پشیمانی تو را و مرا

پشیمانی صد سایه دارد و هزار چهره. ملایم‌ترین و بی‌آزارترین‌شان همان‌که پس از مدت‌ها که در خلوت خویش چهارزانو نشسته به کاری مشغول‌ای بوده‌ای (چه می‌دانم، شاید کتاب می‌خواندی، شاید آلبوم عکس‌های قدیم را ورق می‌زدی، یا اصلا کمی روزمره‌تر: روی توالت فرنگی نشسته بودی روزنامه می‌خواندی، البته ترجیحا نه چهارزانو!) قصد میکنی برخیزی که ناگهان سوزش شدیدی در عمق رگ‌های ران‌ات حس می‌کنی و در می‌یابی که ای دل غافل پای‌ات انگار که سال‌هاست به خواب رفته است. اینک راه بازگشت‌ای وجود ندارد. اگر هم‌چنان بنشینی، پای‌ات بیش‌تر و بیش‌تر به خواب می‌رود و اگر برخیزی خونْ ناگزیر به رگ‌های خشک‌شده‌ات می‌دود و درد وجودت را بیش از پیش در برمی‌گیرد.

درد پای خواب‌رفته کشنده نیست، اما شدید است. سعی می‌کنی بلند شوی و بلند می‌شوی ولی ثانیه‌ای بعد گزگز پای‌ات وادارت می‌کند که فرو-افتی. هر دو می‌دانیم که اینک تو چون سگ پشیمانی که چرا در طول نیم ساعت گذشته کمی این پا آن پا نشده بودی. اما پشیمانی تو را و پای خواب‌رفته‌ات را چه سود؟ جدا چه سود؟

پشیمانی صد سایه دارد و هزار چهره. ملایم‌ترین و بی‌آزارترین‌شان همین بود که گفتم. هر دوی‌مان می‌دانیم که زندگی پشیمانی‌های بزرگ‌تری هم دارد. گاهی آن‌قدر بزرگ‌تر که حتی جایی برای سقوط نیز نمی‌گذارد. اما پیشمانی تو را و مرا چه سود؟ جدا چه سود؟

روایت داغ داغ از یک رویا

این‌که پیش‌تر چه اتفاق‌ای افتاده بود مهم نیست. اما فقط این‌که هوا داشت تاریک می‌شد که از در فروشگاه بیرون آمدم و ماشین جیپ‌ای را دیدم که آمد و پارک کرد. خودِ خود وودی آلن از آن بیرون آمد. دویدم سمت‌اش و به‌ش گفتم می‌دانم خیلی‌ها ازش چنین درخواست‌ای می‌کنند، اما می‌شود عکس‌اش را بگیرم؟ گفتم اگر به دوستان‌ام نشان بدهم، خودشان را می‌کشند از حسادت!

وودی آلن که وودی آلن باشد قبول کرد که دلیل‌ام موجه است. رفتیم گوشه‌ای تا عکس بگیریم. دوربین موبایل‌ام را به راه انداختم. وودی وروجک‌بازی در می‌آورد و دوربین نمی‌توانست درست فوکوس کند. ده تا سر توی عکس‌ها می‌افتاد و من دوباره عکس می‌گرفتم و باز بیست تا پا معلوم بود. من هم اضطراب گرفته بودم که زیادی وقت‌اش را نگیرم. بعد خواستم با هم عکس بگیریم. موبایل‌ام هم جلوی‌اش و هم پشت‌اش دوربین دارد. خواستم جهت دوربین فعال را عوض کنم تا بشود با هم عکس بگیریم. هی نمی‌شد. هی دست‌ام به صفحه‌ی حساس‌اش می‌خورد و یک چیز دیگر باز می‌شد، بعد منوی‌اش غریب شد، هی من استرس‌ام بالاتر می‌رفت که چقدر این بدبخت را معطل نگه داشته‌ام. درست این‌جا از خواب پریدم.

نکته‌ای که الان برای‌ام جالب است این است: تحلیل این خواب چقدر چیز درباره‌ی دغدغه‌های روزمره‌ی من نشان می‌دهد. مثلا این‌که […]

راستی درست پیش از این صحنه‌ی آخر خواب، صحنه از این قرار بود که هواپیمایی مسافری داشت سقوط میکرد و نیروی هوایی امریکا هواپیماهایی جنگی فرستاده بود تا بروند زیر آن هواپیما و اگر بمب‌های‌اش در حال سقوط بود بگیرندش تا در مناطق مسکونی نیافتد. به نظرم شاید ربط داشته باشد به انفجار قطار باری در ۲۵۰ کیلومتری مونترال و همچنین سانحه هوایی در سانفرانسیکو.

استفتا از پاپ سولوژنیوس اول من باب انتخابات

می‌دانم که سجل‌های‌تان در دست، شال و کلاه‌کرده، کفش‌ها به پا، مضطرب به ساعت‌های‌تان می‌نگرید و عرق از پیشانی پاک می‌کنید و تشنه‌اید بدانید نظر انتخاباتی‌ی حضرت پاپ سولوژنیوس اول چیست.

عزیزان!
بدانید که پاپ‌تان در بحر انتخابات اندر شد و به جست‌وجوی غار معرفت به اعماق زد. ولکن توفان سیاست و گردآب احساساتْ دریای اندیشه را سخت متلاطم کرده بود و آب‌اش را تیره و کدر. حاصل سفر این غواص اندیشه‌ها، جوینده‌ی نورها در همه‌ی طیف‌های مرئی و نامرئی، نماینده پروردگار بر زمین و خود پروردگار در آسمان نه گوهری است از غار معرفت و نه دُری است از راه مغفرت که سخن‌گفتن از معرفت در این آب کدر رسم صداقت نباشد و امید مغفرت‌دادن به بندگانْ رسم پیامبران قرن آگاهی.

آن‌چه پاپ‌تان گفت تا به شما بگویم این است: «از نظرم رای‌دادن به‌تر از رای‌ندادن است. من اگر می‌توانستم رای می‌دادم. خودتان عاقل‌اید و می‌فهمید چه می‌کنید. باریکلا!»

چه ساده! چه موجز! چه فروتنانه!
در ضمن آن بزرگ‌وار، پاپ سولوژنیوس اول فرمودند که آیه انتخابات را که هشت سال پیش نزول کرده بود دوباره برای‌تان بازگو کنم:

«مبادا آنان‌ای از شما که رای داده‌اند دیگران‌ای را که رای نداده‌اند شماتت کنند؛ و تحریمیان از مزدور و خیانت‌کار خواندن رای‌دهندگان برحذر باشند. بدانید در هر چیز حکمت‌ای است که شما از آن بی‌خبرید. به خداوند توکل کنید که او داناتر است.»

آرزوهای نوروزی سولوژن برای تو نازنین

خواننده‌ی عزیز،
دوست نازنین،
دل‌بندم،
خوش‌گل‌ام!

مطمئن‌ام که این روزها انواع آرزوها و دعاها و غیره شنیده‌ای و خوانده‌ای. بعضی از آرزوها شاید خیلی به مذاق‌ات خوش نیامده باشد و ترجیح داده باشی که آرزوی به‌تری می‌شنیدی و از طرفی مطمئن‌ام بعضی‌های‌شان را بیش‌تر دوست داشته‌ای و بنیادین‌تر یافته‌ای. مثال: «سلامتی مهمترین چیزه! بدن سالم داشته باشیم، بقیه‌ش هم خدا بزرگه!» و یا «اصل شادیه، بقیه فرعیاتن جوون!» در مقابل «حاج آقای پدرسگ گفت ایشالله زن نجیب گیرت بیاد امسال! کی زن می‌گیره این روزا؟!» و یا «مرتیکه عقب‌افتاده گفت امیدوارم سال بعد ارشدت روی توی دانش‌گاه سراسری شروع کنی! چشم ندارن اینا! من منتظر جواب پذیرش از امریکا هستم!». بقیه‌ی مثال‌ها هم به عهده‌ی خودت ای نازنین خشم‌گین!

این‌که چه چیز را می‌پسندی بدیهی است که امری‌ست شخصی و از هر سوژه‌ی شناسا به سوژه‌ی شناسای دیگر (اگر فرض کنیم بقیه زامبی نیستند و سوژه‌های شناسای دیگری نیز وجود دارد) فرق می‌کند. با در نظر گرفتن این موضوع، اجازه بده من هم آرزو خودم را برای سال ۱۳۹۲ات بگویم:

«همه‌ی آرزوها و دعاهای این چند روزه را جمع‌آوری کن. سپس آن‌ها را به ترتیب پسندت روی کاغذ خط به خط از بالا به پایین بنویس. نوع کاغذ اهمیت چندانی ندارد، اما دقت کن که پیش از شروع به نوشتن کاغذت تمیز و بی‌نوشته باشد. تبعات نوشته‌های پیشین (مثلا شعر غم‌انگیز، نام سیاست‌مداران و فهرست هزینه‌ها و یا کارهای عقب‌افتاده بر کنج بالای کاغذ) می‌تواند عظیم باشد. حال حاشیه خالی پایین کاغذ را به دقت جدا کن. هدف این است که آن‌چه باقی می‌ماند از بالا تا پایین با آرزوها پر شده باشد. اینک کاغذ را جوری بگیر که نوشته‌ها با افق هم‌راستا باشند. حال کاغذ را افقی با قیچی به دو نیم کن. نیم پایین را با نیت «زردی من از تو» در آتش بینداز. نیم بالا،‌ آرزوهای من برای توست.»

ولنتاین و سپندارمذگان

[۱۴ فوریه ۱۴۰۰ خورشیدی] پس از سال‌ها نفرت متقابل بین عشاق طرف‌دار ولنتاین و سینه‌چاکان سپندارمذگان و دهه‌ها اختلاف شدید بین طرف‌داران تقویم میلادی و خورشیدی، در طی فرآیندی نیمچه دموکراتیک-مدنی تصمیم بر آن شد که این مشکل عظیم جوانان مملکت را با مصالحه‌ای بینابین حل کنند. قرار است از امسال طرف‌داران تقویم خورشیدی بی‌خیال هم‌زمانی با آغاز فصل‌ها شده، تقویم‌شان را ده روزی جابه‌جا کرده، روز ۵ اسفند (۲۴ فوریه فعلی) را ۱۴ فوریه اعلام کنند. در پی این تغییر نه تنها مردانْ زنان خانواده را به تخت شاهی نشانده و از آنان اطاعت کرده و به آن‌ها هدیه‌های گران‌بهای چشم‌گیر دهن‌پرکن می‌دهند، بلکه زنان نیز به مردان عروسک‌ها و قلب‌های مفت‌گران و شکلات‌های تلخ گران‌قیمت کادو می‌دهند.

یازده سالگی

برای خودم هم باورکردنی نیست، اما واقعیت دارد: ضدخاطرات یازده ساله شد.

چه شد که ضدخاطرات را نوشتم؟ چه حس‌ای داشتم؟ شوق کشف سرزمین‌ای تازه؟ و یا بستری برای تمرین نوشتن؟ آیا آن زمان که به نوشتن در این‌جا آغازیدم، از خوانده‌شدن می‌ترسیدم یا لذت می‌بردم؟ یا شاید هم هر دو!
واقعیت این است که یازده سال پیش آن‌قدر دوردست است که هر خاطره‌ای که از آن داشته باشم نادقیق است – حتی اگر بر این توهم باشم که همه چیز انگار همین چند روز پیش بود. می‌توانم حدس‌هایی بزنم از حس‌ها و فکرهای‌ام. می‌توانم تقلب کنم و بروم ببینم آن زمان چه چیزهایی نوشته‌ام: به هر حال یکی از مهم‌ترین کارکردهای وبلاگ همین ثبت وقایع و افکار شخصی است. یک سری شاهد دیگر هم دارم. مثلا می‌دانم که آن روز، زادروز یکی از مهم‌ترین آدم‌های زندگی‌ام است. حدس می‌زنم (ولی مطمئن نیستم) که روزی که ضدخاطرات را به راه انداختم، در ساعت‌های پیش از جشن تولد بوده است. شاید، شاید هم نه. اکنون جزییات خیلی مهم نیستند. آن‌چه مهم است این‌که در نقطه‌ای از زمان-مکان (‍۱۷ ژانویه ۲۰۰۲-مرکز شهر تهران، ایران) به این نتیجه رسیدم که می‌خواهم سرگرمی-تجربه‌ی تازه‌ای داشته باشم و پس از آن ثابت‌قدم به تصمیم‌ام وفادار ماندم و یازده سال مرتب (یا نیمه‌مرتب) از این گوشه و آن گوشه‌ی دنیا در آن نوشتم. شاید کمی طنزآلود باشد که تقریبا در هیچ پروژه‌ی دیگری این چنین ثبات‌قدم نداشته‌ام (شاید فقط با یک استثنا).

آیا ضدخاطرات برای من تجربه‌ی خوب‌ای بوده است؟ آیا از نوشتن‌اش راضی‌ام؟ آیا دوست داشتم جور دیگری می‌نوشتم؟ آیا دل‌ام می‌خواست به جای این همه وقت‌ای که صرف‌اش کرده‌ام، کار دیگری می‌کردم؟ برنامه‌ام برای آینده‌اش چیست؟ دوست دارم به کجا برود؟ اصلا برنامه‌ای دارم؟
درباره‌ی همه‌ی این سوال‌ها می‌توان حسابی اندیشید و حرف زد. چنین نمی‌کنم. امروز فقط تولدش را با پست‌ات در ضدخاطرات جشن می‌گیرم: مختصر و مفید!

بوی اماکن

بخش‌ای از تاریخ هر مکان‌ای به آن‌هایی که در آن نفس کشیده‌اند باز می‌گردد. با زیارت آن اماکن، ما هم‌نفس ایشان می‌شویم. برای بعضی‌ها هم‌نفس‌ای با حسین مهم است، برای بعضی‌های دیگر هم قهوه‌نوشی در Les Deux Magots سن‌ژرمن پاریس. در نهایت ولی نه این الزاما حسین‌وار می‌زید و نه آن نویسنده و شاعر می‌شود.

Sandy

و یا روایت‌ای دیگر:

باد ما را خواهد برد
به نهایت تاریکی شهری
که سیاهی در آن هفت‌رنگ است
و مردمان خسته و دل‌تنگ
در گوشه‌های خیابان سردند.