مسابقه گو بین انسان و ماشین

از امروز تا سهشنبه پانزده‌ام مارس قرارست یک سری مسابقه بین یکی از به‌ترین بازی‌کنان حرفه‌ای گو (Go) به نام Lee Se-dol و کامپیوتر برگزار بشود. بازی گو یک بازی تخته‌ای دو نفره است که بازی‌کن‌ها به نوبت مهره‌های‌شان را روی زمین می‌گذارند و هدف نهایی فتح سطح بیش‌تری از زمین بازی است. تعداد حرکات ممکن در هر قدم گو نسبت به شطرنج خیلی بیش‌تر است و برای همین برای کامپیوتر (و احتمالا انسان) بازی بسیار پیچیده‌تری است.

تا ده سال پیش اصولا کامپیوترها گوبازهای بدی بودند. اما به خاطر پیش‌رفت‌های Monte Carlo Tree Search کیفیت کامپیوتر کلی به‌تر شد. اما با این حال تا چند ماه پیش به‌ترین کامپیوتر گوباز قابل مقایسه با یک انسان آماتور خوب بود، اما نه به‌تر. اما همین اکتبر سال پیش سیستم AlphaGo، ساخته زیرمجموعه DeepMind شرکت گوگل، برای اولین بار توانست یک بازی‌گر حرفه‌ای را شکست دهد. بازی‌گر حرفه‌ای که شکست خورده بود قهرمان اروپا است. اما اروپا مهد گو نیست و در نتیجه قهرمان‌اش دان ۲ است و با به‌ترین بازی‌کن دنیا خیلی فرق دارد. حریف این بار کامپیوتر، Lee Sedol، دان ۹ است و نفر دوم دنیا.

ایده پشت AlphaGo ترکیب‌ایست از یادگیری تقویتی (Reinforcement Learning) [ویکی‌پدیا، کتاب کلاسیک ریچ ساتون و اندی بارتو، کتاب مدرن‌تر چابا زپش‌واری، تز من برای بعضی جنبه‌های تئوری‌اش] و شبکه‌های عصبی عمیق (Deep Neural Network) [ویکی‌پدیا، کتاب در حال نوشتن گودفلو، بنجیو وکورویل] و Monte Carlo Tree Searchخیلی از ایده‌های پشت طراحیشان به فرم‌های دیگر پیش‌تر وجود داشته، اما کنار هم گذاشتن‌شان کاری است تازه و مهم.

به نظرم اگر کامپیوتر برنده بشود، که احتمال‌اش رو کم نمی‌بینم، سال‌های سال از این پیروزی به عنوان یکی از مثال‌های موفق AI یاد خواهد شد. شاید قابل مقایسه با برد Deep Blue در مقابل کاسپاروف. در صورت برد،‌ ضربه جدی‌ای به باور عمومی‌ای وارد می‌شود که به غلط تصور می‌کند هوش‌مندی فقط از آن انسان است.

در ضمن اگر می‌خواهید، می‌توانید همین الان اولین مسابقه را به صورت زنده ببینید.

تکمیلی:
۱) بازی اول را کامپیوتر برد. لی سی‌دول پیش از اتمام بازی اعلام شکست کرد.

متخصصان سیاسی و بازارهای پیش‌بینی

یکی از ویژگی‌های ایام انتخابات کثرت پیش‌بینی‌ها و تحلیل‌های سیاسی ناهم‌سو است: فلانی نامزد می‌شود/نمی‌شود، بهمانی تایید می‌شود/نمی‌شود، فلان شخص از بهمانی حمایت می‌کند/نمی‌کند، تبلیغات داغ است/نیست، حضور مردم چشم‌گیر خواهد بود/نخواهد بود و در نهایت آیا این بابا رییس جمهور می‌شود یا نه. این پیش‌بینی‌ها هم از جانب مردم عادی (یعنی من و شما) انجام می‌شود و هم از جانب کسان‌ای که یا فعال-نیم‌چه‌فعال سیاسی‌اند و به کلی منبع آگاه و موثق دست‌رسی دارند. این پیش‌بینی‌ها خیلی وقت‌ها آن‌قدر با قطعیت و یقین انجام می‌شود که آدم تصور می‌کند که اگر به حرف‌شان گوش ندهد خطای بزرگ‌ای کرده است.

[توضیح: این متن پیش از اعلام نامزدی‌ها نوشته شده بود. دنبال زمان‌ای بودم که کامل‌ترش بکنم – مخصوصا قسمت انتهایی‌اش را – اما وقت‌ای پیش نیامد. حرف اصلی‌ام البته ربطی به این ندارد که مثلا خاتمی نیامد یا هاشمی خواست بیاید و نشد که بیاید یا چیزهایی از این دست.]

واقعیت این است که این حجم عظیم پیش‌بینی‌ها در اکثر مواقع غلطند و همین موضوع است که مشکل‌ساز می‌شود: کس‌ای نمی‌آید یقه‌ی متخصصان امور سیاسی -چه خرد و چه درشت- را بگیرد و بگوید «آقا جان، خانم جان بدجوری چرت گفتی!» و آن شخص را مسوول بداند و ادعای غرامت کند. فوق‌اش کمی آدم‌ها کل‌کل می‌کنند و چند روز یا چند ماه بعد همه همه چیز را فراموش می‌کنند. و سر موضوع داغ بعدی (انتخابات باشد یا چیزی دیگر) دوباره همان افراد دهان باز می‌کنند و نظر می‌دهند.

اگر طرف خود را متخصص امری می‌داند آن‌گاه انتظار می‌رود ۱) پیش‌بینی‌اش دقت‌ای بالاتر از متوسط آدم‌ها داشته باشد و ۲) مسوولیت پیش‌بینی‌های‌اش را بپذیرد.

در مورد ایران نمی‌دانم،‌ اما پدیده‌ی شناخته‌شده‌ایست که خیلی وقت‌ها پیش‌بینی‌ی به ظاهر متخصصان (pundits) دقت‌ای کم‌تر از نتیجه‌ی نظرسنجی از آدم‌های معمول داشته است (مثلا به [۱] و [۲] مراجعه کنید). با این‌که درباره‌ی ایران داده جمع نکرده‌ام اما حس کلی‌ام این است که چنین چیزی درست است: متخصصان سیاسی‌مان خطای پیش‌بینی‌شان بسیار زیاد است. اهمیت مسوولیت‌پذیری هم که روشن است: تخصص در هر موضوع‌ای اعتباری به شخص می‌دهد که به خاطرش دیگران به او رجوع می‌کنند و از خردش بهره‌مند شوند. خیلی وقت‌ها آن اعتبار می‌تواند منبع درآمد آن شخص باشد – چه به طور مستقیم و چه غیرمستقیم. مثلا وقتی من پول‌ام را در حساب سرمایه‌گذاری‌ی بانک‌ای می‌گذارم انتظارم این است که متخصصان آن‌جا بدانند که در چه جاهایی سرمایه‌گذاری بکنند که هم سودْ تا حد قابل توجه‌ای زیاد باشد و هم ریسکْ پایین باشند. در قبال این تخصص‌شان، من درصدی از سود پول‌ام را به بانک و متخصصان‌اش می‌دهم.

وضع درباره‌ی امور سیاسی هم خیلی متفاوت نیست. می‌دانیم که وضعیت سیاسی کشور از راه‌های مختلف بر زندگی افراد تاثیر می‌گذارد. اگر فرض کنیم که من نوعی به عنوان یک شهروند عادی بتوانم تاثیری بر سیاست کشورم بگذارم (که بنا به تعریف شهروندی می‌توانم، گرچه میزان تاثیرم در یک سیستم دیکتاتوری بسیار کم‌تر از مثلا یک سیستم دموکراتیک است) و باز اگر فرض کنیم که من به عنوان شهروند عادی می‌خواهم تاثیری بر سیاست کشورم بگذارم (چون با تاثیر مناسب کیفیت زندگی من به‌تر می‌شود؛ و اگر عاقل باشم باید چنین کنم)، آن وقت عقلانی است که بخواهم با کم‌ترین هزینه ممکن به‌ترین تصمیم ممکن را بگیرم.

منظورم از «کم‌ترین هزینه ممکن» این است که لازم نباشد من به شخصه همه‌ی داده‌ها را تحلیل کنم، در همه‌ی جلسات عمومی و خصوصی شرکت کنم (که بنا به تعریف «خصوصی» نمی‌توانم) و همه روابط آشکار و پشت‌پرده را بررسی کنم. عوض‌اش کاری که می‌کنم این است که فردی را می‌یابم که متخصص امور سیاسی است و از او انتظار دارم که همه‌ی این‌کارها را بکند و نتیجه‌ی تحلیل‌های‌اش را به من بدهد. آن وقت من می‌توانم با توجه به سیستم ارزش‌گذاری‌ام بر امور مختلف (نوع اقتصادی که می‌پسندم، میزان آزادی‌های اجتماعی که دوست دارم، سیالیت اجتماع و غیره) تصمیم مناسب بگیرم.

این بسیار مشابه با همان نوع ارتباطی است که من با متخصصان امور دیگر دارم: وقتی می‌خواهم اتوموبیل‌ای داشته باشم، خودم ماشین را طراحی نمی‌کنم بلکه به کمپانی‌ای رجوع می‌کنم که تخصص‌اش این است و سواد مهندسی مکانیک، طراحی و غیره‌اش بیش از من است. وقتی می‌خواهم سرمایه‌گذاری کنم، به بانک یا فردی مشابه رجوع می‌کنم. هرگاه بخواهم خانه بسازم، خودم دست به کار نمی‌شود، بلکه از معمار و مهندس ساختمان و کارگر حرفه‌ای بهره می‌جویم. همان‌طور که انتظار می‌رود این متخصصان کارشان را به‌تر از یک فرد عادی انجام دهند، چرا نباید انتظار داشت که متخصصان امور سیاسی هم چنان دقت‌ای به خرج دهند؟ و اگر نمی‌توانند چنان دقت‌ای به خرج دهند،‌ چرا باید به حرف‌شان گوش کرد و اعتباری بیش از فردی عادی به ایشان داد؟

واقف‌ام که پیش‌بینی‌ی پدیده‌های اجتماعی در بعضی مواقع ممکن است دشوار باشد. اما نه چنین دشواری‌ای بار مسوولیت را از متخصصان امور بر می‌دارد و نه انتظار دقت صد-در-صد در پیش‌بینی‌هاست. انتظار این است که متخصص امور با دقت‌ای قابل توجه بیش از مردم عادی پیش‌بینی کند. چنین چیزی رخ می‌دهد؟

چه راه حل‌ای پیش‌نهاد می‌کنم؟
اگر در جامعه‌ای زندگی می‌کردیم که اعتبار افراد برای‌شان مهم بود و هم‌چنین بازده پایین و خطای بیش از حد باعث از بین رفتن اعتماد عمومی می‌شد، آن‌گاه می‌توانستیم امید داشته باشیم که متخصصان غیرمتخصص به تدریج الک شوند. در عرصه‌ی امور سیاسی در ایران وضع به گونه‌ای دیگر است و متخصصان سیاسی‌مان هر وقت می‌میرند دوباره ققنوس‌وار از خاکستر برمی‌خیزند. در نتیجه این راه حل دست‌کم اکنون جواب نمی‌دهد. اما راه حل دیگری نیز هست: از پیش‌بین‌ها بخواهیم شرط‌بندی کنند. مثلا اگر کس‌ای می‌گوید «حتما رهبری هاشمی را تایید صلاحیت می‌کند» [خواندن نوشته‌های قدیمی بامزه است،‌ نه؟!] از او بخواهیم که حاضر باشد در صورت نادرست‌بودن پیش‌بینی‌اش هزینه‌ای پرداخت کند.

این‌که دقیقا به چه روش‌هایی می‌توان چنین کاری کرد مساله‌ی جالبی است. یک راه حل این است که «بازارهای پیش‌بینی» (prediction market) به راه بیاندازیم که به پیش‌بینی‌ها (فلانی رای می‌آورد، فلانی رای نمی‌آورد) چون سهام نگاه کنم و از متخصصان بخواهیم که پیش‌بینی‌ها را خرید و فروش کنند. مثلا اگر کس‌ای می‌گوید جلیلی نود درصد رییس جمهور می‌شود باید حاضر باشد متناسب با این باورش هزینه بپردازد. و ایده‌ی این بازارهای پیش‌بینی این است که در نهایت هزینه هر پیش‌بینی (سهم) در بازار تخمین خوب‌ای از نظر واقعی (و نه غلوشده‌ی) متخصصان امور از احتمال رخ‌داد آن پیش‌بینی خواهد بود.

مساله‌ی بازارهای پیش‌بینی تا جایی که خبر دارم مساله‌ی تازه‌ای‌ست در علوم کامپیوتر (وضعیت‌اش را در اقتصاد نمی‌دانم). اگر کنج‌کاوید تا بیش‌تر بدانید به این کارگاه آموزشی نگاه کنید که همین سال پیش برگزار شد. اسلایدهای‌اش هم این‌جاست. در ضمن حدس می‌زنم بعضی از خوانندگان این‌جا در این زمینه متخصص باشند (من نیستم!). کامنت‌دانی منتظر ره‌نمودهای‌تان است.

آموزش تکامل: جمع‌بندی

ممنون از پاسخ همه! هم مفید بود و هم خوش‌حال‌کننده که این چنین بحث‌هایی می‌تواند در وبلاگ رخ دهد.
سعی کردم نظرات پست قبلی درباره‌ی آموزش تکامل را جمع‌آوری کنم. در این گونه خلاصه‌سازی‌ها اطلاعات زیادی از دست می‌رود. برای همین توصیه می‌کنم کامنت‌ها را بخوانید که بعضی‌های‌شان خیلی جالب‌اند. در ضمن به بعضی از کامنت‌ها پاسخ‌ای دادم.

برخورد اول: دینی (راهنمایی یا دبیرستان؟). وراثت در راهنمایی بود بدون اشاره به تکامل. توصیف به‌تر از بحث‌ها با هم‌کلاسی‌ی تجربی‌ی دبیرستان. برخورد بیش‌تر در دوراه کارشناسی ارشد
برخورد اول: دینی. بعدتر در دانش‌گاه و به واسطه‌ی هوش ماشینی
برخورد اول: اول راهنمایی و از طریق «نامه‌های پدری به دخترش» از جواهر لعل نهرو.
برخورد اول: روایت صحیح از پدر در راهنمایی. رسمی: کتاب دینی
برخورد اول: راهنمایی و برداشت نادقیق (میمون جد انسان است). زیست‌شناسی پیش‌دانش‌گاهی: توصیف دقیق به جز تکامل انسان
برخورد اول: راهنمایی و از طریق کتاب‌های بزرگ‌تران
برخورد اول: پیش از دبستان بدون مبنای ژنتیکی. و هم‌چنین شنیدن روایت دینی. بحث‌ها در دوران اوایل دبستان با بزرگ‌ترها.
برخورد اول: برادر و در زمان راهنمایی. ژنتیک در زیست‌شناسی بود ولی بدون تکامل.
برخورد اول: راهنمایی و از طریق کتاب‌ها/برنامه‌های دینی. اشاره به حلقه‌ی گم‌شده.
[خارج وبلاگ]
برخورد اول: معلم دینی و فحش و بد و بیراه (نقل قول: «شاید جد و آباد خود آقای داروین میمون بودن، ولی دلیلی نداره اینو به بقیه نسبت بده!»). ژنتیک جداگانه.
مادر کس‌ای معلم زیست‌شناسی دبیرستان بود. نظریه‌ی داروین توی کتاب‌های‌شان بود.

آن‌چه به نظر می‌آید این است که برای گروه قابل توجه‌ای، برخوردهای اول در راهنمایی بوده است. بعضی وقت‌ها روایت صحیح بوده که معمولا توسط یک بزرگ‌سال یا کتاب بزرگ‌سالان القا می‌شده. برای بقیه هم برخورد اول از طریق کتاب/معلم‌های دینی بوده است. اما مطمئن نیستم در دوران راهنمایی رخ داده یا دبیرستان.

آموزش تکامل

مطمئن‌ام درباره‌ی تکامل/فرگشت/evolution به اندازه‌ی کافی اطلاعات دارید یا دست‌کم چیزهایی شنیده‌اید. می‌خواستم بدانم اولین آموخته‌های‌تان کِی و کجا بود و منبع‌اش چه بود؟ و آیا به خاطر دارید که توضیح‌ای که درباره‌ی تکامل گفته شد دقیقا چه بود؟ لطفا در کامنت‌ها بنویسید.

تا جایی که به خاطر دارم اولین باری که به طور رسمی و مکتوب درباره‌ی تکامل صحبت شد در کتاب تعلیمات دینی دبیرستان (و با احتمال کم‌تر راهنمایی) بود. اگر اشتباه نکنم، کتاب نظر مثبت و البته دقیق‌ای هم نسبت به تکامل نداشت. حدس می‌زنم منشاء وحشت از داروین و منشاء گونه‌های‌اش به تقابل ماجرای خلقت انسان طبق روایات دینی و قائل‌بودن به تکامل انسان از پیشینیان‌اش بازگردد – وگرنه گاو و علف هر چقدر دل‌شان می‌خواهد تکامل یابند. البته روش‌های مختلفی برای ماست‌مالی‌ی این قضیه وجود دارد که نیاز به خبرگی‌ی قابل توجه‌ای از جانب معلم دارد و دانش‌آموز بازیگوش ممکن است نتواند پیچیدگی‌ی قضیه را خوب درک کند.
و برای این‌که مشخص شود راجع به کدام دوره صحبت می‌کنم، بگویم که این ماجرا برمی‌گردد به نیمه‌های دهه‌ی هفتاد.
جالب‌تر هم آن است که با این‌که در دوران راهنمایی و سال اول دبیرستان زیست‌شناسی داشتیم و درباره‌ی ژنتیک هم چیزهایی می‌خواندیم (آزمایش‌های مندل)، اما به خاطر ندارم که صحبت‌ای از تکامل شده باشد. این موضوع البته خیلی عجیب نیست: سازگاری‌ی انتخاب طبیعی و تکامل تدریجی با ژنتیک مندلی (هر دو محصول قرن نوزدهم) تازه در قرن بیستم نشان داده شد، و در نتیجه می‌توان چیزهایی از ژنتیک گفت بدون این‌که اشاره به تکامل کرد. پس اگر خاطره‌ام درست باشد، تفسیرم این است که نویسندگان کتاب‌های زیست‌شناسی و هم‌چنین معلم‌های‌مان تصمیم گرفته بودند که بچه‌ها خوب است درباره‌ی ژنتیک بدانند اما ناسازگاری‌های نظریه تکامل با باورهای دینی‌مان آن‌قدرها هست که نشود به این راحتی ماست‌مالی‌اش کرد.

 شما چطور؟ به یاد دارید که آیا در تحصیلات رسمی‌تان درباره‌ی تکامل صحبت‌ای شده باشد؟ بنویسید! [اضافه‌شده: لطفا بگویید که ماجرای مواجهه‌تان حدودا به چه زمانی برمی‌گردد. کتاب‌ها در طول زمان عوض می‌شوند و خواننده‌های این‌جا هم طیف گسترده‌ی سنی‌ای هستند.]

 تکمیلی:

  • در جست‌وجوی کوتاه‌ای به این نوشته رسیدم که درباره‌ی تاریخ مواجهه‌ی ادیان (به طور خاص اسلام) با تکامل است.
  • یدالله سحابی کتاب‌ای دارد به نام خلقت انسان. آن‌چه از نوشته‌ی فوق فهمیدم این است که بر اساس دو آیه (۴۵ سوره نور و ۴ سوره‌ جاثیه) به این نتیجه رسیده است که قرآن با تکامل سازگار است. این دو آیه چه می‌گویند؟
    اولی می‌گوید که خداوند همه‌ی موجودات را از آب آفرید و بعضی‌های‌شان می‌خزند و بعضی‌ها هم روی دو پا و یا چهار پا راه می‌روند. و خداوند هر چه عشق‌اش بکشد خلق می‌کند.
    دومی هم می‌گوید که در خلقت شما و دیگر جانوران نشانه‌هایی است برای مومنان.
    همین؟!
  • متن انگلیسی‌ی مهم‌ترین کتاب داروین، یعنی The Origin of Species، را راحت می‌توان روی اینترنت پیدا کرد. مثلا ویرایش اول‌اش را در این‌جا پیدا می‌کنید و ویرایش اول و شش‌اش را هم در این‌جا. هم‌چنین نسخه‌ی اسکن شده‌ی همه‌ی ویرایش‌ها نیز در این وب‌سایت هست. نمی‌دانم چه ترجمه‌هایی از کتاب به فارسی هست جز ترجمه‌ای از نورالدین فرهیخته که فایل PDFاش را لینک می‌دهم. آیا این کتاب در بازار یافت می‌شود؟ نظری درباره‌ی خوبی‌ی ترجمه ندارم.

ما هیگز داریم!

چهارم جولای روز مهمی است. امروز اعلام شد که شواهد وجود ذره‌ی هیگز (Higgs) آن‌قدر هست که بتوان گفت که «هیگز کشف شد».
هیگز ذره‌ی مهم‌ای‌ست: هیگز ذره‌ای در مدل استاندارد ذرات بنیادین است که وجودش باعث جرم‌داربودن ذرات بنیادین دیگر (و در نتیجه شما دوست عزیز!) است. وجود هیگز سال‌های سال است که پیش‌بینی می‌شد -و در واقع ذره‌ی گم‌شده‌ی مدل استاندارد بود- ولی تا همین اواخر هیچ‌گونه شاهد تجربی‌ای برای وجودش نبود. اما به راه‌افتادن شتاب‌گر LHC (پیش‌تر در ضدخاطرات) همه چیز را عوض کرد (سپتامبر ۲۰۰۸ آغاز به کار کرد، اما زودی خراب شد، دوباره در اواخر ۲۰۰۹ شروع به کار کرد). از چند وقت پیش شواهدی برای وجود هیگز مشاهده شده است، اما آن‌قدر کافی نبوده است که فیزیک‌دان‌ها را راضی کند. اما امروز، چهار جولای، ۱۴ شعبان، یک روز مانده به سال‌روز میلاد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه شریف)، در مرکز CERN -آن‌جایی که شتاب‌دهنده‌ LHC قرار دارد- اعلام کردند که با قطعیت بالا ذره‌ی هیگزی وجود دارد (ممکن است بیش از یک نوع از این ذره وجود داشته باشد).
امروز برای فیزیک و علم بشری روز بسیار مهم‌ای است و در کتاب‌های تاریخ علم نوشته خواهد شد.

توضیح بیش‌تر:
من فیزیک‌دان نیستم (ولکن فیزیک‌دان‌ها را دوست دارم). برای اطلاعات بیش‌تر درباره‌ی هیگز و این کشف، البته که می‌توانید به ویکی‌پدیا مراجعه کنید (Higgs Boson). علاوه بر آن، این نوشته‌ها هم خوب هستند:

و البته مطمئن‌ام که از بین وبلاگ‌نویسان ایرانی متخصصانی هستند که می‌توانند به خوبی درباره‌ی هیگز و این کشف توضیح دهند. مثلا فکر کنم مصطفی کارش یک زمانی خیلی مربوط بود. چرا نمی‌نویسد؟

گسترش گستره‌ی علاقه‌مان از نوک دماغ تا عمق کیهان

امروز برندگان جایزه‌ی نوبل فیزیک امسال معرفی شدند [*]. دی‌روز نیز برندگان جایزه‌ی فیزیولوژی و پزشکی. و به زودی هم جوایز دیگر. جایزه‌ی فیزیک به خاطر این کشف مهم در دهه‌ی نود بود که کیهان شتاب‌دار گسترش می‌یابد (اطلاعات بیش‌تر). جایزه‌ی پزشکی و فیزیولوژی هم به خاطر کارهایی بود که در دهه‌ی هفتاد و نود درباره‌ی سیستم ایمنی‌ی بدن شده بود (یک نفر دهه‌ی هفتاد؛ دو نفر دیگر دهه‌ی نود). هر دوی این اکتشافات بسیار مهم‌اند. یکی‌اش درباره‌ی این است که در چه جهان‌ای می‌زییم (کتاب‌های دینی را که به خاطر دارید؟! یادتان است چقدر می‌گفتند جهان‌شناسی مهم است؟). برای درک اهمیت دانش نسبت به کارکرد سیستم ایمنی نیز تنها به این بیاندیشید که چه می‌شود اگر سیستم ایمنی‌مان درست کار نکند یا اصلا ناموجود باشد؛ و بعد در آن شرایط چه می‌شود کرد. فعلا این را داشته باشید.

معمولا صبح‌ها توییتر را چک می‌کنم و بخش‌ای از اخبار دنیا را آن‌گونه دریافت می‌کنم. در فهرست افراد/موسساتی که پی‌گیرشان‌ام خیلی‌ها هستند: فلان روان‌شناس، بهمان ریاضی‌دان، صاحب سرشناس کرسی‌ی گسترش علم فلان دانش‌گاه، نویسنده‌ی معروف داستان، مدیر فلان شرکت، مجلات و بنگاه‌های خبری/علمی و البته بعضی از دوستان‌ام. در کمال تعجب، از بین چند صد توییت‌ای که از دی‌شب منتشر شده بود، شاید پنج درصدشان به جوایز نوبل تعلق داشت. و مهم‌تر از آن، فلان روان‌شناس معروف، فلان مبلغ علم، بهمان ریاضی‌دان، نویسنده‌ی سرشناس و البته مدیر فلان شرکت هیچ توییت مربوطی به جوایز نوبل نداشتند (مدیر فلان شرکت نوشته بود که «به‌ترین اتفاق روز این است که با طلوع آفتاب بلند بشوی». خیر! میلیاردها میلیاردها موجود چند-سلولی از یکی دو میلیارد سال پیش هم‌‌زمان با طلوع آفتاب وارد فاز فعال متابولیسم‌شان می‌شدند و می‌شوند، اما حدود پانزده سال پیش روزی وجود داشته است که تنها دو سه نفر بیدار شدند و می‌دانستند کیهان با همه‌ی میلیاردها میلیارد موجود چند-سلولی‌ی سحرخیزش گسترش‌ای شتاب‌دار دارد).

این رفتار را از سر تقصیر تخصصی‌شدن بیش از حد افراد می‌بینم. بسیاری از ما آدم‌ها آن‌قدر در موضوع‌ای تخصصی می‌شویم که نه تنها گستره‌ی دانش‌مان که حتی گستره‌ی علاقه‌مان نیز افق‌ای بسیار نزدیک به نوک دماغ‌مان و حومه‌اش می‌یابد. و البته چنین نوع رفتاری، رفتاری تطبیق‌یافته (adaptive) است: گستره‌ی دانش‌مان مطابق گسترش شغل/رفتار اجتماعی‌مان تنظیم شده است. هم‌چنین گستره‌ی دانش‌مان نمی‌تواند خیلی وسیع باشد چون حجم دانش بسیار عظیم است در نتیجه روی موضوع‌ای خاص تمرکز می‌کنیم. و اگر گستره‌ی علاقه‌مان خیلی بزرگ‌تر از گستره‌ی دانش‌/فعالیت‌مان باشد، چیزهایی یاد می‌گیریم که به کارمان نمی‌آید و در نتیجه وقت‌مان را تلف کرده‌ایم و از رقیبان‌مان عقب می‌مانیم.

از طرفی اگر گستره‌ی علاقه‌مان دقیقا همان گستره‌ی دانش فعلی‌مان باشد نیز این خطر وجود دارد که نتوانیم مسایل تازه را حل کنیم. در واقع همیشه گستره‌ی علاقه‌مان باید اندکی بزرگ‌تر از گستره‌ی دانش‌مان باشد. این‌که آیا این میزان «اندک» دست‌کم قدردانستن گزاره‌ای راجع به کیهان را شامل بشود یا نه، سوال‌ای‌ست که افراد مختلف پاسخ‌های گوناگون‌ای به آن می‌دهند. از نظرم، پاسخ‌ای غیر از «بله» به این سوال مادون مغز پیچیده‌ی بشری است.

 [تبلیغ: آدرس توییتری که برای وبلاگ اختصاص داده‌ام SoloGenBlog است. اگر خواننده‌ی وبلاگ هستید، دنبال‌اش کنید. در این آدرس بیش‌تر به پارسی می‌نویسم و البته از این پس هم قرار است بیش‌تر فعال باشد. آدرس دیگر SoloGen است، اما هم این‌که در آن معمولا به انگلیسی پست می‌کنم و هم آن‌که تنها کسان‌ای را پی‌گیری می‌کنم که به شخصه می‌شناسم یا می‌خواهم بشناسم.]

*: این نوشته را دو روز دیرتر منتشر می‌کنم. در نتیجه تاریخ‌ها را دو روز عقب بکشید.

روی ماه‌ات گرفته بود

این هم نتیجهی ماهگرفته‌گی‌ی چند شب پیش. عکسها را با دوربین به دست‌گرفته ثبت کرده‌ام و در نتیجه کیفیت‌اش آن‌چنان خوب نیست. هیچ پردازش تصویری‌ای هم (از جمله deblurring) جز تغییر فریم و اندازه نشده است. تصور اول در زمان گرفتِ کامل است و تصور دوم هم پس از گرفتِ کامل. در تصویر اول یک سیاره (یا شاید هم ستاره) در سوی چپ تصویر می‌بینید. ایده‌آل برای فرآیند deconvolution!

Lunar Eclipse - Totality (2010 December)

Lunar Eclipse - Totality - 2010 December

Lunar Eclipse - After (2010 December 22)

Lunar Eclipse - After - 2010 December 22

ماه‌گرفته‌گی:‌ امشب

امشب (بامداد بیست و یک دسامبر ۲۰۱۰) ماهگرفته‌گی خواهیم داشت و عجب ماه‌گرفته‌گی‌ای که هم‌راه است با شب یلدا و انقلاب زمستانی. این ماه‌گرفته‌گی در امریکای شمالی/جنوبی، اروپای شمالی و غربی و بخش‌هایی از آسیا (ژاپن و کره) قابل مشاهده است. متاسفانه ماه‌گرفته‌گی در ایران مشاهده نخواهد شد.

ساعت آغاز این پدیده ۱:۱۵ بامداد (ساحل شرقی‌ی قاره‌ی امریکا)/۱۰:۱۵ شب (ساحل غربی قاره‌ی امریکا)/۶:۱۵ (زمان جهانی) است اما در آن زمان چندان قابل توجه نخواهد بود. ماه‌گرفته‌گی‌ی کامل در ساعت ۲:۴۱ بامداد (ساحل شرقی)/۱۱:۴۱ (ساحل غربی)/۷:۴۱ (زمان جهانی) آغاز می‌شود و ۷۲ دقیقه هم به‌طول خواهد کشید.

On the Origin of Species

صد و پنجاه‌امین سال‌روز چاپ کتاب «منشاء گونه‌ها»ی حاج‌آقا چارلز داروین بر هابیل و پدر و مادر بر حق‌اش مبارک!

توضیح تکمیلی:

(۱) در واقع دی‌روز، ۲۴ نوامبر، سال‌روز چاپ اولین ویرایش کتاب است. (۲) کتاب در شش ویرایش مختلف چاپ شده است. در ویرایش‌های بعدی، علاوه بر تصحیح بعضی چیزها، داروین به مخالفان‌اش پاسخ می‌دهد. شنیده‌ام که خیلی‌ها الزاما آخرین ویرایش را نمی‌پسندد و همان ویرایش اول یا دوم را دوستتر دارند. مطمئن نیستم. (۳)‌ این کتاب و بقیه‌ی کتاب‌های داروین را می‌توانید روی اینترنت پیدا کنید. مثلا این‌جا را بنگرید. (۴)‌ امروز یک نظرسنجی می‌طلبید که طلب‌تان! (۵) رابطه‌ی داروین و هم‌سرش نمونه‌ی خوبی است از این‌که نشان دهد آدم‌ها می‌توانند با اختلاف مذهبی کنار هم بزیند.

ماه آبکی‌ی آب‌دار

در چند وقت اخیر، دو خبر مهم قابل بیان رخ داد.

اولی‌اش این‌که بر روی کره‌ی ماه کلی آب کشف کردند! ماجرا بدین‌گونه است که چند وقت پیش دو سفینه‌ی فضایی به سمت ماه شلیک شد. برنامه این بوده است که اولین آن‌ها چون شهاب‌سنگ‌ای به سطح ماه برخورد کند و حفره‌ای ایجاد کند و دومی هم که در فاصله‌ی نزدیک‌ای از اولی حرکت می‌کند، بررسی کند تا ببیند غبار برخورد چه چیزهایی در خود دارد. دومی هم البته بعد از دقایق‌ای دوباره به حفره برخورد کرد. این برخوردها در
نه اکتبر همین امسال رخ دادند و حفره‌ای به عرض حدود بیست-سی متر ایجاد کردند.

پس از گذشت حدود یک ماه در ۱۳ نوامبر نتایج آزمایش منتشر شد و نتیجه این بود که ماه آب دارد (طبق گزارش‌ای، حدود صد کیلوگرم آب مشاهده شده است، اما من نتوانستم منبع آن را تایید کنم). به نظرم این واقعه بسیار هیجان‌انگیز است. با این‌که وجود آب در بیش‌تر کیهان بدیهی است، اما کشف آب در این نزدیکی -که می‌تواند پای‌گاه خوب‌ای برای کندوکاوهای فضایی باشد- بسیار مهم و حیاتی است.
تصاویر و ویدئوهایی از برخورد را می‌توانید از این‌جا دریافت کنید.

در این لحظه‌ی مقدس بیایید دست به دعا برداریم و آرزو کنیم آدم‌های نادان و جاهل دست از جنگ و خون‌ریزی و دگرآزاری و خودآزاری بردارند و به جای‌اش کمی پول خرج کارهای «انسانی» -شامل سیرکردن شکم‌ها و پژوهش علمی- بکنند.

دومین خبر هم بماند برای پست بعدی!

تکمیلی: تیتر این پست به خواست خوانندگان و من به ترتیب زمانی این‌ها بوده است:‌ ماه آب‌دار، ماه آبکی، ماه آب‌دار، ماه آبکی‌ی آب‌دار.

جانوران بی‌شرم و حیا به بهشت نخواهند رفت

در مغز بعضی جانوران مکانیزم‌ای وجود دارد به اسم «شرم و حیا خفه‌کن». این مکانیزم باعث می‌شود هیچ‌گونه شرم و حیایی احساس نشود و جانور بتواند خیلی راحت به هر چیز یا کس‌ای زل زده، دهان باز کرده و هر چه می‌خواهد به دروغ بگوید. بیش‌تر موجودات -از جمله اکثر آدمیان- چنین مکانیزم‌ای ندارند چون وجودش شانس بقای موجود را کم می‌کند.

در واقع با وجود این‌که در ابتدا به نظر می‌رسد وجود مکانیزم «شرم و حیا خفه‌کن» شانس بقا را زیاد می‌کند (با بهره‌کشی‌ از دیگران‌ای که متوجه نارو-خوردن نمی‌شوند)، اما از طرفی به دلیل فرآیند هم‌تکاملی، دیگر موجودات نیز مکانیزم کشف این رفتار را به دست آورده و از مشارکت با او خودداری می‌کنند. نتیجه این‌که برای موجوداتی که ذاتا اجتماعی هستند و بقای‌شان نیازمند مشارکت همیشگی با دیگران است (مثل انسان)، وجود مکانیزم شرم و حیا خفه‌کن به تدریج شانس بقا را کم خواهد کرد.

به همین خاطر است که این مکانیزم «شرم و حیاخفه‌کن» چندان در آدمیان فراگیر نیست. اما وقتی دیده می‌شود، بدجوری روی اعصاب دیگران می‌رود. بقیه دهان‌شان از حیرت باز می‌ماند و با خود می‌گوید چطور فلانی توانست در روز روشن یا زیر نور آن همه پروژکتور و جلوی چشم این همه آدم صاف صاف زل بزند و با لبخندی کریه به همه‌ی دنیا دروغ بگوید.

البته دنیا همیشه ثابت نخواهد بود: دیگران بعد از این‌که فهمیدند طرف‌شان دروغ گفته و از آن‌ها بهره‌کشی‌ها کرده، احساس می‌کنند به‌شان نارو زده شده است و لابد می‌دانید که انسان‌ها از این حس متنفرند و بسیار علاقه‌مندند تا نارو-زن را به سختی مجازات کنند.
خلاصه این‌که نارو-زن‌های بی‌شرم و حیا، فکر فردا هم باشید!
پانوشت‌ها:
۱) هم‌تکاملی معادل co-evolution است.
۲)‌ این نوشته الزاما دقیق نیست،‌ اما دور از واقعیت هم نیست.

انسان: حیوان معترف

“پیش‌ترها دانش‌مندان خشونت بی‌حد و حصر را ویژگی‌ی یک‌تای انسان‌ها می‌دانستند. تا این‌که در تاریخ هفتم ژانویه ۱۹۷۴، هیلالی ماتاما (Hilali Matama)، دست‌یار ارشد گروه پژوهشی‌ی جین گودال (Jane Godall) در پارک ملی‌ی گومبه (Gombe) در تانزانیا، گروه‌ای از شامپانزه‌ها را مشاهده می‌کند که مخفیانه به حریم گروه‌ای دیگر وارد شده و شامپانزه‌ی مذکری را که به تنهایی برای خودش مشغول غذاخوردن بوده است می‌کشند. به همین ترتیبِ برنامه‌ریزی‌شده، بقیه‌ی مردهای گروه رقیب در سه سال بعد کشته می‌شوند.

چه بر سر زن‌ها آمد؟

دو نفر از زن‌ها به قبیله‌ی جدید منتقل می‌شوند، یکی شاهد کتک‌خوردن مادرش تا سر حد مرگ می‌شود، و چهار زن دیگر ناپدید می‌شوند.

بهت‌انگیزتر این‌که این دو گروه پیش از این در ابتدا یک گروه بوده‌اند.”

به نقل از کتاب Human: The science behind what makes us unique به نوشته‌ی Michael Gazzaniga،‌ صفحه‌ی ۶۸.

در ادامه‌ی کتاب می‌آید که با وجود این‌که «بچه‌کشی»‌ بین گونه‌های مختلف حیوان‌ها -از خانواده‌ی پرندگان گرفته تا حشرات و جوندگان و نخستیان- متداول است، اما بزرگ‌سال‌کُشی پدیده‌ی نادری است.

سپس از Richard Wrangham، استاد انسان‌شناسی‌ی زیستی در هاروارد، نقل می‌کند که «کم حیوان‌ای است که در جوامع پدرسالاری زندگی کند و روابط اجتماعی‌اش مرد-محورانه باشد (یعنی شکل اصلی‌ی روابط داخلی اجتماعی متکی بر روابط مردان جامعه است) و زنان برای کاهش شانس جفت‌گیری‌ی درون‌گروهی مرتب به جوامع هم‌سایه بروند. و تنها دو گونه از حیوانات چنین کاری را با شدت و حدت‌ای انجام می‌دهند که شامل زمین‌گشایی‌های خشونت‌آمیز مردان جامعه و حمله به جوامع هم‌سایه و یافتن افراد ضعیف آن‌ها و قتل‌شان باشد. از بین چهار هزار پستان‌دار و ده میلیون یا بیش‌تر از دیگر گونه‌های حیوانات، این رفتار خاص شامپانزه‌ها و انسان‌هاست.»

این کتاب جذاب بعدتر می‌گوید چرا چنین ویژگی‌ای در ما و شامپانزه‌ها وجود دارد. به طور خلاصه و نه الزاما با همه‌ی جزییات:

این‌که چرا فقط انسان و شامپانزه چنین رفتاری دارند خیلی تعجب‌آور نیست اگر توجه کنیم که نزدیک‌ترین گونه به ما در درخت تکامل شامپانزه‌ها هستند.

حالا چرا خشونت؟

موضوع هم به این باز می‌گردد که به خاطر کیفیت بالای غذایی‌مان نمی‌توانیم یک جا بنشینیم و خوش باشیم، بلکه مجبوریم به دنبال غذای خوب بگردیم و از طرف دیگر زورمان هم می‌رسد(!)‌ که با هم بجنگیم (هر دو گونه مشت‌زن‌های قابلی هستند). هم‌چنین احساسات‌مان تاثیر زیادی در تصمیم‌گیری‌مان دارد و تنها با بررسی‌ی عقلانی‌ی گزینه‌ها تصمیم نمی‌گیریم. و حالا نکته‌ی مهم این است که احساس‌ای که باعث می‌شود رفتار خشونت‌بار نشان دهیم،‌ احساس «افتخار» (pride) است. این احساس و داشتن مقام بالا در جامعه باعث افزایش شانس جفت‌گیری برای مردان می‌شود و در نتیجه به خاطر sexual selection به ویژگی‌ی غالب‌ای در می‌آید.

و البته افتخار و داشتن مقام بالا در جامعه برای شامپانزه‌ها کار سختی است و دست‌یازیدن به آن خشونت را ایجاب می‌کند. انسان‌ها نیز تفاوت چندان‌ای ندارند.

این بحث طولانی است و بخش زیادی از کتاب راجع به همین است. اما چیزی که می‌خواستم به آن اشاره کنم این است که خشونت‌ورزی‌های انسانی -که نمودش را هم در جنگ‌ها دیده‌ایم و هم این روزها در کشور خودمان شاهدیم- بسیار پدیده‌ی نادری است (به پشه و مگس کاری ندارم، آن چهار هزار پستان‌دار دیگر را به خاطر بیاورید).

اگر جزو آن گروه‌ای هستید که دوست دارید «تک» باشند و حاضر نیستید این مقام مهم را با شامپانزه‌ها قسمت کنید، یا جزو آن دسته‌ی خوش‌بین‌ای هستید که تصور می‌کنید چه خوب است که در این خشونت‌ورزی تنها نیستید، اجازه دهید ویژگی‌ای را معرفی کنم که تا جایی که می‌دانم خاصِ خاصِ انسان‌هاست:‌ اعتراف‌گیری!

کدام گونه‌ای را می‌شناسید که این‌چنین پیچیده بیاندیشد و رفتار کند؟

  • من می‌دانم تو به چیزی باور داری.
  • تو می‌دانی من به چیز دیگری باور دارم.
  • من می‌دانم تو به چیزی که من باور دارم باور نداری.
  • تو می‌دانی من به چیزی که تو باور داری باور ندارم.
  • من می‌خواهم تو به چیزی که من باور دارم و تو باور نداری باور داشته باشی.
  • تو می‌دانی من می‌خواهم تو به چیزی که من باور دارم و تو باور نداری باور داشته باشی.
  • من می‌دانم که تو به شیوه‌ی من برای این‌که تو به چیزی که من می‌خواهم تو به آن باور داشته باشی و تو باور نداری باور کنی باور نداری.
  • ولی من می‌دانم اگر شیوه‌ی مناسب‌ای را انتخاب کنم با وجودی که من می‌دانم که تو به شیوه‌ی من برای این‌که تو به چیزی که من می‌خواهم تو به آن باور داشته باشی و تو باور نداری باور کنی باور نداری ولی تو در آینده نه تنها به باور من معترف خواهی شد بلکه شیوه‌ی باوراندن مرا به خود دوستانه،‌ تفکربرانگیز و معنوی خواهی خواهی خواند که همان چیزی است که رییس‌ام از من خواسته است.

چنین نوع اندیشه‌ای نیاز به Theory of Mind پیش‌رفته‌ای دارد که در چنین سطحش تا جایی که می‌دانیم منحصر به انسان است.

خوش‌حال باشیم و غم بخوریم و نگران باشیم و به وضع خنده‌دار خود بخندیم!

—-

پدرسالار را به جای patrilineal استفاده کرده‌ام. نمی‌دانم ترجمه‌ی درستی یا نه. شما می‌دانید؟

به جای male-bonded از عبارت طولانی‌ی «شکل اصلی‌ی روابط داخلی اجتماعی متکی بر روابط مردان جامعه است» استفاده کردم! این‌ها جوامع‌ای است که مردان دور هم جمع می‌شوند، روابط دوستی معمولا بین مردان است و اکثر جوریدن (grooming) هم منحصر به مرد-مرد می‌شود. پیش‌نهاد به‌تری دارید؟!

توضیح تکمیلی: با تشکر از Talented Moron که عبارت «مرد-محور» را به جای male-bonded پیش‌نهاد کرد.

Vilayanur Ramachandran Talk on Brain Damage



A Journey to the Center of Your Mind

به‌تر دیدم به جای پست‌ای معمول، این سخنرانی‌ی راماچاندرانِ نورولوژیست را بگذارم که احتمالا برای‌تان مفیدتر از هر مطلب وبلاگی‌ی دیگری است که امروز می‌توانید بخوانید.

جالب است که سه مثال‌اش این‌گونه مرتب شده‌اند: چیزی از مغز کم است؛ چیزی از بقیه‌ی بخش‌های بدن کم است و مغز هنوز نمی‌داند؛ و چیزی در مغز زیادی است!
در نهایت این‌که بگویم این سخنرانی واقعا عالی است! کم پیش می‌آید کس‌ای به این خوبی سخنرانی کند (آه، بله!‌ سیاست‌مدارانی مثل اوباما و کلینتون هم خوب حرف می‌زنند – اما ارزش حرف‌شان قابل مقایسه با حرف‌های یک دانش‌مند تراز اول نیست.).

[نظرسنجی] گزینه صحیح را انتخاب کنید

در ادامه‌ی نظرسنجی‌ی پیشین‌ام -که از شما خواسته بود تا عددی بین یک تا چهار را به صورت تصادفی انتخاب کنید- نظرسنجی‌ی دیگری برای‌تان ترتیب دیده‌ام. یکی از چهار گزینه‌ی زیر صحیح‌اند – گزینه‌ی صحیح را انتخاب کنید.

{democracy:3}