Category Archives: ضدخاطرات

خیال‌های معمول، جمله‌های معمولی‌تر

منظور بیش‌تر افراد وقتی می‌گویند قدرت خیال نامحدود است، تقریبا از همان جنس‌ای است که می‌گویند تعداد جمله‌های ممکن نامحدود است. منظور از نامحدودی در واقع بی‌شماری است. بی‌شماری اما تنها پیش شرطی است ابتدایی برای توصیف قدرت و گستره خیال و زبان. مساله‌ی اصلی، جذابیت جمله‌ها و تازگی خیال‌هاست. با این معیار، بیش‌تر جمله‌ها شبیه به هم‌اند و بیش‌تر خیال‌ها یک‌سان.

آرزوهای نوروزی

سال نو شادان
روزها آفتابی
شب‌ها پر از رقص و جام و پای‌کوبی

تن‌های‌تان قرص و محکم
سالم و بی‌هیچ گزند
بازوان خسته از بار، اما
جیب‌های‌تان ز رونق پربار

دست‌های‌تان گره‌کرده در دست یار
تن‌ها به تنْ ‌ساییده
آپشنال‌اش هم این باد: پستان‌های‌تان شیرده
کودکانی پر هیاهو در کنارتان با لبخند

غم‌ها‌ی‌تان کوتاه
چون چای تلخ‌ای کم‌رنگ
شادی‌های‌تان طولانی
سبز، شیرین، پررنگ

سرهای‌تان بی‌شرم بالا بلند
روزهای‌تان باقی
سال نوی‌تان آفتابی

Partition of Unity

حملات پاریس و بیروت مطابق معمول ایرانیان را به قوم هفتاد و دو ملت تقسیم کرد:

۱)‌ آن‌هایی که عکس پروفایل‌شان را پرچم فرانسه‌نشان کردند.
۲) آن‌هایی که به گروه ۱ گفتند جوگیر.
۳) آن‌هایی که گروه ۲ را به نداشتن عواطف انسانی محکوم کرده، شعر مارتین نیمولر را نقل کردند.
۴) آن‌هایی که از فراموش‌شدن بیروت ناراحت شدند و گروه ۱ و ۳ را به از خودباخته‌گی فرهنگی و رگه‌هایی از نژادپرستی محکوم کردند.
۵) روزنامه‌نگارهایی که نگاه عاقل اندر سفیه به گروه ۴ انداختند و مقاله‌ها درباره‌ی «ارزش خبری» پاریس نوشتند.
۶) آن‌هایی که به نظرشان گروه ۵ شوت‌هایی هستند که دو واحد روزنامه‌نگاری پاس کرده‌اند و حالا شروع کرده‌اند به ارزش خبری غرغره‌کردن و قادر به درک این نیستند که مساله گروه ۴، مساله‌ی چرایی وضع فعلی نیست، مساله شایستگی اخلاقی آن است.

۷۲) آن‌هایی که کل این ماجرا به تخم‌شان هم نیست.

حباب بی‌BSام آرزوست

همه رو نمی‌دونم، اما بعضی‌ها انرژی زیادی می‌گذارند که یک فضایی، تو بگو حباب، دور خودشون ایجاد کنن که BS توش رخ نده. اخبار چرت نمی‌خونن، با آدم‌های سطحی نمی‌گردن، کتاب خوب می‌خونن و به حل مسایل کوچک ولی پایه و اساس‌دار فکر می‌کنن.

اما بعد گاهی جلسه‌های اجباری رخ می‌دن. توی این جلسات آدم‌ها بی‌محابا شروع می‌کنن به BSگفتن. تو هم مجبوری به تایید سر تکون بدی چون روابط قدرت این‌طور می‌گن و تو دیگه انرژی‌ای برای جنگیدن نداری، اما چیزی که در واقع می‌خوای اینه که اگر زورت نمی‌رسه بگی «خفه شید دست‌کم سرت رو تقّی بزنی به دیوار.

ده فرمان بچه‌داری از برای دیگران

۱) نگویید باید زودتر شوهر کنید یا زن بستانید که دیگر دارد دیر میشود.
۲) نگویید چه خبر از بچه.
۳) نگویید کاش اسم بچه‌تان را چیز دیگری میگذاشتید.
۴) به زن شیرده نگویید اینجا یا آنجا شیر ندهد.
۵) نگویید این چه لباسی است که تن بچه‌تان کرده‌اید.
۶) نگویید چرا اسباب‌بازی برای دخترتان ماشین خریده‌اید و برای پسرتان عروسک.
۷) نگویید چه پسر باهوشی و چه دختر خوشگلی.
۸) بچه‌هایتان را با هم مقایسه نکنید.
۹) به بچه‌های غریبه زل نزنید و بهشان هدیه ندهید.
۱۰) بچه‌های دیگران را آزار نرسانید.

ده فرمان بچه‌داری از برای اولیا

۱) آدم‌ها میزایند چون تقدیر تکاملی بر آن است.
۲) بچه‌ها را واکسن بزنید.
۳) هر روز از بچه‌ها‌یتان برای دیگران حرف نزنید و در فیسبوک عکسشان را نپُستید.
۴) به بچه‌هایتان ناسزا نگویید.
۵) آخر هفته روز بازی با بچه‌هاست.
۶) پدربزرگان و مادربزرگان را احترام بگذارید.
۷) بچه‌ها را نزنید.
۸) به خانواده‌تان توجه کنید.
۹) به بچه‌ها دروغ نگویید.
۱۰) چشم طمع به اتاق بچه همسایه، اسباب‌بازیها و یا دایه‌اش نداشته باشید.

سگ واغ‌واغو و خواب نازنازو

بیدار شدم
با واغ‌واغ سگ‌ای تنها
ترسیده
لرزان
از صدای ناشناس‌ای پشت در

نترس ای سگ
این صداهای غریب بی‌مکان نیز
روزی بگذرد
ولی این رویای پاره پاره‌ی ما
دگر باز نیاید

پارادایم شیفت فردی

بعضی آدم‌ها گاهی در زندگی‌شان از یک چارچوب مهاجرت می‌کنند به چارچوب‌ای دیگر. گاهی این اتفاق با مهاجرت رخ می‌دهد، گاهی هم ربطی به تغییر مکان فیزیکی ندارد. اسم این کار را بگذاریم پارادایم شیفت فردی.

هر پارادایم ارزش‌ها، روش‌ها و آداب خودش را دارد. نمی‌شود فرد را با ارزش‌های پارادایم قبلی قضاوت کرد. نباید پرسید چرا برای پیش‌رفت کاری‌ات جوری رفتار می‌کنی که با روش ما فرق دارد. نمی‌شود پرسید چرا قبله‌ات سمت دیگری است. خطاست. یک جور تقسیم بر صفر است.

حال آدم‌ها وقتی از پارادایم‌تان خارج شدند، هر چقدر هم گوجه فرنگی پرت کنید بر نمی‌گردند. هر چقدر انگ بزنید و بی‌شرم‌شان بخوانید، هر چقدر نابخردشان بدانید، تفاوت‌ای نمی‌کند. فقط دل‌شان می‌شکند و شاید سرشان را به افسوس از کوته‌بینی‌تان تکان دهند. ول‌شان کنید!

پ.ن: اصطلاح پارادایم شیفت را از آقای تامِس کون (Thomas Kuhn) به عاریت گرفته‌ام. او درباره‌ی علم و انقلاب‌های علمی و تغییر پارادایم در آن‌ها صحبت می‌کند. کتاب The Structure of Scientific Revolutions خواندنی است و چشم و گوش بازکن. مخصوصا برای دانش‌مندان و دانش‌پیشه‌ها و علوم دقیقه‌خوانده‌ها.

رقابت سالم

«بابای من از بابای تو قوی‌تره!»
«بت‌من من از سوپرمن تو زرنگ‌تره!»
«رشته مهندسی برق من از رشته مهندسی صنایع تو مهم‌تره!»
«دانش‌گاه من از دانش‌گاه تو رتبه‌اش بالاتره!»
«آشنای من از آشنای تو معروف‌تره!»
«حقوق من از حقوق تو بیش‌تره!»
«خونه‌ی من از خونه‌ی تو بزرگ‌تره!»
«بچه‌های من از بچه‌های تو نمره‌شون به‌تره!»
«نوه‌های من از نوه‌های تو خوش‌گل‌ترن!»
«نتیجه‌های من از نتیجه‌های تو بیش‌ترن!»
«سنگ قبر من از سنگ قبر تو مرغوب‌تره!»
«بهشت من از بهشت تو یک طبقه بالاتره!»

از وبلاگ خاک‌گرفته تا پیتزبورگ پنسیلوانیا

وبلاگ خاک‌گرفته همین است که می‌بینید. راحت نیست، از لحاظ عذاب وجدان عرض می‌کنم، که بیاییم و دست‌ای به این گوشه و آن گوشه‌اش بکشیم و گردی از این رو بگیریم و خاک‌ای بر آن رو بنشانیم و بعد بزنیم برویم پی کارمان. مشکوک می‌زند. فکر می‌کنند صاحب‌خانه نیست که آمده، دزد است شاید. نه دزد پسورد حکمتا، بلکه دزد شخصیت: این که است آمده این‌جا می‌نویسد، سولوژن که این نبود؟ عوض شده است لابد. دیگر نمی‌شناسیم‌اش.

خانه‌تکانی‌ی اساسی هم که خودتان حتما استحضار دارید، سخت است و دشوار (خیر، بله، اتفاقا دوشواری هم داره!). باید بیاییم و فکر کنیم و مقدمه بچینیم و موخره را در نظر داشته باشیم و خط استدلال را محکم بچسبیم و از مرز نازک مسخره به دیار مغلطه فرو نیافتیم و در این میان صنایع ادبی را نیز لحاظ کرده، تا در نهایت اگر خدای منان بخواهد، پست‌ای درخور نوشته شده، با سلام و صلوات پست گشته، انشاالله خواننده‌هایی جذب کرده و اگر شانس داشته باشیم (و همو بطلبد)، بحث‌هایی نیز بیانگیزد.

و اگر شانس نداشته باشیم، ملتفت می‌شویم که خواننده‌ای نمانده است و ما برای خودمان نوشته‌ایم و همین و بس. نه این‌که نوشتن برای خود بد چیزی باشد. اتفاقا می‌گویند باعث زلالی‌ی فکر و اندیشه می‌شود. حتما راست می‌گویند. اما از خدا که پنهان است (حریم شخصی من و خدا)، اما از شما پنهان نباشد که وبلاگ‌صاحاب دل‌اش نمی‌آید خواننده نداشته باشد. یاد صحنه‌ی انتهایی فیلم «اینک آخر زمان» بیافتید که کلنل کرتز (مارلون براندو) می‌گوید «horror! horror!».

اما خب، روزگار همین است که می‌بینید. شنیده‌ایم که می‌گویند وبلاگ‌نویسی اصولا از رونق افتاده. می‌گویند همه‌ی ملت روی فیس‌بوک ولوی‌اند و بقیه‌شان هم در توییتر می‌تازند. ما که عدد نداریم، اما به نظر راست می‌گویند. اما خب، تفاوت فیس‌بوک و وبلاگ در حد تفاوت گپ و گفت‌وگوی در مهمانی شام است با مقالک نوشتن یا دست‌کم نامه‌نگاری به رفیق قدیم. یا مثلا تفاوت سینی اردور پنیرهای جوراجور است با هلیم. یا شاید هم تفاوت ویدئوی یوتیوب دیدن با ویدئوی TED دیدن. توییتر هم که ماجرای جداگانه‌ای دارد، بیایید اصلا درباره‌اش حرف نزنیم (تبلیغ از خود نباشه دور از جون، من هم از این‌جا توییت می‌کنم. لابد دیده‌اید. فالو کنید که هر ده فالوور توییتر مانند یک خواننده‌ی وبلاگ است).

جدا از این موضوعات، خوب است کمی وقایع‌نگاری کنیم برای عزیزان. مدت‌ایست مونترال را ترک کرده‌ام (گریه‌ی حاضران) و به شهر پیتزبورگ آمده‌ام (گریه‌ی غایبان). پیتزبورگ هم البته برای خودش شهری است، ولی خب، مونترال نیست (کم‌تر شهری مونترال می‌شود به هر حال). خوبی‌های زیادی هم دارد که توضیح‌شان بماند برای بعد، اما بزرگ‌ترین مشکل‌اش این است که دوستان عزیز مونترالی این‌جا نیستند. که؟ کجا؟ کی؟
بقیه‌اش بماند برای بعد. گشنه‌ام، بروم صبحانه بخورم.

پیش‌بینی‌هایی درباره فیلم ۳۰۰

پیش‌بینی می‌کنم که تا یکی دو هفته‌ی دیگر فیس‌بوک و وبلاگستان و دیگر شبکه‌های اجتماعی مجازی پر می‌شود از تحلیل‌هایی راجع به فیلم «۳۰۰: ظهور یک امپراتوری» و دروغ‌های تاریخی و قلب حقیقت‌های بی‌شمار و سیاه‌نمایی‌های غرض‌ورزانه‌اش علیه امپراتوری باشکوه و صلح‌دوست ایران باستان. به زودی تحلیل‌هایی خواهیم خواند که نشان می‌دهد صهیونیست‌ها پشت این فیلم بوده‌اند و به تدریج نقش مخفیانه و موذیانه‌ی ایتالیایی‌های رشوه‌گیر، فرانسوی‌های از خود راضی، انگلیسی‌های مکار و استرالیایی‌های بی‌تمدن بر آب می‌شود.

کمپین‌هایی اعتراض‌آمیزی ایجاد می‌شود، تومارهای بلند بالایی امضا خواهد شد و تلاش‌های ناموفق‌ای برای تولید بمب گوگلی آغاز می‌شود.

نتیجه‌ی این اعتراض‌ها نه خلل‌ای در فروش فیلم ایجاد می‌کند و نه مقام‌های کمپانی وارنر عذرخواهی می‌کنند. حتی نه فرانک میلر با سری فروافتاده به ایران می‌آید تا شرم‌گین مهمان‌نوازی ایرانیان شود و در بازدید از خرابه‌های امپراتوری به حقیقت دست یابد و قطره اشک‌ای بر خاک پاک کورش کبیر بریزد و فاتحه‌ای بخواند و در راه بازگشت به شیراز کباب و دوغ‌ای مشتی بزند و قسم بخورد که در کتاب کمیک بعدی‌اش جبران می‌کند.

نه دوستان! هیچ‌کدام از این‌ها رخ نمی‌دهد. بلکه در نهایت ایرانیان با قلب‌ای شکسته و غروری جریحه‌دار شده در این روزهای پیش از نوروز زیر فشار مضاعف تورم و گرانی شرم‌سار فرزندان خود شده و زیر لب نجوا می‌کنند: «ما ز وارنر چشم یاری داشتیم/خود غلط بود آن‌چه می‌پنداشتیم؛ شیوه‌ی چشم‌ات فریب جنگ داشت/ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم» و با دل‌ای چرکین دوباره بر سر میزهای مذاکره‌ی هسته‌ای می‌نشینند و به در و همسایه می‌سپارند که اگر کپی‌ی با کیفیت‌ای از ۳۰۰ به دست‌شان رسید، حتما خبرشان کنند.

پ.ن.۱: طبیعتا شما این‌طوری نیستید قربان!
پ.ن.۲: همه‌ی شخصیت‌های این نوشته، از ایرانی بگیر تا ایتالیایی و فرانسوی و انگلیسی و استرالیایی و صهیونیست، خیالی‌اند و هر گونه شباهت‌ای تصادفی است.
پ.ن.۳: این نوشته از سری کنش‌گران پیشارخدادی است.

شعله، باد، تنهایی

می‌آیم
می‌روی
نگاه‌ات می‌کنم
روی بر می‌تابی
صدای‌ات می‌کنم
نمی‌شنوی
باد می‌آید
می‌روی
باد نمی‌وزد
نمی‌مانی
من تو را سخت دوست می‌دارم
و تو مرا سخت نکوهش می‌کنی از دوست‌داشتن‌ام
شعله می‌شوم که مگر من سنگ‌ام؟
سپهرم؟
عالم‌ام؟
که بتابم ناله‌های سرگردان تو را
و دوباره سرکشیده از این آبشار اندوه تا دورترین تاریکی‌های جنگل افسردگی
وز این هرم آتش‌فشان رابطه‌مان تا بدان سردسیرترین قلب عالم که تو باشی
می‌وزم
می‌رانی‌ام
می‌خواهم
می‌بینی‌ام
شرح می‌دهم
شرم می‌کنی
ستاره باران‌ات می‌کنم
چتر باز می‌کنی
مرا دریاب
– دریافته‌ام‌ات من
مرا بپوش
– دوشیده‌ام‌ات من
آغوش بده
– دست می‌دهم
راه نشان بده
– بن‌بست راه ندارد
تو را چه کنم؟
– مرا به همه‌ی عالم قسم‌ات در این گوشه‌ی خود تنها بگذار
تنها؟
– آری، آری، تنها!

تنهای‌ات می‌گذارم
چشم بر می‌کشی
لبخند می‌زنم
لبخند می‌زنی
می‌روم
می‌مانی
و قطره‌ای بر گونه‌ات می‌چکد
و قطره‌هایی دیگر
و تو در باتلاق تنهایی خویش به تاریخ می‌روی.

[نسخه ابتدایی نوشته شده در تاریخ ۱۶ فوریه ۲۰۱۲.]

 

 

پشیمانی تو را و مرا

پشیمانی صد سایه دارد و هزار چهره. ملایم‌ترین و بی‌آزارترین‌شان همان‌که پس از مدت‌ها که در خلوت خویش چهارزانو نشسته به کاری مشغول‌ای بوده‌ای (چه می‌دانم، شاید کتاب می‌خواندی، شاید آلبوم عکس‌های قدیم را ورق می‌زدی، یا اصلا کمی روزمره‌تر: روی توالت فرنگی نشسته بودی روزنامه می‌خواندی، البته ترجیحا نه چهارزانو!) قصد میکنی برخیزی که ناگهان سوزش شدیدی در عمق رگ‌های ران‌ات حس می‌کنی و در می‌یابی که ای دل غافل پای‌ات انگار که سال‌هاست به خواب رفته است. اینک راه بازگشت‌ای وجود ندارد. اگر هم‌چنان بنشینی، پای‌ات بیش‌تر و بیش‌تر به خواب می‌رود و اگر برخیزی خونْ ناگزیر به رگ‌های خشک‌شده‌ات می‌دود و درد وجودت را بیش از پیش در برمی‌گیرد.

درد پای خواب‌رفته کشنده نیست، اما شدید است. سعی می‌کنی بلند شوی و بلند می‌شوی ولی ثانیه‌ای بعد گزگز پای‌ات وادارت می‌کند که فرو-افتی. هر دو می‌دانیم که اینک تو چون سگ پشیمانی که چرا در طول نیم ساعت گذشته کمی این پا آن پا نشده بودی. اما پشیمانی تو را و پای خواب‌رفته‌ات را چه سود؟ جدا چه سود؟

پشیمانی صد سایه دارد و هزار چهره. ملایم‌ترین و بی‌آزارترین‌شان همین بود که گفتم. هر دوی‌مان می‌دانیم که زندگی پشیمانی‌های بزرگ‌تری هم دارد. گاهی آن‌قدر بزرگ‌تر که حتی جایی برای سقوط نیز نمی‌گذارد. اما پیشمانی تو را و مرا چه سود؟ جدا چه سود؟

تیپ‌شناسی منتقدان هنری

روایت داغ داغ از یک رویا

این‌که پیش‌تر چه اتفاق‌ای افتاده بود مهم نیست. اما فقط این‌که هوا داشت تاریک می‌شد که از در فروشگاه بیرون آمدم و ماشین جیپ‌ای را دیدم که آمد و پارک کرد. خودِ خود وودی آلن از آن بیرون آمد. دویدم سمت‌اش و به‌ش گفتم می‌دانم خیلی‌ها ازش چنین درخواست‌ای می‌کنند، اما می‌شود عکس‌اش را بگیرم؟ گفتم اگر به دوستان‌ام نشان بدهم، خودشان را می‌کشند از حسادت!

وودی آلن که وودی آلن باشد قبول کرد که دلیل‌ام موجه است. رفتیم گوشه‌ای تا عکس بگیریم. دوربین موبایل‌ام را به راه انداختم. وودی وروجک‌بازی در می‌آورد و دوربین نمی‌توانست درست فوکوس کند. ده تا سر توی عکس‌ها می‌افتاد و من دوباره عکس می‌گرفتم و باز بیست تا پا معلوم بود. من هم اضطراب گرفته بودم که زیادی وقت‌اش را نگیرم. بعد خواستم با هم عکس بگیریم. موبایل‌ام هم جلوی‌اش و هم پشت‌اش دوربین دارد. خواستم جهت دوربین فعال را عوض کنم تا بشود با هم عکس بگیریم. هی نمی‌شد. هی دست‌ام به صفحه‌ی حساس‌اش می‌خورد و یک چیز دیگر باز می‌شد، بعد منوی‌اش غریب شد، هی من استرس‌ام بالاتر می‌رفت که چقدر این بدبخت را معطل نگه داشته‌ام. درست این‌جا از خواب پریدم.

نکته‌ای که الان برای‌ام جالب است این است: تحلیل این خواب چقدر چیز درباره‌ی دغدغه‌های روزمره‌ی من نشان می‌دهد. مثلا این‌که […]

راستی درست پیش از این صحنه‌ی آخر خواب، صحنه از این قرار بود که هواپیمایی مسافری داشت سقوط میکرد و نیروی هوایی امریکا هواپیماهایی جنگی فرستاده بود تا بروند زیر آن هواپیما و اگر بمب‌های‌اش در حال سقوط بود بگیرندش تا در مناطق مسکونی نیافتد. به نظرم شاید ربط داشته باشد به انفجار قطار باری در ۲۵۰ کیلومتری مونترال و همچنین سانحه هوایی در سانفرانسیکو.

جامعه‌شناسی مقاومت

بحث مهم‌ای در جامعه‌شناسی‌ی مقاومت این است که آیا پاسخ‌مان باید overshoot داشته باشد یا خیر. برای هر دو حالت هم می‌شود مزیت‌ها و معایب‌ای برشمرد. حالا بروید بحث کنید!

استفتا از پاپ سولوژنیوس اول من باب انتخابات

می‌دانم که سجل‌های‌تان در دست، شال و کلاه‌کرده، کفش‌ها به پا، مضطرب به ساعت‌های‌تان می‌نگرید و عرق از پیشانی پاک می‌کنید و تشنه‌اید بدانید نظر انتخاباتی‌ی حضرت پاپ سولوژنیوس اول چیست.

عزیزان!
بدانید که پاپ‌تان در بحر انتخابات اندر شد و به جست‌وجوی غار معرفت به اعماق زد. ولکن توفان سیاست و گردآب احساساتْ دریای اندیشه را سخت متلاطم کرده بود و آب‌اش را تیره و کدر. حاصل سفر این غواص اندیشه‌ها، جوینده‌ی نورها در همه‌ی طیف‌های مرئی و نامرئی، نماینده پروردگار بر زمین و خود پروردگار در آسمان نه گوهری است از غار معرفت و نه دُری است از راه مغفرت که سخن‌گفتن از معرفت در این آب کدر رسم صداقت نباشد و امید مغفرت‌دادن به بندگانْ رسم پیامبران قرن آگاهی.

آن‌چه پاپ‌تان گفت تا به شما بگویم این است: «از نظرم رای‌دادن به‌تر از رای‌ندادن است. من اگر می‌توانستم رای می‌دادم. خودتان عاقل‌اید و می‌فهمید چه می‌کنید. باریکلا!»

چه ساده! چه موجز! چه فروتنانه!
در ضمن آن بزرگ‌وار، پاپ سولوژنیوس اول فرمودند که آیه انتخابات را که هشت سال پیش نزول کرده بود دوباره برای‌تان بازگو کنم:

«مبادا آنان‌ای از شما که رای داده‌اند دیگران‌ای را که رای نداده‌اند شماتت کنند؛ و تحریمیان از مزدور و خیانت‌کار خواندن رای‌دهندگان برحذر باشند. بدانید در هر چیز حکمت‌ای است که شما از آن بی‌خبرید. به خداوند توکل کنید که او داناتر است.»

آرزوهای نوروزی سولوژن برای تو نازنین

خواننده‌ی عزیز،
دوست نازنین،
دل‌بندم،
خوش‌گل‌ام!

مطمئن‌ام که این روزها انواع آرزوها و دعاها و غیره شنیده‌ای و خوانده‌ای. بعضی از آرزوها شاید خیلی به مذاق‌ات خوش نیامده باشد و ترجیح داده باشی که آرزوی به‌تری می‌شنیدی و از طرفی مطمئن‌ام بعضی‌های‌شان را بیش‌تر دوست داشته‌ای و بنیادین‌تر یافته‌ای. مثال: «سلامتی مهمترین چیزه! بدن سالم داشته باشیم، بقیه‌ش هم خدا بزرگه!» و یا «اصل شادیه، بقیه فرعیاتن جوون!» در مقابل «حاج آقای پدرسگ گفت ایشالله زن نجیب گیرت بیاد امسال! کی زن می‌گیره این روزا؟!» و یا «مرتیکه عقب‌افتاده گفت امیدوارم سال بعد ارشدت روی توی دانش‌گاه سراسری شروع کنی! چشم ندارن اینا! من منتظر جواب پذیرش از امریکا هستم!». بقیه‌ی مثال‌ها هم به عهده‌ی خودت ای نازنین خشم‌گین!

این‌که چه چیز را می‌پسندی بدیهی است که امری‌ست شخصی و از هر سوژه‌ی شناسا به سوژه‌ی شناسای دیگر (اگر فرض کنیم بقیه زامبی نیستند و سوژه‌های شناسای دیگری نیز وجود دارد) فرق می‌کند. با در نظر گرفتن این موضوع، اجازه بده من هم آرزو خودم را برای سال ۱۳۹۲ات بگویم:

«همه‌ی آرزوها و دعاهای این چند روزه را جمع‌آوری کن. سپس آن‌ها را به ترتیب پسندت روی کاغذ خط به خط از بالا به پایین بنویس. نوع کاغذ اهمیت چندانی ندارد، اما دقت کن که پیش از شروع به نوشتن کاغذت تمیز و بی‌نوشته باشد. تبعات نوشته‌های پیشین (مثلا شعر غم‌انگیز، نام سیاست‌مداران و فهرست هزینه‌ها و یا کارهای عقب‌افتاده بر کنج بالای کاغذ) می‌تواند عظیم باشد. حال حاشیه خالی پایین کاغذ را به دقت جدا کن. هدف این است که آن‌چه باقی می‌ماند از بالا تا پایین با آرزوها پر شده باشد. اینک کاغذ را جوری بگیر که نوشته‌ها با افق هم‌راستا باشند. حال کاغذ را افقی با قیچی به دو نیم کن. نیم پایین را با نیت «زردی من از تو» در آتش بینداز. نیم بالا،‌ آرزوهای من برای توست.»

ولنتاین و سپندارمذگان

[۱۴ فوریه ۱۴۰۰ خورشیدی] پس از سال‌ها نفرت متقابل بین عشاق طرف‌دار ولنتاین و سینه‌چاکان سپندارمذگان و دهه‌ها اختلاف شدید بین طرف‌داران تقویم میلادی و خورشیدی، در طی فرآیندی نیمچه دموکراتیک-مدنی تصمیم بر آن شد که این مشکل عظیم جوانان مملکت را با مصالحه‌ای بینابین حل کنند. قرار است از امسال طرف‌داران تقویم خورشیدی بی‌خیال هم‌زمانی با آغاز فصل‌ها شده، تقویم‌شان را ده روزی جابه‌جا کرده، روز ۵ اسفند (۲۴ فوریه فعلی) را ۱۴ فوریه اعلام کنند. در پی این تغییر نه تنها مردانْ زنان خانواده را به تخت شاهی نشانده و از آنان اطاعت کرده و به آن‌ها هدیه‌های گران‌بهای چشم‌گیر دهن‌پرکن می‌دهند، بلکه زنان نیز به مردان عروسک‌ها و قلب‌های مفت‌گران و شکلات‌های تلخ گران‌قیمت کادو می‌دهند.

یازده سالگی

برای خودم هم باورکردنی نیست، اما واقعیت دارد: ضدخاطرات یازده ساله شد.

چه شد که ضدخاطرات را نوشتم؟ چه حس‌ای داشتم؟ شوق کشف سرزمین‌ای تازه؟ و یا بستری برای تمرین نوشتن؟ آیا آن زمان که به نوشتن در این‌جا آغازیدم، از خوانده‌شدن می‌ترسیدم یا لذت می‌بردم؟ یا شاید هم هر دو!
واقعیت این است که یازده سال پیش آن‌قدر دوردست است که هر خاطره‌ای که از آن داشته باشم نادقیق است – حتی اگر بر این توهم باشم که همه چیز انگار همین چند روز پیش بود. می‌توانم حدس‌هایی بزنم از حس‌ها و فکرهای‌ام. می‌توانم تقلب کنم و بروم ببینم آن زمان چه چیزهایی نوشته‌ام: به هر حال یکی از مهم‌ترین کارکردهای وبلاگ همین ثبت وقایع و افکار شخصی است. یک سری شاهد دیگر هم دارم. مثلا می‌دانم که آن روز، زادروز یکی از مهم‌ترین آدم‌های زندگی‌ام است. حدس می‌زنم (ولی مطمئن نیستم) که روزی که ضدخاطرات را به راه انداختم، در ساعت‌های پیش از جشن تولد بوده است. شاید، شاید هم نه. اکنون جزییات خیلی مهم نیستند. آن‌چه مهم است این‌که در نقطه‌ای از زمان-مکان (‍۱۷ ژانویه ۲۰۰۲-مرکز شهر تهران، ایران) به این نتیجه رسیدم که می‌خواهم سرگرمی-تجربه‌ی تازه‌ای داشته باشم و پس از آن ثابت‌قدم به تصمیم‌ام وفادار ماندم و یازده سال مرتب (یا نیمه‌مرتب) از این گوشه و آن گوشه‌ی دنیا در آن نوشتم. شاید کمی طنزآلود باشد که تقریبا در هیچ پروژه‌ی دیگری این چنین ثبات‌قدم نداشته‌ام (شاید فقط با یک استثنا).

آیا ضدخاطرات برای من تجربه‌ی خوب‌ای بوده است؟ آیا از نوشتن‌اش راضی‌ام؟ آیا دوست داشتم جور دیگری می‌نوشتم؟ آیا دل‌ام می‌خواست به جای این همه وقت‌ای که صرف‌اش کرده‌ام، کار دیگری می‌کردم؟ برنامه‌ام برای آینده‌اش چیست؟ دوست دارم به کجا برود؟ اصلا برنامه‌ای دارم؟
درباره‌ی همه‌ی این سوال‌ها می‌توان حسابی اندیشید و حرف زد. چنین نمی‌کنم. امروز فقط تولدش را با پست‌ات در ضدخاطرات جشن می‌گیرم: مختصر و مفید!

بوی اماکن

بخش‌ای از تاریخ هر مکان‌ای به آن‌هایی که در آن نفس کشیده‌اند باز می‌گردد. با زیارت آن اماکن، ما هم‌نفس ایشان می‌شویم. برای بعضی‌ها هم‌نفس‌ای با حسین مهم است، برای بعضی‌های دیگر هم قهوه‌نوشی در Les Deux Magots سن‌ژرمن پاریس. در نهایت ولی نه این الزاما حسین‌وار می‌زید و نه آن نویسنده و شاعر می‌شود.

Sandy

و یا روایت‌ای دیگر:

باد ما را خواهد برد
به نهایت تاریکی شهری
که سیاهی در آن هفت‌رنگ است
و مردمان خسته و دل‌تنگ
در گوشه‌های خیابان سردند.