حدیث روز: پنگلیش‌نویسی

در حدیث آمده است که «پروردگار متعال بهشتیانی را که در این دنیا پنگلیش‌نویس بوده‌اند حوریانی پاداش دهد با پوست‌ای از کاغذ سمباده».
هم‌چنین پرسیده شد که حکم نسوان چیست که بیش‌تر ایشان از حوری بی‌نیازند. پاسخ آمد که هان آگاه باشید که «غلمان‌های پنگلیش‌نویسان ته ریش دو روزه دارند».

تکمیلی: این دو نوشته را نیز بخوانید: Sale No Mobaraak و غلط‌نویسی هنر نیست!

سوال‌های یک آدم از لحاظ سیاسی بی‌خبر

آیا به فنا می‌رویم؟ آیا دوباره به نبردی تحمیلی حمل می‌شویم؟ آیا حماسه‌ها خواهیم آفرید یا خفت‌ها خواهیم کشید؟ آیا گشنه می‌شویم؟ آیا ما عراق خواهیم شد؟ آیا ایشان از رو خواهند رفت؟ یا که ما از رو خواهیم رفت؟ آیا کس‌ای از رو خواهد رفت؟ آیا توافق می‌کنیم؟ آیا کوتاه می‌آییم؟ آیا کوتاه می‌آیند؟ آیا قانع می‌شوند که ما همان‌ایم که می‌گوییم؟ یا قانع‌مان می‌کنند که ما همان‌ایم که می‌گویند؟ آیا ما همان‌ایم که رستم بود پهلوان؟ آیا کوروش کبیر کمک‌مان خواهد کرد؟ آیا اسلام عزیز دست‌مان را خواهد گرفت؟ آیا نصر من الله و فتح قریب؟ یا که نکند فتح غریب؟ آیا چاه جمکران می‌جوشد و آقا ظهور خواهد کرد؟ آیا آقا چشم دشمنان را در کف دست‌شان می‌گذارد؟ یا که آقا ظهور نکرده، آب از آب چاه تکان نخورده، فتح نه قریب که بعید، و اسلام عزیز و کورش کبیر نه به کفار اهمیت می‌دهند و نه به سپاه رومیان، ریسپکتیولی، بلکه آن‌ها قانع‌مان می‌کنند که کوتاه نیاییم، ما هم کوتاه نخواهیم آمد و در نهایت فنا به ما می‌رود و ما به فنا. و آیا …

آن‌چه کشیدیم…

دیده‌اید که در قسمت‌های تازه‌ی بعضی از سریال‌ها می‌گویند «آن‌چه گذشت …»؟
گاهی زندگی و آدم‌های‌اش جوری می‌شود که به همان سیاق باید گفت «آن‌چه کشیدیم …» و بعد شروع کرد به تعریف آن‌چه می‌کشیم!

تست نویسندگی

نویسنده‌ای که نمی‌نویسد چون پرنده‌ایست که پرواز نمی‌کند. بنا به تعریف، نه این نویسنده است و نه آن پرنده. اما نویسنده -چه بنویسد و چه ننویسد- در ذهن‌اش رویای خواننده دارد و هم پرنده -چه بپرد و چه نپرد- رویای آسمان.

روزی در زندگی‌ی هر آدمی می‌آید که صبح از خواب بیدار می‌شود و می‌داند قرار است چه باشد: رقاص، مهندس، نویسنده، بازی‌گر، خواننده، دانش‌مند، سرباز، پژوهش‌گر، فروشنده، تاجر، شاعر، جنگل‌بان، جهان‌گرد، تن‌فروش، و یا هزار و یک شغل دیگر. مثلا فرض کنیم نویسنده. یک روز صبح طرف بیدار می‌شود و شهود قلبی پیدا می‌کند که نویسنده است. شب که شد با فکر نویسندگی به خواب می‌رود و رویای نوشتن می‌بیند و فردای‌اش باز دوباره نویسنده بیدار می‌شود و دفتری می‌گیرد و می‌نویسد و می‌نویسد (دو روز) و نمی‌نویسد و نمی‌نویسد (دو هفته) و می‌نویسد (یک روز) و نمی‌نویسد و نمی‌نویسد و نمی‌نویسد (خدا می‌داند چقدر). کمی که گذشت (مثلا دو ماه)، نویسنده بخش‌ای از آن‌چه را نوشته است، بخش کوچک‌ای از آن را، پاک‌نویس می‌کند و می‌دهد به کس‌ای (دوست‌ای، معلم‌ای، یا خواننده‌ی ناشناس‌ای در وبلاگ‌ای مجهول‌الهویه) تا بخواند و اهمیت نوشتارش را کشف کند. مهم نیست نویسنده‌ی ما چه بازخوردی می‌گیرد (خواننده اگر صادق باشد باید بگوید عجب نوشته‌ی مزخرفی بود؛ گرچه می‌دانید صداقت جزو خصیصه‌های بارز انسانی نیست)، مهم این است که نویسنده‌ی ما هم‌چنان خود را کس‌ای می‌داند که روزی قرار است نوشته‌های‌اش توسط من و تو و ما و ایشان، بزرگ و کوچک و پیر و جوان، زن و مرد و سگ و گربه خوانده شود.

درک سوژه‌ی شناسای خودآگاه قلم‌ به دست از نویسنده‌بودگی‌ی خود هیچ ربطی به ابژه‌ی شغلی روزمره‌اش ندارد که نویسنده‌ی ما روزها اصلا کاره‌ی دیگری است و مردمان او را یا خانم مهندس صدا می‌کنند و یا آقای دلال، و یا که اصلا از نظر دیگران او جهان‌گرد ناشناس‌ای است که کس‌ای نمی‌داند از کجا آمده و به کجا می‌رود. نخیر آقا! این‌که طرف چگونه نان می‌خورد دخلی ندارد به این‌که آیا نویسنده است یا خیر. ماجرا از قرار دیگری است.

بین آدم‌هایی که می‌نویسند و آن‌هایی که خود را نویسنده می‌پندارند نیز تفاوت‌های بارزی هست. همه می‌نویسند؛ اصلا کیست که ننویسند. همه‌مان از کلاس اول دبستان شروع کرده‌ایم به نوشتن. همین الان من دارم می‌نویسم. شما آقای دکتر – ای خواننده‌ی متشخص ضدخاطرات! مگر غیر از این است که چند ساعت پیش با خط ناخوانای‌تان نسخه‌ای نوشتید و جنتامایسین‌ای تجویز کردید به بهانه‌ی شفای عاجل مریض بدحال عفونت‌دوانده. آقای تاجر! چک‌‌ای که نوشتید و در این رکود اقتصادی (+ +) دادید دست مهندس زیبارو که برود و آن ساختمان کوفتی را بالاخره تمام کند -و البته ناغافل نماند که چک به زودی برگشت خواهد خورد- نیز از مصادیق بارز نوشتن است. خواننده‌ی خوش‌گل ۱۹ ساله‌ام! صفحه‌ای که ساعت‌ای بعد در آن دفتر خاطرات قرمزرنگ پنهان‌شده زیر انبوه کاغذهای کشوی میز تحریرت سیاه‌ خواهی کرد چیزی نیست جز نتیجه‌ی مستقیم امر نوشتن (و البته نتیجه‌ی غیرمستقیم این‌که امروز پسرک در کلاس درس همه‌اش مبهوت ماهِ رخ تو بود و تو می‌دیدی و به روی خودت نمی‌آوردی ولی حس ترش‌‌و‌شیرین لذت دیده‌شدن و شرم نظر افکنده‌شدن و به قبای چارچوب‌های سنتی‌‌ی خانوادگی‌ات-برخوردن از ساعت‌ها پیش هم‌آغوش‌ات شده است و تو محض خاطر رهایی از این افکار در هم تنیده هم که شده چاره‌ای نمی‌بینی جز نوشتن‌شان در دفتر خاطرات‌ات؛ تراپی‌ی خواص برای عشق عوام). اما هیچ کدام از شما خود را نویسنده نمی‌دانید که روزی بیدار شدید و خواستید نقاش (دکتر ما نقاش امپرسیونیست است؛ نسخه‌اش «ایمپرشن» علاج بر کاغذ است)، مهندس (تاجر ما در رویا، مهندس ساختمان است و چک‌های صادرشده‌اش پلان کلی‌ی ساختمان را مشخص می‌کند)، و یا هنرپیشه (دخترک بازی‌گری است قابل که مردها به گردش می‌گردند و او با شور میلا کونیس‌وار آن‌ها را جذب کرده و با بی‌تفاوتی‌ای نیکول کیدمن‌وار ایشان را رد می‌کند) باشید. می‌پرسید فرق بین شمایی که می‌نویسید و نویسنده در چیست؟

[توجه، توجه! آن‌چه در پیش رو می‌آید تست نویسندگی است. پیش از شرکت‌جویی در تست، ابتدا مطمئن باشید در جایی راحت و نرم و گرم نشسته‌اید. از نوشیدن محرک‌هایی چون چای و قهوه، کشیدن مخدرهایی چون سیگار و علف، و نوشیدن دپرسانت‌هایی چون آب‌جو و شراب و شربت‌سرفه خودداری کنید. در ضمن همه‌ی حقوق این تست متعلق به سولوژن است و قلم‌چی و دیگر پدرسوخته‌های از-آب-گل‌آلود-ماهی‌ی-با-کَره‌ْ-سرخ‌شده-بگیر حق ندارند از این تست در قارچ‌های‌شان استفاده کنند.]

تست نویسندگی: آیا به هنگامی که می‌نویسید به خوانندگان ناشناس بی‌چهره‌ی غرق در بهت‌ای می‌اندیشید که نوشته‌ی شما را می‌خوانند و غلیان احساساتْ صورت‌شان را داغ، کف دست‌های‌شان را خیس، شکم‌شان را به‌هم‌زده و در صورت لزوم عضو تناسلی‌شان را برانگیخته می‌کند یا این‌که فقط برای جلب توجه خانم دکتر داروساز شیفته‌ی امضای‌تان، مهندس زیباروی وامانده‌ی پول‌تان، و یا جوان خوش بر و بالا و فهیم و هنرشناس و پول‌داری که روزی خواهد آمد و دفتر خاطرات‌تان را به او تقدیم می‌کنید و او می‌خواند و از عمق وجودتان لذت می‌برد می‌نویسید؟

اگر مخاطب‌تان تنها یک نفر است یا این‌که اصلا ناموجود است (زبان‌ام لال، حیف آن دوازده سال مدرسه‌رفتن‌)، شما می‌نویسید ولی نویسنده نیستید. اگر مخاطب‌تان کل عالم است، آن وقت است که نویسنده‌اید قدر قدرت و هم‌تراز -دست‌کم در خیال- با همینگوی و شکسپیر و حافظ و گوته و ساراماگو. ما بین‌اش هم نویسنده‌ای هستید در همان محدوده‌ای که خواب می‌بینید که نوشته‌تان را عرضه می‌کنید. در ضمن به یاد داشته باشید آن کس‌ای که می‌گوید «من برای خودم می‌نویسم و نیازی به خواننده ندارم» یا نویسنده نیست یا چرت می‌گوید و ادای جوجه‌روشن‌فکری می‌آید. صبر کنید، خودش گوشی دست‌اش می‌آید.

تا نوشته‌ی بعد، عزت زیاد!

فروید خود باشید

چند روز پیش به این می‌اندیشیدیم که چه خصیصه‌های بدی دارم. بیش‌تر آدم‌ها در بیش‌تر مواقع سعی می‌کنند که از خود با ویژگی‌های پسندیده‌شان یاد کنند. مثلا می‌گویند که من باهوش هستم، من خوش‌گل هستم، من مهربان‌ام، من راست‌گوی‌ام و غیره. و البته دروغ‌گویی و آزارهایی را که به دیگران رسانده‌اند نیز تا حد ممکن زیرسبیلی در می‌کنند. در واقع شاید بشود گفت که نیمه‌ی پر لیوان را می‌نگرند (نمی‌خواهم بگویم همیشه این‌طوری است. خیلی وقت‌ها هم می‌شود که بعضی ویژگی‌های شخصی‌شان بدجوری توی چشم خودشان می‌زند و حسابی ذهن‌شان را مشغول می‌کند. مثلا این‌که دماغ‌ام بزرگ است یا نه! ولی حدس می‌زنم این ویژگی‌ها خیلی وقت‌ها جزو ویژگی‌هایی است که شخص جزو «خود» نمی‌انگاردشان. مثلا ویژگی‌های بدنی، جایی خارج از خود من است. من می‌توانم زشت باشم یا زیبا، اما به هر حال من‌ام. نمی‌دانم آیا زیادند کسان‌ای که بر این باور باشند که مثلا ذات بدسرشت‌ای دارند — بی‌توجه به این‌که معنای «ذات» دقیقا چیست).

به هر حال داشتم فکر می‌کردم اگر آدم‌ها بخواهند منفی‌نگرانه فهرست‌ای از ویژگی‌های بدشان را ذکر کنند چه خواهد شد و چه چیزهایی خواهند گفت. [نوشته‌هایی در مورد خودم که طبیعتا سانسور شده است!] نمی‌گویم بیایید و در کامنت‌ها بنویسید چه ویژگی‌ی بدی دارید اما اگر بنویسید استقبال می‌کنم! (; اما اگر هم ننویسید، با خودتان کمی فکر کنید و ببینید چه فهرست‌ای می‌توانید جور کنید. تجربه‌ی غریب‌ای است و سخت!

پ.ن: هیچ‌گونه مسوولیت‌ای در مورد اثرات مخرب چنین تجربه‌ای قبول نمی‌کنم. با طناب این بلاگر به چاه نروید!

سرمایه‌دار نازک‌دل

شبان‌گاهان در کنج تنهای سرد و نمور خویش مرگ کودکان افریقایی را مویه می‌کرد و از خشم استثمار کارخانه‌های شرکت‌های چند ملیتی در چینْ بر موهای‌اش چنگ می‌زد. صبح‌هنگام در دفتر ریاست شرکت گانمور-لیستن زیر نرخ‌های جدید بهره را امضا می‌کرد.

 به طور خیلی اتفاقی این‌ها همه با هم رخ می‌دهند – بدون هیچ برنامه‌ریزی‌ی پیشین:

  • کتاب چه می‌خوانم؟ Unconscious Civilization از John Ralston Saul.
  • در نیویورک و بقیه‌ی جاها چه اتفاق‌ای می‌افتد؟ Occupy Wall Street
  • استیو جابز میلیارد می‌میرد. نصف‌مان برای‌اش سینه می‌زنیم، نصف بقیه نیم دیگر را مسخره می‌کنیم.

سوال: آیا زیر باران نباید با سرمایه‌دار نازک‌دل خوابید؟

دوستی‌ی یک‌سویه

آیا سخن‌گفتن از دوستی‌ی یک‌سویه معقول است؟ آیا می‌توان خود را دوست کس‌ای دانست ولی طرف مقابل تو را دوست خود نشمارد؟

دوستی البته درجات دارد. بعضی دوستی‌ها عمیق‌ترست و بعضی‌ها سطحی‌تر. در نتیجه دقیق‌تر آن است که مثلا بپرسیم آیا می‌توان خود را دوست نزدیک کس‌ای دانست ولی طرف مقابل تو را دوست نزدیک خود نشمارد؟ (به جای‌اش تو را فقط دوست دور خود بداند)

پاسخ سوال شاید به این بازگردد که تعریف‌مان از دوستی چیست. مثلا اگر تعریف را آن‌قدر گسترش دهیم تا «عشق» نیز نوع‌ای از دوستی به حساب آید، پاسخ این خواهد بود که چنان وضع‌ای البته که ممکن و حتی از آن بالاتر متداول است. اصلا نیمی از ماجراهای عشقی بر همین یک‌سویه‌گی‌ی رابطه می‌چرخد. از طرف دیگر اگر تعریف دوستی را آن‌قدر محدود کنیم تا به رابطه‌ی هم‌کاری تقلیل یابد، آن‌گاه یک‌سویه‌گی‌اش جز خطای عقلانی نیست.

من اینک نمی‌خواهم دوستی را تعریف کنم و بر اساس آن نظری منطقی بدهم. می‌خواهم بدانم آیا باور عامه نسبت به رابطه‌ی دوستی چنین یک‌سویه‌گی‌ای را بر می‌تابد یا خیر. نظرتان چیست؟

بزرگ بشی می‌خوای چی‌کاره بشی؟ فرخ سیمابی

بعضی روزهای تاریک و ابری در این شهر غفلت‌زده به این نتیجه می‌رسم حالا که هر چه کردیم آب و نون نشد برامون، کاش دست‌کم می‌رفتیم و مطرب شورشی‌ای چون آقامون فرخ سیمابی می‌شدیم که هم به نان رسید و هم به نام و هم دنیایی را شاد کرد. و البته فردای‌اش نه، اما پس فردای آن روز هم نظرم بر می‌گردد و می‌گویم گور پدر نون و مادر نام و می‌نشینم سر کارم و علم را سلانه سلانه و بی جیره و مواجب به پیش می‌برم.

حالا این‌ها به کنار، آقامون چند روز پیش شصت و پنج ساله شد.

تنک‌یو!

برای صبحانه به کافه‌ی زیر ساختمان‌مان می‌روم. خانم میان‌سال تپل مپل‌ای به سوی‌ام می‌آید و من به انگلیسی سفارش می‌دهم. دقیقه‌ای نمی‌گذرد که سفارش‌ام را به پارسی می‌شنوم: «احمد! صبحانه‌ی رویال با تخم‌مرغ poached». پنج شش دقیقه‌ی بعد، مرد جوان‌ای می‌آید و بشقاب صبحانه را روی میز می‌گذارد و سپس به سوی زن میان‌سال می‌رود و شروع می‌کند به پارسی حرف‌زدن. چند دقیقه‌ی بعد مرد مسن لاغر اندامی به ایشان ملحق می‌شود. زن دعوای‌اش می‌کند که چرا این‌قدر می‌خورد و مگر تازه هندوانه‌اش را تمام نکرده. بیست دقیقه‌ی بعد مرد مسن به سوی‌ام می‌آید و به انگلیسی می‌پرسد آیا غذای‌ام تمام شده است یا نه. می‌گویم «بله». بشقاب‌ام را بر می‌دارد و می‌رود. لحظه‌ای بعد باز بر می‌گردد و باز به انگلیسی می‌پرسد آیا قهوه می‌نوشم. می‌گویم «No». بلند می‌شوم و می‌روم تا حساب‌ام را صاف کنم. به سوی خانم میان‌سال پشت صندوق می‌روم و می‌گویم «ممنون از غذا». ازم می‌پرسد «?Was everything ok». می‌گویم «yes».

«الون فورتی فایو» را به علاوه‌ی «تو دالر» خوش‌باش پرداخت می‌کنم و «گودبای»کنان و «تنک‌یو»گویان می‌روم.

چاق سلامتی

به خاطر آدم‌های منفعت‌طلب خودخواه یک هفته‌ای این‌جا روی هوا بود. وبلاگ‌ها هم که با خواهش و تمنا از خر شیطان پایین نمی‌آیند تا این‌که امروز بالاخره چند ساعت خالی کردم و نشستم به پاک‌کردن دودکش قیرآلود ماشین دودی‌ی تکنولوژی الغترونیکی. قصه این بود که سال گذشته و سال گذشته‌ترش و سال گذشته‌ترترش آن‌قدر سرم شلوغ بود که دیگر رمق‌ای برای آپ‌گرید-کردن‌های لازم این وبلاگ که چون واکسیناسیون بزرگ‌سالی واجب است ولی اغلب فراموش می‌شود نمانده بود. حضرات هم سوراخ پیدا کرده بودند و تخم گذاشته بودند و به زاد و ولد مشغول. در فرصت امروز هم وبلاگ را از هوا به زمین کشاندم و هم چند سال خرت و پرت دور ریختم و سر و سامان‌ای به این‌جا دادم. از صدقه‌سر همان آدم‌های انشالله بی تخم و ترکه قیافه‌ی این‌جا هم عوض شد که ملاحظه می‌کنید [دو دقیقه آن گودر را ول کن و بیا و ببین که چه خبر است!].

جدا از این هم ملالی نیست جز دوری‌ی شما و کامنت‌های محبت‌آمیزتان. به عمو جان هم سلام برسانید و بگویید بهمانی گفت دم بریده، خوب قسر در رفتی! به زن‌عمه جان هم بفرمایید که بیش‌تر مراقب حال خویش باشند و این همه بی‌مبالاتی نکنند که جلوی در و همسایه آبرو برای‌مان نماند. جان‌ام برای‌تان بگوید که گاو مش‌حسن هم قرار است دوقلو بزاید و اهل شهر چشم به راه‌اند. به خواهرتان سلام برسانید و بگویید موسیقی بیش‌تر بشنود که برای بچه خوب است. گفته‌اند برای اولاد پسر بیش‌تر موتزارت گوش کنید و برای اولاد دختر هم باخ. هر قابله‌ای هم که می‌داند بتهوون کلا در کار سورپرایز-کردن است و آیرون‌میدن هم خوب نیست که دختر را در بزرگ‌سالی «اینکی» و پسر را دودی می‌کند. به پسرتان هم بگویید نکند از این کارها بلکه برود و از آن کارها بکند که برای خودش به‌تر است. البته خودتان که نیک می‌دانید، بچه‌ها از این گوش می‌شنوند و از آن گوش در می‌کنند. اما حالا شما تلاش خودتان را بکنید؛ آمدیم و میخ آهنین بر سنگ‌های قلابین امروزین هم فرو رفت. در ضمن به خانه‌ی شیشه‌ای‌تان سنگ نزنید؛ مگر هم‌سایه را شما گرفته‌اند؟ به هر حال ما پاپ سولوژنیوس اول که گوشه‌ی خودمان نشسته‌ایم، صلاح ملک خویش را هم خسروان دانند؛ اما از ما گفتن‌ها!

آداب گفتار

نوشتن از «آداب گفتار» البته جسارت‌ای می‌طلبد که در مجانین یافت می‌شود و عالمان و سفیهان و من. جسارت از آنروست که گفتار بر یک وجه نیست و آداب ندارد؛ و اگر هم داشته باشد، سخن از همه‌ی وجوه‌اش نیاز به بینش‌ای دارد که هم‌چنان بر من نگوییم ناموجود اما دست‌کم به کمال نیست. اما اینک حس‌اش آمده که از آداب گفتار بنویسم و چه چیزی مهم‌تر از ارضای حس نوشتن درباره‌ی آن‌چه نوشته تغییر نمی‌دهد و تجربه می‌طلبد؟ [پاسخ: هچ!] کلام کوتاه کنم و حوصله‌ی شما را کم‌تر سر ببرم. این شما و این آداب گفتار به روایت سولوژن کبیر:

۱) هم‌واره حق سخن‌گویی دیگران را به خود گوش‌زد کنید – چه آن‌هنگام که می‌گویید و چه آن‌گاه که می‌شنوید.

۲) بیش از سهم‌تان سخن نگویید. اگر گفتار بین دو نفر است، هر کدام کم و بیش باید نیمی از زمان را چانه زنید؛ اگر چهار نفرید، یک چارک؛ و اگر «اِن» نفرید، یک اِنک! باور کنید اگر کس‌ای می‌خواست بشنود و نگوید، می‌رفت کتاب گویا می‌خرید و می‌شنید، یا دست‌کم سر کلاس درس می‌نشست و چرت می‌زد و می‌گذاشت معلم برای خود حرف بزند. به تجربه بر من ثابت گشته که آنان‌ای که معلم‌اند یا سابقه‌ی معلمی دارند تمایل بیش‌تری به بالای منبر-رفتن و سخن کش‌دادن و مالش کلمه و سایش مغز دیگران دارند. جان عمه‌تان بس کنید!

۳) دو کارِ ناپسند در جهان مفت است: فک‌زدن و کی‌برد ساییدن! ایجاز را به خاطر بسپار، مخاطب مردنی است!

۴) میان گفتارتان خمیازه نکشید. اگر سخن‌تان چنین برای‌تان کسالت‌آور است، چه انتظاری از شنونده‌ی بی‌چاره دارید؟

۵) چُس خواستید بدهید، اما آروغ نزنید! صدای اضافه تمرکز شنونده را به هم می‌زند.

۶) گنده‌گوزی نکنید. دنیا پر از گنده‌گوز است.

۷) جهالت حق مخاطب است، اما حقارت حق او نیست. به هنگام سخن‌رانی به خاطر داشته باشد که مخاطب‌تان ممکن است راجع به موضوع سخنرانی جاهل باشد، اما شما نباید با دیده‌ی تحقیر بر او بنگرید. به احتمال زیاد، مخاطب چیزهایی می‌داند که شما نمی‌دانید.

۸) مخاطب خود را خنگ و کم‌هوش فرض نکنید. احتمال این‌که مخاطب سخنرانی‌تان راجع به موضوع شما چندان نداند زیاد است، اما احتمال این‌که چندین نفر از جمع به اندازه‌ی شما و بلکه هوش‌مندتر و تند و زیرک‌تر باشند کم نیست.

۹) به هنگام گفت‌وگو به میان حرف طرف مقابل‌تان نپرید. مطمئن شوید که او سخن‌اش را تمام کرده است و بعد شروع به صحبت کنید. وسط جمله پریدن ممکن است در ابتدا نشان از تندذهنی‌ی شما باشد، اما به تدریج حال مخاطب را به هم می‌زند.

۱۰) با هیجان صحبت کنید، اما آن‌قدر هم هیجان‌زده نشوید که چون «دفی داک» به روی مخاطب‌تان تف کنید.

۱۱) به هنگام سخنرانی برای جمع، در یک جا -مخصوصا پشت کامپیوترتان- نایستید. گه‌گاه جابه‌جا شوید. اما بیش از حد چنین نکنید که مخاطب برای دیدن و شنیدن آمده است و نه ورزش گردن.

۱۲) اگر گفت‌وگو به چرخه افتاد، بحث را عوض کنید یا سخن را پایان دهید. اگر شما چیزی گفتید، طرف مقابل چیزی علیه حرف‌تان گفت، شما دوباره حرف اول را تکرار کردید، طرف مقابل هم گفته‌اش را عینا تکرار کرد و دوباره شما از ابتدا حرف‌تان را بی کم و کاست زدید، بدانید و آگاه باشید که از این چرخه خارج نخواهید شد مگر به دعوا و دل‌خوری و یا با تلاش‌ای آگاهانه. تلاش آگاهانه، خروج بی‌خون‌ریزی از چرخه است. دیگران در حال حاضر خشم‌گین‌اند و مشغول خون‌ریزی؛ شما دیگر وارد گود نشوید.

۱۳) سه نوع گفت‌وگو بی‌فایده است: طرف‌داری از تیم ورزشی، بحث بین مذهبیون و غیرمذهبیون؛ و سیاست ایران. تاکنون هیچ استقلالی‌ای پس از گفت‌وگوی مستدل پرسپولیسی نشده است؛ هیچ آتئیست‌ای پس از بحثْ دین‌دار نشده؛ و هیچ بحث سیاسی‌ای درباره‌ی ایران وضع سیاسی‌ی آن سرزمین را به‌تر نکرده.

۱۴) دو نوع گفت‌وگو پرفایده است: بحث با استاد راه‌نما و غزل‌گویی. هیچ دانش‌جویی بدون هم‌آهنگی با استاد راه‌نمای‌اش فارغ‌التحصیل نمی‌شود و هیچ معاشقه‌ای بی گفت‌وگو آغاز نخواهد شد.

خب! به حق چهارده معصوم همین‌جا گفتار را تمام می‌کنم.

بی‌نیازی در گفتار

پرسش این نیست که چه می‌توان گفت؛ پرسش آن است که چگونه چه می‌توان گفت. و توانایی این نیست که به رخدادی منجر بشود که آن است که تصورش به وجود ختم شود ولی تو حتی از اندیشه به آن نیز پرهیخته باشی. پس پرسش از چه‌ای‌ی گفتار نیست بلکه حذر از تصور چگونه‌گی‌ی گفتاری است که خودخواسته به تصور نیامده باشد.

نام تو

می‌پرسیم، می‌پرسیم، می‌پرسیم،
تا نام تو را بدانیم.
و روزی می‌آید که نام تو زمزه‌ی باد و آب و آفتاب می‌شود.
و ما نشنیده، هم‌چنان نام تو را تا خاک می‌پرسیم.

علمی-تخیلی‌های بین‌کهکشانی

بعد از مدتها غور و تفکر -که نشانه‌اش چند هفته سکوت ضدخاطرات بوده است- این سوال مهم برای‌ام مطرح شد: آیا تا به حال هیچ داستان علمی-تخیلی‌ای خوانده‌ام که نه راجع به کهکشان راه‌شیری که درباره‌ی زندگی، احوال و امور روزمره و غیره روزمره‌ی موجودات کهکشان‌های دیگر (مثلا آندرومدا/Andromeda) و ارتباطشان با دیگر کهکشان‌ها باشد؟ سری‌ی Foundation از ایزاک آسیموف که این‌طوری نیست. Hitchhiker’s Guide to Galaxy هم -تا جایی که خوانده‌ام- درباره‌ی کهکشان خودمان است. داستان‌های سولاریس و سفرهای یون‌تیخی (از استانیسلاو لم) هم که در دوردست نمی‌گذرد. مجموعه‌ی راما از آرتور سی. کلارک هم که به هم‌چنین. عجیب نیست؟

ناگهان به کشف و شهودی جذاب، دوست‌داشتنی و هول‌ناک نایل شدم: هم‌اینک موجودی در یکی از منظومه‌های خورشیدی‌ی کهکشهان آندرومدا پشت کامپیوترش نشسته است و در چیزی که ما به اسم وبلاگ می‌شناسیم از این سخن می‌گوید که هم‌اینک موجودی در یکی از منظومه‌های خورشیدی‌ی کهکشان راه‌شیری پشت کامپیوترش نشسته است و در چیزی که شبیه به چیزی است که ما وبلاگ می‌شناسیم از همو سخن می‌گوید!

«آهای! سلام!»

توضیح تکمیلی: اسم این موجود E.G. the Extra-Galactic است.

محرم! ماه عزاداران سیاه برف‌پوشیده

محرم است! تصور من از محرم همیشه هم‌راه با هُرم گرمای تندِ تابستان تهران بوده است. اینک اما، نه خبری است از گرما، نه خبری است از زنجیرزنان شوریده و عَلم‌های هائل و سلام‌های‌شان، و نه حتی خبری است از عزاداران سیاه‌پوش و نوحه‌خوانی و سینه‌زنی برای فرزند پیغمبر.

هوا منفی‌ی سیزده درجه است؛ زمین سفیدپوش است؛ دغدغه‌ها نه به هزار و چهارصد سال پیش که به همین امروز و فردا و یک ماه دیگر برمی‌گردد؛ و اگر سرماخوردگی بگذارد قصد دارم به جای «هیات»رفتن و بر منبر آخوندِ نوحه‌خوان نشستن بروم و در فلان جلسه‌ی روشن‌فکرانه‌ای با موضوع «آیا ما ایرانیان مهاجر به هم اعتماد داریم؟» بنشینم و به سخنرانی‌ی استاد دانش‌گاه گوش دهم.

ساعت‌ها می‌گذرد. به جلسه نمی‌روم اما می‌شنوم که مهمل بوده است. و به جای‌اش به این می‌اندیشم که محرم آن روزها و محرم این روزها نمایش‌گر خوبی‌اند از تفاوت زندگی‌ی سنتی و زندگی‌ی مدرن. تفاوتِ دغدغه‌ها؛ تفاوت‌ای از جنس برف زمستان و له‌له تابستان؛ تفاوت‌ای از جنس کودکی و بزرگ‌سالی.

ژست اجتناب‌ناپذیر قضاوت‌نکردن

[تز]

بیش‌تر آدم‌ها ماشین دائم‌القضاوت هستند. گویی قاضی‌القضات‌ای هستند که وظیفه‌ی شرعی دارند بر هر که از پیش روی‌شان رد می‌شود انگ‌ای و گر دست داد ننگ‌ای بنهند. تاسف‌بار آن‌که خیلی وقت‌ها معیار قضاوت نه از شناخت عمیق که از سطحی‌ترینِ ویژگی‌ها نشات می‌گیرد: فیزیک بدن، رنگ پوست، لحن صدا، نوع و مارک لباس. و اگر هم معیارها اندکی عمیق‌تر شود، هم‌چنان بی‌ربط به هویت واقعی‌ی فردند: این‌که خانواده‌اش از کدامین قشر اجتماعی هستند، جهت‌گیری‌ی جنسی‌ی فرد چگونه است (انصافا چند نفر از شما تاکنون از اصطلاح «گِی»، «اوا-خواهر» و یا «هم‌جنس‌باز» -و نه هم‌جنس‌گرا- برای تحقیر دیگری استفاده نکرده‌اید؟) و یا حتی در کجا تحصیل کرده است. این‌ها همه ویژگی‌هایی است ظاهری و سطحی و بی‌ربط به هویت واقعی‌ی فرد به عنوان انسان‌ای با تمام آرزوها، هدف‌ها، اعمال و اندیشه‌های‌اش. همه‌مان می‌دانیم که سخت است، اما بیایید و دیگران را قضاوت نکنیم.

[آنتی‌تز]

وقتی آدم‌ها می‌گویند «بیایید قضاوت نکنیم» دقیقا از چه چیزی حرف می‌زنند؟ یعنی وقتی نور ساطع از بدن شخص‌ای به چشم‌ها رسید، توسط ساختار عدسی و غیره معوج شد، بر شبکیه گسترید، فعالیت‌های الکترو-شیمیایی‌ای را در سلول‌های رتینا آغازید و پردازش‌های پیچیده‌ای را در بیلیون بیلیون عصب ویژال-کورتکس مغز برانگیخت، آن‌گاه نتیجه‌ی این اعمال همه و همه در یک حفره‌ی خالی از هر گونه عصب‌ای جمع شود و پق، پق، پق، «بسوزد» و تمام شود؟ یعنی منظور این است که لبخند دوستانه‌ای که می‌بینی، تماس دوستانه‌ای که می‌سایی، لحن‌ِ عصبانی‌ای که می‌شنوی و عطر ناخوش‌ای که می‌بویی هیچ‌کدام نباید منجر به هیچ فعالیت‌ای در پری‌فرانتال کورتکست مغزت شود؟ همه و همه هیچ،‌ بروند و در dummy loadای -به قول برقی‌ها- به انرژی‌ی گرمایی تبدیل شوند و همین؟ یعنی هیچ انتظار نمی‌رود که دیدن فردی،‌ عمل‌ای، و یا شرایطی تغییری در حالت مغزی‌ات، احساس‌ات، فکرت برانگیزد؟

کم‌تر کس‌ایست که اذعان کند چنین توصیف‌ای از «بیایید قضاوت نکنیم» واقعیت را توصیف می‌کند. حدس می‌زنم به نظر بیش‌تر آدم‌ها توصیف پیشین مرا «رادیکال» و بیش از حد سفت و سخت بیابند. اما هم‌چنان گاه و بی‌گاه می‌بینیم که آدمیان از همین اصطلاح استفاده می‌کنند با معنایی بس‌نزدیک به «نگذاریم فلان چیز باعث هیچ‌گونه تغییر حالت ذهنی‌ی ما نسبت به بهمان شخص شود» و «فلان چیز» می‌توان شامل وضعیت ظاهر، شیوه‌ی سخن‌ورزی، طبقه‌ی اجتماعی و حتی رفتار شخص باشد. و البته خیلی وقت‌ها دلیل چنین منع‌ای این است که چون همه‌ی اطلاعات ممکن را در مورد شخص نمی‌دانیم، ممکن است قضاوت‌مان بر اساس اطلاعات فعلی -که البته شاید تنها اطلاعاتی باشد که در مورد شخص خواهیم دانست- دقیق نباشد. و البته فراموش نکنیم که این شرایط با توصیف پاراگراف ابتدایی این بخش مو نمی‌زند.

چنین توصیه‌ای بیش از آن‌که توصیه‌ای عملی باشد، ژست‌ای اجتماعی است برای نشان‌دادن میزان «پذیرا-بودن» شخص از ایده‌ها و شرایط متفاوت؛ ژست‌ای برخاسته از ارزش‌های لیبرالی و چندفرهنگی؛ و در نهایت ژست‌ای که بیش‌تر همان توصیه‌کنندگان‌اش نیز نمی‌توانند به کمال به آن عمل کنند. قضاوت‌کردن اجتناب‌ناپذیر است!

[سنتز]

مطمئن‌ام که شما خوانندگان ضدخاطرات بر این باورید که من ناحق‌گویی هستم که شما را ابتدا به قضاوت‌نکردن تشویق می‌کنم و سپس می‌گویم قضاوت‌کردن اجتناب‌ناپذیر است؟

اگر این‌گونه است، پس دارید مرا قضاوت می‌کنید. پس حق با نوشته‌ی دوم است که می‌گوید شما دارید قضاوت می‌کنید و نوشته‌ی اول به حق از قضاوت‌کردن برحذرتان می‌دارد. حال چطور است که من‌ای که نوشته‌ای این چنین بر حق نوشته‌ام ناحق‌گوی‌ام و شما نیستید؟

اگر قضاوت نمی‌کنید، پس نوشته‌ی اول و به پیروی از آن نویسنده‌ی مطلب، من، دارد شما را قضاوت می‌کند. پس نوشته‌ی دوم در موردم صدق می‌کند و نوشته‌ی ابتدایی به حق مرا به قضاوت‌نکردن اندرز می‌دهد. و شما می‌گویید که من ناحق‌گوی‌ام چون به حق نوشته‌ام که چه ضعف اخلاقی‌ای دارم؟ چه خوانندگان قسی القلب‌ای هستید که چشم‌دیدن اعتراف یک انسان دیگر را هم ندارید و او را قضاوت می‌کنید! بیایید همان‌طور که به حق توصیه کرده‌ام مرا قضاوت نکنید – گیریم اجتناب‌ناپذیر باشد! (;

متافیزیک تولد

مژده به همه‌گان که پس از یک سال فعالیت بی‌وقفه و خسته‌گی‌ناپذیر، سولوژنِ صاحب ضدخاطرات یک سال بر سالیان پرشمار عمرش افزود. او اینک می‌تواند به شما اطمینان دهد که این تغییر هیچ تاثیر فیزیکی یا متافیزیکی‌ی مشهودی بر کیهان نداشت و همه‌گان می‌توانند با آسودگی‌ی خیال همان مسیر را طی کرده و یک سال بر سن‌شان کم یا زیاد کنند.

سال‌ای که گذشت مثل هیچ سال دیگری نبود. درست همان‌طور که سال‌ای که خواهد آمد نیز چنان خواهد بود. و البته این بدان معنا نیست که سال گذشته سال ویژه‌ای بود و زبان‌ام لال اگر بخواهم بگویم سال پیش کم هیجان بود یا ثمری نداشت و یا که خوش نگذشت و یا حتی گذشت و داشت و نبود. اصولا همه‌ی این حرف‌ها بی‌معناست اگر بدانیم که من و شما و این وبلاگ و مخصوصا آن گودرتان که سفت به آن چسبیده‌اید همه و همه سایه‌های سیاه و سفید و بلکه خاکستری‌ای در ذهن شبدری سبز رنگ هستند که بر کرانه‌ی رود نیل لم داده و سعی می‌کند به معضل متافیزیکی‌ی رابطه‌ی پروانه‌ی رنگارنگ و فیلسوف چینی بیاندیشد ولی یکی از میلیون میلیون پشه‌ی مالاریای مزاحم رود تمرکزش را بی‌وقفه به هم می‌زند و ذهن‌اش را از سایه‌های سیاه و سفید و بلکه خاکستری‌ی فوق‌الذکر اشباع می‌کند.

حال چه این چه آن، تولدم مبارک!

آقا! جان عمه‌تان ساعت چنده؟!

امروز صبح که از خواب پاشدم، ساعت موبایل ۹:۴۵ را نشان می‌داد. خمیازه‌کشان و چشم‌مالان به آشپزخانه رفتم. آشپزخانه‌ام پنجره‌ای رو به مشرق دارد و صبح‌ها روشن‌ترین اتاق خانه است. چیز عجیب‌ای توجه‌ام را جلب کرد. آفتاب مثل سابق این موقع روز نبود: گویا تازه خورشید طلوع کرده باشد و آفتاب هنوز اریب بود. به اتاق خواب بازگشتم و نگاه‌ای به ساعت مچی‌ام انداختم. ساعت حدود ۸:۴۵ را نشان می‌داد. متعجب نگاه‌ای به ساعت iPod و بعد کامپیوتر انداختم که آن‌ها هم ۹:۴۶ بود. فکر کردم نکند ساعت‌ها را تغییر داده‌اند. گوگل را هوا کردم تا ببینم زمان تغییر ساعت‌های استان‌مان کی است. یادم بود که قرار است در همین ماه باشد اما تاریخ‌اش را مطمئن نبودم. چک کردم و دیدم هنوز دو سه روز به آن تاریخ مانده است. یعنی زودتر تغییر داده‌اند؟ نمی‌شود که! شاید تاریخ‌ای که فلان سایت نوشته بود غلط باشد. هنوز چشمان‌ام درست باز نشده بود تا بروم چندین سایت را زیر و رو کنم و از تاریخ تغییر ساعت مطمئن شوم.

ناگهان حس عجیب‌ای به‌ام دست داد: از بین شش روش دم‌دست فهمیدن ساعت (موبایل، ساعت کامپیوتر، ساعت iPod، ساعت اعلام‌شده توسط یکی از کانال‌های تلویزیونی، جستجوی گوگل برای «اسم شهرمان + time» و ساعت مچی‌ام) تنها یکی‌اش حاصل فعالیت هزاران خط برنامه‌ی کامپیوتری و اتصال به شبکه‌ای الکترونیکی نیست.

موبایل که عملا یک کامپیوتر کوچک است و مستقیم به شبکه‌ی مخابراتی وصل است و این‌که چه ساعت‌ای را اعلام می‌کند کاملا بستگی به این دارد که ساعت شبکه چه مشخص شده باشد. و پشت شبکه هم میلیون‌ها خط برنامه وجود دارد که هیچ‌کس‌ای در دنیا نمی‌تواند تضمین دهد که بی‌خطا کار می‌کند. iPod هم میلیون‌ها خط برنامه دارد و هر چند وقت یک بار هم خودش را از طریق اینترنت به‌روز می‌کند. ساعت اعلام‌شده‌ی کانال‌های تلویزیونی هم توسط شبکه‌ی تلویزیونی مشخص می‌شود. گوگل هم که وضعیت‌اش مشخص است. تنها ساعت مچی‌ام می‌ماند که با این‌که الکترونیکی است، اما منطق پشت‌اش معادل یک برنامه‌ی چند صد خطی بیش‌تر نیست.

و از این شش روش، پنج تای‌اش‌ آن‌قدر در پیچ و تاب هزاران هزار خط برنامه و شبکه‌ای غیرقابل کنترل توسط من تنیده شده است که روش‌ای آسان برای تشخیص صدق و دروغ‌شان ندارم. اگر همه‌ی این‌ها یک روز تصمیم بگیرند که به من دروغ بگویند، باید دوباره به شیوه‌های باستانی‌ی ساعت‌نگاری متوسل شوم و محاسبه کنم که در فلان روز سال (که نگه‌داری‌اش خود حساب و کتاب مجزایی می‌طلبد) خورشید چه ساعت‌ای طلوع می‌کند و بعد صبح کله‌ی سحر بیدار شوم و ساعت‌های مکانیکی‌ام را تنظیم کنم. و کدامین‌مان می‌توانند ساعت مکانیکی‌ای بسازد که خطای‌اش در روز کم‌تر از چند دقیقه باشد؟

از امروز فوبیای تازه‌ای خواهم داشت: شب به خواب روم و وقتی بیدار شدم هوا تاریک باشد و نفهمم آیا هنوز شب است که همه‌ی ساعت‌های شیطان‌زده روز جلوه‌اش می‌دهند یا این‌که خورشید مرده است و از این پس روز و شب‌مان یکی خواهد بود.

Remember that a man’s Name is to him the sweetest and most important sound in any language

مطمئن باشید اگر اسم‌تان دوست‌تان «غزل» است، به اشتباه برای‌اش نامه ننویسید که «غزال جان! نمی‌دونی چقدر دل‌ام برات تنگ شده که شب‌ها دیگه حتی خواب‌ام نمی‌بره؛ قربونت برم الهی!» چون ممکن است در خلوص نیت‌تان شک کند. حالا از من گفتن. (به جای غزال و غزل هر اسم معادل‌ای بگذارید در اصل قضیه تفاوت‌ای ایجاد نمی‌شود.)

حدیث بالا هم از آقای کارنگی است که حامد [و احتمالا آزاد] اعتقادی به‌اش ندارند!

حدیث روز: اللایک و مللایک

«لَیَکَ (۱) آن‌چه مردم را لایک می‌آید همان نیست که به فکرشان فرو می‌برد (۲) و یا کامنت می‌طلبد (۳) و هیچ‌کدام نیز آن نباشد که به کار دنیا و آخرت‌‌شان بیاید. (۴) و همانا ایشان از خاسران‌اند مگر به فیدِ ضدخاطرات چنگ زنند. (۵)»