر حال من در اولین قدم لینک کسانی را که برای این پست کامنت نگذارند حذف می‌کنم!]

ش – هر نوع اقدام خلاف شرع یا قانونی دیگر یا مخالف ضوابط و مقررات
[من صبح‌ها که بیدار می‌شوم پرچم ج.ا. را بالا نمی‌برم و مراسم صبح‌گاه در وبلاگ‌ام به راه نمی‌اندازم. فکر می‌کنید کار غیرقانونی‌ای می‌کنم؟ (آخه توی مدرسه این جزو مقررات بود و البته من همیشه کمی دیر می‌رسیدم!). اگر هست، بگویید از این به بعد هر روز صبح‌گاه داشته باشیم.]

روزی که وبلاگ‌ستان حقیر بود

روزی که وبلاگ‌ستان حقیر بود

دخترک وسط کوچه روی زمین خاکی دو-زانو نشسته بود. دورش ده دوازده دختر و پسر قد و نیم‌قد ایستاده بودند و هو-اش می‌کردند. “هووو! هووو! هووو!” دخترک که سرش را در میان دستان‌اش پنهان کرده بود، های و های گریه می‌کرد. و پسرک در حالی که نارنگی‌اش را پوست می‌کند داد زد “بچه ننه رو!” و بعد هر تکه از پوستِ نارنگی را که می‌کند، آن را به سمت دخترک پرتاب می‌کرد. دیگران نیز شروع کردند به همین کار و دخترک هم‌چنان گریه می‌کرد.

یادتان می‌آید آن روزهایی را که کلاس اول و دوم دبستان بودید و زنگ تفریح‌ها در حیاط مدرسه پسرکان کلاس چهارم و پنجم می‌ریختند سر شما و گروه‌تان و حسابی کتک‌تان می‌زدند؟

یادتان می‌آید روزی را که هنوز بالغ نشده بودید و دختران تازه بالغ دبیرستانی پز دوست‌پسرهای‌شان را برای‌تان می‌آمدند؟

یادتان می‌آید آن زمان‌ای را که پانزده شانزده سال بیش‌تر نداشتید و جوان‌های هجده نوزده ساله چه بزرگ می‌نمودند؟ و بیست و سه-چهار ساله‌ها که دیگر جای خود بودند. و یادتان می‌آید آن‌ها چه با تبخر از درس‌های دانش‌گاه‌شان (که قابل مقایسه با درس‌های سخیف دبیرستانی نیست)، سفرهای دست‌جمعی و رفاقتی بدون خانواده (که شما را بدجوری به خود بند کرده بود) و دخترهایی را که ترتیب‌شان را داده‌ بودند (و شما هنوز در آتش پاسخ سلام‌ای که فلان دختر همسایه به‌تان نداده بود می‌سوختید) سخن می‌گفتند و شما چه خود را حقیر می‌دانستید؟

Read More Read More

لینک زنانه

لینک زنانه

بعضی وبلاگ‌های زنان را که می‌روی -مخصوصا تازه تاسیس‌شده‌ها- می‌بینی نویسنده‌اش به شش هفت وبلاگ دیگر لینک داده است که بیش‌ترشان وبلاگ‌های زنان دیگر است. در این مواقع این حس به من دست می‌دهد که یک دختر تازه پاگذاشته در وبلاگستان هنوز نتوانسته است مردترسی‌ی کوچه و خیابان‌اش را به کناری نهد و در نتیجه هم‌چنان با احتیاط با مردان جدید و ناشناس ارتباط برقرار می‌کند – حتی اگر این ارتباط محدود به لینک‌دادن باشد و به خطری منجر نشود.
علت دیگری هم دارد؟ مثلا صمیمت‌ای که بین زنان برقرار می‌شود و بین زن و مرد وجود ندارد؟ اگر این باشد، کمی عجیب نیست؟

تبلیغ برای ویکیپدیای فارسی

تبلیغ برای ویکیپدیای فارسی

جادی در یکی از کامنت‌های پیشین برای‌ام این را نوشته بود:

“آگهی بازرگانی قبول می کنی سولوژن ؟‌ ما یک گروه داریم که داریم یک پروژه تعریف می کنیم برای فعال کردن بیتشر ویکیپدیای فارسی. اگر کسی در ایران است، وبلاگ نویس است و به جریان علاقمند، با من تماس بگیرد: jadijadi@gmail.com دو هفته یکبار جلسه ای داریم و دنبال تعریف یک پروژه جدی هستیم.”

این از آن نوع کالاهایی است که مجانی تبلیغ‌اش را می‌کنم. (;
[من هیچ اطلاع‌ای از این‌که قرار است این پروژه چه چیزی باشد و از این حرف‌ها ندارم. اما حدس نمی‌زنم چیز بدی باشد.]

عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات، وبلاگستان و ویکی

عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات، وبلاگستان و ویکی

یادداشت‌ای برای خودم،
که بعدا نگاه کنم
این سایت را
عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات .

حضور زبان فارسی در اینترنت با وب‌سایت‌هایی با صفحه‌های کم و بیش ثابت بود.
اما انفجار محتوای فارسی زیر سر وبلاگ‌ها بوده است.
وبلاگ‌ها فوق‌العاده بودند،
هم از نظر صورت و هم از نظر محتوا.
اما …
نه!
نمی‌خواهم بگویم زمان وبلاگ‌نویسی به سر آمده است. اما به نقطه‌ی اشباع‌اش نزدیک شده است. وبلاگستان فارسی یکی دو سال‌ای است هیچ تغییر اساسی‌ای نکرده است. با این‌که هنوز جا برای پیش‌رفت وجود دارد (مثلا وبلاگستان می‌تواند آکادمیک‌تر شود، وبلاگستان می‌بایست از نظر عقیدتی متنوع‌تر باشد و غیره)، اما پیش‌رفت اساسی در محتوای فارسی‌ی اینترنت نه در وبلاگ‌هایی که خواهند آمد که در صورت/محتوای دیگری خواهد بود.
باور فعلی‌ی من این است که فرم ویکی (Wiki) و ایجاد دائره‌المعارف‌های متمرکز روی یک موضوع (علم سخت و نرم، ادبیات و غیره) می‌تواند در حال حاضر (و تا چند سال) به‌ترین راه تولید محتوای موثر به زبان فارسی در اینترنت باشد.
ویکی الزاما معادل ویکیپدیا نیست، اما ویکیپدیا نمونه‌ی بسیار خوبی از آن است. با استفاده از ویکی می‌توان چندنفره روی یک موضوع کار کرد و هم‌چنین به تدریج دامنه‌ی دانش راجع به یک موضوع کلی را گستراند و به محتوا شاخ و برگ داد. این دو، خواص‌ای است که وبلاگ از آن بی‌بهره است. به ویکی فکر کنید.

به سخن آیید هم‌جنس‌گرایان عالم

به سخن آیید هم‌جنس‌گرایان عالم

یکی از باارزش‌ترین دست‌آوردهای وبلاگستان برای ایرانیان تقویت دو باره و چند باره‌ی صداهای ضعیف و ناشنیده‌ جامعه‌مان بوده است تا این‌که پس از سال‌ها خاموشی نوای خفیف و مبهم آنان به گوش دیگران برسد. در جامعه‌ای که روزنامه‌ها و مجلات دهه‌ها پشت خط قرمزهای تنگ و خفقان‌آور سانسور و خودسانسوری گیرافتاده‌اند، و در اجتماع‌ای که خیلی حرف‌ها حتی قابل بیان در جمع‌های کوچک دوستانه نیست، ذات آزاد، ناشناس و نوشتاری‌ی وبلاگستان ارمغان بزرگی برای جامعه و فرهنگ‌مان بوده است. وبلاگستان به بخش‌ای کوچک -ولی قابل توجه- از ایرانیان اجازه داد برای اولین بار دیگران را به نزدیک‌ترین لایه‌های ذهنی‌ی خود بکشانند.

یکی از تاثیرات شگرفت وبلاگستان فراهم آوردن فضایی برای بیان احوالات درونی‌ی زنان است. سخن زنانه سال‌ها از محفل‌های کوچک و خصوصی به بیرون درز نکرده بود. زنان از مشکلات‌شان در جامعه، از نوع نگاه‌شان به دنیا و از خواسته‌ها و علایق‌شان چیزی -جز شاید به چند نفر از اطرافیان نزدیک‌شان- نمی‌گفتند. در مجلات، داستان‌ها و حتی گفتگوهای روزمره کم‌تر می‌توانستی این‌چنین از زاویه‌ی نگاه یک زن به دنیا بنگری. زاویه نگاه‌ای به کل متفاوت با نگاه غالب مردانه به دنیا، و ادبیات‌ای متفاوت با ادبیات آشنای صدا و سیما و دیگر بیان‌گران و بلندگو به دستان خشک و رسمی‌ی جامعه. اما چندان مدتی نگذشت تا وبلاگ‌هایی چون خورشید خانم، ندا، پینک‌فلویدیش، لیلای لیلی، زیتون، لنیوم، نوشی و جوجه‌های‌اش، زن‌نوشت، نورافکن، زهرا، شوریده و دیوانه، بهار صندوق‌خانه، المیرا مجیک، جاری در لحظه‌های بودن، سارای نامیرا و خیلی‌های دیگر سر و کله‌شان پیدا شد و از چیزهایی نوشتند که نه من و نه خیلی‌های دیگر هیچ تصوری از آن نداشتیم.

با این‌که هنوز برد وبلاگ‌ها بسیار کوتاه‌تر از کل جامعه است، اما این‌کنون می‌توان گفت تفکر عمومی‌ی زنانه در این فضای محدود به اندازه‌ی کافی نماینده دارد. اینک اگر کس‌ای بخواهد فضای ذهنی‌ی زنان جامعه‌مان را تا حدی درک کند می‌تواند به کنکاش در این گنج به بسیاری از ناگفته‌ها و ندانسته‌ها پی ببرد. البته این گنج دچار آفتی شده است و آن هم این‌که به تدریج دچار هم‌نواختی شده: تجربیاتی که در فرم و محتوای نوشته‌ها در اولین سال وبلاگ‌نویسی انجام شد بسیار بیش از همه‌ی تجربیاتی است که در سه یا چهار سال بعد انجام شده است. این زمان بیش‌تر وبلاگ‌ها منحصرا در این قالب یا آن قالب قرار می‌گیرند – امروزه روز کم‌تر تجربه‌های بدیع در محتوا یا فرم شاهدیم. شاید بعدها بیش‌تر در این‌باره نوشتم.

اما هم‌چنان گروه‌هایی هستند که تاکنون چندان فرصت بیان خود را پیدا نکرده‌اند. یکی از این گروه‌ها، افراد هم‌جنس‌گرای‌اند. بیش‌تر ایرانیان کم‌تر تجربه‌ای نزدیک و بی‌پرده از افراد هم‌جنس‌گرا داشته‌اند. صدای آن‌ها درست بمانند خودشان در جامعه‌مان خفه شده است. ما نمی‌دانیم دغدغه‌های یک فرد هم‌جنس‌گرا چیست، نگاه‌اش به زندگی چگونه است و زندگی را چگونه می‌بیند و تاثیر هم‌جنس‌گرایی در همه‌ی این‌ها تا چه حد است. تنها چیزی که می‌دانیم گفته‌ها و شنیده‌هایی دست چندم و به شدت سودار است.
مطمئن‌ام در وبلاگستان هم‌جنس‌گرایان بسیاری وجود دارند (گمان‌ام حدود ده تا بیست درصد افراد هم‌جنس‌گرا باشند (جادی توضیح داد که این رقم بین هفت تا ده درصد در کشورهای توسعه‌یافته است) و در نتیجه بعید است در وبلاگستان درصد این افراد کم‌تر از یک درصد باشد) اما باز هم مطمئن‌ام که نوشته‌های مربوط به این موضوع که توسط یک هم‌جنس‌گرا نوشته شده باشد آن‌قدر کم است که به سختی بتوان جمع‌بندی‌ای دندان‌گیر و معنادار در مورد تفکرات یک هم‌جنس‌گرا به‌هم زد.

به تازگی دختری هم‌جنس‌گرا به نام آرزو در وبلاگی به نام سرگشته شروع کرده به نوشتن از تفکرات‌اش. رسم ندارم وبلاگ‌های این‌چنین نوپا را معرفی کنم. اما این‌بار به نظرم آمد لازم است این منبع کم‌یاب را تشویق کرد به سخن‌گفتن. البته این دغدغه وجود دارد که معروفیت یک وبلاگ‌نویس نوپا باعث شود او بر اثر هیاهوی جمعیت از مسیر اولیه و خواسته‌اش دور شود و نتیجه‌ی نهایی وبلاگ‌ای دیگر بمانند وبلاگ‌های پیشین و مطابق میل دیگران بشود. اما الان دیگر چاره‌ای نیست چون من اولین نفری نیستم که به او لینک داده‌ام. به هر حال امیدوارم او مشوقی شود برای هم‌جنس‌گرایان دیگر تا بی‌پرده از تجربیات‌شان سخن بگویند.

سرگشته
خورشید خانم، ندا، پینک‌فلویدیش، لیلای لیلی، زیتون، لنیوم، نوشی و جوجه‌های‌اش، زن‌نوشت، نورافکن، زهرا، شوریده و دیوانه، بهار صندوق‌خانه، المیرا مجیک، جاری در لحظه‌های بودن، سارای نامیرا

گورستان وبلاگ‌ها

گورستان وبلاگ‌ها

آن بغل، کنار این وبلاگ سفید،‌ وبلاگ‌هایی آرامیده‌اند که دیگر نمی‌نویسند.
گاهی،
می‌بینی آمده‌اند بالای لیست -بعد ماه‌ها،
و مرا بی‌تعارف خوش‌حال می‌کنند.
پاک‌شان کنم یا نه؟ لیست فعلی‌ام بازده بالایی ندارد. بیست سی درصدش غیرفعال‌اند. اما پاک‌کردن‌شان هم کمی جسارت می‌خواهد. شبیه بولدوزور به قبرستان انداختن است.
راستی زوال را که به خاطر دارید، نه؟ جناب زوال! این نوشته را که خوب یادتان می‌آید، مگر نه؟ آن موقع محتضر بودید گمان‌ام.

راستی وبلاگ‌هایی را دیده‌اید که صاحبان‌شان واقعا مرده‌اند؟ برای آن‌ها رستاخیز هم وجود ندارد. حداقل به این زودی‌ها. اما مگر نگفته‌اند هر لحظه منتظر باشید؟ منتظریم!

وبلاگ‌ستان همان جهان‌ستان است. هر مساله‌ای را صفت مجازی بیافزا، می‌شود مساله‌ی وبلاگ‌ستان. اما واقعیت -به نظرم- زیادی‌بودن آن لفظ مجازی است. چیزی آن‌چنان مجازی وجود ندارد: تنها روایت‌ها به پشت شیشه منتقل شده‌اند.

بر حذر باشیم!

رستاخیز وبلاگ‌ها

جای کدام پنج نفر در کجاست

جای کدام پنج نفر در کجاست

[این متن را یک حدود یک ماه پیش نوشتم. الان کم و بیش بیات شده است: نظرسنجی تمام شده و نتیجه‌ای از آن بیرون زد (خب! باید قبول کرد انتقادات موجه‌ای به نوع نتیجه‌گیری وارد شد) و بیش‌تر وبلاگستانیان کل ماجرا را فراموش کرده‌اند. به نظرم تنها نتیجه‌ای که این تحقیق داشت -جدا از جمع کردن سیصد چهارصد نظر- چند فحش آب‌دار از این وبلاگ به آن وبلاگ بود و این‌که من به‌ترم و آن‌که تو حلقه‌ی دوستان‌ات را دور خود جمع کرده‌ای و این جور حرف‌های معمول و همیشگی‌ (و در نتیجه مبتذل).
اما با این همه من دل‌ام نیامد که این پست را نفرستاده بگذارم. هم به این دلیل که به خانم دکترمان گفته بودم که چیزی راجع به آن خواهم نوشت و هم این‌که این کارم تا حدی روشن‌گری می‌کند و این خوب است. در نهایت این‌که یک نکته‌ی دیگر در مورد این تحقیق وجود دارد که در آخر این پست خواهم نوشت.]

در وبلاگ “از پشت یک سوم” نظرخواهی‌ای به هوا است (لطفا این‌بار نظر دهید) با این سوال: پنج وبلاگ مورد علاقه‌تان را بنویسد. تاکنون بیش از صد نفر واسخ داده‌اند و درصد بسیار کمی نیز مخالفت کرده‌اند با طرح این سوال.
من هم جزو کسانی بودم که پنج وبلاگ را برگزیدم در حالی که می‌دانستم/می‌دانم که هیچ‌وقت فقط پنج وبلاگ نمی‌خوانم و تقرییا همه‌ی وبلاگ‌های به‌روز شده‌ی لیست‌ام را حداقل سر می‌زنم.

اگر قرار باشد فقط پنج وبلاگ برگزینیم، چگونه این‌کار را می‌کنیم؟ نمی‌دانم بقیه چگونه‌اند اما انتخاب من بیش از آن‌که به مطلب وبلاگ ربط داشته باشد، به صاحب وبلاگ و رابطه‌ی او با من بستگی داشت. کسانی را انتخاب کرده بودم که در زندگی‌ی روزمره -حداقل در بازه‌ای- به طور مداوم ازشان خبر داشتم ولی اکنون دیگر نمی‌توانم مثل قبل خبر بگیرم. انتخاب خواندن پنج وبلاگ برای‌ام معادل انتخاب خواندن پنج نفری است که نه الزاما جالب‌تر که واجب‌تر می‌نویسند. بگذریم که چنین کاری هم برای‌ام آسان نبود.

مطلب بعد … نمی‌دانم کیوان از پشت یک سوم قرار است با این داده‌ها چه کند. اما من اگر جای او بودم (و البته وقت هم می‌داشتم)، گراف ارتباطی‌ی وبلاگ‌ها را رسم می‌کردم و بعد می‌دیدم که چقدر جزیره‌ایم و چقدر متصل (Islands) . تحلیلی جنسیتی هم (مثل دفعه‌ی پیش (P{W|W}>P{M|W}) ) می‌کردم تا متوجه شوم این فرضیه‌ام که زن‌ها و مردها یک‌گونه رفتار نمی‌کنند چقدر صحت دارد.
[نکته‌ی آخر این است: منابع انسانی نیز مثل منابع طبیعی کم و بیش تجدیدناپذیر است. اگر یک بار از کس‌ای خواست‌ای فرم تحقیق‌ای را برای‌ات پر کند و او هم قبول کند، به این معنا نیست که او دفعه‌ی بعد نیز قبول می‌کند. قانون‌ای داریم به کران‌داری‌ی شرکت در نظرسنجی. خودتان دیگر بقیه‌ی ماجرا را یک جوری از بین سطرها و پیکسل‌ها بخوانید.]