حوصله

در این روزهای ترشح بیش از حد و روزافزون اطلاعات، آدم‌ها دیگر حوصله‌ی نوشته‌های بلندبالا خواندن را ندارند.
این روزها آدم‌ها دیگر حوصله‌ی نوشته‌ی بلند خواندن را ندارند.
آدم‌ها حوصله نوشته بلند خواندن را ندارند.
آدم‌ها حوصله خواندن ندارند.
آدم‌ها حوصله ندارند.
آدم‌ها حوصله …
آدم‌ها …
آدم
دم
آ.
[بیییییییپ! پرستار چشمان مریض را می‌بندد.]

حدیث روز: زلف شانه‌کردن

Pierre-Auguste Renoir. Young Girl Combing Her Hair. 1894. Oil on canvas.

Pierre-Auguste Renoir. Young Girl Combing Her Hair. 1894. Oil on canvas.

«هر مومنه‌ای که زلفان‌اش را روز به روز شانه نزند و ماه‌ای یک بار استحمام نکند، شیطان در موهای‌اش لانه کرده، از صعود ادعیه‌اش به درگاه باری‌تعالی جلوگیری می‌کند.» -امام شصت و شش‌ام هندوان، موسس مکتب بوداییه

[صادره از برای مانا - نه این مانا، نه آن مانا، آن یکی مانا!]

ولووم صدای من سخت خسته است

چرا به هنگام بحث‌های سیاسی یا مذهبی در جمع‌های بیش از سه نفر، صدای آدم‌ها لحظه به لحظه برای همسایه رساتر می‌شود؟ در مورد بحث‌های علمی چنین چیزی را نشنیده‌ام. به نظرم در مورد بحث‌های اخلاقی نیز چنین نمی‌شود. بحث‌های اقتصادی را نمی‌دانم. بحث‌های ورزشی نیز چنین نیستند (گرچه فقط صدا بلند نمی‌شود، وگرنه بحث‌ای بر امکان توهین‌آمیزشدشان نیست). بحث‌های فلسفی هم که کلا پیش نمی‌آیند.

از دادزدن آدم‌ها چندان خوش‌ام نمی‌آید چون یا مجبور می‌شوم داد بزنم یا این‌که نشنیده بمانم. خداوند پدر مخترع ساعت را بیامرزد که اجازه می‌دهد تقسیم زمانی کنیم و هر کس‌ای سه دقیقه حرف بزند (سه دقیقه برای هر حرف‌ای کافی‌ست دیگر، نه؟! مردم تز دکترای‌شان را می‌توانند در دو دقیقه توضیح دهند). خداوند یک فکری هم به حال آدم‌ها بکند تا بتوانند از ساعت استفاده کنند.

عصر حجر

سوال‌ها:
ما بخواهیم از عصر قبیله‌های خون‌خوارِ خون‌ریزِ آدم‌خوار رهایی یابیم، باید که را ببینیم؟! چند نسل دیگر از تکامل فرهنگی نیاز است؟ یا که باید منتظر تکامل زیستی هم بمانیم؟

پاسخ‌ها:

۱)‌ خودمان را.
۲) خیلی.
۳) بی‌خود منتظر نمانید. هایپرتالاموس و آمیگدالا از ساختارهای خیلی قدیم مغزند که دیگر تغییر کنند (البته همیشه می‌توان به وصله‌دوزی امید داشت).

اپیدمی

اپیدمی آن است که صبح از خانه بیرون می‌روی و توی اتوبوس که نشستی، بغل دستی‌ات سرش را برمی‌گرداند و توی صورت‌ات سرفه کنند؛ رسیدی به محل کار، هم‌کارت مشتاقانه سمت‌ات می‌آید و دست می‌دهد، بعد ناگاه عقب می‌کشد و شروع می‌کند به سرفه‌کردن و می‌بینی کنار لب‌اش خونین شده است؛ می‌روی دست‌های‌ات را می‌شویی برای ناهار، آش‌پز از دیگ بزرگ‌ای برای‌ات سوپ می‌کشد و تو چشم‌های‌ات از حدقه در می‌آید وقتی دم موش‌ای را در دیگ می‌بینی؛ سوپ نخورده به سمت خانه فرار می‌کنی و تا در را باز کردی،‌ هم‌خانه‌ات را ولو کف زمین می‌بینی که از درد به خود می‌پیچد. تو از استیصال به کناری می‌نشینی و اِهِم، اِهِم، تو نیز سرفه می‌آغازی.

[و حالا نه شاید به این طاعون‌گونگی، اما اجتناب‌ناپذیری‌اش اپیدمک است. به این می‌اندیشم که چگونه سوار نرینه‌گاو اپیدمی بشویم و به جای تاختن، بسازیم.]

نعت تکامل مر زن و مرد

گلشیفته آوازه‌خوان می‌شود، خواهران متفقالقول شروع می‌کنند به پیف‌پیف کردن.

خواهران شروع می‌کنند به هنرورزی، آقایان شروع می‌کنند به نقدِ بَه‌ْبَهانه و چه‌چهانهی شبه‌‌روشن‌فکرانه.

[ما هم اول حرص می‌خوریم، بعد می‌خندیم و بعد ضدخاطرات‌اش می‌کنیم.]

Boobquake:‌ بی‌ناموسی از لحاظ آماری باضرر

حالا اومدیم و زلزله اومد و اتفاقا شَدید هم اومد. بیچاره می‌کنن ما رو این خرافاتیان! نمی‌شه هم که با این نوابیغ از «معناداری‌ی آماری» صحبت کرد. جان عمه‌تان بی‌ناموسی هم می‌کنین، بی‌ناموسی‌ی از لحاظ آماری بی‌ضرر بکنین.

[توضیح ضروری: از نظرم «بی‌ناموسی» لغت خوش‌تعریف‌ای نیست و در نتیجه به رسمیت نمی‌شناسم‌ش. با وجود این‌که کس‌ای را به چنین کاری تشویق نمی‌کنم، اما آن را هم بی‌ناموسی نمی‌دانم.]

محبت خرکی‌ی عمو پدی

[فیس‌بوک - داخلی - عکس پروفایل، یک نوزاد چند هفته‌ای‌ی تپل مپل]

[سیبیل اول] عروسکم این دخمل کوچولو خودت هستی؟!
[سیبیل دوم] آممم … بله!
[سیبیل اول] وایییی پس چرا من ندیده بودمت بوخولومت ای جاااااااااان!

Sale No Mobaraak

تبریک نوروز را
به پارسی بگویید؛
به ترکی بگویید؛
به کردی یا چه می‌دانم گیلکی یا هر زبان یا گویشِ دیگر ایران‌زمین بگویید؛
یا نشد دیگر به انگلیسی یا آلمانی یا فرانسه بنویسید؛
اما جانِ همان کوروش کبیر و نوروز -که سال را بدون امضای دو سه طومار نوروزخواهی به سازمان ملل و چند چاکِ سینه پاره‌کردن برای کوروش عزیز سال نمی‌دانید- این یک بار هم شده در اول سالِ نویی به پنگلیش ننویسید: sale no mobaraak که آدم تاسف می‌خورد که چرا «مبارک» در این موقع سال تخفیف ویژه ندارد.

(نظرم عوض شد! این را هم خواستید بنویسید؛ به جای‌اش یک فکری به حال نامه‌های با صد نفر مخاطب بکنید.)

فلوراید

فلورایدا،
ما به امید مینا دست طلب به سوی‌ات دراز کرده بودیم،
تو ولکن ما را دراز کردی و
اشهد نخوانده
با طعم توت‌فرنگی
جام زهر خوراندی.
این است سزای ما ای آب نمک؟!

راز هویج

اوستاباشی می‌دانست راز هویج را!

توصیه‌ی اخلاقی: هویجِ آخر راه فراموش نشود. پوست آدم‌ها را کندید، آخرش هویج‌شان را هم بدهید!
مشاهده‌ی روان‌شناسی: آدم‌ها نیاز به «ستایش» دارند. مهم هم نیست که باشند؛ اما مهم است کِیْ که چگونه ستایش‌شان بکند.

مارچ، مارچ، هشت مارچ

آقامون می‌گن حالا تو چیزی درباره‌ی روز جهانی‌ی زن هم ننویسی، اتفاق‌ای نمی‌افته.
در ضمن می‌گن وجود روز زن تبریک نداره، تعمق داره!
ما هم فورا قلم را برداشته، به تعمق فرو می‌رویم.

استخوان‌خردکرده

می‌آید و سبیل سبزنشده‌اش را به زور برای‌ام تاب می‌دهد و می‌گوید «زمانه‌ی بدی شده است! هیچ چیزی سر جای‌اش نیست،؛ همه چیز بدتر شده است؛ حیف از گذشته» گویا حالا صد سال زنده‌گی کرده است یا اصلا می‌داند ده بیست سال پیش دنیا دست که بوده.
در دل می‌گویم «کاش دست‌کم صبر می‌کردی یک بار ردِ تیغ بر صورت‌ات می‌ماند» و سرم را به افسوس تکان می‌دهم و عصازنان می‌روم.

سخن‌ای از ای-پیرمان(*)

مواظب باشید فیس‌بوک‌های‌تان جای «دلیشس»های‌تان را نگیرد،
مراقب باشید وبلاگ‌های‌تان جای‌گزین توییت‌های‌تان نشود،
و در نهایت برحذر باشید از عشق‌بازی‌های یاهو-مسنجری: یک‌هو ای-همسری نصیب‌تان می‌شود که هر وقت عشق‌اش کشید ترمز می‌کشد بالا و لاگ‌آف می‌کند و شما می‌مانید و خماری‌ی غریبِ نگو و نپرس‌ای!

(*): ای-پیر نسخه‌ی الکترونیک پیر خرابات است. تا جایی که اطلاع داریم ای-همسر مشابه‌ای در ادبیات قدیم نداشته است.

آن‌چه بر شیر گذشت

شیر ریخته به پاتیل باز نمیگردد، به احترام‌اش: دو دقیقه پهنای باندتان را درست استفاده کنید و چشم از نامحرم برگیرید و خدا را شکر کنید که خواننده‌ی ضدخاطرات‌اید و نه وبلاگ هم‌سایه.

(چهار لیتر بود مردم، چهار لیتر شیر گاو مرغوب کم‌چربی (و نه، و بله، مرغوب به گاو باز می‌گردد و کم‌چربی به شیر – چه سوال‌هایی از من می‌پرسید، پس وبلاگ بغلی چه کاره است؟!))

امر فرمود «نور!، باش!»، و آن‌گاه کیهان بَنگید با آدم‌های‌اش

این سری نوشتههای سیبستان را با طلبه‌ای طرف‌دار ولایت و دیگر قضایا می‌خواندم. خواندن‌اش جالب است، توصیه می‌کنم (نوشته‌ی اول، دوم، سوم، …). نیمه‌های خوانش‌شان بودم که به نظرم آمد برای درک حرف خیلی از آدم‌ها -یا شاید هم درکِ خودشان- باید بعضی کلمات گفتارشان را با «اسپاگتی پرّان اعظم» و مشابه جای‌گزین کرد و بعد عظمت و پیچیدگی‌ی مغزِ بشری را ستایش کرد – ماشالله!

هفت گزاره نیمه‌معتبر درباره‌ی اعتیاد و مصائب دیگر

(۱)
اعتیاد از بین نمی‌رود، بلکه از فرم‌ای به فرم دیگر تبدیل می‌شود.

(۲)
اعتیاد بر سه مرحله است:
معتاد ابتدا از فعل خود شرم‌سار شده و همیشه سعی در پنهان‌کاری دارد؛
مدتی که گذشت و وابستگی ده‌چندان شد، معتاد سرسپرده‌ی تمام‌وقتِ اعتیادش می‌شود؛
و وقتی زمان جدایی رسید، رنجِ ترک -چه کوتاه‌مدت و چه بلند- اجتناب‌ناپذیر و دردناک خواهد بود.
خلاصه «شست»: شرم، سرسپردگی، ترک.

(۳)
اعتیاد صور رنگارنگی دارد:
اعتیاد به افیون‌جات یک نوع آن است،
اعتیاد به فیلم و کتاب نوعِ دیگر؛
شعر و زن و شراب نیز در طول تاریخ از لذت‌بخش‌ترین اعتیادها بوده‌اند و از خانه‌براندازترین‌شان نیز،
هم‌چون باور به فرا-طبیعت که از خانمان‌سوزترین‌ِ ایشان بوده است.
ولاکن این روزها اعتیاد پر زرق و برق‌تر از همیشه شده است: اعتیادِ چکِ مداوم ای‌میل، فیس‌بوک، توییت هر ساعته، وبلاگ‌خوانی با و بی گودر، بالاترین، یوتوب‌گردی و خدا می‌داند هزار کوفت و زهرمار دیگر.

(۴)
اعتیاد رنج دارد،
لذت دارد،
درمان ندارد.

(۵)
پدر و مادری که فرزند خویش را درست و به راه صحیح معتاد نکنند، از رحمت خداوند به دورند.

(۶)
اعتیاد را عشق است!

(۷)
معتادتم!

نکبتْ اینترنت را

مرده شورْ این اینترنت را ببرد که تندش یک جور مایه‌ی دردسر است و کندش جور دیگر. تند باشد و از این سایت به آن سایت می‌پری و می‌جهی و نمی‌فهمی چه شد که ساعت‌های عمرت گذشت و آخر هم نفهمیدی چه به‌ات اضافه شد؛ کند باشد و ساعت‌ها تکمه‌ی «ریفرش» را فشار می‌دهی تا مگر رخصت دهد دو کلام ای‌میل ببینی و یکی دو کارت را هم به پیش ببری – و آخر سر نه می‌بینی و نه به پیش می‌بری و از اعصاب‌خردی بی‌خیال‌اش می‌شوی و ساعت را می‌نگری و به زمین و زمان فحش می‌دهی.

[این‌ها را گفتم، اما اینترنت تندش به‌تر است به هر حال. دست‌کم چون مخدری در رخوت فرو می‌بردت. وه امان از کندش که چون ماده‌ی مخدر شیمیاییِ دو زاری‌ی حال به هم‌زن‌ای می‌ماند.]

سنگِ غبارگرفته: شیشه یا الماس

بعضی وقتها پیش میآد که دنیا اینطوری میشه: چیزهای به ظاهر بی‌ارزش، یک‌هو ارزشمند می‌شن برات؛ چیزهای ازلی باارزش، یک‌هو ارزش‌شون رنگ می‌بازه.

بعضی وقت‌ها هم البته این‌طوری نیست – و کی می‌دونه کِی‌ها این‌طوری‌ه.