«هر دانشجویی در روز باید پنج چکیده مقاله بخواند، دو ساعت با قلم و کاغذ محاسبه انجام دهد و اگر دست داد دو پاراگراف هم مقاله بنویسد.» استاد میکائیل آهنین
«هر دانشجویی در روز باید پنج چکیده مقاله بخواند، دو ساعت با قلم و کاغذ محاسبه انجام دهد و اگر دست داد دو پاراگراف هم مقاله بنویسد.» استاد میکائیل آهنین
«آدم باید هر روز صبح آمار وبلاگاش را نگاهی بیاندازد، گودرش را صفر کند و اگر دست داد پستای هم هوا کند.» – ابوابلاگر ابن گودری
«آدم باید هر روز به پنج نفر لبخند بزند، سر صحبت را با سه نفر باز کند و اگر دست داد یک دوست جدید بیابد.» -شیخفضلالله کارنِگی
«آدم باید هر روز به چارچوب اینرسی مرجع بیاندیشد، اندکی با تنسور انرژی-تکانه بازی کند و اگر دست داد موهایاش را هم شانهای بکشد.» – آلبرتو آینشتاینیان
«خداوندا! مرا از شر سولوژن حفظ بفرما!»
شیطان هم وقتی چنین چیزی ببیند به خباثت خویش شک میکند، چه برسد به سولوژن.
چرا به هنگام بحثهای سیاسی یا مذهبی در جمعهای بیش از سه نفر، صدای آدمها لحظه به لحظه برای همسایه رساتر میشود؟ در مورد بحثهای علمی چنین چیزی را نشنیدهام. به نظرم در مورد بحثهای اخلاقی نیز چنین نمیشود. بحثهای اقتصادی را نمیدانم. بحثهای ورزشی نیز چنین نیستند (گرچه فقط صدا بلند نمیشود، وگرنه بحثای بر امکان توهینآمیزشدشان نیست). بحثهای فلسفی هم که کلا پیش نمیآیند.
از دادزدن آدمها چندان خوشام نمیآید چون یا مجبور میشوم داد بزنم یا اینکه نشنیده بمانم. خداوند پدر مخترع ساعت را بیامرزد که اجازه میدهد تقسیم زمانی کنیم و هر کسای سه دقیقه حرف بزند (سه دقیقه برای هر حرفای کافیست دیگر، نه؟! مردم تز دکترایشان را میتوانند در دو دقیقه توضیح دهند). خداوند یک فکری هم به حال آدمها بکند تا بتوانند از ساعت استفاده کنند.
[حالا بگذریم که بعضیها ندیده و نشنیده و نخوانده و فکرنکرده اصولا نظر قطعی دارند!]
پاسخها:
اپیدمی آن است که صبح از خانه بیرون میروی و توی اتوبوس که نشستی، بغل دستیات سرش را برمیگرداند و توی صورتات سرفه کنند؛ رسیدی به محل کار، همکارت مشتاقانه سمتات میآید و دست میدهد، بعد ناگاه عقب میکشد و شروع میکند به سرفهکردن و میبینی کنار لباش خونین شده است؛ میروی دستهایات را میشویی برای ناهار، آشپز از دیگ بزرگای برایات سوپ میکشد و تو چشمهایات از حدقه در میآید وقتی دم موشای را در دیگ میبینی؛ سوپ نخورده به سمت خانه فرار میکنی و تا در را باز کردی، همخانهات را ولو کف زمین میبینی که از درد به خود میپیچد. تو از استیصال به کناری مینشینی و اِهِم، اِهِم، تو نیز سرفه میآغازی.
[و حالا نه شاید به این طاعونگونگی، اما اجتنابناپذیریاش اپیدمک است. به این میاندیشم که چگونه سوار نرینهگاو اپیدمی بشویم و به جای تاختن، بسازیم.]
گلشیفته آوازهخوان میشود، خواهران متفقالقول شروع میکنند به پیفپیف کردن.
خواهران شروع میکنند به هنرورزی، آقایان شروع میکنند به نقدِ بَهْبَهانه و چهچهانهی شبهروشنفکرانه.
[ما هم اول حرص میخوریم، بعد میخندیم و بعد ضدخاطراتاش میکنیم.]
حالا اومدیم و زلزله اومد و اتفاقا شَدید هم اومد. بیچاره میکنن ما رو این خرافاتیان! نمیشه هم که با این نوابیغ از «معناداریی آماری» صحبت کرد. جان عمهتان بیناموسی هم میکنین، بیناموسیی از لحاظ آماری بیضرر بکنین.
[توضیح ضروری: از نظرم «بیناموسی» لغت خوشتعریفای نیست و در نتیجه به رسمیت نمیشناسمش. با وجود اینکه کسای را به چنین کاری تشویق نمیکنم، اما آن را هم بیناموسی نمیدانم.]
ای کسانی که فکر میکنید فلان یا که حتی بهمان، فکر نکنید – کلا!
[فیسبوک - داخلی - عکس پروفایل، یک نوزاد چند هفتهایی تپل مپل]
(نظرم عوض شد! این را هم خواستید بنویسید؛ به جایاش یک فکری به حال نامههای با صد نفر مخاطب بکنید.)
اوستاباشی میدانست راز هویج را!
(*): ای-پیر نسخهی الکترونیک پیر خرابات است. تا جایی که اطلاع داریم ای-همسر مشابهای در ادبیات قدیم نداشته است.
شیر ریخته به پاتیل باز نمیگردد، به احتراماش: دو دقیقه پهنای باندتان را درست استفاده کنید و چشم از نامحرم برگیرید و خدا را شکر کنید که خوانندهی ضدخاطراتاید و نه وبلاگ همسایه.
(چهار لیتر بود مردم، چهار لیتر شیر گاو مرغوب کمچربی (و نه، و بله، مرغوب به گاو باز میگردد و کمچربی به شیر – چه سوالهایی از من میپرسید، پس وبلاگ بغلی چه کاره است؟!))
این سری نوشتههای سیبستان را با طلبهای طرفدار ولایت و دیگر قضایا میخواندم. خواندناش جالب است، توصیه میکنم (نوشتهی اول، دوم، سوم، …). نیمههای خوانششان بودم که به نظرم آمد برای درک حرف خیلی از آدمها -یا شاید هم درکِ خودشان- باید بعضی کلمات گفتارشان را با «اسپاگتی پرّان اعظم» و مشابه جایگزین کرد و بعد عظمت و پیچیدگیی مغزِ بشری را ستایش کرد – ماشالله!
مرده شورْ این اینترنت را ببرد که تندش یک جور مایهی دردسر است و کندش جور دیگر. تند باشد و از این سایت به آن سایت میپری و میجهی و نمیفهمی چه شد که ساعتهای عمرت گذشت و آخر هم نفهمیدی چه بهات اضافه شد؛ کند باشد و ساعتها تکمهی «ریفرش» را فشار میدهی تا مگر رخصت دهد دو کلام ایمیل ببینی و یکی دو کارت را هم به پیش ببری – و آخر سر نه میبینی و نه به پیش میبری و از اعصابخردی بیخیالاش میشوی و ساعت را مینگری و به زمین و زمان فحش میدهی.
[اینها را گفتم، اما اینترنت تندش بهتر است به هر حال. دستکم چون مخدری در رخوت فرو میبردت. وه امان از کندش که چون مادهی مخدر شیمیاییِ دو زاریی حال به همزنای میماند.]
بعضی وقتها پیش میآد که دنیا اینطوری میشه: چیزهای به ظاهر بیارزش، یکهو ارزشمند میشن برات؛ چیزهای ازلی باارزش، یکهو ارزششون رنگ میبازه.
بعضی وقتها هم البته اینطوری نیست – و کی میدونه کِیها اینطوریه.