شلیک نکنید آقایان! گلوله دهان را می‌بندد، هزار درِ دیگر باز می‌کند!

آقای شاعر،
شمس لنگرودی‌ی عزیز،

امروز یک‌شنبه بود و چه یک‌شنبه‌ی تنهایی بود که برای پاک‌کردن نَفْسْ روزه‌ی سکوت‌گرفته، خودخواسته تلفن را خاموش کرده بودم نکند مردمان ردم را بیابند و پیاده راه افتاده بودم در جاده‌های بهشت‌گونه‌‌ی کنجِ ناپیدای شهرمان -که دو سه هفته بگذرد، نفسِ تابستان‌اش به شماره می‌افتد و یخ و سرما زمین را پوشانده، کورمال کورمال خود را تا خودِ خودِ خورشید بالا می‌کشد- قدم بزنم و ببینم آخر در این روزگار آفت‌زده، صاحب من کیست و صاحب ایشان کدام است. امروز که خلوت بود و گرم بود و سکوت بود، تنها هم‌صحبت‌ام جز دو بی‌خانمان مفلسِ بی‌چاره، شما بودید و صدای گرم‌تان و «۲۲ مرثیه‌ی در تیرماه» داغ‌دارِ غمگینِ ملتماسنهِ پرامیدتان.

آقای شاعر عزیز،
شعرهای‌تان را دوست داشتم! انگار مرهمی که نه، اما مخدری بودند بر زخم‌های‌مان که این روزها خون گریه می‌کند و آرام دلمه می‌بندد و دوباره با کرده‌ای یا گفته‌ای از یزیدیانِ زمان باز مجروح می‌شود و خون بالا می‌آورد و این چرخه‌ی ناخواستهْ تکرارِ مکرر می‌شود.

شمس لنگرودی‌ی عزیز،
دستِ شما درد نکند! شعرتان به موقع بود، دوست‌داشتنی بود، برای همین امروز بود. پیش از این خواننده‌ی شعرهای‌تان نبودم، اما از این پس شُدید شاعرِ دوست‌داشتنی‌ای که گرمای شعرش در امرداد سال ۱۳۸۸ مرا از سرمای بی‌تفاوتی‌ها نجات داد.

با ارادات،
سولوژن

[شعرها را با صدای شاعر از این آدرس دریافت کنید. دو نمونه از شعرها را در زیر می‌آورم.]

مرثیه‌ی هفتم

شلیک نکنید آقایان
گلوله‌های شما می‌مانند در هوا
روزی به سوی شما می‌آیند.
این سرپناه عمومی است که گلوله‌های شما می‌درند
هیچ اعتمادی
به سقف ترک خورده‌ی آسمان نیست.
شلیک نکنید آقایان
هیچ‌کس نمی‌خواهد که بمیرد
از دست شما می‌گریزیم
و پای درخت‌ها کنار خیابان‌ها پنهان می‌شویم
مانند هزاران امضا
پای اعلامیه‌ها
که نمی‌شود کاری کرد.
شلیک نکنید آقایان
گلوله دهان را می‌بندد
هزار درِ دیگر باز می‌کند.

مرثیه‌ی بیست و دوم

هیچ نماد و کنایه‌یی در میان نیست
روزنامه‌ها همه تصحیح می‌شوند
سطرها
ردیف جنازه‌ی سوسک‌های له‌شده در چاپخانه‌هاست
عکس‌ها
نقاشی‌ِ «گویا»
بر پیشخوان روزنامه‌فروشی
مردم
انگار که به روزنامه‌های سفید نگاه می‌کنند
و آرزوها و آن‌چه را که در دل‌شان مانده مرور می‌کنند.

انسان: حیوان معترف

“پیش‌ترها دانش‌مندان خشونت بی‌حد و حصر را ویژگی‌ی یک‌تای انسان‌ها می‌دانستند. تا این‌که در تاریخ هفتم ژانویه ۱۹۷۴، هیلالی ماتاما (Hilali Matama)، دست‌یار ارشد گروه پژوهشی‌ی جین گودال (Jane Godall) در پارک ملی‌ی گومبه (Gombe) در تانزانیا، گروه‌ای از شامپانزه‌ها را مشاهده می‌کند که مخفیانه به حریم گروه‌ای دیگر وارد شده و شامپانزه‌ی مذکری را که به تنهایی برای خودش مشغول غذاخوردن بوده است می‌کشند. به همین ترتیبِ برنامه‌ریزی‌شده، بقیه‌ی مردهای گروه رقیب در سه سال بعد کشته می‌شوند.

چه بر سر زن‌ها آمد؟

دو نفر از زن‌ها به قبیله‌ی جدید منتقل می‌شوند، یکی شاهد کتک‌خوردن مادرش تا سر حد مرگ می‌شود، و چهار زن دیگر ناپدید می‌شوند.

بهت‌انگیزتر این‌که این دو گروه پیش از این در ابتدا یک گروه بوده‌اند.”

به نقل از کتاب Human: The science behind what makes us unique به نوشته‌ی Michael Gazzaniga،‌ صفحه‌ی ۶۸.

در ادامه‌ی کتاب می‌آید که با وجود این‌که «بچه‌کشی»‌ بین گونه‌های مختلف حیوان‌ها -از خانواده‌ی پرندگان گرفته تا حشرات و جوندگان و نخستیان- متداول است، اما بزرگ‌سال‌کُشی پدیده‌ی نادری است.

سپس از Richard Wrangham، استاد انسان‌شناسی‌ی زیستی در هاروارد، نقل می‌کند که «کم حیوان‌ای است که در جوامع پدرسالاری زندگی کند و روابط اجتماعی‌اش مرد-محورانه باشد (یعنی شکل اصلی‌ی روابط داخلی اجتماعی متکی بر روابط مردان جامعه است) و زنان برای کاهش شانس جفت‌گیری‌ی درون‌گروهی مرتب به جوامع هم‌سایه بروند. و تنها دو گونه از حیوانات چنین کاری را با شدت و حدت‌ای انجام می‌دهند که شامل زمین‌گشایی‌های خشونت‌آمیز مردان جامعه و حمله به جوامع هم‌سایه و یافتن افراد ضعیف آن‌ها و قتل‌شان باشد. از بین چهار هزار پستان‌دار و ده میلیون یا بیش‌تر از دیگر گونه‌های حیوانات، این رفتار خاص شامپانزه‌ها و انسان‌هاست.»

این کتاب جذاب بعدتر می‌گوید چرا چنین ویژگی‌ای در ما و شامپانزه‌ها وجود دارد. به طور خلاصه و نه الزاما با همه‌ی جزییات:

این‌که چرا فقط انسان و شامپانزه چنین رفتاری دارند خیلی تعجب‌آور نیست اگر توجه کنیم که نزدیک‌ترین گونه به ما در درخت تکامل شامپانزه‌ها هستند.

حالا چرا خشونت؟

موضوع هم به این باز می‌گردد که به خاطر کیفیت بالای غذایی‌مان نمی‌توانیم یک جا بنشینیم و خوش باشیم، بلکه مجبوریم به دنبال غذای خوب بگردیم و از طرف دیگر زورمان هم می‌رسد(!)‌ که با هم بجنگیم (هر دو گونه مشت‌زن‌های قابلی هستند). هم‌چنین احساسات‌مان تاثیر زیادی در تصمیم‌گیری‌مان دارد و تنها با بررسی‌ی عقلانی‌ی گزینه‌ها تصمیم نمی‌گیریم. و حالا نکته‌ی مهم این است که احساس‌ای که باعث می‌شود رفتار خشونت‌بار نشان دهیم،‌ احساس «افتخار» (pride) است. این احساس و داشتن مقام بالا در جامعه باعث افزایش شانس جفت‌گیری برای مردان می‌شود و در نتیجه به خاطر sexual selection به ویژگی‌ی غالب‌ای در می‌آید.

و البته افتخار و داشتن مقام بالا در جامعه برای شامپانزه‌ها کار سختی است و دست‌یازیدن به آن خشونت را ایجاب می‌کند. انسان‌ها نیز تفاوت چندان‌ای ندارند.

این بحث طولانی است و بخش زیادی از کتاب راجع به همین است. اما چیزی که می‌خواستم به آن اشاره کنم این است که خشونت‌ورزی‌های انسانی -که نمودش را هم در جنگ‌ها دیده‌ایم و هم این روزها در کشور خودمان شاهدیم- بسیار پدیده‌ی نادری است (به پشه و مگس کاری ندارم، آن چهار هزار پستان‌دار دیگر را به خاطر بیاورید).

اگر جزو آن گروه‌ای هستید که دوست دارید «تک» باشند و حاضر نیستید این مقام مهم را با شامپانزه‌ها قسمت کنید، یا جزو آن دسته‌ی خوش‌بین‌ای هستید که تصور می‌کنید چه خوب است که در این خشونت‌ورزی تنها نیستید، اجازه دهید ویژگی‌ای را معرفی کنم که تا جایی که می‌دانم خاصِ خاصِ انسان‌هاست:‌ اعتراف‌گیری!

کدام گونه‌ای را می‌شناسید که این‌چنین پیچیده بیاندیشد و رفتار کند؟

  • من می‌دانم تو به چیزی باور داری.
  • تو می‌دانی من به چیز دیگری باور دارم.
  • من می‌دانم تو به چیزی که من باور دارم باور نداری.
  • تو می‌دانی من به چیزی که تو باور داری باور ندارم.
  • من می‌خواهم تو به چیزی که من باور دارم و تو باور نداری باور داشته باشی.
  • تو می‌دانی من می‌خواهم تو به چیزی که من باور دارم و تو باور نداری باور داشته باشی.
  • من می‌دانم که تو به شیوه‌ی من برای این‌که تو به چیزی که من می‌خواهم تو به آن باور داشته باشی و تو باور نداری باور کنی باور نداری.
  • ولی من می‌دانم اگر شیوه‌ی مناسب‌ای را انتخاب کنم با وجودی که من می‌دانم که تو به شیوه‌ی من برای این‌که تو به چیزی که من می‌خواهم تو به آن باور داشته باشی و تو باور نداری باور کنی باور نداری ولی تو در آینده نه تنها به باور من معترف خواهی شد بلکه شیوه‌ی باوراندن مرا به خود دوستانه،‌ تفکربرانگیز و معنوی خواهی خواهی خواند که همان چیزی است که رییس‌ام از من خواسته است.

چنین نوع اندیشه‌ای نیاز به Theory of Mind پیش‌رفته‌ای دارد که در چنین سطحش تا جایی که می‌دانیم منحصر به انسان است.

خوش‌حال باشیم و غم بخوریم و نگران باشیم و به وضع خنده‌دار خود بخندیم!

—-

پدرسالار را به جای patrilineal استفاده کرده‌ام. نمی‌دانم ترجمه‌ی درستی یا نه. شما می‌دانید؟

به جای male-bonded از عبارت طولانی‌ی «شکل اصلی‌ی روابط داخلی اجتماعی متکی بر روابط مردان جامعه است» استفاده کردم! این‌ها جوامع‌ای است که مردان دور هم جمع می‌شوند، روابط دوستی معمولا بین مردان است و اکثر جوریدن (grooming) هم منحصر به مرد-مرد می‌شود. پیش‌نهاد به‌تری دارید؟!

توضیح تکمیلی: با تشکر از Talented Moron که عبارت «مرد-محور» را به جای male-bonded پیش‌نهاد کرد.

[روزگار پسا-انتخاباتی] در خیابان‌های تهران چه خبر؟!

اوضاع شهر را چطوری ارزیابی می‌کنید؟! تهران (و شهرهای دیگر) آرام‌اند یا ملتهب؟

بگذارید این‌گونه بگویم: تلفنی که با ایران صحبت می‌کنم،‌ برداشت‌ام این است که جو خیلی آرام‌تر از آن چیزی است که در دنیای مجازی به نظر می‌آید. فیس‌بوکی و توییرتری به ایران نگاه کنم،‌ انگار کشور در آستانه‌ی انفجار است.

کدام روایت صحت دارد؟ در کامنت‌ها بنویسید.

و بگذارید سوال‌ای شخصی و شاید تا حدی خودخواهانه بپرسم:

و آیا شما کس‌‌ای را می‌شناسید که این روزها قصد خروج از کشور را داشته باشد و مشکل‌ای برای خروج پیدا کرده باشد؟ یا کس‌ای را که به هنگام ورود کشور دچار مشکل‌ای شده باشد؟ مخصوصا سوال‌ام از وضعیت دانش‌جویان‌ای است که با وثیقه خارج شده بوده‌اند و حالا به کشور بازگشته‌اند یا به تازگی برگشته‌اند.

با مسوولین وزارت علوم که تماس گرفته می‌شود،‌ می‌گویند «انشالله مشکلی نیست». متاسفانه با انشالله ماشالله‌ای که در ایران تحویل آدم می‌دهند نمی‌توان زندگی کرد.

Dogs of War and Men of Hate

 

حالا که لباس کَت و کلفت پوشیده و محافظ‌های پلاستیکیْ سر و شانه‌اش را پوشانده‌ است، جوگیر شده و فکر می‌کند Iron Man است یا چه می‌دانم Terminator.

بعد دویست هزار تومان می‌دهند به‌ش، توهم برش می‌دارد که به خیل کافران می‌تازد و تصور می‌کند از هم‌رکابان پیغمبر اسلام در فتح مکه است یا دست‌کم از سپاهیان نزدیک امام غایب. نگو این‌که دویست هزار تومان قیمت روح‌اش بوده که بر زمین تف کرده است و باتوم به دست به جان مردم افتاده.

این توهم دیر یا زود از بین می‌رود: سی سال که بگذرد و پشم و پیلی‌های مغزبادامی‌ی سبک‌سر چماق‌ به دستِ امروز پاک بریزد، وجدان‌اش دوباره از خاکسترِ آتشِ شهوت و نادانی‌ی جوانی سر برمی‌آورد و سخت رنجور و پشیمان خواهد شد از آن‌چه در آن روزهای گرم و دم‌کرده‌ی آغازین تابستان سالیان دور بر سر مردم سرزمین‌اش آورده بوده است – که ناسزا گفته است و زده است و خونین کرده است و قابیل‌وار، هابیل‌های روزگار را کشته است.

گاهی سی سال هم لازم نیست: سه نفر گوشه‌ای گیرش بیاورند و سیر کتک‌اش بزنند، شب که له و خونین به خوابگاه برگردد و بر تخت جیرجیرکنان‌اش چون جنازه‌ای ولو شود، خوب یادش خواهد آمد که ضربه‌ی باتوم سختْ درد دارد و سرِ کوفته چه تهوع‌آور گیج می‌رود.

 

پ.ن: تصویر این سگ‌های وحشی را این روزها خود بسیار دیده‌اید.


Listen to “The Dogs of War” (Pink Floyd)

 

 

آن خس و خاشاک تویی

 

«آن خس و خاشاک تویی

پست‌تر از خاک تویی

شور من‌ام، نور من‌ام

عاشق رنجور من‌ام

زور تویی، کور تویی

هاله‌ی بی‌نور تویی

دلیر بی‌باک من‌ام

مالک این خاک من‌ام»

 

-شاعر ؟

هم‌همه‌ی رسانه‌ای در این روزهای آشوب‌ناک

 

میل‌باکس‌ها و اکانت فیس‌بوک و توییتر من پر شده است از اطلاع‌رسانی راجع به انتخابات و حواشی‌ی داغ بعد از آن. مطمئن‌ام اکانت‌های شما نیز وضع متفاوت‌ای ندارد. جو ملتهب فضای آن‌لاین ایرانیان به خوبی حس می‌شود. جو‌ی که سعی می‌کند واکنش‌ای درخور به دغل‌بازی‌ی اخیر حکومت نشان دهد و امیدوار است در وضعیت فعلی تغییری -ولو حداقل‌ای- رخ دهد.

اما متاسفانه گزارش‌ها و حرف‌های رسیده نگویم ضد و نقیض اما دست‌کم آشفته و بی‌حساب است. نمی‌دانم کجا را بخوانم تا بدانم واقعا در ایران چه می‌گذرد. مثلا آیا فلان راه‌پیمایی تایید شده است یا خیر. یا آیا فلانی دست‌گیر شده یا همه‌اش شایعه است.

و حتی مهم‌تر این‌که معلوم نیست هر کس‌ای چه باید بکند تا این جریان تغییرخواهِ نیک‌نفس از شلپ شولوپی در حوض‌ای گل‌آلود به رود زلال و شفاف‌ای در کل جامعه تبدیل شود.

 

از دید من این مشکل دست‌کم دو بعد دارد:

۱) حرکت‌های فعلی رهبری‌نشده است. حرکت‌های مردم -تا جایی که من برداشت کرده‌ام- تاکنون از سوی موسوی یا کروبی هدایت نشده. بدتر این‌که به نظر می‌آید گاه‌ای توسط کسانی هدایت می‌شود که نیت‌شان خیر نیست.

۲) مشکل اطلاع‌رسانی بدجوری یخه‌ی ما را گرفته است. بیش‌تر منابع موثق نیستند و آن‌هایی هم که هستند اطلاع‌رسانی‌ی محدودی می‌کنند و مثلا خبری از دست‌گیری‌ها نمی‌دهند.

علاوه بر این دو مورد کلی، اصلا من مطمئن نیستم فعالیت آن‌لاین بتواند فایده‌ی چندانی برای حرکت اعتراض‌آمیز مردم ایران داشته باشد. مثلا برای‌ام سوال است که فعالیت‌های توییتری و اطلاع‌رسانی‌های فیس‌بوکی چقدر می‌تواند مفید فایده باشد. آیا حرکت کسان‌ای که در نهایت به خیابان‌ها می‌روند یا مثلا شب‌ها قرار است «الله‌ اکبر» بگویند به کمک این تکنولوژی‌ها منظم‌تر و پربازده‌تر می‌شود؟

به هر حال خوب است که با خودمان رو-راست باشیم: بعید است من و امثال من‌ای که در ایران زندگی نمی‌کنیم نقش چندان زیادی در این حرکت بازی کنیم. این‌که من بدانم قرار است چه اتفاق‌ای بیافتد البته خوب است، اما به هر حال کس‌ای که به خیابان‌ها می‌رود و فریاد می‌کشد بیش‌تر جان‌اش را به خطر می‌اندازد و هم‌چنین به احتمال زیاد تاثیرگذارتر هم هست. 

البته این بدان معنا نیست که ما «خارج‌نشینان» (و چقدر از این لغت بدم می‌آید) کاملا بی‌فایده‌ایم. شاید فایده‌مان بتواند این باشد که صدا ایرانیان را کمی بین‌المللی‌تر کنیم. بین‌المللی‌تر-کردن البته خوب است ولی فراموش نکنیم که کافی نیست.

شما چه فکر می‌کنید؟ چگونه می‌توان این حرکت‌ها را منظم‌تر و پرفایده‌تر کرد؟

شود کین شب تاریک به سر آید؟ (انتخابات ریاست جمهوری و سولوژن – ۴)

روز رایگیری است! نظریه‌پردازی نمی‌کنم که همه‌ی حرف‌ها را دیگران گفته‌اند. خلاصه می‌گویم نظرم در مورد انتخابات چیست:

۱) رای بدهید، رای بدهید، رای بدهید!

۲) یا به کروبی رای بدهید یا به موسوی. به همان‌ای رای بدهید که فکر می‌کنید به‌تر است. انتخاب رییس جمهور تقریبا به همان اندازه‌ی انتخاب تز دکترا و هم‌سر سخت است. نگذارید هجمه‌ی جمع بر تفکر شما پیروز شود.

۳) من نمی‌توانم رای بدهم، اما اگر می‌توانستم به کروبی رای می‌دادم. نه این‌که از او خوش‌ام بیاید، اما دست‌کم در مقام حرف به ایده‌های اصلاح‌طلبی‌ی من نزدیک‌تر است.

۴) اگر هیچ فرق‌ای بین‌شان احساس نمی‌کنید، به موسوی رای بدهید.

۵) هر کاری می‌کنید،‌ تنها نگذارید این ژاژگوی کوته‌فکر دزدِ دغل دوباره ریاست جمهوری‌ی ایران را به دست بگیرد. بروید و رای بدهید!

۶) خوش‌بختانه نتایج نظرسنجی نشان می‌دهد میزان تحریمی‌ها خیلی کم‌تر از دوره‌ی پیش است. من به آینده امیدوارم.

۷) رای بدهید، رای بدهید، رای بدهید!

آن‌چه تاکنون در نظرسنجی گذشته است (انتخابات ریاست جمهوری و سولوژن – ۳)

تاکنون اندکی بیش از ۲۰۰ نفر در نظرسنجی‌ی انتخاباتی‌ی ضدخاطرات شرکت کرده‌اند. از همه‌ی کسان‌ای که یا نظرشان را ثبت کرده‌اند یا این‌که خبررسانی کرده‌اند متشکرم.

(۱) در مورد رای‌ها، تا این لحظه ۲۰۶ رای داده شده است. در حال حاضر موسوی جلوتر از همه است (۷۵ درصد) و بعد از او با فاصله‌ی قابل توجه‌ای کروبی است (۱۶ درصد) و در نهایت احمدی‌نژاد (۶ درصد). بقیه‌ی کاندیداها رای معناداری ندارند.

چنین ترتیب‌ای -دست‌کم اول‌نبودن احمدی‌نژاد- به خاطر نوع مخاطب وبلاگستان عجیب نیست.

گمان کنم فرض این‌که کروبی نسبت به موسوی بیش‌تر قشر متوسط جامعه (یعنی مثلا وبلاگ‌خوان‌ها) را هدف قرار داده است چندان دور از واقع نباشد. به همین خاطر به نظرم می‌شود گفت که تفاوت کروبی با موسوی واقعا معنادار است. حدس می‌زنم شیخ برای برنده‌شده نیاز به معجزه دارد.

نکته‌ی جالب دیگر برای من، کم‌بودن چشم‌گیری تحریمی‌ها نسبت به دوره‌ی پیش است (۲ درصد در مقابل با ۲۵ درصد – البته هنوز اعداد چندان معنادار نیستند). مخصوصا اگر فرض کنیم که تحریمی‌ها بیش‌تر از قشر متوسط جامعه هستند/بودند، چنین تغییری معنادارتر هم می‌شود. اسم‌اش را بگذاریم فشارهای زندگی در دولت احمدی‌نژاد یا گفتگوی عقلانی‌ی ضدتحریم -هر کدام که باشد- قشر متوسط جامعه را گویا نسبت به بازی‌ی دموکراسی واقع‌بین‌تر کرده است.

(۲) پیش‌بینی‌ی این‌که چه کس‌ای در دور اول رای می‌آورد نیز تاکنون ۱۶۶ نظر داشته است که ۷۰ درصد آن به نفع موسوی بوده است و ۲۶ درصد به نفع احمدی‌نژاد. 

به نظرم بیش‌تر خواننده‌ها رای اقوام و آشنایان و دیگر افرادی که در روز با آن‌ها رو-در-رو شده‌اند را وارد نکرده‌اند چون تاکنون تعداد نظرهای واردشده کم‌تر از تعداد رای‌های نظرسنجی‌ی اول است (در حالی که باید برعکس باشد). پس لطفا همین الان سر کارتان یا هر جایی که هستید از نزدیک‌ترین فرد بپرسید که پیش‌بینی‌اش از نتیجه‌ی انتخابات در دور اول چه خواهد بود و اطلاعات را وارد کنید.

(۳) برای نظرسنجی‌ی سوم (همان که از رای‌تان در دور پیش می‌پرسد) نیاز به نظر بیش‌تری داریم. از میان ۱۴۵ رای فعلی۷ تاکنون تنها ۱۱ نفر (معادل ۸ درصد افراد) او را برگزیده‌اند. چون ۱۱ عدد کوچک‌ای است، تخمین این‌که چند درصد جامعه‌ی وبلاگ‌خوان واقعا به او رای داده بودند دارای خطای زیادی خواهد بود. و چون ۸ درصد نیز عدد کوچک‌ای است،‌ خطای اندک در چنان تخمین‌ای، باعث خطای زیاد در پیش‌بینی‌ی نهایی می‌شود (دقیق‌تر بگویم: برای حذف بایاس نمونه‌برداری، این عدد ۸ در مخرج معادله‌ای ظاهر خواهد شد. پس حتی خطای مثلا ۴ درصدی، ممکن است تا ۵۰ درصد در پیش‌بینی تفاوت ایجاد کند. در حالی که مثلا اگر این عدد ۴۰ درصد بود، خطا بسیار کم‌تر می‌بود. پس باید خطای آن تخمین ۸ درصد را تا حد ممکن کم کنیم که این با رای بیش‌تر انجام‌پذیر است.)

پس به طور خلاصه:

(۱) نظر دیگران را در نظرسنجی‌ی دوم وارد کنید.

(۲) به دیگران توصیه کنید که در نظرسنجی‌ی ضدخاطرات شرکت کنند!

نظرسنجی (انتخابات ریاست جمهوری و سولوژن – ۲)

در این پست سه نظرسنجی خواهیم داشت که امیدوارم با کمک شما دید تازه‌تری نسبت به انتخابات در پیش رو فراهم کند.

خیلی خلاصه بگویم که یکی از نظرسنجی‌ها از رای شما می‌پرسد و دیگری می‌خواهد «حدس» بزنید که نفر اول دور اول انتخابات چه کس‌ای خواهد شد و در نهایت سومی از رای شما در دور اولِ انتخابات ریاست جمهوری‌ی پیشین می‌پرسد.

نظرسنجی‌ی اول برای همه‌ی کسان‌ای است که «می‌توانند» رای بدهند (یعنی یا در زمان انتخابات در ایران خواهند بود یا در کشور دیگری هستند ولی به صندوق رای دست‌رسی دارند) و دومی تنها و تنها برای کسان‌ای است که در ایران زندگی می‌کنند. علاوه بر این، در نظرسنجی‌ی دوم از شما می‌خواهم بیش از یک بار «نظر» دهید! در نظرسنجی‌ی سوم، رای شما را در دور پیش خواهم پرسید.

 

توضیح بیش‌تر:

نظرسنجی‌ی اول تنها برای کسان‌ای است که می‌توانند رای بدهند. این شامل همه‌ی کسان‌ای می‌شود که در زمان انتخابات در ایران هستند و یا کسان‌ای که خارج کشور هستند اما به صندوق رای دست‌رسی‌ی آسان‌ای دارند (مثلا خود من شامل این افراد نمی‌شود چون نزدیک‌ترین صندوق رای، ۳۰۰۰ کیلومتر فاصله دارد).

در این نظرسنجی می‌خواهم بدانم که رفتار انتخاباتی‌ی شما چه خواهد بود. آیا با وجودی که می‌توانید رای بدهید، انتخابات را تحریم می‌کنید یا این‌که مثلا به موسوی یا کروبی و یا دیگر کاندیداها رای خواهید داد.

در این نظرسنجی، تنها رفتار انتخاباتی‌ی خود را وارد کنید و نه دیگری را!

 

n

{democracy:4}

 

نظرسنجی‌ی دوم اندکی پیچیده‌تر است. توضیح می‌دهم:

در این‌جا نمی‌خواهم بگویید به چه کس‌ای رای می‌دهید، بلکه از شما می‌خواهم حدس بزنید چه کس‌ای در دور اول انتخابات نفر اول خواهد شد. مثلا اگر می‌خواهید به کروبی رای دهید اما گمان می‌برید برنده‌ی دور اول، احمدی‌نژاد خواهد بود، همان احمدی‌نژاد را انتخاب کنید.

در ضمن توجه کنید که این نظرسنجی تنها برای نتیجه‌ی دور اول است و نه کل انتخابات (در صورتی که دو مرحله‌ای بشود).

و حالا پیچیدگی‌ی نظرسنجی که نیاز به کمک دوچندان شما دارد: در این نظرسنجی تنها نظر خود را وارد نکنید، بلکه نظر هر کس دیگری را که در طول شبانه‌روز با او برخورد داشته‌اید نیز وارد کنید. این شامل خانواده، دوستان، راننده و مسافران تاکسی‌هایی که در طول روز سوارشان شده‌اید و گفته‌اند «ای آقا!‌ معلومه فلانی برنده می‌شه!» و هر کس دیگری می‌شود. به همین خاطر در این نظرسنجی می‌توانید بیش از یک بار رای دهید: یک رای برای هر کس‌ای که در طول روز پیش‌بینی‌ی انتخاباتی کرده است.

تنها شرط نظرسنجی این است که همه‌ی افراد در ایران زندگی کنند. در نتیجه اگر شما در خارج هستید ولی تلفنی با خانواده یا دوستان‌تان تماس گرفتید و نظرشان را می‌دانید، می‌توانید به جای آن‌ها انتخاب کنید ولی خودتان نظر ندهید چون در ایران زندگی نمی‌کنید (نگران نباشید!‌ شانس این‌که نظر تکراری وارد شود خیلی زیاد نیست!).

 

n

{democracy:6}

 

نظرسنجی‌ی سوم از رای شما در دور اول دوره‌ی ریاست جمهوری‌ی پیشین -همان‌ای که هاشمی رفسنجانی و احمدی‌نژاد به دور بعد رفتند- می‌پرسد. اگر در آن زمان یا رای دادید یا این‌که می‌توانستید رای بدهید ولی تصمیم گرفتید تا رای ندهید (تحریمی بودید) در این نظرسنجی شرکت کنید. پس اگر در آن زمان در شهری زندگی می‌کردید که نمی‌توانستید رای بدهید، نظر خود را وارد نکنید. توجه کنید که این نظرسنجی فقط برای دور اول است.

 

n

{democracy:7}

 

 

توضیح اضافه:

* این نظرسنجی خیلی نمی‌تواند بیان‌گر متوسط مردم ایران باشد. استفاده‌کنندگان از اینترنت به طور عام و خوانندگان ضدخاطرات به طور خاص جزو قشر محدودی از جامعه هستند که متاسفانه تفاوت قابل توجه‌ای با بیش‌تر ایرانیان دارند. در انتخابات دور پیش، توافق عمومی‌ی وبلاگستان بر سر معین بود در حالی که نتیجه‌ی نهایی تفاوت‌های چشم‌گیری داشت.

* با این‌حال راه‌هایی وجود دارد که از جامعه‌ای متفاوت نمونه‌برداری کنی ولی بعد با وزن‌دهی‌ی مناسب نظر غالب کل جامعه را به دست آوری. چنین چیزی نیاز به اطلاعاتی از دو جامعه دارد که من در اختیار ندارم. سعی می‌کنم تا حدی با نظرسنجی‌ی سوم و مقایسه‌ی نتیجه‌اش با آن‌چه در انتخابات پیش رخ داد، نرمال‌سازی را انجام دهم. صحت چنان نرمال‌سازی‌ای نیازمند چنین فرض‌ای است: بگو به که رای می‌دهی تا بگویم از چه طبقه‌ی اجتماعی‌ای هستی (فرض طبیعی‌تر از نظرم این است:‌ بگو از کدام طبقه‌ی اجتماعی هستی تا بگویم به که رای می‌دهی. و دلیل طبیعی‌تر بودن هم این است که طبقه‌ی اجتماعی شامل اطلاعات بیش‌تری است تا رای نهایی. در واقع رای کلی اطلاعات را دور می‌ریزد).

* می‌شد با پرسیدن سوال‌های بیش‌تر راجع به طبقه‌ی اجتماعی‌ی نظردهندگان، نظرسنجی را دقیق‌تر کرد، اما به نظرم وقت لازم برای پیاده‌کردن چنان کاری بیش از یک نوشته‌ی وبلاگی می‌شود و از طرف دیگر سرگرم‌کنندگی‌اش نیز برای خوانندگان‌ام کم‌تر خواهد بود. و البته چنان کاری وقتی معنادار می‌شود که اطلاعات بیش‌تری از توزیع طبقه‌ی اجتماعی‌ی ایرانیان می‌داشتم.

* هدف نظرسنجی‌ی دوم این است که تا حدی به درون جامعه نفوذ کند و نظر آن‌ها را بسنجد.

* طبقه‌ی اجتماعی را نادقیق به کار برده‌ام. منظورم متوسط حقوق، سن، تحصیلات و از این قبیل اطلاعات جمعیتی است.

* جز نظرسنجی‌ی دوم، لطفا تنها یک بار رای دهید.

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت: مشاهده‌ای اجتماعی

[بیرونی، آفتابی.]
[ده پانزده نفر روی پاسیویی دور هم جمع‌اند و می‌نوشند و می‌خندند.]

[دختر] نامردا حتی دعوت هم نکردن که من رو ببرن کنسرت اِبی. از وقتی دیگه «سینگل» نیستم، هیچ‌کی دیگه تحویل نمی‌گیره.
[پسر] تازه شدی مثل ما که هیچ‌وقت هیچ‌کس‌ای دعوت‌مون نمی‌کنه ببره دَدَر بگردونه، خوش و خندون برگردونه! (*)

ساعت‌ها بعد، به هنگام غروب، به این می‌اندیشیدم که در یک سیستم طبیعی نمی‌شود همیشه سواری گرفت. اگر الان سواری می‌گیری، بعدها سواری می‌دهی. [توضیح برای خواننده‌ی احتمالی‌ی سواری‌داده یا سواری‌گرفته: در این‌جا سواری‌دادن و سواری‌گرفتن هیچ بار ارزشی‌ یا اخلاقی‌ای ندارد.]
و طبیعی هم نیست؟ حق انتخاب نهایی جفت در بسیاری از موجودات با ماده‌هاست و نرها مجبورند به انواع حیلت‌ها دست‌یازند تا دلِ ماده را بدست بیاورند. در عوض بعدتر، ماده هزینه‌ی زیادی می‌پردازد:‌ باروری و خیلی وقت‌ها هم بزرگ‌کردن فرزند. این رفتار نه در «بقیه‌» حیوانات که در جامعه‌ی انسانی نیز کم و بیش به همین صورت برقرار است.

حال اگر احساس می‌شود که در جامعه زنان و مردان در یک وضعیت نیستند و به زنان «ظلم» می‌شود (مثلا مجبور می‌شوند بچه بزرگ کنند، خانه‌داری شغل پسندیده‌ی آن‌ها در نظر گرفته می‌شود و غیره) احتمالا به همین خاطر است.

حدس می‌زنم اگر کس‌ای بخواهد جامعه‌ای «هم‌گون‌تر» داشته باشد -یعنی زن و مرد را نتوان از روی توصیف شغلی‌، موقعیت‌های اجتماعی‌، حقوق قضایی و غیره‌شان از هم تشخیص داد- می‌باید انتظار داشته باشد که این هم‌گونی در همه‌ی بخش‌های زندگی وجود داشته باشد. فرآیند جفت‌گیری و ناز و اداهایش نمی‌تواند چون سابق باشد اما دیگر رفتارهای اجتماعی مو به مو یک‌سان باشد (بله!‌ می‌توان قانون را جوری تغییر داد که این یک‌سانی را به نوعی اجبار کند. اما تقریبا بدیهی است که رابطه‌ی قانون و رفتار اجتماع یک-به-یک نیست.)

همه‌ی این‌ها را گفتم، اما من بعید می‌دانم بتوان رفتارهای بین دو جنس را بیش از حدی تغییر داد. به همین صورت بعید می‌دانم تصور جامعه‌ای هم‌گون -که موقعیت‌های اجتماعی‌ی دو جنس در آن برابرند- چندان «طبیعی» باشد. حالا «بعضی» از ما فمینیست‌ها هر چقدر می‌خواهند زور بزنند و سعی کنند جامعه جور دیگری شود (می‌نویسم «ما» فمینیست‌ها چون خود را با توصیف‌ای تقریبا مینیمال از فمینیسم، فمینیست می‌دانم. توصیف‌ای که برابری‌ی قضایی‌ی زن‌ها و مردها را واجب می‌داند و تلاش می‌کند تا حد ممکن -ولی نه با تلاش‌ای غیرطبیعی- شانس و موقعیت یک‌سان به دو جنس بدهد).

(*): البته نه که موقعیت‌های غیرمنتظره پیش نیاید.

از امیدرضا میرصیافی و سال نو و دیگر قضایا

امیدرضا میرصیافی در زندان اوین کشته شد؛ خاله‌ی دوست‌ام چند روز پیش از دنیا رفت؛ شیده عزادار مادرش شد؛ و حالا لیلا را دست‌گیر کرده‌اند.
حال شما بگویید، من بیایم و بگویم سال نو مبارک؟! یعنی دل‌ای، رمغ‌ای، بهانه‌ای برای شادمانی می‌ماند؟

امیدرضا میرصیافی چند روز پیش در زندان اوین کشته شد. روایت پزشکِ هم‌بندش از مرگ امیدرضا تاسف‌برانگیز است. او می‌نویسند که چگونه کوته‌فکری‌ی مسوولان زندان جوان بیست و هشت ساله را به کام مرگ فرستاد. در خوش‌بینانه‌ترین حالت‌اش چنین کاری مصداق قتل غیرعمد است (چون ناشی از حماقت بوده است و نه برنامه‌ریزی‌ی پیشین) ولی بدون عینک خوش‌بینی … .
می‌دانید؟! وقتی آدم می‌بیند یک انسان را به خاطر حرف‌های‌اش به زندان می‌اندازند، بعد آن‌قدر آزارش می‌دهند تا به خودکشی راضی شود (تازه اگر چشم‌مان را بر روایت‌های دیگر ببندیم) و بعد در نهایت می‌گذارند جان دهد، آن‌قدر مرا معذب می‌کند که گاهی آرزوی بدترین‌ها را برای‌شان می‌کنم. ننگ‌شان باد!

بعد می‌شود نوبت خاله‌ی دوست‌ام. از طریق فیس‌بوک خبردار می‌شوم. «م» را که می‌بینم چه ملتهب و پریشان شده است، دردم می‌گیرد. چه بگویم‌اش؟ بگویم مهم نیست؟

دو سه روز می‌گذرد و بعد می‌فهمم مادر پینک فلویدیش از دنیا رفته است. متن‌اش را می‌خوانم و اشک می‌ریزم. نه این‌که مادرش را بشناسم یا حتی پینک‌فلویدیش را از نزدیک دیده باشم (گو این‌که شش هفت سال است در همین مجازک‌شهر همسایه‌ایم)، اما حس غربت را و ترس بیان‌نشونده و زیر ده لایه پنهانِ جدا-افتادن همیشگی از عزیزان را خوب درک می‌کنم. کابوس‌ای است برای شب‌های تنهای‌مان و دغدغه‌ای‌ست برای روزهای در آشفته‌مان. و این ترس برای کسانی که فاصله‌های جغرافیایی دورشان کرده دو چندان می‌شود. روزهایی که تلفن زنگ نمی‌زند، یا می‌زند ولی با فلانی صحبت نمی‌کنی، و وقتی می‌پرسی چطور است، می‌شنوی که خوب‌ است و بعد می‌هراسی که نکند راست‌اش را نگفته باشند ولی بعد چند روز بعد یا چند هفته‌ی بعد صدای همو را می‌شنوی و چند روزکی بی‌هراس از خواب بیدار می‌شوی.

و بعد نوبت لیلاست و دیگر دوستان ندیده‌ام. که می‌خواهند بروند برای بازدید عید خانواده‌ی زهرا بنی‌یعقوب (می‌شناسیدش که؟ همان دختر جوان‌ای را که بسیج همدان دست‌گیرش کردند، معلوم نیست چه بر سرش آوردند و بعد به خانواده‌اش گفتند که بیا و جنازه‌ی دخترت را تحویل بگیر) و دست‌گیرشان می‌کنند می‌برندشان به اوین. حالا هم که انگار می‌شود با وثیقه آزادشان کرد، یا قیر نیست، یا قیف نیست، یا هر دو هست و قاضی‌ی کشیک نیست.

این شرایط به کمدی-تراژدی‌ای می‌ماند. از طرفی همه‌ی دلیل‌های کافی برای خروج‌ات از کشور را در خود پنهان کرده (دست‌گیری‌های بی‌حساب، قانون بی‌صاحاب و مهم‌تر از همه حکومت ظالم همه‌جا حاضر) و از طرف دیگر بهانه‌های پای‌بندی به دست می‌دهد تا تو را به ماندن یا نرفتن یا که بازگشتن یا دست‌کم عذاب‌وجدان داشتن سوق می‌دهد (عزیزانی که نمی‌خواهی از آن‌ها دور شوی).
نمی‌دانم دَرَک‌ای هست یا نه، اما اگر هست مسببین این شرایط همه مستحق‌اش هستند.

تصور پیشین‌ام از سال ۱۳۸۸ جور دیگری بود. نمی‌دانم چرا، اما به نظرم از آن سال‌های دوست‌داشتنی می‌آمد. شاید به خاطر ۸۸اش. با این‌که همه‌ی این اتفاق‌ها ناخوش‌آیند بود، اما هنوز نمی‌خواهم امیدم را از دست بدهم. ظلم ظالم که تازگی ندارد. بقیه‌اش هم شاید اتفاقی همه در این موقع سال جمع شده است. بگذار خوش‌بین باشم، بگذار خوش‌بین باشیم.

سال نوی همه‌تان مبارک!

دانش‌جویان دست‌گیرشده و دغدغه‌های کوچک من

* تعداد زیادی از دانش‌جویان دانش‌گاه امیرکبیر را دست‌گیر کرده‌اند. ماجرا بر سر به خاک‌سپاری‌ی چند شهید در دانش‌گاه و مقاومت/اعتراض دانش‌جویان بوده است. خبر را در این‌جا بخوانید.

* چقدر طول می‌کشد تا چنین خبری به گوش چون من برسد؟ من‌ای که نه در ایران زندگی می‌کنم و نه خبرها را فعالانه دنبال می‌کنم.
در بین همه‌ی بحث‌هایی که در این دو سه روز سر میز نهار و شام شنیده‌ام، تنها یک بار کس‌ای به این مورد اشاره کرد. خبر دست‌گیری را هم از طریق پیام احوال (۱) فیس‌بوکی‌ی دوست‌ام آیدا خواندم. او دانش‌جوی سابق امیرکبیر بوده است.
من خبر را در پیام‌احوال‌ام گذاشتم. سه جور واکنش دیدم:
دو نفر از دوستان‌ام نیز خبر را پخش کردند.
یک‌ای گفت که منبع خبر قابل اعتماد نیست. از او خواستم منبع قابل اعتماد پیش‌نهاد دهد. از او خبری نشد.
دیگری‌ای گفت که آقای «اندی» فرموده‌اند دانش‌جو نباید قرطی‌بازی کند و خود او هم پیش‌نهاد داده بود که دانش‌جو نباید سیاست‌بازی کند. (آقای اندی همان خواننده‌ی پرآوازه‌ی شهره‌ی شهرمان است که هفته‌ی پیش کنسرتی در این شهر یخ‌زده داشت و گویا کلی مرید پیدا کرده است به طوری که جدیدا نقل‌قول هم از او می‌شود!)
واکنش من؟ من از آقای اندی برای توصیه‌ی روشن‌فکرانه‌شان تشکر کردم.

این‌ها را نوشتم تا بگویم حساسیت آدم‌ها به تدریج کم می‌شود و سیخِ داغ هم‌چنان فرو و فروتر می‌رود!

* اگر این خبر را در این‌جا می‌نویسم، انتظار/تصور ندارم که کمک‌ای به آزادی‌ی این دانش‌جویان بکند. این خبر را در این وبلاگ می‌نویسم تا کمک‌ای باشد برای حافظه‌ام/مان که ‌سال‌های بعد که آمد، اگر بیاید، به خاطر بیاوریم که سال‌های پیش وضع کشور چگونه بوده است. یعنی فراموش نکنیم که احمدی‌نژاد که رییس جمهور بود، نه تنها اقتصاد بد بود و نه تنها حماقت از سر و روی حکومت سرازیر می‌کرد که دانش‌جویان دست‌گیر می‌شدند و مردم آزار و اذیت می‌دیدند (همان‌طور که در زمان خاتمی هم دانش‌جویان دست‌گیر می‌شدند). می‌نویسم که فراموش نکنم.

* چرا دانش‌جویان با به خاک‌سپاری‌ی شهدا مخالف‌اند؟
مطمئن نیستم، اما حدس نمی‌زنم تعداد زیادی از ایرانیان به طور عام و دانش‌جویان به طور خاص از «شهدا» بدشان بیاید. یعنی مشکل شخصی با شخص شهید نیست. حتی گمان می‌برم که بعضی‌ها ممکن است عزت و احترام خاص‌ای برای شهدا قایل باشند (گرچه شاید چنین حس‌ای برای کسان‌ای که جنگ را ندیده‌اند کم‌تر رخ دهد).

پس مشکل چیست؟
آیا مشکل این است که به نظر دانش‌جویان به‌خاک‌سپاری‌ی انسان‌ای در دانش‌گاه غیرقابل تصور است؟ یعنی آیا مشکل تنها نفس به‌خاک‌سپاری است؟!
البته بدیهی است دانش‌گاه برای به‌خاک‌سپاری‌ی کس‌ای ساخته نشده است. اما باز بعید می‌دانم دانش‌گاه نتواند پذیرای به‌خاک‌سپاری‌ی چند نفر باشد. یعنی می‌توانم تصور کنم که اگر قرار باشد دانش‌مندی (یا هنرمندی)‌ در دانش‌گاه به‌خاک سپرده شود،‌ اعتراض زیادی به بار نیاید. حدس می‌زنم مشکل بیش از آن‌که به به‌خاک‌سپاری ربط داشته باشد، به شهید-بودن این افراد و این‌که چه کس‌ای متولی‌ی چنین کاری است باز می‌گردد.

توجه به این نکته که چنان عمل‌ای از دید دو گروه موافق و مخالف معنای سمبولیک می‌تواند داشته باشد، تحلیل اوضاع را ساده‌تر می‌کند.
حدس می‌زنم مدافعان احساس می‌کنند که با وجود شهید در دانش‌گاه -شهیدی که درست یا غلط جزو خالص‌ترین نمادهای اسلام و انقلاب به شمار می‌رود- دانش‌گاه را به سیستم ایدئولوژیک خود نزدیک‌تر کرده‌اند. در واقع دفن شهید چون غسل تعمیدی برای دانش‌گاه خواهد بود و آن را مطهر -یا دست‌کم قابل تحمل- می‌کند.
توجه کنید که دانش‌گاه بنا به تعریف با هر حکومت با ایدئولوژی‌ی صلب‌ای تناقض‌ای ساختاری دارد.

از طرف دیگر حدس می‌زنم مخالفان با اعتراض‌نشان‌دادن به اَعمال مقدس‌گون حکومت و طرف‌داران‌اش، دوری‌ی خود را از حکومت نشان می‌دهند. اقتداکردن به چنین موردی -که از خالص‌ترین خواسته‌های ایدئولوژیک حکومت است- برای آن‌ها چون قلاده بر گردن نهادن است.

* آیا تفسیر پیشین صحیح است؟ آیا واقعا اختلاف‌نظرها بر سر عمیق‌ترین باورهای افراد است یا این‌که ما تنها شاهد کنش-واکنش‌ای در سطح هستیم؟ آیا مخالفان چنان عمل‌ای با عمیق‌ترین مجموعه باورهایی که حکومت ایران را تعریف می‌کند مشکل دارند؟

حدس می‌زنم درصد زیادی از دانش‌جویان با شخص رییس جمهور مشکل داشته باشند.
حدس می‌زنم درصد کم‌تری (ولی هم‌چنان قابل توجه) با رهبر انقلاب مشکل داشته باشند.
اما چند درصد افراد با نفس وجود حکومت اسلامی مشکل دارند؟ احتمال زیاد درصد زیادی از دانش‌جویان می‌گویند که دوست دارند دین‌شان از حکومت‌شان جدا باشد و آزاد زندگی کنند و غیره.

بسیار خوب! فرض کنیم چنین باشد و مثلا بیش از پنجاه درصد دانش‌جویان ادعا کنند که دوست دارند حکومت‌ای سکولار داشته باشند.
سوال‌ای که برای‌ام پیش می‌آید این است که همین دانش‌جویان مبنای حکومت غیردینی‌شان را بر چه می‌نهند؟
آیا حاضرند مبنای حکومت‌شان را بر عقل‌گرایی بنا نهند؟ (و نه فقط مثلا سنت‌گرایی به جای مذهب‌گرایی)
و اگر حاضرند، آیا عقل‌گرایی را راه‌ای برای زندگی‌شان نیز انتخاب می‌کنند؟ (سازگارانه نمی‌نماید که حکومت عقل‌گرا باشد و زندگی‌ی شخصی عقل‌گرایانه نباشد.)
توجه کنید که معنای چنان حرفی تقریبا این است که نه تنها دین را نفی کنند، بلکه خدا را -بدان‌گونه که ادیان آسمانی به آن باور دارند- نفی کنند (البته می‌توان بحث کرد که آیا عقل‌گرایی‌ی خالص با خداباوری تناقض دارد یا خیر. به نظرم دارد.)
آیا به نظر شما می‌رسد که درصد قابل توجه‌ای از دانش‌جویان حاضر باشند هر گونه خداوند آفریننده‌ی دعاپذیری را نفی کنند؟

نوشته‌های مرتبط:
- تغییرات پارامتری، تغییرات ساختاری
- بامدادی از فرق بین دانش-جو و دانشجو می‌نویسد. نوشته‌ی او به طور غیرمستقیم به این نوشته ربط دارد.

(۱): پیام‌احوال ترجمه‌ی من از status در سیستم‌هایی چون Facebook است. فعلا که به آن عادت ندارم و خیلی به نظرم زیبا نیست. پیش‌نهادی به‌تری دارید،‌ لطفا به‌ام بگویید.

Khatami Returns

گویا آقای خاتمی گفته است یا ایشان یا آقای موسوی کاندیدای ریاست جمهوری خواهند شد. مهندس موسوی که ناز و ادای‌اش زیاد است و نخواهد آمد، پس می‌ریم که داشته باشیم آقای خاتمی را برای ریاست جمهوری‌ی بعدی جمهوری اسلامی‌ی ایران!

اگر این حرف درست باشد و دو سه روز بعد تکذیب نشود، فقط می‌خواهم پیش‌نهاد کنم که متخصصان ژنتیک همین امروز دست به کار شوند و یکی از «رجال» عهد عتیق را -مثلا شهید رجایی- با تکنیک‌های کلونینگ دوباره ایجاد کنند تا شاید دوازده سیزده سال بعد (دو دوره خاتمی، یک دوره هم یک رییس جمهور منتخب) ایشان بتوانند کاندیدای ریاست جمهوری شوند و همگان مطمئن باشند که انقلاب از چنگال‌های فرزندان خلف‌اش خارج نخواهد شد! (که گفته است جوان سیزده ساله نمی‌توان سکان این انقلاب را در دست بگیرد؟!)

بابااااا!!!!!!!‌ دنیا پیش‌رفت می‌کند. چسبیدن به دو سه نفر خاص و جابه‌جایی بین این‌ها حتی مسخره‌تر از یک سیستم پادشاهی‌ی مادام‌العمر است. در دومی دست‌کم این گمان پیش نمی‌آید که تکامل تدریجی‌ی جامعه به‌ترین‌های‌اش را برای اداره‌ی کشور انتخاب می‌کند.

حالا دارم به تدریج معنای قحط الرجال را خوب می‌فهمم!

تغییرات پارامتری، تغییرات ساختاری

بعضی تغییرها ساختاری‌اند، اما بیش‌تر بقیه‌شان تنها تغییر در پارامترهای آن ساختارند.

دی‌شب با جمع دوستانْ گرم گفتگو بودیم. بخش‌ای از بحث بر سر هماهنگی‌ی فرهنگی‌ی عامه‌ی ایرانیان و حکومت[مان] بود. و این‌که از نظر من تفاوت این دو با یک‌دیگر ساختاری نیست و در حد جزییات است: مردم آزاده‌خواه‌ترند، چون مثلا برای‌شان قابل قبول است که دختران به جای مانتوی زیر زانو، مانتوی بالای زانو بپوشند و لابد پیش خودشان هم می‌گویند «جوون‌ن دیگه، بذار راحت باشن!» و در نتیجه در خیلی موارد رو ترش می‌کنند از بگیر و ببیندهای ناشی از تفاوت میزان مناسب پارامتر – پارامتر اندازه‌ی مناسب پوشیدگی. اما از طرفی با چاشنی‌ی فشار هم که شده مردم کم و بیش هم‌چنان در همان چارچوب ساختاری‌ی ذهنیتِ حکومتی جای می‌گیرند چون به هر حال اعتقاد دارند مانتوی بلند نشد، کوتاه، و مانتوی کوتاه هم نشد، دیگر یک پارچه‌ای چیزی باید دور بدن زنان را بپوشاند. این ساختار در ذات با ساختار «آدم‌ها اجازه دارند هر چه دل‌شان خواست بپوشند» فرق دارد.

حالا این یک مثال -اتفاقا با تاثیرات مهم- است. مثال‌های دیگری هم می‌توان آورد. اما نکته اساسی به نظرم این است که تفاوت شگفت‌ای بین ساختار ذهنی‌ی حکومت ایران و مردم ایران وجود ندارد. تفاوت در به‌ترین حالت محدود می‌شود به چند میلیون آدم که می‌شود من و شما و چند نفر دیگر!

اینک قضاوت اخلاقی نمی‌کنم و نمی‌گویم چنین چیزی خوب است یا بد. اما برداشت ناقص من از واقعیت فرهنگ عامه‌مان همین است. به قول یکی از دوستان ذهنیت عامه‌ی مردم ایران، با ذهنیت مردم امریکا و با ذهنیت مردم فرانسه تفاوت دارد. تفاوت‌اش هم در بسیاری موارد ساختاری است. و اعتراضی -اگر باشد- اعتراض بر سر تفاوت بین جزییات این ساختارهاست و نه بیش‌تر. خلاصه این‌که تا وقتی ذهنیت عمومی بر آن است که «ساختار» صحیح است، انتظاری بیش از تغییر پارامتر -یعنی همان طول مناسب مانتو یا میزان نمایانی‌ی موها- نمی‌توان داشت.

توضیح تخصصی: واقف‌ام که ساختار را نیز می‌توان با پارامترهایی در زبان‌ای توصیف کرد (منظور از زبان هم سیستم فرمال‌ای است که چیزی را -مثلا ساختار را- توصیف می‌کند). در این‌جا منظورم از پارامتر، پارامترهایی بوده‌اند که در فضای توصیف‌شونده توسط ساختاری خاص، جزییات آن را مشخص می‌کنند.

توضیح تخصصی-تکمیلی: دقیقا به همین دلیل که هر ساختار را نیز می‌توان به صورت پارامترهایی توصیف کرد، ناامید نیستم. با این‌که بعضی پارامترها «سطح‌بالاترند» و در نتیجه تغییرات‌شان سخت است، اما به هر حال چیزهای الزاما ثابت‌ای نیستند – ساختارها نیز تغییر می‌کنند گیریم کمی با دشواری‌ی بیش‌تر.

سوال: آیا شیوه‌ای وجود دارد که مستقیم ساختارها را هدف قرار دهد و آن‌ها را تغییر دهد؟

از بمبئی و نادانسته‌های من

در مورد بمبئی هم چیزی گفته نمی‌شود. وبلاگ‌ستان را عرض می‌کنم. به نظر می‌رسد هندیان را ساکنان درجه سوم دنیا می‌دانیم. درست همان‌طور که عراقی‌ها را و افغانی‌ها را چنان می‌دانیم.
من که به شخصه از خودم شرم دارم که فقط از دور مشاهده‌گر حادثه بودم. متاسفانه نمی‌دانم چه بگویم و بدتر از آن چه بکنم. یعنی می‌توانم محکوم کنم و بگویم بدبخت مردمانی که حرف‌شان را با مثله‌کردن دیگران می‌زنند (و همین‌طور بدبخت اویی که بر صورت دیگری اسید می‌پاشد مبادا به چنگ شخص سوم‌ای بیافتد). ولی چه فایده‌ای به حال کشته‌ها دارد؟ (و صورت‌باخته‌ها؟)

سوال‌ام این است: من چه کار می‌توانم بکنم تا دنیا کمی جای به‌تری شود؟

دنیا اندکی روشن‌تر

امروز از نظر سیاسی روز روشن‌ای بود.

پس از هشت سال نکبت‌ای که جرج بوش رقم زد،‌ می‌توان امید داشت که دنیا پس از این اندکی روشن‌تر شود. نیک می‌دانم که هیچ تضمین‌ای نیست که اوباما همان‌ای باشد که می‌نماید، یا حتی خوش‌نیتانه‌تر بگویم،‌ هیچ تضمینی نیست که اوباما بتواند حرف‌های‌اش را عملی کند؛ اما در عوض می‌دانم که اگر مک‌کین/پیلین انتخاب می‌شدند دنیا جای تاریک‌تر و وحشت‌انگیزتری می‌شد.

شادی‌ی دیگر امروزم استیضاح کردان بود. من مدت‌ها بود که شاهد چنین حد وقاحت‌ای نبودم. این هم خبر خوبی بود.

امیدوارم چند ماه آینده دست‌کم یک خبر خوب سیاسی‌ی دیگر هم در کشورمان رخ دهد. متاسفانه برای این‌که چنان خبری رخ دهد، ابتدا باید یکی قدم رنجه کند و بیاید وسط گود و بگوید «من هستم!». اما گویا در مملکت ما از بس مردمان سرکوب‌شده‌اند دچار قحط‌الرجال معروفِ مشهور شده‌ایم.

در نهایت یک نکته‌ی دیگر: وقتی اوباما انتخاب می‌شود و کردان برکنار، باید از خود بپرسیم که چرا چنین شد؟ آیا پروسه‌ی چنین انتخاب‌هایی دقیقا همان‌هایی هستند که در ذهن من (یا مای محدود) اوباما را خوب و کردان را بد می‌نماید؟
یا این‌که دلیل اصلی‌ی انتخاب اوباما، واکنش‌ای پیش‌بینی‌پذیر به سقوط اقتصادی‌ی امریکا بوده است؟ یعنی مردم اوباما را انتخاب کردند چون جمهوری‌خواهان را از لحاظ اقتصادی یک‌کاسه کرده بودند و در نتیجه تنها گزینه‌ی «متفاوت» -و نه الزاما به‌تر- اوبامای دموکرات بوده است؟ آیا اگر فجایع اقتصادی‌ی اخیر رخ نمی‌داد، اوباما این‌چنین راحت پیروز می‌شد؟ یا این‌که خیلی‌ها ممکن بود مفتون داستان جوی لوله‌کش شوند و رای‌شان را به مک‌کین می‌دادند؟ یا این‌که اوباما انتخاب شد چون طرز تفکری متفاوت بود، تمایل‌اش را به تغییر بیش‌تر نشان می‌داد، دیدگاه‌اش در مورد علم بازتر بود و غیره و غیره؟
و همین‌طور کردان: آیا نمایندگان مجلس ناگهان به فکر مصلحت کشور افتادند که کردان را استیضاح کردند؟ یعنی به این نتیجه رسیدند که دروغ‌گویی کار بدی است و باید تنبیه شود؟ این ظهور ناگهانی‌ی عقل/اخلاق چگونه رخ داد؟ آیا نمایندگان مجلس همیشه عاقل بوده‌اند یا ناگهان عاقل شده‌اند؟ و یا شاید هم دلیل دیگری در کار بوده است؟ مثلا چیزی از جنس گیس و گیس‌کشی‌ی درون گروهی. و یا شاید کردان بازی‌ای بوده است برای سرگرم‌کردن افکار عمومی به مسایلی که در سیاست اهمیت درجه‌ی دو دارند (وگرنه آدم جاعل که در ایران کم نیست!).

تفقد نمودن سولوژن مر باراک اوباما

نه این‌که باراک اوباما رییس جمهور ایده‌آل من باشد (مگر سیاست‌مدار ایده‌آل هم در دنیای واقع داریم؟)، و نه حتی این‌که صناعت گه‌گاه رفتار و گفتارش توی چشم نزند، و نه چون درک نمی‌کنم که با آمدن اوباما دنیا بهشت نخواهد شد، اما از طرفی حماقت را در حرف‌های جان مک‌کین و سارا پیلین و شرارت را در چشم‌های‌اش می‌بینم (*) و امید دارم -و فقط امید و نه بیش- که ظاهر اوباما تفاوت چندان زیادی با باطن‌اش نکند.

همه‌ی این‌ها را گفتم تا اعلام کنم اگر می‌توانستم رای دهم بی‌هیچ تردیدی به باراک اوباما رای می‌دادم.

(*):‌ واقعیت این است که شرارت را در چشم‌های سارا پیلین نمی‌بینم. من نمی‌فهمم چرا مک‌کین او را به عنوان معاون‌اش انتخاب کرد. خودکشی‌ی سیاسی؟ حماقت خالص؟

Meet a Fanatic Dumb-ass



YouTube’s link

تصور می‌کنید دنیا بدون وجود این افراد جای به‌تری می‌بود؟
آیا به‌تر نیست با آموزش مناسب این افراد را به سر عقل بیاوریم؟
چه جور آموزش‌ای بر چنین مغزی اثر می‌کند؟

توضیح اضافی: dumb-assبودگی و fanaticبودگی هیچ‌کدام منحصر به کلیسای کاتولیک، دین مسیح و یا حتی دین نیست – با این‌که چون شدت باورهای دینی می‌تواند به حدی باشد که عقل را به کل زایل کند، دین یکی از منابع همیشگی‌ی ایجاد چنین شوت‌بودگی‌هایی است.

از فرار مغزها و جوامع‌ای که یخ می‌زنند

فرض کنید که X فرآیند تصادفی‌ی تجربی‌ (empirical process)ی ایستایی باشد که با t اندیس شده و خروجی‌اش مقداری بین ۰ تا ۱ می‌گیرد.
از روی این فرآیند، فرآیند Y را بدین‌گونه تعریف کنید: اگر X_t کوچک‌تر از میانه‌ی X بود، آن‌گاه Y_i را معادل X_t قرار دهید و یکی به i اضافه کنید وگرنه هیچ‌کاری نکنید.

سوال: چه چیزی در مورد متوسط یا میانه‌ی فرآیند Y می‌توان گفت؟
پاسخ: متوسط فرآیند Y کوچک‌تر از متوسط فرآیند X خواهد بود.

(البته ممکن است بتوان اندک چیزهای بیش‌تری هم گفت. مثلا اگر بدانیم توزیع X یک‌نواخت است، می‌توان گفت که متوسط فرآیند Y نصف خواهد بود (یعنی یک چهارم در این مثال). اما در حالت کلی به نظرم تنها می‌توان گفت که متوسط کوچک‌تر خواهد شد، ولی در مورد میزان کوچک‌تر شدن‌اش ممکن است خیلی نتوان حرف زد. به هر حال همین هم کافی است.)

حال به این بازی ادامه دهید. از روی Y، فرآیند جدید Z را بسازید و الی آخر.

نتیجه چه خواهد شد؟

نکته‌ی اضافی: فرآیند تبخیر شبیه به این است. دلیل سرد-شدن مایع‌ای که از آن بخار خارج می‌شود بسیار شبیه به همین است (با این تفاوت که انتخاب Y از روی X الزاما به همین شکل نیست). در این حالت معنای X و Y انرژی‌ی جنبشی‌ی آن‌هاست.

نکته‌ی زیادی: X می‌تواند هر بارِ معنایی‌ای (semantic) داشته باشد. لزومی ندارد که متغیر تصادفی X_t عدد صحیح بیان‌گر انرژی‌ی جنبشی باشد، بلکه مثلا X_t می‌تواند نشان‌گری از میزان توانایی‌ی ذهنی‌ی انسان اندیس‌شده با t باشد.

نکته‌ی بامزه: اگر به طور مداوم بازی‌ی ذکرشده را انجام دهیم، در نهایت به وضعیت یخ‌زدگی می‌رسیم.

میلاد ۱۸ تیر مبارک باشد

حماسه‌ی با شکوه ۱۸ تیرْ روز انفجار گاز اشک‌آور و تفهیم مقتدرانه‌ی «رییس این‌جا کیه!» را به دانش‌جویان خوش‌خیالِ سوسولِ غیرانقلابی و دیگر اقشار زحمت‌کش جامعه تبریک و تهنیت عرض نموده از خداوند متعال خواستاریم حجم قیر مذاب و اَن بر حق‌اش را در جامعه زیاد بفرماید – آمین و اینا!

«از طرف جمعی از اکثریت ۱۷ میلیونی»

درخواست کمک: جلوگیری از طرح کنگره‌ی امریکا برای حمله به ایران

چند ساعتِ پیش نامه‌ای دریافت کردم راجع به طرح جدید پیش‌نهادی‌ی کنگره‌ی امریکا که به احتمال زیاد تاکنون درباره‌اش شنیده‌اید. پیش‌نهاد این طرح تحریم‌های شدید اقتصادی و سیاسی‌ی ایران است. از جمله بخش‌های این تحریم، منع واردات بنزین خواهد بود.
بعضی بر این باورند که چنین طرح‌ای معادل با بستن راه دریایی ایران خواهد بود (در واقع تا جایی که من فهمیده‌ام این پیش‌نهاد از اولمرت نخست‌وزیر اسرائیل است و نه الزاما آن‌چه در خود طرح پیش‌نهاد شده باشد). نتیجه‌ی چنین عمل‌ای اعلان جنگ به ایران خواهد بود. نمی‌خواهم از تبعات احتمالی‌ی جنگ بنویسم که هر عاقل‌ای نیک می‌داند.

طبیعی است که گروه‌های صلح‌جویی به پا خاسته‌اند و با این طرح مخالفت کرده‌اند. یکی از این گروه‌ها، گروه‌ای است که توسط Medea Benjamin و علی نصری هدایت می‌شود و قرار است دوشنبه و سه شنبه به کنگره‌ی امریکا بروند و اعتراض خودشان را اعلام کنند. این‌که اعتراض‌شان به چه صورت خواهد بود و شما چه کمک‌ای می‌توانید بکنید در نامه‌ی آن‌ها -که من در زیر خواهم آورد- مشخص شده است. به طور خلاصه قرار است شما نامه‌ای بنویسید و بگویید که شرایط ایران پس از جنگ چه بد خواهد شد و آن‌ها هم آن را بلند بلند بخوانند!

چند نکته:
* من از جزییات طرح پیش‌نهادی بی‌اطلاع‌ام. چند لینک‌ای را که در زیر معرفی خواهم کرد به توضیح بیش‌تر طرح می‌پردازند اما بدانید که درک من از تبعات سیاسی‌ی این طرح دستِ دوم است.
* من نمی‌دانم کاری که علی نصری و Medea Benjamin خواهند کرد چقدر مفید خواهد بود. اما به نظرم اگر اندکی به فایده‌اش امید داریم لازم است کمک‌شان کنیم.
* در نهایت من نه علی نصری را می‌شناسم و نه گروه‌ای که با آن‌ها هم‌کاری می‌کند. فعلا خوش‌بین هستم و امید دارم که در کارشان موفق شوند.
* اگر وبلاگ دارید، در این‌باره بنویسید.

چند لینک مربوط:

* Stop The “Iran War Resolution”

* US Congress seeks to declare war on Iran with HR 362 and SR580

* Possible results of of a US strike on Iran: 2.6 million people killed

* Ron Paul on Iran

نامه‌ای که دریافت کرده‌ام:

Dear Friends, Salam

As you know, there currently is a resolution (HR 362) in the U.S Congress implying a Naval blockade of the strait of Hormoz in order to stop all shipments of refined petroleum products from reaching Iran. If passed (and there is a big chance that it does), this resolution will not only have disastrous consequences on the Iranian economy but will also greatly increase the chances of a military confrontation between the two countries.

This resolution has caused a lot of anxiety in the anti-war movement in the U.S. A few days ago, I was contacted by one of the leading peace activists in the U.S “Medea Benjamin” and we planned to go to the U.S Congress next week and try to change the mind of some of the Congresspeople who support this bill.

She has also asked me to ask Iranians to each write a personal statement about how the economic sanctions and military actions will negatively affect their lives (economically, politically, socially…etc) and what other consequences these policies will have on the Iranian society, the future of their country and their perception towards the United-States. These statements will be read in public outside of the Congress next Tuesday and Wednesday and probably be handed to the Congresspeople after the Congressional hearings on Iran.

So, I would like to ask for your assistance to spread the word and collect as many statements as possible from Iranians (especially from those who live in Iran). The length of the statements does not matter, what is important is the message that the Iranian people are sending to the American people and politicians.

If it is possible for you to provide this assistance, please Email you statements to me at (alinsr@gmail.com) before Sunday night (July 6th/08), North American E.T, as we are leaving for Washington D.C on early Monday morning

We sincerely believe that these statements WILL make a difference even if we succeed to turn just a few votes around.

Waiting to hear from you,
Warmest regards.

Ali Nasri
Roads to Peace

انفجار شیراز یا روح من کجاست؟

محکوم می‌کنم هر گونه خشونت‌ای را،
و هر گونه حماقت‌ای را،
که گویا رخت از زندگی‌مان نمی‌شوید.

تکمیلی:
از چند نفر از دوستان‌ام که می‌دانستم در شیراز زندگی می‌کنند یا بستگانی در آن‌جا دارند پرسیدم که آیا همه‌ی خویشان و آشنایان‌شان سالم‌اند یا خیر؟ خوش‌بختانه مشکل‌ای برای‌شان پیش نیامده بود – چه عالی – اما آدم‌هایی این وسط مردند دیگر، نه؟! واقعیت این است که چندین نفر کشته شده‌اند و ده‌ها یا صدها نفر دیگر آسیب‌های جسمی یا روحی دیده‌اند. درست است که احتمالا از آشنایان آشنایان من نبوده‌اند (گیریم مطمئن نیستم، اما فرض کنیم چنین باشد)، اما چرا برای من فرق می‌کند که این‌ها آسیب دیده‌اند به جای یک عده‌ی دیگر؟

البته که برخورد ما با دنیا متقارن نیست – نباید هم باشد وقتی ما چیزی به نام «خود» داریم که پیوستاری است که از بدن‌مان (احتمالا نزدیکی‌های صورت‌ و سینه‌مان) شروع می‌شود و به تدریج -اما آرام آرام- کم‌قوت و کم‌قوت‌تر می‌شود؟ این خود مگر چیزی است غیر از تاریخ شخصی‌مان با آدم‌ها و مکان‌ها و اتفاقاتی که تجربه‌اش کرده‌ایم؟

این پاسخ برای خودم نیز تاسف‌برانگیز است،‌ اما فعلا راه به‌تری برای فرار ازش نمی‌شناسم. شما چه؟

دشمن‌تراشی

اگر من به دیگری‌ای بگویم «تو خری!» یا «تو ظالم‌ای!» باید انتظار یکی از این‌ها را هم داشته باشم:

- طرف بگوید «خر خودتی» (یا مشابه).
- یا اگر کمی خشن‌تر باشد بزند توی گوش‌ام.
- یا اگر خیلی نجیب (یا شاید هم ترسو) باشد با اخم و تَخم راه‌اش را کج کند و برود.
- یا دیگر اگر خیلی خوش‌شانس باشم، لبخند عاقل اندر سفیه‌ای تحویل بگیرم.

حالت‌ای که سمت دیگر صورت‌اش را بیاورد جلو تا یک سیلی‌ی دیگر بخورد موردی است بس کم‌یاب – طوری که به‌تر است اصلا تصورش را هم نکنم.

حالا یک چیز دیگر:
در جمله‌های توهین‌آمیزی چون «تو خری!» و «تو نمی‌فهمی!» و «تو بی‌فرهنگ‌ای!» می‌توان به جای «تو» از توصیف‌های دیگری که بخش‌ای از «تو» را می‌سازند نیز استفاده کرد و بیش و کم همان واکنش را دید. منظورم از توصیف‌های دیگر هم عبارت‌های کلی‌ای است که به طور خاص به «تو» اشاره نمی‌کند، اما «تو»ی خاص نیز در آن‌ها صدق می‌کند. به عنوان نمونه می‌توان به «ایرانی‌ها»، «مردان»، «زنان»، «ترکان»، «خارج نشین‌ها»،‌ «مذهبی‌ها»، «لیبرال‌ها» و غیره اشاره کرد.

حالا هی آدم‌ها ذره ذره عزت و احترام برای خودشان جمع کنند، بعد با یک اشتباه کل‌اش را از دست بدهند و کلی دشمن بتراشند! گیریم غیر از این هم نبوده از روز نخست!

انتخابات مجلس: چه انتظاری از دینامیک سیاست دارید؟

من از آن‌هایی نیستم که بخواهم با رای‌دادن یا رای‌ندادن‌ام مشت محکم‌ای بر کس‌ای بزنم (*). روی‌کردم در حال حاضر سودگرایی است و کاری را صلاح می‌دانم که سود بیش‌تری (از نظر خودم)‌ داشته باشد. حالا دو سوال مشابه برای‌ام پیش می‌آید:

-چرا فکر می‌کنم رای‌دادن ممکن است برای آینده‌ی مملکت به‌تر باشد؟
-چرا فکر می‌کنم رای‌ندادن ممکن است برای آینده‌ی مملکت به‌تر باشد؟

یا به زبان‌ای دیگر:
فرض کنید هدف‌مان رسیدن جامعه‌ی ایران به نقطه‌ی X است (به جای X هر چیزی دوست دارید بگذارید. انتخاب شخصی‌ی من در حال حاضر اهمیت‌ای ندارد). آیا آن‌قدر از دینامیک سیستم اجتماعی‌ی ایران، سیاست‌بازی‌ی حاکمان ایران و سیاست بین‌الملل آگاه هستیم که بتوانیم تصمیم‌ای بگیریم که شانس رسیدن جامعه‌ی ایران را در ده تا بیست سال آینده به وضعیت X بیش‌تر کند؟

صریح‌تر بگویم:
بر این باورم که نه تحریم و نه شرکت فعال در انتخابات فعلی هیچ تاثیر کوتاه‌مدت‌ای نخواهد گذاشت. حداکثر قدرت تحریم چیزی در حدود ده بیست درصد کل آرای جمع‌شده خواهد بود. با این‌که ده بیست درصد کم نیست، اما آن‌قدر هم نیست که مشروعیت کس‌ای را کم یا زیاد کند. هم‌چنین در صورت انتخاب نیروهای اصلاح‌طلب، درصد چنان نیروهایی آن‌قدر نخواهد بود که تغییر اساسی‌ای در قوانین‌ تصویب‌شده ایجاد کنند. به نظرم تفاوت دو وضعیت نه در بازه‌ای کوتاه مدت که در بلند مدت مشخص خواهد شد. تاثیری که نه ناشی از تغییر در قوانین، بلکه ناشی از غرغرهای مداوم اقلیت‌ای ناچیز خواهد بود.

بیش‌تر وارد جزییات شرایط ممکن نخواهم شد، اما باز دوباره سوال پیشین‌ام را می‌پرسم:
آیا آن‌قدر از دینامیک سیستم اجتماعی‌ی ایران، سیاست‌بازی‌ی حاکمان ایران و سیاست بین‌الملل آگاه هستیم که بتوانیم تصمیم‌ای بگیریم که شانس رسیدن جامعه‌ی ایران را در ده تا بیست سال آینده به وضعیت X بیش‌تر کند؟

(*): دستِ کم به خاطر این‌که نزدیک هیچ صندوق رای‌ای نیستم، رای نمی‌توانم بدهم.
نکته‌ی مهم: این نوشته تاثیرگرفته از صحبت‌هایی است که با دوستان‌ام در این چند ماه اخیر کرده‌ایم. طبیعی است که همه‌ی این گفته‌ها برداشت من از شرایط فعلی است و نه الزاما برداشت آنان.

سیاست یومیه

دی‌روز نهار-هنگام، همه‌ی مشکلات ایران‌زمین را ریشه‌یابی کردیم.
امروز عصر، به وقت قهوه‌ی مغرب، بر سر راه‌حل اختلاف افتاد.
فردا اما تنها به دانش‌گاه خواهم رفت: نه اختلاف‌ای، نه راه‌حل‌ای!