سعید ملکپور در دایره اجرای احکام

آیا می‌دانید حکم اجرای سعید ملک‌پور به دایره اجرای احکام رفته است؟ به قول دوست‌ای، از این کافکایی‌تر نمی‌شود. پیش‌تر نظرم را مفصل نوشته بودم. اگر دل‌تان خواست بروید و بخوانید. و باز اگر دل‌تان خواست کاری بکنید. مثلا نامه‌ای بفرستید. والسلام!

قضیه‌ی سعید ملکپور

خطاب این نوشته تویی! احتمالا تاکنون از وضع سعید ملکپور و حکم اعدام‌اش باخبر شده‌ای. حتی شاید در این‌جا یا آن‌جا این یا آن تومار اعتراض را هم امضا کرده باشی. می‌خواهم دعوت‌ات کنم تا دوباره به قضیه‌ی ملکپور و دو جنبه‌اش بیاندیشی: جنبه انسانی و جنبه‌ی اجتماعی.

درباره‌ی جنبه‌ی انسانی‌اش چیز خاص‌ای ندارم بگویم جز این‌که تو هم شاید چون خیلی از ما مخالف اعدام باشی و از آن مهم‌تر چون هر انسان آزاده‌ای مخالف بی‌عدالتی. شواهدی وجود دارد که در قضیه‌ی ملکپور، شکنجه‌ها رخ داده و قضاوت ناعادلانه بوده. این قضیه مهم است، باید به آن اندیشید و از ظلم‌ای که به انسان‌ای می‌شود هراسید. اما فعلا نمی‌خواهم بیش‌تر درباره‌اش چیزی بگویم. تو خودت این‌ها را خوب می‌دانی.

آن‌چه برای‌ام مهم است و می‌خواهم توجه‌ات را به طور خاص به آن جلب کنم، جنبه‌ی اجتماعی‌ی قضیه‌ی ملکپور است. به طور خاص به رده‌ی اجتماعی‌ی او می‌اندیشم. او فعال سیاسی نبوده است، روزنامه‌نگار نبوده و حتی تا جایی که می‌دانم فعال اجتماعی هم نبوده است. بلکه او دانش‌جوی فلان دانش‌گاه خوب ایران بوده، به کشوری خارجی مهاجرت کرده، در آن کشور شروع به فعالیت کاری کرده است و گویا مقیم دایم آن‌جا هم شده. این توصیف کیست؟ سعید ملکپور؟ بله،‌ ولی نه فقط او. این توصیف بسیاری از ماست. این توصیف خیل عظیم ما ایرانی‌هایی‌ست که در ایران به دنیا آمده‌ایم، در زمان جنگ بزرگ شده‌ایم، سال‌های سال درس خوانده‌ایم، شرایط اقتصادی/اجتماعی/علمی را مناسب ندیده‌ایم و به کشوری دیگر مهاجرت -چه موقت و چه دایم- کرده‌ایم. ایرانی‌هایی که تصور کرده‌ایم با خارج‌شدن از ایران و زندگی در کشوری دیگر، سایبان آرامش میزبان تازه‌مان بر سرمان خواهد بود.

قضیه‌ی سعید ملکپور و اتهام و حکم‌اش پیام مشخص‌ای است از سوی حکومت‌مان به ایرانیان خارج از کشور که تصور می‌کنند که اینک مطابق معیارهای شهروند جهان اولی می‌زیند و از آزادی‌ی بیان و عقیده و پای‌داری‌ی نسبی‌ی زندگی‌ی اروپایی و امریکایی و کانادایی برخوردارند: زهی خیال باطل!
این پیام می‌گوید که اگر ما خود را ایرانی می‌دانیم و سرزدن به سرزمین‌مان را حق خویش، حکومت جمهوری اسلامی نیز «شرعا و قانونا» بر مال و جان ما حق دارد. و این حکومت همیشه می‌تواند دلیل‌ای «محکمه‌پسند» (گیریم استانداردهای عدالت‌خانه‌اش خوش‌آیندمان نباشد) برای سیاه و تارکردن زندگی‌مان بیابد. مهم نیست که کارت سبز فلان کشور و پاسپورت بهمان مملکت را داریم یا نداریم. مهم این نیست که تخصص ما می‌تواند برای کشور ایران بسیار ارزش‌مند باشد و اگر حتی درصدی چند از ما انگیزه‌ای بیابیم تا به ایران بازگردیم و به شغل‌هایی مطابق شایسته‌گی‌مان مشغول شویم خواهیم توانست حرکت رو به قهقرای فعلی را به پیش‌رفت‌ای شتاب‌دار تبدیل کنیم. نه، این‌ها مهم نیستند. در واقع این‌ها پشم‌اند، کشک‌اند. مهم بلکه آن است که روزگاری در ایران به دنیا آمده‌ایم و حکومت رسمی‌مان جمهوری اسلامی است و پیش‌رفت از دیدگاه ایشان با آن‌چه ما تصور می‌کنیم تفاوت‌ها دارد. آن‌چه مهم است، سرسپردگی و خشوع در مقابل حاکم حق است. اگر ما چنان نیستیم به‌تر است مواظب زبان سرخ‌مان باشیم که سر سبزمان نرود بر باد. (+)

خلاصه قضیه‌ی سعید ملکپور یک چنین قضیه‌ای‌ست. واکنش ما به این قضیه مشخص می‌کند که آیا وضع ما به مرحله‌ی آخر این شعر مارتین نی‌مولر (Martin Niemöller) آلمانی می‌کشد یا خیر (*).

«ابتدا به سراغ کمونیست‌ها رفتند؛ و من چیزی نگفتم چون کمونیست نبودم.
سپس به سراغ یهودیان رفتند؛ و من چیزی نگفتم چون من که یهودی نبودم.
سپس به سراغ سندیکاها رفتند؛ و من چیزی نگفتم چون هیچ‌گاه عضو سندیکایی نبودم.
سپس به سراغ روزنامه‌نگاران رفتند؛ و من چیزی نگفتم چون روزنامه‌نگار نبودم.
سپس به سراغ دانش‌جویان رفتند؛ و من چیزی نگفتم چون من که دیگر دانش‌جو نبودم.
آن‌گاه به سراغ من آمدند؛ و هیچ‌کس‌ای باقی نمانده بود که چیزی بگوید.»

دقت می‌کنید که تاکنون همه‌ی مراحل «از برای دیگران» این شعر همان‌گونه که نباید رخ داده است؟

پانوشت‌ها:

(+) و البته طبیعی است که حکومت چنین حق‌ای بر شهروندان‌اش داشته باشد. اصولا مگر می‌شود حکومت الهی داشت و چنین حق‌ای بر آن متصور نشد.

(*) این شعر مارتین نی‌مولر را به اشتباه به برتولت برشت نسبت می‌دهند. در ضمن این شعر از دهه‌ی چهل میلادی تاکنون در نسخه‌های مختلفی بیان شده است که در آن‌ها به گروه‌های اجتماعی‌ی متفاوت‌ای با ترتیب‌های گوناگون اشاره شده است (از جمله: کمونیست‌ها، بیماران لاعلاج، یهودیان، مردمان کشورهایی که توسط نازی‌ها اشغال شده‌اند، سندیکاها، سوشیال کمونیست‌ها). به خاطر سیالیت تاریخی این شعر، من به خود اجازه‌ی دست‌کاری در آن را دادم و دو گروه روزنامه‌نگاران و دانش‌جویان را اضافه کردم.

سوال‌های یک آدم از لحاظ سیاسی بی‌خبر

آیا به فنا می‌رویم؟ آیا دوباره به نبردی تحمیلی حمل می‌شویم؟ آیا حماسه‌ها خواهیم آفرید یا خفت‌ها خواهیم کشید؟ آیا گشنه می‌شویم؟ آیا ما عراق خواهیم شد؟ آیا ایشان از رو خواهند رفت؟ یا که ما از رو خواهیم رفت؟ آیا کس‌ای از رو خواهد رفت؟ آیا توافق می‌کنیم؟ آیا کوتاه می‌آییم؟ آیا کوتاه می‌آیند؟ آیا قانع می‌شوند که ما همان‌ایم که می‌گوییم؟ یا قانع‌مان می‌کنند که ما همان‌ایم که می‌گویند؟ آیا ما همان‌ایم که رستم بود پهلوان؟ آیا کوروش کبیر کمک‌مان خواهد کرد؟ آیا اسلام عزیز دست‌مان را خواهد گرفت؟ آیا نصر من الله و فتح قریب؟ یا که نکند فتح غریب؟ آیا چاه جمکران می‌جوشد و آقا ظهور خواهد کرد؟ آیا آقا چشم دشمنان را در کف دست‌شان می‌گذارد؟ یا که آقا ظهور نکرده، آب از آب چاه تکان نخورده، فتح نه قریب که بعید، و اسلام عزیز و کورش کبیر نه به کفار اهمیت می‌دهند و نه به سپاه رومیان، ریسپکتیولی، بلکه آن‌ها قانع‌مان می‌کنند که کوتاه نیاییم، ما هم کوتاه نخواهیم آمد و در نهایت فنا به ما می‌رود و ما به فنا. و آیا …

مرگ دیکتاتورْ سزای‌اش نیست!

دیکتاتورها می‌میرند! صدام دست‌گیر و اعدام شد، قذافی نیز کشته شد. هیتلر خودکشی کرد، آیشمن محاکمه و اعدام شد. و آن وقت است که نیش‌خند مردم باز می‌شود که «دیکتاتورها می‌میرند!» و زیرچشمی به مجسمه‌ی عظیم دیکتاتور منفور خویش می‌نگرند.

بله، دیکتاتورها می‌میرند! اما نکته این است که همه می‌میرند. دیکتاتورها استثنا نیستند. شاید گاه مرگ‌شان خشن‌تر باشد، شاید متوسط عمرشان اندکی کم‌تر از مردم عادی باشد (قذافی چند سال‌اش بود؟ صدام چطور؟ هر دو ۶۹ سال! خیلی زیاد نیست، اما خیلی هم کم نیست‌ها!) اما ما عادیون نیز گاه زود می‌میریم، گه‌گاه حتی خیلی زود می‌میریم و گاه حتی خشن و خونین می‌میریم و آه حتی تاسف‌بار می‌میریم.

نه! مرگ دیکتاتور، سزای‌اش نیست. چنین تصوری کم‌اهمیت‌شمردن همه‌ی خون‌هایی است که او ریخته است. چنان باوری نادیده‌گرفتن خودمان است که می‌میریم. در قعر چاه، همه‌ی سنگ‌ها یک‌سان‌اند: چه خرده سنگ باشند و چه کلوخ. دل‌خوش‌کردن به این‌که همه‌مان روزی در ته چاه آرام می‌گیریم خودگول‌زنی است. فراموش‌کردن این است که آن‌چه مهم است، خودِ بازی است که پایانِ بازیْ فرایی ندارد. امید ما نباید مرگ دیکتاتور باشد،‌ نبود دیکتاتوری باید باشد.

نکته‌ی مهم: هدف این نوشته متهم‌کردن هیچ‌کس به بی‌عملی نیست – چه بی‌عمل باشیم و چه نباشیم. اصولا مخاطب این نوشته مردم لیبی‌اند و کشورهای دوست و برادر!

الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم

آیا جلادان می‌دانند که چنان تیشه‌ای به ریشه‌ی خود می‌زند که به زودی یزید از ایشان خوش‌نام‌تر خواهد شد؟ ظلمْ رعب و وحشت می‌آفریند، مردم را نیز چند گاه‌ای فرمان‌بردار می‌کند، اما در نهایت برای ظالم توشه‌ای نخواهد داشت جز رعشه‌ی ستون‌های مُلک‌اش. به خودتان بیایید!

قضیه حسین درخشان

حسین درخشان آدم عجیبیست. خیلی‌ها هم به همین خاطر دوست‌اش ندارند. عجیب‌بودن حسین البته هیچ‌وقت پاستوریزه و بی‌خطر نبوده است. خیلی‌ها را ممکن است از خود براند، کلی دشمن بتراشد یا حتی خودش را توی بد مخمصه‌ای بیاندازد. مثل حالا. اما از طرفی این عجیب‌بودن‌اش فایده‌هایی هم برای‌اش داشته است. یک زمان‌ای Hoder برای خودش در وبلاگ‌شهر (یا سپهر وبلاگ‌ها، وبلاگ‌ستان یا اصلا وبلاگ‌آباد) بر و بیایی داشت. نه فقط این‌که اولین راه‌نمایی وبلاگ‌نویسی را ترجمه کرد و جزو اولین وبلاگ‌نویسان فارسی‌زبان بود. نه! بلکه خط می‌داد. شیوه‌ی وبلاگ‌نویسی تعیین می‌کرد. توی دهن این دولت و آن دولت می‌زد. و کلی آدم هم پشت‌اش نماز می‌خواندند.

خب، البته این کارش خیلی‌ها را خوش نمی‌آمد. آخر سر هم گیر کسان‌ای افتاد که هم خوش‌شان نیامده بود و هم زورشان می‌رسید که ناراحتی‌شان را ابراز کنند و آن هم ابرازکردنی. چند وقت پیش که صحبت از اعدام‌اش می‌شد، الان هم که بحث از ۱۹ سال زندان است.

حسین درخشان را سال‌هاست دورادور می‌شناسم. پیش از دوران وبلاگ‌نویسی. از شبکه‌ی ماورا و کمی پیش از دوره‌ی خاتمی. و خنده‌دار این‌که خاطره‌ام هم از او ماجرای بند ساعت است. ماجرا از این قرار بود که شبکه‌ی ماورا قیمت‌های‌ اشتراک‌اش را بالا برده بود، اعضا هم شروع کرده بودند به اعتراض. حسین -که از اعضای قدیمی‌ی ماورا بود- در آمد که «آی بچه سوسول‌های ماورایی! هزینه‌ی عضویت یک سال‌تان کم‌تر از هزینه‌ی بند چرمی ساعت‌تان می‌شود». راست می‌گفت یا نمی‌گفت، کم‌تر کس‌ای روی خوش‌ای به نظرش نشان داد. اصولا دفاع از سیاست‌های رییس شبکه کس‌ای را خوش نمی‌آمد. اما هر چه بود حسین وسط معرکه بلند شد و چنین گفت – چه بقیه خوش‌شان بیاید و چه نیاید. چند وقت بعدش هم جزو کارمندان شرکت بهینه‌پردازی شد (دروغ نگویم: شاید هم چند وقت قبل‌اش! درست تاریخ‌ها را یادم نمی‌آید). صلوات ختم کنید!

من وبلاگ «سردبیر: خودم» را خیلی گه‌گذار می‌خواندم. مخصوصا چند سال آخر که حسین به کربلا زده بود و از سیاست‌های ا.ن. دفاع می‌کرد. مطمئن‌ام این وسط کلی هم فحش خورد و بد و بیراه شنید. این‌که چه چیزی در سرش می‌گذشت را من یکی نمی‌دانم. آیا خواندن نوشته‌های پست‌کلونیالیستی واقعا نظرش را عوض کرده بود؟ یا این‌که می‌خواست اعتماد داخلی‌ها را جلب کند و به تدریج جای پای خودش را در سیستم حکومت ایران باز کند (به هر حال پیشینه‌ی خانوادگی‌اش گویا خیلی هم پرفاصله با «بدنه» نیست). یا شاید هم کلا آدم خل و مشنگ‌ای بود که داشت مزخرف می‌گفت.

هر کاری کرد نتیجه‌ی مثبت‌ای برای‌اش نداشت. اگر در این یکی دو سال که در زندان است کم‌تر کس‌ای خاطرش از وضعیت او مکدر شد و اعتراض‌ای کرد و چیزی نوشت، احتمالا سابقه‌اش را باید از همان ترک‌تازی‌های حسین درخشان گرفت که کم‌تر دوست‌ای برای‌اش باقی گذاشت. حسین‌ای که فعالان زنان را از خود راند (و چه کس‌ای به‌تر از ایشان تجربه‌ی کمپین راه انداختن دارند؟) و هر چه اصطلاح‌طلب سابق (سبز فعلی!) را نیز از خود زده کرد. عاشقان دولت فعلی هم که حسین را هیچ‌گاه خودی نمی‌دانستند. پس چه کس‌ای می‌ماند؟ حسین و حوض‌اش! (البته همه‌ی این حرف‌ها به شرطی است که تئوری‌های توطئه را برای دقیقه‌ای کنار بگذاریم و فرض نکنیم او در ویلایی نشسته است و آب هویج‌اش را می‌نوشد و الان دارد به ریش همه‌مان از جمله نویسنده‌ی این مطلب می‌خندد.)

حرف حساب‌ام چیست؟ حسین درخشان را خیلی‌ها دوست ندارد و حق هم دارند که دوست نداشته باشند. او ممکن است برای خیلی‌ها مشکل ایجاد کرده باشد و ایشان حق دارند که خِر او را بگیرند و حق‌شان را طلب کنند. اما این «ایشان» دولت جمهوری‌ی اسلامی نیست. حسین چه کرده است؟ حکومت را نقد کرده؟ یا این‌که جاسوس بوده است؟ نمی‌توانم قسم حضرت عباس بخورم که این گاو پیشانی سفید جاسوس نیست، اما من یکی به عدالت‌خانه‌ی آن سرزمین اطمینان‌ای ندارم. در این سالیان سال نشان داده‌اند که وقتی پای بنیان‌های‌شان به وسط کشیده می‌شود، سیاه را سفید می‌بینند و سفید را سیاه. استغفرالله!

احتمال بیش‌تر حسین دست‌گیر شده است که بقیه حساب‌شان را جمع کنند و سرشان را در لاک‌شان فرو برند که نکند چیزی خلاف میل آقایان گفته باشند. و چنین چیزی بس برای همه‌ی ما وبلاگی‌ها -چه نویسنده و چه خواننده- خطرناک است. سر نفر اول زیر آب برود، بقیه‌ی کشتی هم خفه خواهند شد. برای خودمان هم که شده نباید بگذاریم قضیه‌ی حسین درخشان خیلی بی سر و صدا ساکت شود.

آقا جان! خانم جان! حسین درخشان را آزاد کنید!

درباره‌ی کنکور و دیگر آلام بشری

* اول اینکه کنکوری‌های عزیز خسته نباشند که از شر چنین امتحان‌ای راحت شدند. چطور بود کنکور؟ خوب بود؟ سخت بود؟ آسان بود؟ این روزها چه درصدی باید بزنیم تا رتبه‌مان خوب شود؟ اصلا چه رتبه‌ای برای چه رشته‌ای لازم است؟

* کنکور ورود به دانش‌گاه یکی از مزخرف‌ترین چیزهایی است که تاکنون دیده‌ام. خلاصه‌وار این دلایل به ذهن‌ام می‌رسد:

  1. سنجش کیفیت کار یک دانش‌آموز در یک روز و یک بازه‌ی چند ساعته کار بسیار نادقیق‌ای است.
  2. استرس کنکور برای بچه‌ی آن سن و سال بسیار آزاردهنده و البته بی‌هوده است.
  3. کنکور چیزی را می‌سنجد که الزاما برای دانش‌جوی خوبی‌بودن نه لازم است و نه کافی.
  4. فشار کنکور مدارس را به سویی سوق می‌دهد که مطالبای را به دانش‌آموز به گونه‌ای بیاموزانند که به درد کنکور بخورد و نه به درد حل مسایل دنیای واقعی یا حتی آکادمیک.
  5. غربال‌گری‌ی کنکور اختلاف طبقاتی بین پذیرفته‌شدگان دانش‌گاه‌های مختلف ایجاد می‌کند.
  6. غربال‌گری‌ی کنکور این توهم را ایجاد می‌کند که فلان دانش‌گاه به‌تر از بهمان دانش‌گاه است. واقعیت هم ممکن است این باشد که فلان دانش‌گاه «بازده» بالاتری داشته باشد، اما این به دلیل ورودی‌های غربال‌شده است و نه الزاما کیفیت آموزشی‌ی به‌تر.

* خیلی از این موارد [دست‌کم (۱)، (۳)، (۵) و (۶)] برای مدارس سمپاد هم وجود داشت و دارد. بچه‌های سمپاد هر چقدر هم مدرسه‌شان را دوست داشته باشند نتیجه نمی‌دهد که ایده‌ی وجود مدارس سمپاد الزاما خوب بوده است. اتفاقا دارم به این نتیجه می‌رسم که وجود چنان مدارسی برای خود دانش‌آموزان همان مدرسه هم بد بوده و هست. از این موضوع فعلا بگذریم!

* البته می‌پرسید حالا چطوری باید درست‌اش کرد؟ باید بگویم که پاسخ دقیق به این سوال نه تنها نیاز به تخصص بیش‌تر در زمینه‌ی آموزش دارد، بلکه نیازمند داده‌ی تجربی هم هست. اما می‌توانم بگویم که به نظرم راه‌حل احتمالی مولفه‌های زیر را با کم و زیاد دارد:

  1. گزینش توسط هر دانش‌گاه به طور مجزا انجام می‌شود. حتی به‌تر، هر دانش‌کده (مهندسی، علوم پایه، علوم انسانی، پزشکی و …) گزینش را جداگانه انجام می‌دهند.
  2. معیار گزینش بیش از هر چیزی کیفیت دانش‌آموز در دوران تحصیل‌اش است. می‌توان امتحان‌ای برگزار کرد، اما این امتحان تنها بخش‌ای از معیار گزینش است و نه حتی بخش تعیین‌کننده. حتی به‌تر این‌که به جای امتحان تستی از امتحان تشریحی بهره برد. و حتی به‌تر این‌که امتحان به صورت رو-در-رو و مصاحبه‌ای باشد. هم‌چنین می‌توان چون پذیرش تحصیلات تکمیلی از توصیه‌نامه‌ی دبیران نیز استفاده کرد. به هر حال ایده این است که به جای استفاده از معیاری «عینی» و به سادگی سنجش‌پذیر ولی بی‌ربط به تحصیلات دانش‌گاهی‌ (کنکور) از معیارهای مرتبطتر و با قوام‌تر استفاده کرد.
  3. دانش‌گاه‌ها بومی‌تر شوند. بیش‌تر دانش‌جویان هر دانش‌گاه باید از همان شهر یا استان باشند. جذب به‌ترین دانش‌آموزان کشور به شهر تهران (یا دو سه شهر دیگر) اول این‌که اختلاف کیفیت «ظاهری» دانش‌گاه‌ها را پررنگ‌تر می‌کند و دوم این‌که در آینده تهران را شهری می‌کند با ازدیاد متخصص و شهرهای دیگر را می‌کند بی‌متخصص (البته درصد قابل توجه‌ای از این متخصصین می‌روند کشورهای دیگر رستوران می‌زنند؛ اما این موضوع دیگری است).

* در نهایت دو سه نکته را بگویم. پیاده‌سازی‌ی چنین نوع ایده‌هایی آسان نیست و نیاز به صرف انرژی‌ی زیاد دارد. مثلا لازم است کیفیت آموزش همه‌ی مدرسه‌ها کم و بیش یک‌سان شود به طوری که بازده یک دانش‌آموز در فلان مدرسه قابل استناد باشد. چنین تغییری خود نیازمند برنامه‌ریزی و صرف انرژی است. اما چون کاری سخت است که نباید انجام‌اش نداد.

دیگر این‌که این حرف‌ها البته قرار نیست چیزی را در آینده‌ی نزدیک تغییر دهد. سیستم حکومتی‌ی ایران آن‌قدر بی‌ربط است که صحبت از پیش‌رفت -هر پیش‌رفت‌ای- مسخره می‌نماید. کسان‌ای بر مصدر قدرت نشسته‌اند که نیت‌شان چندان خیرخواهانه نیست. تا وقتی ایشان هستند، هر تغییر بزرگی بی‌معناست.

حال می‌پرسید چرا این‌ها را می‌نویسم؟ دلیل‌اش این است که می‌خواهم ذهنیت خودم را کمی مرتب کنم و در ضمن از دیگران فیدبک بگیرم. می‌دانم بعضی از خوانندگان‌ام تجربه‌های مشابه داشته‌اند (سلام پویان!) و مطمئن‌ام بسیاری دیگر نیز ایده‌های جالب‌ای در این زمینه دارند. پس بنوسید که در زمینه‌ی کنکور به چه فکر می‌کنید (و البته کنکوری‌ها پاسخ سوالات اول‌ام را هم بدهند).

[نظرسنجی] منبع اصلی اطلاع‌رسانی راجع به وقایع ایران

در نوشته‌ی پیش، یکی از نقدهای‌ام به رابطه‌ی بعضی از خارج‌نشینان و فیس‌بوک این بود که فیس‌بوک رسانه‌ی مناسب‌ای برای اطلاع‌رسانی به ایرانیان داخل کشور نیست چون هم به شدت فیلتر است و هم احتمالا کندتر از آن‌ای است که بتوان با خیال آسوده با خطوط مخابراتی‌ی ایران به آن دست‌رسی داشت و از همه‌ی لینک‌های‌اش -که خیلی وقت‌ها ویدئویی‌ست- استفاده کرد. در واقع ادعا کردم که در سفرم به ایران منبع خبری‌ام نامه بود، وبلاگ بود، ولی فیس‌بوک نبود (توجه کنید که (۱) این تنها نقدم به فیس‌بوک نیست و نبود؛ (۲)‌ الزاما فیس‌بوک را ابزار ارتباطی‌ی بدی نمی‌دانم).

دوست عزیزم رامین در کامنت‌ها نوشت که این‌چنین نیست و اتفاقا فیس‌بوک ضریب نفوذ بالایی در ایران دارد. این سوال خوش‌بختانه پاسخِ عینی می‌تواند داشته باشد چون ضریب نفوذ را می‌توان تعریف کرد و بعد سنجیدش. از همان زمان بحث‌ها تاکنون کنج‌کاو شده‌ام تا بدانم پاسخ این سوال چیست.

برای همین از شمایی که در ایران زندگی می‌کنید می‌خواهم بپرسم که در یک سال اخیر (پس از انتخابات پیشین تا به حال) کدام یک از موارد زیر منبع اصلی‌ی شما برای اطلاع‌رسانی راجع به وقایع ایران بوده است؟ لطفا توجه کنید که فقط اگر در ایران زندگی می‌کنید یا در یک سال اخیر در ایران زندگی کرده‌اید به این سوال پاسخ دهید (بدیهی است مطابق با تجربه‌تان در ایران).

n

n
{democracy:11}

توضیح ۱: چون همیشه می‌دانم/می‌دانیم که این نظرسنجی بایاس دارد. مخصوصا این بایاس پس از فیلترشدن این وبلاگ بیش‌تر شده است چون الان احتمالا تنها کسان‌ای می‌توانند در این نظرسنجی شرکت کنند که به ابزارهای فیلترشکن مجهزند و در نتیجه فیلترینگ فیس‌بوک/توییتر/… نسبت به عموم مردم کم‌تر برای‌شان مشکل‌ساز است. در ضمن به خاطر اینترنتی‌بودن نظرسنجی، در مقایسه با جمعیت ایران،‌ بایاس به نفع راه‌حل‌های اینترنتی وجود دارد. با این وجود آگاهی‌ای که از این نظرسنجی به دست می‌آوریم هم‌چنان می‌تواند روشن‌گر باشد.

توضیح ۲: ضریب نفوذ یک رسانه در ایران را بدین‌صورت تعریف می‌کنیم: «درصد افرادی که در ایران می‌زیند و مداوم از آن رسانه اطلاعات دریافت می‌کنند». حال برای سادگی‌ی بیش‌تر، فرض می‌کنیم که ضریب نفوذ یک رسانه بدین‌صورت تعریف شده است: «درصد افرادی که در ایران می‌زیند و از رسانه‌ی مورد نظر بیش از هر رسانه‌ی دیگر اخبار کسب می‌کنند.» این تعریف دوم همان‌ای‌ست که نظرسنجی‌ی این پست می‌سنجدش. این تعریف دوم البته غیرملموس‌تر به نظر می‌آید. دلیل این‌که از این تعریف استفاده می‌کنم بیش‌تر به خاطر محدودیت ابزار نظرسنجی‌ام است که تنها اجازه می‌دهد یک گزینه انتخاب شود.

دون‌کیشوت‌های فیس‌بوکی – به بهانه‌ی سال‌گرد ان‌تخابات

پارسال که انتخابات شد و تیشه زدند به ریشه‌ی کشور، اکثر مردم مانده بودند حالا چه کنند و فردا چه شود. حرف‌ها زیاد بود، حدیث‌ها مفصل‌تر و واکنش‌های عصبی و شتاب‌زده همه‌گیر. خیلی‌ها از خود می‌پرسیدند چه کنند و چه نکنند. آن‌هایی که در ایران بودند که گزینه‌های‌شان مشخص بود و تصمیم‌شان هم سخت: یا می‌نشستند در خانه و وی.او.ای نگاه می‌کردند یا این‌که به جمعیت در خیابان‌ها می‌پیوستند و خطر را به جان می‌خریدند. اما ایرانی‌هایی که در کشورهای دیگر بودند با بحران‌ای درگیر بودند بس گران: چگونه می‌توانند کاری بکنند و تاثیری بگذارند در حالی که دست‌شان از خیابان‌های تهران کوتاه است؟

بعضی‌ها برگشتند -شده حتی برای چند هفته- و به خیابان‌ها ریختند. این‌ها البته کم بودند: به اندازه‌ی انگشتان من و تو و خوانندگان این وبلاگ. چندی هم جاری شدند به خیابان‌های شهر محل سکونت‌شان و شمع به دست در غروب‌های گرفته‌ی غربت پیاده‌روها را اشغال کردند و برای خارجی‌های ماشین‌سوار دست تکان دادند و «V» نشان دادند و سردلبخندی زدند و خارجی‌ها هم برای‌شان بوق زدند و به سلامتی معترضان آب‌جوی‌شان را سرکشیدند. اما بیش‌تری‌ها -یعنی دست‌کم نود و پنج درصد که نه نود و نه درصد- نشستند پشت کامپیوترهای‌شان و جنبش را از همان پشت به پیش بردند رستم‌تاز!

ای‌میل بود و توییتر و فیس‌بوک. صندوق‌های ای‌میل پر شدند از نامه‌های ریختدُ فلان کردندُ زدندُ بهمان شد؛ بعد صدای کهریزک در آمد و بعدترها صدای زندگی‌ی خصوصی این آقا و آن آقا و غیره و ذلک. و توییتر بود و ری‌توییت‌های مداوم از اشخاص‌ای که معلوم نبود که هستند و که نیستند و بعد به تدریج آدم‌ها کم شدند، گم شدند؛ نیست شدند، نیست؛ نی.

و در نهایتْ سرآمد فیس‌بوک بود که مامن خارج‌نشینان بود گویا، رسانه‌شان بود، فریادشان. عکس‌ها و فیلم‌ها و خبرها، یک به یک رشد می‌کردند و می‌زاییدند و هر کس چند باره هر خبر را منتشر می‌کرد و دوستان‌اش نیز همان را بازنشر می‌دادند و صفحه‌ی فیس‌بوک‌ات پر می‌شد از هجمه‌ی اخباری که دانستن‌اش غصه می‌افزود و ترک‌اش چون به جای نیاوردن فریضه‌ی واجب بود، و هر چه بود می‌دیدی‌شان و می‌خواندی‌شان و در آخر تویِ دست‌ات به جایی نرسیده می‌ماندی، نالان‌تر از پیش در پس صفحه‌ی مانیتورت. و اینک تو باید پا می‌شدی و می‌رفتی در جلسه‌ای می‌نشستی که در آن خارجی‌ها از فلان مساله‌ی «مهم» حرف می‌زدند و در همان حال که سرمای «AC»ی اتاق تو را به خود می‌پیچاند به هرم گرمای تابستان کشورت می‌اندیشیدی و مردمان‌ای که می‌سوختند، می‌تاختند، و بر زمین می‌ریختند. و ساعت‌ای بعد، دوباره فیس‌بوک بود و تویی که شمشیرِ آخته‌ برکشیده به آسیاب‌ها می‌تاختی.

خنده‌دار این‌که چون هر وقت دیگری که آدمیان دور هم جمع می‌شوند، آداب و رسوم‌ای نیز در میان‌شان زاده می‌شود که اگر از بیرون نگاه کنی از ماهیت‌شان سخت شگفت خواهی شد. به یاد دارم آن روزهایی را که اگر کس‌ای در فیس‌بوک روزانه دست‌کم چند ویدئو و خبر به اشتراک نمی‌گذاشت از سوی دیگران به خیانت‌کاری و مزدوری متهم می‌شد. و از سوی دیگر آن‌هایی را که همگی نقاب بر سر زدند و نام و فامیل‌شان شد «ندای ایرانی» و «سهراب شهید» ثانی و ثالث؛ و تو مانده بودی که چگونه دوستان سابق‌ات را از میان این همه آدم ماسک‌زده بیابی.

حال می‌خواهم دو کلام نقد کنم آن‌چه را که بر ما گذشت: آخرین باری که به ایران رفتم، نه فیس‌بوک‌ای بود، نه توییتری. همه‌ی آن شمشیر به‌دستان فیس‌بوک‌ای -چه آن‌ها که با ترس و لرز دشنه‌ای برداشته بودند و چه آن‌ها که ترمینیتور-وار با تیربارِ خبر و خمپاره‌ی عکس‌های دل‌خراش به جان ضحاک افتاده بودند- همه‌شان دود شده، بر هوا رفته بودند. هیچ، هیچ، هیچ خبری ازشان نبود! چرا، ای‌میل بود، بعضی از وبلاگ‌ها هم بود، اما قهرمانان فیس‌بوکی؟، نی، نبود!

عصر حجر

سوال‌ها:
ما بخواهیم از عصر قبیله‌های خون‌خوارِ خون‌ریزِ آدم‌خوار رهایی یابیم، باید که را ببینیم؟! چند نسل دیگر از تکامل فرهنگی نیاز است؟ یا که باید منتظر تکامل زیستی هم بمانیم؟

پاسخ‌ها:

۱)‌ خودمان را.
۲) خیلی.
۳) بی‌خود منتظر نمانید. هایپرتالاموس و آمیگدالا از ساختارهای خیلی قدیم مغزند که دیگر تغییر کنند (البته همیشه می‌توان به وصله‌دوزی امید داشت).

Killing us softly

هم به آقایان و هم به خانم‌ها توصیه میکنم سری ویدئوهای زیر را ببینید. در این ویدئوها، Jean Kilbourne (ویکی‌پدیا) از تصویر زنان در تبلیغات سخن می‌گوید و این‌که (۱) چگونه این تبلیغاتْ، تصویری معوج و غیرواقعی از زنان ارائه می‌دهد و (۲)‌ این تصویر چگونه زنان را شیگونه کرده و (۳)‌ این شی‌شدگی چه تاثیری بر خشونت علیه زنان دارد (قسمت اولقسمت دوم - قسمت سومقسمت چهارم).

اگر هم فکر می‌کنید حوصله‌تان نمی‌کشد تا کل این ۳۵ دقیقه را ببینید، به جای‌اش ابتدا ویدئوی کوتاه زیر را ببینید و بعد تصمیم بگیرید که آیا می‌خواهید کل سخنرانی را ببینید یا خیر. در ضمن به دوستان‌تان لطف کرده و این سخنرانی را نشان‌شان دهید.

در معایب آموزش علوم دقیقه و ضلیله

” شیخ فضل الله نوری در جلسه‌ای به ناظم‌الاسلام کرمانی درباره مدارس جدید می‌گوید: «ناظم الاسلام، ترا به حقیقت اسلام قسم میدهم. آیا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقائد شاگردان را سخیف و ضعیف نمی‌کند؟» ”  [به نقل از صفحه‌ی حسن رشدیه در ویکی‌پدیای فارسی]

خوش‌بختانه از آن زمان تاکنون پیش‌رفت‌هایی حاصل شده است و مشکل علوم دقیقه کمابیش رفع گشته، توجه‌ها به علوم انسانی متمایل شده است. انشالله تعالی همان‌طور که شیمی و فیزیک بومی را در این صد و خرده‌ای سال رشد داده‌ایم، یک فکری هم به حال علوم غربی و ضاله‌ی انسانی می‌کنیم تا خدای‌ناکرده زبان‌ام لال عقاید کس‌ای سخیف و ضعیف نشود.

گندم‌شان را سیاه می‌خواهند

لابد خبر دارید که حدود یک ماه‌ای می‌شود که خانواده‌ی آق‌بهمن را دست‌گیر کرده‌‌اند: خواهران‌اش را و پدر و مادرش را و چند عضو دیگر را که البته مادرش پس از مدت‌ای آزاد شد.

دست‌گیری‌ی خانواده‌گی از آن کارهایی است که دست‌کم دو اثر بزرگ دارد:

(۱) درد و رنج بیرون‌مانده‌ها ده‌چندان می‌شود.
(۲) ثابت می‌کند بی‌دادگستران عقل آینده ندارند.

درباره‌ی (۱) چیزی نمی‌گویم که واضح است.

درباره‌ی (۲)‌ به این بسنده می‌کنم که دنیا بالا و پایین دارد و اگر منِ نوعی قساوت و ظلم را از حد بگذرانم، باید مطمئن باشم نفرت‌ای کاشته‌ام که هر خوشه‌اش صد دانه محصول می‌دهد و در آخرِ فصل، سیاه‌روزی‌ام را درو خواهم کرد.

حالا آقایان با چه حساب‌ای دارند به آینده فکر می‌کنند، من نمی‌دانم!

پ.ن: مورد آق‌بهمن مثال بود. به نظرم او آدم منطقی‌ست و ممکن است شرایط را این‌گونه که توصیف کرده‌ام نبیند و نفرت‌ای هم در قلب‌اش جوانه نزند. اما عموم مثل او نیستند. و حاکمان باید از عموم بترسند.

[گزارش مومنان] روزه‌گیران و روزه‌خواران

مدت‌ای پیش از خوانندگان ضدخاطرات خواستم تا بگویند که آیا در ماه رمضان روزه می‌گیرند یا خیر. در نوشته‌ی پیشین درباره‌ی انگیزه‌های‌ام مفصل توضیح دادم. اینک نتایج آن نظرسنجی را با اندک توضیح و تفسیری می‌آورم. پیش از ادامه باید بگویم که انتظار ندارم خوانندگان وبلاگ‌ام نمونه‌ی خوب‌ای از بافتِ جمعیت‌ی ایران باشند، اما با این وجود به گمان‌ام ایشان نمونه‌ی قابل قبول‌ای از قشر تحصیل‌کرده و متوسط بالای جامعه‌ی ایرانیان هستند.

سوال نخست نظرسنجی چنین بود (اعداد در تاریخ اول دسامبر ۲۰۰۹ ثبت شده‌اند):

آیا از سن هجده سالگی به بعد تاکنون روزه گرفته‌اید؟

۱) مرتب (هر سال، بیش از بیست روز از ماه رمضان)
۲)‌ نیم‌بند (بعضی سال‌ها گرفته‌ام، بعضی سال‌ها نه؛ بعضی روزها گرفته‌ام،‌ بعضی هم نه)
۳) خیلی کم (یک ماه در هر چهار پنج سال؛ دو سه روز در هر ماه رمضان)
۴) اصلا (در هیچ ماه رمضان‌ای و در هیچ روزی از آن روزه نگرفته‌ام)

۳۲۴ نفر به این سوال پاسخ دادند. حدود ۳۱ درصد افراد هیچ وقت تاکنون روزه نگرفته‌اند. حدود ۳۹ درصد افراد به طور مرتب روزه می‌گیرند و بقیه نیز گه‌گدار روزه‌بگیرند. نتایج را در نمودار اول می‌بینید.

به دلیل ساده‌بودن نظرسنجی، رفتار دقیق رای‌دهندگان مشخص نیست، اما به نظر می‌آید کسان‌ای که گزینه‌ی خیلی‌کم (۱۷ درصد) را انتخاب کرده‌اند -مخصوصا آن‌ها که به خاطر توضیح «یک ماه در هر چهار پنج سال» این گزینه را برگزیده‌اند- آن‌هایی هستند که سالیان ابتدای هجده سالگی به بعدشان درباره‌ی مذهب شک‌زده بوده‌اند ولی پس از گذشت چند سال به خیل بی‌عملان مذهبی پیوسته‌اند (چه به خدا باور داشته باشند و چه نداشته باشند). البته می‌توان تصور کرد که فردی چند سال اصلا روزه نگرفته باشد ولی از امسال شروع کرده باشد به روزه‌گیری، اما به نظرم این حالت کم‌احتمال‌تر است. با این استدلال، حدود ۴۸ = ۳۱ +‌۱۷ درصد افراد در حال حاضر روزه نمی‌گیرند. هم‌چنین اگر گزینه‌ی «نیم‌بند» را نیز در نظر بگیریم،‌ می‌توان احتمال داد که عدد ۴۸ درصد حد پایین‌ای برای روزه‌نگیران امسال باشد.

حال به سوال دوم برسیم:

آیا امسال (سال ۱۳۸۸) روزه گرفتید؟
۱) بیش‌تر روزها
۲)‌ یکی در میان (حدود ده پانزده روز)
۳) یکی دو روز ولی نه بیش‌تر
۴)‌ اصلا و ابدا

۳۱۸ نفر به این پاسخ سوال دارد که از میان ایشان حدود ۵۹ درصد افراد امسال اصلا روزه نگرفتند و ۳۱ درصد نیز بیش‌تر روزها روزه بگیر بودند. ۱۰ درصد باقی‌مانده روزه‌گیری‌شان نصفه و نیمه بوده است. نتایج را در نمودار دوم می‌بینید.

عدد ۵۹ درصد قابل مقایسه -ولی نه دقیقا یک‌سان- با ۴۸ = ۳۱ +‌ ۱۷ گزینه‌ی کسان‌ای است که تاکنون اصلا و ابتدا روزه نگرفته‌اند و یا این‌که خیلی کم روزه گرفته‌اند.

مقایسه‌ی ۳۱ درصد کسان‌ای که مشخص کرده‌اند «بیش‌تر روزها» روزه گرفته‌اند با ۳۹ درصدی که در سوال پیشین اعلام کرده بودند که «مرتب» روزه گرفته‌اند جالب توجه است. بگذارید چهار توضیح برای این ریزش ارائه دهم:
۱)‌ به احتمال بخش‌ای از تفاوت به این باز می‌گردد که «بیش‌تر روزها» (سوال دوم – گزینه‌ی اول)‌ احتمالا عددی نزدیک به ۲۹-۲۸ روز را به خاطر می‌آورد ولی توصیف «مرتب» (سوال اول – گزینه‌ی اول) این است که فرد «بیش از بیست روز از ماه رمضان» روزه بگیرد. تفاوت بین ۳۹ درصد «مرتب» و ۳۱ درصد «بیش‌تر روزها» می‌تواند بدین‌گونه تفسیر شود که حدود ۸ درصد افراد بیست و خرده‌ای روز در ماه رمضان روزه می‌گیرند.
۲)‌ اگر ۴ درصد «یکی در میان» (سوال دوم – گزینه‌ی دوم)‌ را به ۳۱ درصد «بیش‌تر روزها»‌ (سوال دوم – گزینه‌ی اول) بیافزاییم، به عدد ۳۵ درصدی می‌رسیم که باید دست‌کم پانزده روز یا بیش‌تر روزه گرفته باشند. این عدد هم‌چنان از ۳۹ درصد روزه‌گیران «مرتب» کم‌تر است.
۳) ممکن است بعضی‌ها هنوز زیر هجده سال باشند و در نتیجه سوال دوم را پاسخ نداده باشند. این توصیف به نظر کافی نمی‌آید چون دست‌کم تعداد رای‌دهنده‌های سوال اول بیش‌تر از سوال دوم بوده است.
۴) آدم‌ها در انتخاب گزینه‌ها چندان دقیق نیستند! یعنی حتی پاسخ یک فرد بین سوال اول تا سوال دوم خود-سازگار نیست. نادقیق‌بودن رفتار آدمیان در پاسخ به نظرسنجی را پیش‌تر در این‌جا و این‌جا دیده بودیم.

خلاصه و نتیجه‌گیری

به طور خلاصه به نظر می‌آید حدود ۳۰ درصد جمعیت ایرانیان‌ای که وبلاگ مرا می‌خوانند و نظر داده‌اند، اصلا اعتقادی به عمل به اسلام و به طور خاص روزه‌ ندارند و حدود ۵۰ تا ۶۰ درصد یا اصلا و یا دست‌کم چندان روزه‌گیر نیستند. هم‌چنین حدود ۳۰ تا ۴۰ درصد افراد کم و بیش روزه بگیرند که با این‌که چنین عددی قابل مقایسه با عدد غریب‌ای چون ۹۸ درصد مسلمان در ایران نیست، اما هم‌چنان نشان می‌دهد حضور اسلامِ عملی در ایران بسیار جدی و پررنگ است.

یکی از نتایج جالب این نظرسنجی برای من وجود پُر-رنگ و هم‌زمان دو قشر مذهبی و غیرمذهبی در بین جامعه‌ی آماری نزدیک به قشر متوسط ایرانیان است (دست‌کم در سطح عمل به یکی از مهم‌ترین فرائض دین اسلام). این نتیجه تبعات سیاسی و فرهنگی‌ی مهم‌ای دارد:

از دیدِ سیاسی چنین نتیجه‌ای بیان می‌کند که قوانین جامعه‌ی ایران باید وجود این دو قشر را محترم بداند. هرگونه برنامه‌ریزی برای ایران و آینده‌اش باید در نظر بگیرد که قوانین ایده‌آل برای چنین جامعه‌ای نه می‌تواند شبیه به قوانین فعلی‌ی ج.ا. باشد که فرض را بر مسلمانِ مومن‌بودن همه ایرانیان می‌گذارد و نه ممکن است در چارچوب فکری‌ای تدوین شود که مذهب را غریبه‌ای بین ایرانیان بشمارد. قوانین ایران اگر بر هر کدام از این دو راه برود، حقوق اقلیت‌ای بزرگ را زیر پا خواهد گذاشت.

هم‌چنین این نظرسنجی نتیجه‌ای فرهنگی دارد و آن این‌که به ما یادآوری می‌کند که با احتمال زیاد یکی از همسایه‌های‌مان ممکن است بی‌مذهب باشد و دیگری مذهبی و اگر ما بخواهیم رابطه‌ای نیکو با هر دوی‌شان داشته باشیم باید بتوانیم روابطمان با ایشان را در چارچوب دیگری غیر از دوگانه‌ی مذهب-غیرمذهب تدوین و تفسیر کنیم. به عبارت دیگر اگر دوگانه‌ی درون‌گروه-برون‌گروه‌مان بر این اساس باشد که دیدگاه فرد مقابل درباره‌ی مذهب مشابه با ماست یا نه، آن‌گاه به تناقض‌ای می‌رسیم که از یک سو «ایرانی» خوانده می‌شویم و از سوی دیگر نمی‌توانیم نیم‌ای دیگر از ایرانیان را «خودی» و در یک گروه بدانیم.

متاسفانه به نظر می‌آید چنین پدیده‌ای هم‌اینک در بین ایرانیان دیده می‌شود و بسیاری از آن‌ها گروه مقابل‌شان را زبون و حتی نزدیک به غیرانسان می‌شمارند. چنین پدیده‌ای البته کم و بیش طبیعی است: بایاس‌های قومیتی، مذهبی و غیره کاملا جهان‌شمول‌اند و تا وقتی که رابطه‌ی کافی بین دو گروه ایجاد نشده باشد نیز از بین نمی‌روند.

در نهایت سپاس‌گزارِ شرکت‌کنندگان نظرسنجی استم. منتظر نظرسنجی‌های دیگر باشید!

[استفاده از این داده‌ها و نمودارها با ذکر کامل منبع (لینک به این پستِ وبلاگ)‌ بدون اشکال است. کپی بیش از یک پاراگراف از این نوشته بدون اجازه قبلی ممکن نیست.]

[گزارش مومنان] پیشینه و پیشینیان

یکی از سوال‌های همیشه جذاب برای من، میزان باورمندی‌ی افراد به مفاهیم ماورای طبیعی و مذهبی است. دانستن پاسخِ سوال‌هایی چون چند درصد دوستان/آشنایان/مردم شهر و سرزمین‌ام به خدای با فلان خصوصیات باور دارند و یا چه میزان از آن‌ها خود را متدین می‌دانند و به دین‌ای پای‌بندند، سالهاست که برایام جالب است و البته جالبتر از آن دلیل چنین باورمندی است. به همین خاطر مدتهاست می‌اندیشیده‌ام تا نظرسنجی‌هایی در حول و حوش چنین موضوعاتی در بین دوستان و آشنایان‌ام به طور خاص و وبلاگ‌ستان به طور عام برگزار کنم که تاکنون یکی دو موردش را دیده‌اید (نظرسنجی درباره‌ی روزه در ماه رمضان و منع ساخت مسجد). پیش از آن‌که به طور خاص به نظرسنجی‌ها بپردازم، خوب است کمی برای‌تان قصه بگویم:

راه‌نمایی و دبیرستان

جَو مدرسه‌ی راه‌نمایی و دبیرستانِ من ترکیب خنده‌داری از حضور چشم‌گیر مذهب و در همان‌حال لیبرالیسم بیش از معمولِ بقیه‌ی مدارس بود. بدین صورت که بسیاری از مسوولان مدرسه باورهای مذهبی‌ی غلیظی داشتند و از طرف دیگر به دلیل فلسفه‌ی آموزشی‌ی مدرسه و احتمالا بچه‌های کم و بیش ویژه‌ی آن نمی‌خواستند/نمی‌توانستند آن‌جا را به حوزه‌ی علمیه‌ی دیگری در قلب تهران تبدیل کنند.

نتیجه این‌که ما دو دسته معلم داشتیم: عده‌ای از دبیران با تجربه و «خوبی» بودند که الزاما باورهای مذهبی‌ی قوی‌ای نداشتند. عده‌ای دیگر که بیش‌تر خود از فارغ‌التحصیلان همان مدرسه بودند و در سال‌های دهه‌ی شصت در همان‌جا درس خوانده بودند، باورهای مذهبی‌ی کم و بیش پررنگی داشتند. از شدت باورهای آن‌ها بگویم که بعضی‌های‌شان شعرهای مذهبی می‌سراییدند و گه‌گداری مدح بزرگان انقلاب را می‌گفتند و اگر دست می‌داد در مراسم مذهبی شهیدی نیز به مدرسه می‌آورند و می‌چرخاندند (البته طبیعی است گزاره‌های‌ام بی‌درز و دقیق نیستند. بعضی‌ها فارغ‌التحصیل مدرسه بودند و همان‌جا هم معلمی می‌کردند ولی باورهای مذهبی‌ی شدیدی نداشتند).

اما با این وجود در بیش‌تر موارد شاهد «ظلم مذهبی» نبودیم. مثلا نماز تقریبا هیچ‌وقت اجباری نبود (و من می‌شنیدم که در مدارس دیگر در آن دوران ممکن بود نماز اجباری باشد؛ تصحیح‌ام کنید اگر اشتباه می‌کنم). تنها باری که به خاطر دارم تلاش فراوانی شد تا همه‌ی دانش‌آموزان در بعد از ظهری نماز اقامه کنند، در سال دوم یا سوم راه‌نمایی‌ام بود که البته سعی خیلی موفق‌ای هم نبود و دست‌کم چند نفر به نمازخانه نرفتند و مهم‌تر این‌که کس‌ای هم چیزی به‌شان نگفت. یا مثلا غذاخوردن در ماه رمضان در کلاس‌ها کاملا معمول بود. و یا با این‌که کلاس‌های مذهبی چون دینی، قرآن و گاهی متفرقه‌ای به نام پرورشی کم نبودند و گاهی معلم‌های‌شان مزخرف محض می‌گفتند، اما «شک‌گرایی در چارچوب دین» کم و بیش تحمل می‌شد. (مطلب «خاطرات قدیم و جدید، پراکنده و سوا-نشده، از دکتر محمودافشار و علامه‌حلی تا آلبرتا» را نیز بخوانید که در آن راجع به معلم‌های دینی مدرسه‌مان مفصل‌تر نوشته‌ام.)

حال اگر نگاه‌ای به بچه‌ها بیاندازیم می‌بینیم که آن‌ها نیز به دو دسته تقسیم می‌شدند. تا جایی که به نظرم می‌آید، بیش‌تر بچه‌های مذهبی نبودند. بدین معنا که نه نماز می‌خواندند و نه روزه می‌گرفتند و نه طبیعتا عشق دین داشتند. در مورد میزان باورمندی‌شان به مفهوم‌ای چون خدا یا حتی مذهب چیز زیادی نمی‌دانم. حدس می‌زنم ممکن است درصد زیادی از آن‌ها به مفهوم خدای ابراهیمی باور می‌داشتند. در همان حال عده‌ی قابل توجه دیگری هم بودند که سفت و سخت مذهبی بودند. به نظرم این عده در اقلیت بودند اما واقعا مطمئن نیستم (حدس‌ام چیزی حدود ۲۰ تا ۳۰ درصد جمعیت دوره‌مان است).

نکته‌ی خوش‌حال‌کننده اینکه تا جایی که خبر دارم مشکل اساسی‌ای بین دو گروه مذهبی‌ها و غیرمذهبی‌ها وجود نداشت. البته روابط این دو گروه الزاما بی‌نهایت صمیمانه هم نبود و ساختار گروه‌های دوستی تا حد قابل توجه‌ای به باور مذهبی‌ی افراد باز می‌گشت.

دانش‌گاه (ایران)

دانش‌گاه که رفتم، انتظار داشتم که افراد مذهبی خیلی کم باشند. مثلا حدس می‌زدم نمازخانه خلوت‌تر از نمازخانه‌ی مدرسه‌مان باشد. اما واقعیت برخلاف انتظارم بود!

تعداد افراد مذهبی در دانش‌گاه اصلا کم نبودند. نمی‌گویم ۸۰ درصد، اما شاید رفتار حدود ۴۰ تا ۵۰ درصد هم‌دوره‌ای‌های‌ام رنگ و روی مذهبی داشت (این اعداد تخمین‌ای نادقیق‌اند). نمازخوان‌ها کم نبودند و روزه‌داران نیز به هم‌چنان. به طوری که به وضوع به نظرم می‌رسید که میزان مذهبی‌بودن افراد در دانش‌گاه بیش‌تر از مدرسه‌مان بود. دلیل‌اش البته چندان عجیب نیست و به نظرم هم به ترکیب جمعیتی‌ی دانش‌گاه باز می‌گشت (که برخلاف دبیرستان، اعضای‌اش از شهرهای مختلف‌ای می‌آمدند – و گمان می‌برم گزاره‌ی «نفوذ مذهب در شهرهای دیگر ایران بیش‌تر از تهران است» صادق است) و هم به وجود انواع سهمیه‌هایی که کمک می‌کرد افراد مذهبی بیش‌تر به دانش‌گاه راه یابند (چنین سهمیه‌هایی «تقریبا» برای مدرسه‌مان وجود نداشت یا اگر هم می‌بود، کم تاثیر بودند). هم‌چنین متوسط درآمد خانواده‌های دانش‌آموزان دبیرستان یا راه‌نمایی‌مان بالاتر از متوسط درآمد خانواده‌های دانش‌جویان دانش‌گاه‌مان بود (و چون قبل، گمان می‌برم میزان درآمدْ کم و بیش ارتباط معکوس‌ای با شدت باورهای مذهبی‌ی فرد داشته باشد). (توضیح‌ام در این پاراگراف البته بسیار ساده‌سازی شده است و واقعیت ماجرا و توصیف همه‌ی روابط علّی حتی اگر کاملا شناخته شده باشد -که نیست- بیش از حد یک پاراگراف می‌طلبد.)

دانش‌گاه (کانادا)

سال‌ها بعد که به کشور کانادا آمدم، فضای اطراف‌ام آشکار تغییر کرد. تقریبا برای اولین بار آدم‌هایی را دیدم که به وضوح خداناباور بودند و با این‌که شاید فراوان نبودند، اما نادیده‌گرفتنی نیز نبودند (البته طبیعی است بخش‌ای از تفاوت به این باز می‌گردد که در ایران اعتراف به خداناباوری به دلیل تبعات‌اش کم‌یاب‌تر است).

پاییز پارسال بود که یکی از انجمن‌های مسیحی نظرسنجی‌ای در سطح دانش‌گاه برگزار کرد با این سوال که آیا شما (۱) خداباورید (theist)؟، (۲) لاادری (agnostic) هستید؟ و یا (۳)‌ خداناباورید (atheist)؟ (یکی لطف کند و معادل مناسب‌ای برای agnosticism پیش‌نهاد دهد.)

نظرسنجی به مدت دو سه روز در کنج‌ای شلوغ از دانش‌گاه برگزار شد. نمی‌دانم چند نفر در آن شرکت کردند، اما در همان ده بیست دقیقه‌ای که کنار صندوق‌ها ایستاده بودم تا ببینم چه تیپ آدم‌هایی به کدام گزینه رای می‌دهند، شرکت‌کنندگان را اندک نیافتم (رای‌ها مخفی نبود – هر کس‌ای می‌رفت و بر مقوایی بزرگ چوب‌خط می‌کشید). حدس می‌زنم تعداد رای‌ها چیزی در حد و حدود چند هزار نفر بود.

خواب‌ای که دیده‌ام

در مورد نتایج نظرسنجی و هم‌چنین این‌که چه تیپ آدم‌هایی به کدامین گزینه رای دادند حرف‌ای نمی‌زنم تا آینده‌ای نه چندان دور. فقط این را بگویم که نتایج آن نظرسنجی مشتاق‌ام کرد تا کاری مشابه در وبلاگ‌ستان بکنم. اما پیش از آن‌که چنان نظرسنجی‌ای برپا کنم، تصمیم گرفتم تا یکی دو نظرسنجی‌ی اولیه انجام دهم تا دست‌ام بیاید آدم‌ها چه رفتارهایی در نظرسنجی‌ها ممکن است انجام دهند. با این‌که آن نظرسنجی‌ها بسیار ساده بودند و در آن‌ها هیچ سوال‌ای راجع به باور افراد پرسیده نشد، اما رفتار آدم‌ها هم‌چنان بسیار جالب بود. نگاه‌ای به نظرسنجی‌ی اول و دوم بیاندازید (بیایید سکه بیاندازیم (نظرسنجی و تحلیلیک تست ریاضی ساده).

نظرسنجی‌ی بعدی، درباره‌ی انتخابات ریاست جمهوری اخیر بود که با حضور چشم‌گیر خوانندگان وبلاگ هم‌راه بود. متاسفانه دیری نگذشت که وقایع تاسف‌آور پس از انتخابات پیش آمد و نه نای تحلیل نتایج نظرسنجی برای‌ام باقی ماند و نه تحلیل‌اش دیگر اهمیت چندان‌ای داشت.

این‌ها همه مقدمه‌ای بود برای بیان علاقه‌ی من به نظرسنجی‌های مربوط به باورهای مذهبی‌ی افراد و این‌که همیشه برای‌ام جالب بوده است بدانم جامعه‌ای که در آن می‌زیم به چه چیزهایی باور دارند و دنیا را چگونه تفسیر می‌کنند. هنوز در این سری نظرسنجی‌ها خیلی چیزها باید بررسی شوند، اما فعلا شروع می‌کنیم به جمع‌آوری نتایج‌ای که تاکنون داشته‌ایم. در نوشته‌ی بعدی نتایج نظرسنجی‌ی روزه در ماه رمضان را برای‌تان خلاصه می‌کنم. منتظر باشید!

نظرسنجی درباره‌ی منع ساخت مسجد

پست پیشین (رفراندم برای منع ساخت مناره‌ی مسجد در سوییس) به این فکرم انداخت تا بفهمم ایرانیان در شرایطش مشابه چه می‌کردند. پیش از واردکردن نظرتان، سناریوی زیر را در نظر بگیرید:

کشور ایران مدت‌هاست حکومت‌ای غیرمذهبی دارد. قوانین آن بر اساس شریعت وضع نشده‌اند و حاکمان‌اش هم آدم‌هایی باسواد و کم و بیش فرهیخته‌اند. وضع اقتصادی‌ی کشور قابل قبول است و فقر و بی‌سوادی کم‌تر از همیشه است. با این‌که انتخاب مذهب در کشور آزاد است ولی هم‌چنان بسیاری از مردم کشور پس‌زمینه‌ای اسلامی دارند و خیلی‌های‌شان مسلمان معتقدند.

در ضمن تصور کنید که با وجود این‌که در نقاط مختلف مسجد یافت می‌شود، اما برخلاف شرایط فعلی‌ی کشور سر هر کوچه مسجدی ساخته نشده است. یعنی دچار ازدیاد مسجد نیستیم، اما کم‌بودی هم حس نمی‌شود. در ضمن طراحی‌ی مسجدها به گونه‌ایست که برای همسایه‌ها مشکل‌ای نمی‌آفریند و مثلا وقت و بی‌وقت صدای بلندگوهای آن بلند نمی‌شود.

حال یکی از احزاب آزاد به یاد گذشته‌ی دور کشور می‌افتد و به این نتیجه می‌رسد که باید جلوی گسترش نمودهای مذهبی را بگیرد چون احتمال دارد وجودشان برای آینده‌ی کشور خطرناک باشد. در واقع حزب تحلیل می‌کند که وجود محفل‌های مذهبی‌ای چون مسجد ممکن است باعث گسترش و پرواری‌ی تندروهای مذهبی شود و آرامش کشور -که سال‌هاست برقرار بوده- به خطر بیافکند.

البته حزب بر این باور است که هر شخص‌ای حق انتخاب مذهب خویش را دارد ولی از طرفی بر این باور است که باید جلوی گسترش کانون‌های مذهبی گرفته شود. برای همین این طرح را پیش‌نهاد می‌کند که ساخت و ساز مساجد با معماری‌ی خاصِ اسلامی ممنوع است. هر کس‌ای البته می‌تواند در خانه یا محل کارش نماز بخواند ولی این‌که بخش‌ای از معماری‌ی شهر را به سازه‌ای مذهبی تغییر کاربری دهیم، نباید امکان‌پذیر باشد. مسجدهای پیشین البته می‌توانند سر جای خود باقی بماند و طبق آمارهای به دست آمده، هیچ کمبودی هم برای جمعیت فعلی مسلمانان معتقد وجود ندارد. یعنی هر کس‌ای خواست می‌تواند با وسایل حمل و نقل عمومی در عرض کم‌تر از دهْ بیست دقیقه به مسجدی برود و مسجد هم بیش از حد شلوغ نخواهد بود.

چون موضوع بسیار مهم است، حزب بر این باور است که دولت باید رفراندوم برگزار کند. برای برگزاری‌ی رفراندوم باید دست‌کم پانصد هزار نفر از شهروندان موافقت خود را با این طرف اعلام کنند. حزب به راحتی پانصد هزار امضای لازم را به دست می‌آورد و طرح به رفراندوم می‌رود.

سوال رفراندوم این است: «آیا دولت ایران وظیفه دارد از ساخت و ساز مساجد جلوگیری کند؟» و گزینه‌ها هم «بلی» یا «خیر» است.

حال من (یعنی سولوژن) از شما می‌خواهم در این نظرسنجی شرکت کنید. هر کس‌ای که می‌تواند این متن را بخواند می‌تواند در رفراندوم شرکت کند بدون توجه به این‌که در ایران می‌زید یا خیر.

n

n
{democracy:10}

[برای جلوگیری از هر گونه سوء تفاهم باید بگویم که سناریوی مطرح‌شده کاملا تخیلی است و من به شخصه هیچ نظری درباره‌ی خوب یا بد بودن‌اش نمی‌دهم. هدف‌ام از این نظرسنجی تنها مقایسه‌ی باور عمومی‌ی ایرانیان با سوییسیان است و برای این‌که بایاس‌ها را تا حد ممکن کم کرده باشم، سعی کردم شرایط کشور را بمانند کشوری غربی چون سوییس جلوه دهم. یعنی مثلا نخواسته‌ام بایاس منفی (یا مثبت) نسبت به شرایط فعلی‌ی کشور تغییر خیلی زیادی در نتایج ایجاد کند. با این وجود خواسته‌ام نظرات را راجع به «اسلام» به طور مشخص بدانم. یعنی بحث تنها حقوق اقلیت نیست،‌ بلکه اسلام است.]

رفراندم برای منع ساخت مناره‌ی مسجد در سوییس!

احمقانه‌ترین حرکت هفته را اعلام می‌کنم:‌ رفراندم برای منع ساخت مناره‌ی مسجد در سوییس!

ترس از اسلام و مسلمین آن‌قدر زیاد است که حزب‌ای در کشور مدرن‌ای چون سوییس به این فکر می‌افتد که چنین قانون‌ای را به رفراندوم عمومی بگذارد. و در این ترس، این عزیزان هر چه را درباره‌ی آزادی‌ی بیان و عقیده و غیره غرغره می‌کنند به طور موقت فراموش می‌کنند.

این مورد مثال دیگری است که این شک را در من و تو تقویت کند که مبادا وقتی سیاست‌مداران درباره‌ی ارزش‌های لیبرالیستی سخن می‌گویند،‌ در واقع دارند از گفتمان موجود در جامعه کَره می‌گیرند وگرنه همین افراد اگر در سیستم‌ای کمونیستی می‌بودند درباره‌ی وفاداری به حزب و توده سخن می‌گفتند و در شرایط مشابه کشور عزیزمان هم دم از شهدا و ائمه و ارزش‌های راستین انقلاب می‌زدند.

بعد باید به خود یادآوری کنیم که اگر قرار است کس‌ای به چیزی -مثلا همین آزادی‌ی حقوق افراد- باور داشته باشد، همین من و شماییم که باید سفت و سخت به آن بچسبیم و نه مارمولکانی در لباس سیاست‌مدار.

[در این نوشته نمی‌خواهم از تقابل قدیم و باز تجدیدشده‌ی اروپاییان با مسلمانان سخن بگویم. هم‌چنین نمی‌خواهم بگویم که چطور بسیاری از مسلمانان به جای کمک برای نزدیک‌شدن آدم‌ها به یک‌دیگر، حصارها را روز به روز بلندتر می‌کنند. هم‌چنین نمی‌خواهم یک گروه را بری از ایراد بدانم و دیگری را منشاء ایراد.]

تکمیلی: رفتارهای تبعیض‌گرانه‌ی «حزب مردم سوییس» البته گویا تازگی ندارد. این گروه چند سال پیش هم تلاش کردند قوانین سفت و سخت‌ای برای خارجی‌های مقیم سوییس وضع کنند. ایشان در کمپین‌شان از پوستر نژادپرستانه‌ای استفاده کردند که نشان می‌داد سه گوسفند سفید، دارند یک گوسفند سیاه را از پرچم سوییس بیرون می‌اندازند. به شدت باید مواظب باشیم که نژادپرستی و تبعیض در ژن‌های‌مان است!

مرتبط: در نظرسنجی درباره‌ی منع ساخت مسجد شرکت کنید!

تکمیلی‌تر: بهاره -که حقوق خوانده است- کامنت روشن‌گرانه‌ای گذاشته است که همین‌جا کپی‌اش می‌کنم:

« خوب من وارد بحث شیرین دموکراسی و خواست شهروندان برای تصمیم گیری درباره ی قیافه ی شهرشان نمی شوم. فقط یک نکته ی حقوقی به مباحث تان اضافه کنم که دادگاه اروپایی حقوق بشر در آینده ای بسیار نزدیک این قانون را نقض خواهد کرد. اگر که مسلمانی در سوییس بخواهد مسجد بسازد -و اگر بخواهد سرش مناره بگذارد- دولت سوییس اجازه نخواهد داد و در دادگاه های داخلی سوییس هم این رای تایید خواهد شد. بعد طرف (خواهان) می رود به دادگاه اروپایی حقوق بشر شکایت می کند که حق من به آزادی بیان و دین نقض شده و این نهاد گرامی هم کشور سوییس را محکوم خواهد کرد. و دولت سوییس مجبور به اجرای حکم دادگاه است.

آنطور که تا به حال رویه ی قضایی بوده در اروپا، ارزش های حقوق بشر برتر بوده بر دموکراسی (در این که پروسه ی حذف مناره دموکراتیک است که کسی بحثی ندارد). حقوق بشر کاملا صفر و یک است. حذف مناره بی شک نقض حقوق بشر است. حتی اگر با دموکراسی مخالفت داشته باشد. مثلا فرانسه استفاده از هرگونه نماد مذهبی رو در سیستم آموزشی ممنوع کرده: گور پدر حقوق بشر و زنده باد دموکراسی و ارزش های جمهوری! تا به حال هم کسی از دولت فرانسه به دادگاه اروپایی حقوق بشر شکایت نکرده.»

از نوبل ضبط‌شده تا انتخاب طبیعی‌ی فرهنگی

شیرین عبادی‌ی عزیز،

جایزه‌ی صلح نوبل‌ات را ضبط کردند. وزیر امور خارجه‌ی نروژ انگشت حیرت گزانْ وا می‌ماند که این دیگر چه صیغه‌ای است. او تنها نیست:‌ بیش‌تر کسان‌ای که در دنیا می‌دانند ایران کجاست و وضع‌اش چگونه است مدت‌هاست گیج می‌زنند که حکومت‌داران سرزمین‌مان دقیقا چگونه فکر می‌کنند که این افکار نوابیغ‌گونه ازشان ترشح می‌کند.

حرف من البته دو چیز است:

۱) گمان مبرید که ما اشتباه می‌کنیم. غربیان فاسد و منحط را و شرقیان بی‌دینِ خداناباور را مَچَل‌کردن اتفاقا آفرین هم دارد! این رفتارها در راستای همان سیاست طلایی «نه شرقی، نه غربی» است. حتی شاید بتوان گفت این نمودی است از «استقلال» موعود در همان شعار «استقلال، آزادی، …». استقلال نه فقط در سطح اقتصادی (اوه! یادم رفت نفت می‌فروشیم!)، بلکه در سطح عقیدتی، و تازه نه فقط در سطح عقیدتی، بلکه در سطح فرآیند فکر کردن. به لطف و قوه‌ی الهی داریم به جایی می‌رسیم که دیگر لازم نباشد از neocortexمان استفاده کنیم. تصمیمات خیلی وقت‌ها در سطح نخاع انجام می‌شود: سریع، محکم، بی لحظه‌ای درنگ (که همه می‌دانند فرصت‌سوزی بد چیزی است) چونان مشت محکم‌ای بر دهان همه!

۲) می‌دانید مشکل از چیست؟! یک برداشت این است:

فرهنگ ایرانی در چند صد سال اخیر فرآیند انتخاب طبیعی را درست انجام نداده است. شایسته‌ها را اجر نداده و مهره‌های شوت و پرت را هم حذف نکرده. فرهنگ ایرانی سهل‌گیر بوده است:‌ وقتی فلانی بالای منبر رفت و شروع کرد به ژاژخایی، عامه‌ی ایرانی نگفت «بیا پایین ای ماه‌زده!»، بلکه نشست پای حرف‌اش و هیچ نگفت جز بعدتر که در جمع‌ای با خنده و خوشی غیبت سخنران را کرد که «ای بابا! دیدی فلان‌ای عجب به صحرای کربلا زد؟!». اما هفته‌ی بعد هم دوباره رفت و سر منبری مشابه نشست و آن قدر نشست که هم خودش مغزش پکید و هم سخنران آن‌قدر چیزی نشنید که توهم عالمی‌اش برداشت (معلوم است درباره‌ی علوم انسانی صحبت می‌کنم دیگر، نه؟!)

نتیجه همین است که می‌بینید. حالا هم آن‌قدر آن فرهنگ ضعیف شده، و آن‌قدر خُردان نازپرورده تکثیر شده‌اند که همین اقلیت عاقل بازمانده هم زورشان نمی‌رسد مهره‌ها را جابه‌جا کنند. شرایط شبیه به سیاه‌زخم‌ای است که چندین و چند بار با پنی‌سیلین به جنگ‌اش رفته‌اند ولی همیشه درمان نیمه‌کاره رها شده. حالا این باکتری به پنی‌سیلین مقاوم شده است و پستاندار عزیزمان -گربه را می‌گویم- با این همه سلول و بافت و ارگان به جای شیر دادن به فرزندان‌اش در بستر مرگ افتاده است و چرکِ عفن از تن‌اش برون می‌زند.

[و البته شاید هم نه و این تحلیل من بی‌خود باشد. قضاوت با اهل‌اش!]

آها!‌ راستی یادم رفت بگویم:‌ آژانس بین‌المللی انرژی هسته‌ای هم گوژپیچ شده است شکر خدا! حق‌شان است این دشمن‌های پدر سوخته که حاضر نیستند ایران سربلند باشد و انرژی هسته‌ای صلح‌آمیز داشته باشد. خدا اورانیم غنی‌شده بکند در آستین‌شان.

A Great Day for Freedom: The Day the Wall Came Down

دیوارها فرومی‌ریزند،
آجر آجر،
کلوخ کلوخ،
شهر شهر.
دیوارها همگی فرو خواهند ریخت.

امروز،‌ نه نوامبر، بیستمین سال‌گرد فروریزی‌ی دیوار برلین است. مبارک باشد! داستان فروریزی‌ی دیوار هم بامزه و البته کمی تصادفی است. پیش‌نهاد می‌کنم بخوانیدش.
[عکس را از این‌جا برداشته‌ام.]

مهدی عربشاهی دوباره دستگیر شد!

مهدی عربشاهی،‌ یکی از هم‌دبیرستانی‌های‌ام، به هم‌راه دست‌کم شانزده نفر دیگر دستگیر شدند. با این حساب تاکنون دو نفر از هم‌دبیرستانی‌های‌ام در زندان‌اند: مهدی عربشاهی و علی پیرحسین‌لو.

بعد تعجب می‌کنند که چرا وقتی ازت می‌پرسند «میهن‌ات کجاست؟» گیج می‌شوی و زیر لب با شک و تردید می‌گویی «ناکجا!».

خلاصه کنم و بگویم که پیش‌ترها نوشته بودم چرا مهدی عربشاهی را نباید دستگیر کنند. بخوانیدش که دلایل چندان عوض نشده.

اسامی بقیه‌ی دستگیرشده‌ها -که نمی‌شناسم‌شان- بنا به این منبع این‌هاست:

میلاد اسدی، فرید هاشمی، نسیم سرابندی (دانشگاه تهران)، عزت ترتبی (دانشگاه تهران)، مونا غفاری (دانشگاه خواجه نصیر طوسی تهران)، مجید عباسی (دانشگاه خواجه نصیر طوسی تهران)، زهرا نیک سرشت (دانشگاه خواجه نصیر طوسی تهران)، سیاوش حاتم (دانشگاه همدان)، حمزه موذن (دانشگاه شهید عباسپور تهران)، احمد احمدیان (دانشگاه تهران)، امیرحسین معظمی (دانشگاه شهید عباسپور تهران)، محمد رضایی (دانشگاه شهید عباسپور تهران)، حسین معصومی (دانشگاه آزاد)، حامد عزیزی (دانشگاه آزاد)، سجاد الله آبادی (دانشگاه شهید عباسپور تهران) و سارا اسمی زاده (دانشگاه تهران).

خبر تکمیلی (۳ اکتبر ۱۳۸۸!): گویا به غیر از «احمد احمدیان» و «عزت تربتی» بقیه دست‌گیرشدگان آزاد شدند.

علی پیرحسین‌لو و فاطمه ستوده را آزاد کنید

علی پیرحسین‌لو (الپر) و هم‌سرش فاطمه ستوده را مدتی است دست‌گیر کرده‌اند.
عده‌ای از هم‌کلاسی‌های‌اش نامه‌ای نوشته‌اند و برای درخواست آزادی این دو جوان امضا جمع می‌کنند. بروید و متن نامه را بخوانید و اگر خواستید امضای‌اش کنید. مخصوصا اگر از فارغ‌التحصیلان علامه‌حلی تهران هستید، پیش‌نهاد می‌کنم چنین کنید. خواست این است که بیش‌تر امضاها از طرف هم‌مدرسه‌ای‌های‌اش باشد تا نامه «خودمانی‌تر» به نظر برسد، اما دیگرانی که او را می‌شناسند نیز می‌توانند نامه را امضا کنند.

جانوران بی‌شرم و حیا به بهشت نخواهند رفت

در مغز بعضی جانوران مکانیزم‌ای وجود دارد به اسم «شرم و حیا خفه‌کن». این مکانیزم باعث می‌شود هیچ‌گونه شرم و حیایی احساس نشود و جانور بتواند خیلی راحت به هر چیز یا کس‌ای زل زده، دهان باز کرده و هر چه می‌خواهد به دروغ بگوید. بیش‌تر موجودات -از جمله اکثر آدمیان- چنین مکانیزم‌ای ندارند چون وجودش شانس بقای موجود را کم می‌کند.

در واقع با وجود این‌که در ابتدا به نظر می‌رسد وجود مکانیزم «شرم و حیا خفه‌کن» شانس بقا را زیاد می‌کند (با بهره‌کشی‌ از دیگران‌ای که متوجه نارو-خوردن نمی‌شوند)، اما از طرفی به دلیل فرآیند هم‌تکاملی، دیگر موجودات نیز مکانیزم کشف این رفتار را به دست آورده و از مشارکت با او خودداری می‌کنند. نتیجه این‌که برای موجوداتی که ذاتا اجتماعی هستند و بقای‌شان نیازمند مشارکت همیشگی با دیگران است (مثل انسان)، وجود مکانیزم شرم و حیا خفه‌کن به تدریج شانس بقا را کم خواهد کرد.

به همین خاطر است که این مکانیزم «شرم و حیاخفه‌کن» چندان در آدمیان فراگیر نیست. اما وقتی دیده می‌شود، بدجوری روی اعصاب دیگران می‌رود. بقیه دهان‌شان از حیرت باز می‌ماند و با خود می‌گوید چطور فلانی توانست در روز روشن یا زیر نور آن همه پروژکتور و جلوی چشم این همه آدم صاف صاف زل بزند و با لبخندی کریه به همه‌ی دنیا دروغ بگوید.

البته دنیا همیشه ثابت نخواهد بود: دیگران بعد از این‌که فهمیدند طرف‌شان دروغ گفته و از آن‌ها بهره‌کشی‌ها کرده، احساس می‌کنند به‌شان نارو زده شده است و لابد می‌دانید که انسان‌ها از این حس متنفرند و بسیار علاقه‌مندند تا نارو-زن را به سختی مجازات کنند.
خلاصه این‌که نارو-زن‌های بی‌شرم و حیا، فکر فردا هم باشید!
پانوشت‌ها:
۱) هم‌تکاملی معادل co-evolution است.
۲)‌ این نوشته الزاما دقیق نیست،‌ اما دور از واقعیت هم نیست.

[نظرسنجی] روزه در ماه رمضان

مومنین و مومنات،
مسلمانان عملی و نظری،
خدا باوران و ناباوران عزیز،
خانم‌ها و آقایان محترم!

آیا شما روزه‌بگیر هستید؟ آیا تاکنون روزه گرفته‌اید؟
اگر لطف کنید و به دو سوال زیر پاسخ دهید، خیر دنیا و آخرت را خواهید برد!

اگر می‌خواهید توضیح بیش‌تری هم بدهید، در کامنت‌ها بنویسید.

n

{democracy:8}

n

{democracy:9}

استانداردهای دوگانه

گاهی استانداردهای دوگانه بدجوری توی ذوق می‌زند. وقتی در موضوع‌ای، تفاوت‌ای بین دو شخص نیست، دلیل‌ای ندارد تا بین‌شان تفاوت‌ای قائل باشیم.

دو مثال متفاوت بزنم:

۱)‌ فرض کنید مقدار مشخص‌ای غذا داریم و می‌خواهیم عادلانه بین من و دو نفر دیگری تقسیم کنیم. اگر یکی از این افراد پنجاه درصد سبک‌تر از من باشد و دیگری پنجاه درصد سنگین‌تر -با فرض مساوی‌بودن بقیه‌ی ویژگی‌ها- تقسیم عادلانه‌ی غذا این می‌شود که چون متابولیسم ما با هم متفاوت است و میزان انرژی‌ی لازم‌مان فرق دارد، یکی کم‌تر از من بخورد و دیگری بیش‌تر (نه الزاما پنجاه درصد کم‌تر یا بیش‌تر).
تفاوت در سهمْ در این مثال معقول است چون در میزان انرژی‌ی لازم، این افراد متفاوت‌اند.

۲) فرض کنید ما سه نفر را ناعادلانه دست‌گیر کرده‌اند. ما سه نفر هیچ تفاوت‌ای نداریم جز این‌که وزن‌مان با هم تفاوت دارد. در این‌جا گفتن این‌که به‌تر است یکی از ما آزاد شود و دیگران نشوند، نامعقول است! دلیل‌اش ساده است:‌ آزادی حق‌ای جهانی و برای همه‌ی انسان‌ها است و ربطی به وزن آن‌ها ندارد.

به همین صورت هر گونه تلاش‌ای برای جداسازی‌ی افراد بر اساس ویژگی‌هایی که بی‌ارتباط به موضوع تصمیم‌گیری هستند غیرمنطقی، ناعادلانه و تبعیض‌آمیز است.

همه‌ی این بدیهیات را نوشتم تا بگویم وقتی می‌خواهیم به ظلم‌ای که بر مردمان کشورمان می‌رود و اسارت‌ای که بر گردن‌شان نهاده است اعتراض کنیم، یادمان نرود تفاوت‌ای در حقوق پایه‌ی انسانی بین پیر و جوان، مرد و زن،‌ شناسا و ناشناس، و مشهور و مجهول نیست. همین!

شلیک نکنید آقایان! گلوله دهان را می‌بندد، هزار درِ دیگر باز می‌کند!

آقای شاعر،
شمس لنگرودی‌ی عزیز،

امروز یک‌شنبه بود و چه یک‌شنبه‌ی تنهایی بود که برای پاک‌کردن نَفْسْ روزه‌ی سکوت‌گرفته، خودخواسته تلفن را خاموش کرده بودم نکند مردمان ردم را بیابند و پیاده راه افتاده بودم در جاده‌های بهشت‌گونه‌‌ی کنجِ ناپیدای شهرمان -که دو سه هفته بگذرد، نفسِ تابستان‌اش به شماره می‌افتد و یخ و سرما زمین را پوشانده، کورمال کورمال خود را تا خودِ خودِ خورشید بالا می‌کشد- قدم بزنم و ببینم آخر در این روزگار آفت‌زده، صاحب من کیست و صاحب ایشان کدام است. امروز که خلوت بود و گرم بود و سکوت بود، تنها هم‌صحبت‌ام جز دو بی‌خانمان مفلسِ بی‌چاره، شما بودید و صدای گرم‌تان و «۲۲ مرثیه‌ی در تیرماه» داغ‌دارِ غمگینِ ملتماسنهِ پرامیدتان.

آقای شاعر عزیز،
شعرهای‌تان را دوست داشتم! انگار مرهمی که نه، اما مخدری بودند بر زخم‌های‌مان که این روزها خون گریه می‌کند و آرام دلمه می‌بندد و دوباره با کرده‌ای یا گفته‌ای از یزیدیانِ زمان باز مجروح می‌شود و خون بالا می‌آورد و این چرخه‌ی ناخواستهْ تکرارِ مکرر می‌شود.

شمس لنگرودی‌ی عزیز،
دستِ شما درد نکند! شعرتان به موقع بود، دوست‌داشتنی بود، برای همین امروز بود. پیش از این خواننده‌ی شعرهای‌تان نبودم، اما از این پس شُدید شاعرِ دوست‌داشتنی‌ای که گرمای شعرش در امرداد سال ۱۳۸۸ مرا از سرمای بی‌تفاوتی‌ها نجات داد.

با ارادات،
سولوژن

[شعرها را با صدای شاعر از این آدرس دریافت کنید. دو نمونه از شعرها را در زیر می‌آورم.]

مرثیه‌ی هفتم

شلیک نکنید آقایان
گلوله‌های شما می‌مانند در هوا
روزی به سوی شما می‌آیند.
این سرپناه عمومی است که گلوله‌های شما می‌درند
هیچ اعتمادی
به سقف ترک خورده‌ی آسمان نیست.
شلیک نکنید آقایان
هیچ‌کس نمی‌خواهد که بمیرد
از دست شما می‌گریزیم
و پای درخت‌ها کنار خیابان‌ها پنهان می‌شویم
مانند هزاران امضا
پای اعلامیه‌ها
که نمی‌شود کاری کرد.
شلیک نکنید آقایان
گلوله دهان را می‌بندد
هزار درِ دیگر باز می‌کند.

مرثیه‌ی بیست و دوم

هیچ نماد و کنایه‌یی در میان نیست
روزنامه‌ها همه تصحیح می‌شوند
سطرها
ردیف جنازه‌ی سوسک‌های له‌شده در چاپخانه‌هاست
عکس‌ها
نقاشی‌ِ «گویا»
بر پیشخوان روزنامه‌فروشی
مردم
انگار که به روزنامه‌های سفید نگاه می‌کنند
و آرزوها و آن‌چه را که در دل‌شان مانده مرور می‌کنند.