Remember that a man’s Name is to him the sweetest and most important sound in any language

مطمئن باشید اگر اسم‌تان دوست‌تان «غزل» است، به اشتباه برای‌اش نامه ننویسید که «غزال جان! نمی‌دونی چقدر دل‌ام برات تنگ شده که شب‌ها دیگه حتی خواب‌ام نمی‌بره؛ قربونت برم الهی!» چون ممکن است در خلوص نیت‌تان شک کند. حالا از من گفتن. (به جای غزال و غزل هر اسم معادل‌ای بگذارید در اصل قضیه تفاوت‌ای ایجاد نمی‌شود.)

حدیث بالا هم از آقای کارنگی است که حامد [و احتمالا آزاد] اعتقادی به‌اش ندارند!

حدیث روز: اللایک و مللایک

«لَیَکَ (۱) آن‌چه مردم را لایک می‌آید همان نیست که به فکرشان فرو می‌برد (۲) و یا کامنت می‌طلبد (۳) و هیچ‌کدام نیز آن نباشد که به کار دنیا و آخرت‌‌شان بیاید. (۴) و همانا ایشان از خاسران‌اند مگر به فیدِ ضدخاطرات چنگ زنند. (۵)»

The Iron Giant

Iron Giant کارتون‌ای‌ست دوست‌داشتنی با داستان‌ای قشنگ و به اندازهی کافی محکم. ماجرا به طور خلاصه حول و حوش روبات‌ای از فضا-آمده می‌گردد و روابط روباتی-انسانی‌ای که او با کودک‌ای برقرار می‌کند. فضای کارتون، فضای جنگ سرد است؛ در نتیجه می‌توان انتظار داشت که کاراکترهای داستان ذهنیت ترسیده و نگران آن زمانی داشته باشند (بیش‌تر در ویکی‌پدیا).

این کارتون که در سال ۱۹۹۹ پخش شده توسط Brad Bird کارگردانی شده است. این آقا را من پیشتر نمی‌شناختم، اما برای خودش ستاره‌ای‌ست. مطمئن‌ام حتما یکی از کارتون‌های‌اش را دیده‌اید. آقای بِرد کارگردان Incredibles بوده است و Ratatouille و البته یک اپیزود سیمپسونز.

این فقط یک بخش ماجراست. بخش دیگر -که امیدوارم ترغیب‌تان کند تا کارتون را ببینید- این است که داستان فیلم بر اساس کتاب Iron Man از شاعر معروف تد هیوز (Ted Hughes) است. این آقا را اگر به عنوان شاعر نمی‌شناسید، حتما به عنوان شوهر سیلوا پلت (Sylvia Plath) خواهید شناخت. این کتاب Iron Man البته ربطی به کتاب کمیک‌ای با همین نام ندارد و در نتیجه این کارتون هیچ ربطی به فیلم Iron Man هم ندارد (گویا تد این داستان کودکان را پس از مرگ سیلوا نوشته است تا از آلام فرزندان‌اش بکاهد).

دیدن این کارتون برای‌ام جالب بود چون علاوه بر داستان لطیف‌اش، نقاشی‌هایی کاملا متفاوت داشت با آن‌چه در کارتون‌های امروزین می‌بینیم. و جالب این‌که ارتباط برقرارکردن با نقاشی‌های قدیمی -که فوتورئالیسم کارتون‌های امروزین را ندارند- اتفاقا سخت نیست. حتی ممکن است وسط کارتون به این نتیجه برسید که کاش کارتون‌های امروزین این‌چنین شبیه به واقعیت نبودند.

خلاصه این‌که اگر کارتون دوست دارید، Iron Giant کارتون خیلی خوبی‌ست با داستان‌ای بس انسانی.

آخر هفته‌ی سوخته

بعضی آخر هفتهها چون تخممرغ نیمبندند. نه این‌که خوب و خوش‌مزه نباشند، اما بنیه‌شان شل و ول است و در نهایت بهره‌ات نیمه خواهد بود و نصف دیگر به هدر می‌رود. هفته‌ی جدید که شروع می‌شود، نه آن‌قدر بی‌استراحت بوده‌ای که بگویی گور بابای بقیه و به خودت یک روز مرخصی بدهی، و نه آن قدر پر انرژی‌ای که بگویی آخ جان، هفته‌ی تازه!

گروه و قضاوت اخلاقی

تا هنگامی که رفتارهای درون‌گروه را نیک و کردار برون‌گروه را شر بدانیم، اخلاق‌مداری بس آسان است. هنر آن است که چنان مردمان را زیر ذره‌بین‌مان ببریم که درون یا برون‌گروه بودن فاعل رفتار در قضاوت‌مان ذره‌ای تغییر ایجاد نکند.

پراکنده‌هایی از کارو لوکس

ردیف جلو از راست به چپ: دکتر مشیری، دکتر اعرابی، دکتر نیلی، دکتر لوکس، دکتر فاتحی

کارو لوکس (Caro Lucas) عزیز چند روز پیش ما دانش‌جویان‌اش را برای همیشه تنها گذاشت [هفده‌ام تیر ماه - این نوشته را بیش از ده روز دیرتر منتشر می‌کنم]. بقیه را نمی‌دانم، اما من هنوز در شوک‌ام. این چند روز هی چهره‌اش در پیش چشم‌ام می‌آید و خواسته و نخواسته صدای‌اش در گوش‌ام طنین می‌اندازد. کاش می‌شد همه‌ی این‌ها خیال باشد، توهم باشد، دروغ باشد، اصلا نباشد. اما چه کنم که هست و حقیقتِ سفت و سخت هم هست. دیدن چهره‌اش در تابوت … صبر ایوب می‌خواهد. مرده‌شور این دنیا را ببرند.

دکتر لوکس،‌ کارو لوکس، بابا نوئل -اما بیش از هر چیزی دکتر لوکس- هم دوست‌داشتنی است و هم تیز و زیرک، هم باسواد است و هم افتاده. او کم‌یاب است – چه در ایران و چه در هر جای دیگری. یکی است در میان هزاران هزار – اگر نگویم میلیون میلیون – و رفتن‌اش خدا می‌داند کی و چطوری جبران خواهد شد.

می‌خواهم از دکتر لوکس بنویسم. قصد زندگی‌نامه نوشتن ندارم. از خودم می‌نویسم و از دکتر لوکس – آن زمان که مسیر زندگی‌مان از نزدیکی‌های هم رد شد. این نوشته شاید بیش از حد شخصی به نظر برسد -اما چرا که نه؟- که دکتر لوکس برای‌ام اهمیت‌اش شخصی‌تر از آن است که تلاش کنم نگاه‌ای عینی و سوژه‌گریز به او داشته باشم.

یادم نمی‌آید اولین بار کی اسم کارو لوکس به گوش‌ام خورد، اما  دیدن‌اش یا در تابستان ۱۳۸۰ رخ داد یا بهار ۱۳۷۹. خاطره‌ی تابستان ۱۳۸۰ واضح است و بهار ۱۳۷۹ نه چندان. اگر اشتباه نکنم، بهار ۱۳۷۹ کارگاه روباتیک دانش‌گاه تهران برگزار شده بود و حدس می‌زنم دکتر آن‌جا بود ولی از شما چه پنهان هیچ خاطره‌ای از مواجهه‌ام با او ندارم. اما تابستان ۱۳۸۰ را درست به خاطر دارم. برای مسابقات موش‌های هوش‌مند به تبریز رفته بودیم (که می‌شود محمد و رامین و سید صادق و من – و سعید و محسن از گروه‌مان هم نیامده بود)‌ و دکتر لوکس هم مهمان مسابقات بود. با او صحبت‌ای نکردم اما همین که دو سه متری‌اش ایستاده بودم برای‌ام آن موقع خودش کلی افتخار بود. یکی دو ماه بعدتر هم باز در کنفرانس دانش‌جویی مهندسی برق دیدم‌اش. و بعد شش هفت ماه بعد در چندمین کنفرانس سیستم‌های هوش‌مند در دانش‌گاه خواجه‌نصیر طوسی. این بار از او سوال‌ای هم پرسیدم که یادم می‌آید راجع به Kismet بود.

انگیزه‌ام برای تغییر رشته و رفتن به دانش‌گاه تهران -با وجودی که تقریبا هر رشته/جای دیگری هم می‌توانستم بروم- بیش از همه به خاطر دکتر لوکس بود. یک روز بهاری پس از اعلام نتایج کنکور رفتم و چرخی در گروه برق و کامپیوتر زدم و نگاه‌ای به اسم درس‌ها و استادها انداختم. استادهایی که کارشان/درس‌شان به زمینه‌های مورد علاقه‌ی من ربط داشت این‌ها بودند: دکتر لوکس، دکتر نیلی، دکتر اعرابی و دکتر یزدان‌پناه. از بین همه‌ی این‌ها تنها دکتر لوکس را می‌شناختم و آن هم تصوری در حد و حدود پدر هوش ماشینی ایران یا چیزی شبیه به همین. به هر حال مطمئن شدم که اگر می‌خواهم روی هوش ماشینی کار کنم -که سال‌ها بود می‌خواستم- به‌ترین گزینه‌ام رفتن به کنترل دانش‌گاه تهران است. انتخاب سخت نبود: کافی بود کنترل دانش‌گاه تهران را به عنوان گزینه‌ی اول بزنم و منتظر نتایج کنکور بمانم.

ترم اول دانش‌گاه درس سیستم‌های فازی را با دکتر لوکس داشتم. کسان‌ای که با دکتر لوکس کلاس داشته‌اند می‌دانند کلاس‌های‌اش اندکی عجیب و غریب است. مثلا یکی این‌که او سیلابس خیلی صاف و مشخص‌ای -دست‌کم از دید دانش‌جویان- ندارد که جلسه به جلسه و ساعت به ساعت از روی آن به پیش برود و یک چیزهایی از همان اول مشخص باشد که گفته می‌شود و یک چیزهایی هم بدیهی باشد که جزو درس نیست. حدس من این است که او خود می‌دانست که فلان چهار پنج موضوع قرار است پوشش داده شود، بعد برای هر کدام از آن موضوع‌ها کلی اسلاید از این ور و آن ور جمع می‌کرد و درباره‌شان حرف می‌زد. گاهی هم البته یک موضوع به نظرش جالب می‌آمد و بیش از معمول روی آن متوقف می‌شد. از این لحاظ درس‌های او خیلی پراکنده‌تر از تقریبا هر استاد دیگری به نظر می‌آمد چون تقریبا نمی‌شد دانست که دو جلسه‌ی بعد راجع به چه موضوع‌ای خواهد بود. اما از طرف دیگر آن‌چه درس می‌داد معمولا خیلی جدیدتر از غالب درس‌های دیگر بود چون خودش را در قید و بند فلان کتاب و بهمان منبع نمی‌کرد. چنین چیزی در آن زمان برای من تازه بود. بعضی وقت‌ها البته بعضی از دانش‌جویان درس از این موضوع شاکی می‌شدند چون حس می‌کردند سررشته‌ی موضوع را گم کرده‌اند، اما من همیشه از این شیوه لذت می‌بردم. شاید دلیل‌اش این بود که معمولا دیدی کلی نسبت به درس داشتم و نشستن سر کلاس‌های‌اش کمک می‌کرد که چیزهایی را که پیش‌تر درباره‌شان پراکنده خوانده بودم عمیق‌تر بفهمم و ربطشان را به موضوعات دیگر به‌تر درک کنم. این را که حالا چند درصدمان از درس لذت می‌بردیم و چند درصد گیج می‌زدیم (که البته متضاد هم نیستند) نمی‌دانم.

گمان‌ام از نیمه‌های ترم اول بود که دیگر به این فکر کردم که چگونه از دکتر بخواهم استاد راه‌نمای‌ام باشد. ترم دوم شد که بالاخره جرات پیدا کردم تا از او بخواهم استاد راه‌نمای‌ام باشد. چطوری؟ فرض کنید به این صورت:

[داخلی در راه‌روی طبقه‌ی سوم گروه برق و کامپیوتر. دکتر لوکس و من بحث‌کنان از آزمایش‌گاه کنترل بیرون می‌آییم.]

- راستی یک سوال‌ای. من می‌تونم پروژه‌ام رو با شما بردارم؟

[کارو لوکس سرش را به چپ خم می‌کند]

- باشه!

همین! به همین سادگی. نه چک‌ای، نه چانه‌ای!

این شیوه‌ی برخورد از خصوصیت‌های دکتر بود. خیلی ساده با خیلی مسایل برخورد می‌کرد. اصلا و ابدا اهل کلاس‌گذاشتن نبود. حالا ببینیم و چه می‌شود و غیره در کارش نبود. اگر موافق بود همان موقع می‌گفت، اگر مخالف بود هم می‌گفت و اگر هم نمی‌دانست، باز هم می‌گفت. مرز این سه سایه‌دار نبود.

کلی دلیل داشت که آدم‌ها شیفته‌ی کارو لوکس شوند. ظاهری‌ترین‌اش به شکل و حرکات و لحن دکتر باز می‌گشت. این‌که خیلی‌ها او را با بابا نوئل مقایسه می‌کنند بر کس‌ای پوشیده نیست. کافی است عکس‌اش را دیده باشید تا بدانید چه می‌گویم. اما حرکات‌اش هم منحصر به فرد بود. مثلا یکی‌اش همین که برای تایید چیزی سرش را برخلاف بیش‌تر آدم‌ها که سرشان را به جلو خم می‌کنند، به یک سو (چپ یا راست؟ یادم نیست) خم می‌کرد. من یکی -احتمالا چون خیلی‌های دیگر- پس از چند ماه که در دانش‌گاه تهران بودم ناخودآگاه این حرکت را تقلید می‌کردم.

در خبرها می‌خوانی که دکتر لوکس پدر روباتیک ایران است. نمی‌دانم چه کس‌ای اولین بار چنین اصطلاح‌ای را به کار برده است اما هر که بوده مطمئن‌ام نه می‌داند روباتیک چیست و نه می‌داند دکتر لوکس که بوده است. شاید دلیل‌اش همان حضور دکتر لوکس در مسابقات روباتیک موش‌های هوش‌مند (و مشابه) بوده باشد. شاید … نمی‌دانم. اما دکتر لوکس اصولا روباتیک کار نمی‌کرد. درست است که چندین مقاله‌ی روباتیک دارد، اما روباتیک کار نبوده است.

اهمیت دکتر لوکس به پدر یا مادر این رشته یا آن رشته بودن نبود و نیست. اصولا قرار نیست علم پدر و مادر داشته باشد. اهمیت دکتر به گستره‌ی دانش‌اش، فعالیت‌های گسترده‌ی پژوهشی‌اش، و خیل دانش‌جویانی‌ست که تربیت کرده است. اهمیت او به تاسیس پژوهشکده‌ی سیستم‌های هوش‌مند در IPM است. اهمیت او به خاطر شوق و علاقه‌ای‌ست که در این همه آدم ایجاد کرد تا بروند چیزکی درباره‌ی هوش‌مندی‌ی ماشینی یاد بگیرند.

دکتر لوکس بارها موضوع کاری‌اش را عوض کرده است. زمان‌ای بیش‌تر روی سیستم‌های فازی کار می‌کرد، اما آن اواخر که من بودم تمرکزش کم‌تر روی سیستم‌های فازی به طور خاص و مستقل بود. آن زمان بیش‌تر روی ایده‌ی «یادگیری عاطفی» و هم‌چنین مساله‌ی پیش‌بینی‌ی سری‌های زمانی -و به طور خاص پیش‌بینی‌ی وضعیت فعالیت‌های خورشیدی- کار می‌کرد و البته روش‌های الهام‌گرفته از طبیعت چون انواع روش‌های محاسباتی‌ی تکاملی و ایده‌های مشابه. کمی سخت است راجع به این‌که دکتر لوکس روی چه چیزهایی کار می‌کرد نظر داد چون خیلی‌هایی که یکی از درس‌های‌اش را داشتند با او مقاله چاپ می‌کردند در حالی که الزاما موضوع مقاله، موضوع اصلی‌ی کارش نبود. من هم همه‌ی دانش‌جویان‌اش را نمی‌شناسم تا ببینم آن‌ها در سال‌های اخیر چه کرده‌اند (پروژه‌ی دانش‌جویان هر کس نماینده‌ی خوبی از موضوع کاری‌ی استاد است).

گستره‌ی خِبرگی‌ی دکتر شگفت‌انگیز بود. بارها شده بود که تصور می‌کردم او درباره‌ی موضوع‌ای چندان نمی‌داند، اما واقعیت این بود که خیلی می‌دانست حتی با وجودی که تا جایی که می‌دانستم روی آن موضوع پژوهش نمی‌کرد. مثلا با وجودی که دکتر روی «کنترل هوش‌مند» کار می‌کرد اما دانش‌اش راجع به «کنترل کلاسیک» -تا جایی که آن موقع می‌توانستم نظر دهم- بسیار عمیق بود. یعنی اگر روی موضوع خاص‌ای کار نمی‌کرد الزاما به دلیل ندانستن‌اش نبود. دانش دکتر لوکس حتی در مقایسه با هم‌تایان خارجی‌اش -که در این سال‌ها دیده‌ام- قابل تحسین است.

آیا دکتر لوکس شهرت جهانی دارد؟ مطمئن نیستم، اما بعید می‌دانم معروفیت‌اش بس‌گسترده باشد.

به نظرم -و تاکید می‌کنم که این نظر شخصی‌ام است- که دکتر لوکس می‌توانست در سطح جهانی شناخته‌تر باشد اگر روی یک موضوع تمرکز می‌کرد. اما از طرفی واقعا نمی‌دانم هدف دکتر لوکس از انتخاب مسیر پژوهشی‌اش چه بوده است. حدس می‌زنم هدف‌اش الزاما معروفیت جهانی نبوده است که اگر این‌طور بود به‌تر بود به ایران باز نمی‌گشت. در واقع رضایت‌مندی‌ی دکتر می‌توانست مولفه‌هایی کاملا متفاوت با نرم‌های معمول پژوهش‌گر دنیای آکادمیک داشته باشد. کاش در این باره از او پرسیده بودم.

چرا دکتر لوکس به ایران بازگشت؟ نمی‌دانم. در مصاحبه‌ای گفته بود که در ایران راحت‌تر است. خود دکتر در همان‌جا می‌گوید که هدف‌اش از ایران‌ماندنْ ایثار نبوده است، اما می‌دانم ایران‌بودن‌اش برای دانش‌جویان ایرانی نعمت‌ای بود. نعمت‌ای که متاسفانه به دلیل بدشانسی‌مان از ما گرفته شد.

بازگردیم به داستان من و دکتر لوکس. بهار سال اول کارشناسی‌ی ارشدم بود (می‌شود بهار ۱۳۸۲) که دکتر قبول کرد استاد راه‌نمای‌ام باشد. آن ترم با دکتر نیلی -که پیش از آن نمی‌شناختم‌اش- درس هوش‌مصنوعی گسترده را برداشته بودم. تابستان آن سال تصمیم گرفتم که به‌تر است وزن بیش‌تر مشاوره را به دوش دکتر نیلی بیندازم و دکتر لوکس (به هم‌راه دکتر اعرابی) استادان مشاورم باشند. از این انتخاب بسیار راضی‌ام. دلیل این تصمیم هم عجیب و غریب نبود: در آن چند ماه فهمیدم زمینه‌های پژوهشی‌ی مورد علاقه‌ام شباهت بیش‌تری به علایق دکتر نیلی داشت تا دکتر لوکس. اما با این وجود پژوهش‌های مشترک‌مان ادامه داشت و اتفاقا یکی از کارهایی که خیلی هم دوست‌اش دارم محصول مشترک هم‌کاری‌ی همه‌مان بود.

چند خاطره از کارو لوکس بگویم؟ البته نه فقط خاطره، که چند سخن نغز که شاید برای بیش‌تر خوانندگان این متن چندان معنایی ندهد، اما آن موقع برای من معنای‌اش مهم بود و هنوز هم به نظرم آن حرف‌ها پر از حکمت است.

در پاییز سال ۱۳۸۱ یک سری متن نوشته بودم که می‌توان گفت تفکرات هذیان‌آلود-فیلسوفانه‌ام راجع به مساله‌ی ذهن و آگاهی بود. می‌توانید بروید و این‌جا (۱، ۲، ۳، ۴) بخوانیدشان (پس‌زمینه‌ی نوشته‌ها سیاه است و خواندن‌اش وحشتناک سخت. باید به ادیتوری کپی‌-پیست‌اش کنید تا راحت بخوانید. گرچه مطمئن نیستم اگر هم نخوانید چیز زیادی را از دست بدهید.). عجیب نیست تصور این‌که آن نوشته‌ها چقدر خام و نپخته و غیرحرفه‌ای‌اند. اما هر چه بود دوست داشتم دکتر لوکس -به عنوان یکی از مهم‌ترین پژوهش‌گران هوش ماشینی در دست‌رس- هم بخواندشان و نظرش را درباره‌شان به‌ام بگوید. آن نوشته‌ها را چاپ کردم و کتاب‌چه‌ای از آن‌ها ساختم و با ترس و لرز دادم به دکتر. چند روز بعد رفتم و از او پرسیدم که آیا خوانده است یا نه. و صد البته که خوانده بود و گپی هم راجع به‌شان زدیم. این موضوع برای‌ام جالب است چون پیش از آن مقام استادان بیش از حد دست‌نیافتنی بود که بخواهم چنان نوع نوشته‌هایی را با ایشان به اشتراک بگذارم. دکتر لوکس اما در عین باسوادی و ابهت، دست‌یافتنی و گپ‌زدنی بود.

تیر یا امرداد ۱۳۸۴ بود و خیلی از بچه‌های هم‌دوره‌ام در تب و تاب دفاع‌کردن. در آن بازه‌ی یکی دو ماهه، هفته‌ای دست‌کم یکی دو جلسه‌ی دفاع داشتیم که دکتر لوکس هم در آن شرکت می‌کرد. خیلی از بچه‌ها سخنرانی‌شان را این‌طوری شروع می‌کردند که اسم موضوع‌ام این است، فلان روش این است، این کارها انجام شده، من هم این کارها را کردم و حالا این‌ها هم نمودارهای‌اش. زمان پرسش و پاسخ یکی از همین سخنرانی‌ها بود که دکتر لوکس در آمد و گفت [نقل به مضمون] همه‌ی این ارائه‌هایی که در این چند وقت آمده‌ام یک مشکل اساسی دارند و آن هم این‌که نمی‌گویند انگیزه‌ی پشت مساله‌ای که قرار است حل شود چیست. یعنی نمی‌گویند فلان کار را کنیم که چه دردی حل شود.

یکی دو هفته‌ی بعد کار من موقع دفاع -از این لحاظ- ساده بود: مطمئن باشم به اندازه‌ی کافی بخش انگیزه‌ی پشتِ کار داشته باشم. چنین پندی به نظر خیلی ساده می‌آید، اما با این وجود خیلی‌ها رعایت نمی‌کردند -و نمی‌کنند- و گفتن ندارد که عمل به آن کیفیت ارائه را بسیار به‌تر می‌کند.

سال ۱۳۸۲ یا ۱۳۸۳ بود، سر یکی از کلاس‌های‌اش. بحث سر بهینه‌گی و غیره بود، دکتر گفت که بهینه‌گی اجزا برای هوش‌مندی خواسته‌ی بیش از حدی است. مثلا انسان هوش‌مند است اما کم‌تر بخش‌ای از فرآیند پردازش اطلاعات‌اش به خودی‌ی خود بهینه عمل می‌کند.

در طول تقریبا دو هفته‌ای که دکتر فوت کرده است، حالِ ذهنی‌ام نسبت به این خبر بارها عوض شده است. اولین باری که خبر را در صفحه‌ی فیس‌بوکی‌ی یکی از دوستان‌ام خواندم، آن‌قدر باورنکردنی بود که حتی جدی‌اش هم نگرفتم. تصور کردم شوخی است، اشتباه است، یا اصلا چه می‌دانم، ناممکن است. نشستم و به کارم ادامه دادم. اما یکی دو ساعت بعد که دوباره خبر را خواندم، به تدریج غم‌ام گرفت. فردای‌اش کل روز گرفته بودم. دو سه روز بعد هم همان‌طور. آن زمان دیگر خبر را باور کرده بودم و در مرحله‌ی غم و غصه، یا به‌تر بگویم عزاداری بودم. دوست داشتم کس‌ای را پیدا می‌کردم و می‌نشستم با او از دکتر لوکس حرف می‌زدیم. هیچ کس نبود. دو سه نفری که دکتر را از نزدیک می‌شناختند در آن چند وقت نبودند و بقیه هم خاطره‌ی مشترک و نزدیکی با دکتر نداشتند. حدود یک هفته‌ی بعد شرایط فرق می‌کرد: در وضعیت انکار بودم. دکتر لوکس مرده است؟ نه، محال است! کافی است برگردی ایران (بله، سخت است بازگشت، اما اگر برگردی) تا او را ببینی. و بعد یادت بیاید آخرین باری که رفتی ایران دکتر در بیمارستان بود و تنها توانستی تلفنی با او صحبت کنی. همان هم خوب است! دست‌کم صدای‌اش را شش ماه پیش شنیدی.

الان چطور؟ این‌کنون دیگر باورم شده که کارو لوکس عزیز رفته است. دیگر آن‌چنان هم در وضعیت روحی‌ی غم‌گین نیستم. اما می‌دانم رفتن‌اش زخم‌ای‌ست بر چهره بی‌شماری از ما که چه بیازاردمان و چه نیازارد، به این زودی‌ها التیام نمی‌یابد.

مرتبط: چند خط و خاطره از دکتر لوکس (نوشته‌ی روزبه دانشور)؛ مصاحبه‌ای در سال ۱۳۷۳؛ خاطرات وبلاگ «به دوستی که نمی‌بینم او را» از کارو لوکس (بخش یک، بخش دو)؛ نوشته‌ی کافه مش‌دونالد؛ نوشته‌ی وبلاگ عیار تنها؛ آخرین وداع با پدر هوش مصنوعی ایران (گفته‌های بعضی از اساتید از جمله دکتر نرسیسیانس (همسر دکتر لوکس)، دکتر کمره‌ای و دکتر جبه‌دار)؛ مصاحبه با دکتر نیلی درباره‌ی درگذشت دکتر لوکس؛ یپام تسلیت جمعی از دانش‌آموختگان و اساتید؛ آموزش، آن‌گونه که باید باشد؛ زندگی رویا ای است (نوشته رامین درباره محمد نوری و کارو لوکس)

اسپانیا: چنگالی که ای کاش چاقو بود

بازی اسپانیا-پاراگوئه جالب‌تر از آن بود که گمان می‌بردم. اسپانیا وسط زمین را خیلی خوب اداره می‌کند و خط دفاع‌اش گویا از نیمه‌ی زمین حریف مقابل شروع می‌شود و البته همیشه بازی‌شان رو به جلوست. اسپانیایی‌ها شاید چون برزیلی‌ها(ره) تکنیکی نباشند، اما به اندازه‌ی کافی خوب هستند که از دیدن بازی با توپ‌شان لذت ببری. پاس‌های کوتاه و مثلث‌ساختن‌های‌شان هم قشنگ است.

اما متاسفانه اسپانیایی‌ها برندگی‌ی لازم را ندارند؛ طرف مقابل را کم‌تر سورپریز می‌کنند؛ پاس عمقی کم می‌دهند؛ روی دروازه هجوم نمی‌آورند؛ خلاصه جان آدم را در می‌آورند تا یک گل بزنند. گل هم می‌زنند، اتفاقی گل می‌شود: شوت اول به تیر می‌خورد، بر می‌گردد و می‌افتد جلوی بازیکن اسپانیا (ویا) و او هم شوت می‌کند و می‌خورد دوباره به تیر دروازه. حالا شانس می‌آورند به جای این‌که این‌وری کمانه کند، آن‌وری کمانه می‌کند و گل می‌شود (و کلی آدم را شکرگزار می‌کند).

در بازی‌ی امروز دفاع اسپانیا یکی دو بار سوتی داد، اما خیلی به‌تر از دفاع آرژانتین عمل کرد. دروازه‌بان‌شان، کاسیاس، هم خیلی خوب است. مشکل‌شان تنها این است که گل نمی‌زنند لامصب‌ها!

البته نباید ناگفته گذاشت که پاراگوئه هم خوب بازی کرد، اما چون بنده علاقه‌ی ویژهای به آن تیم ندارم مرثیه‌خوانی برای باخت تیم‌شان را می‌گذارد به عهده‌ی دیگران و فقط به این اشاره می‌کنم که یکی برود دل «کاردوزوی» جوان که پنالتی را خراب کرد شاد کند این نصفه شبی! در ضمن دروازه‌بان‌شان هم خوب بود.

بی‌خطربودن اسپانیا و کم‌گل‌زدن‌اش بدجوری مرا نگرانِ بازی‌شان با آلمان می‌کند. بازی‌شان به نظرم زیباتر از بازی‌ی آلمان‌هاست، اما بعید می‌دانم بتوانند به راحتی از سد آلمان بگذرند (ما که دعا می‌کنیم، شما هم لطف کرده یک فوتی بکنید). مثلا اسپانیایی‌ها در ۵ بازی، ۶ گل زده‌اند که ۵تای‌اش هم از دیوید ویا بوده. یعنی دیوید ویا را کنترل کنید و آن وقت معلوم نیست اسپانیایی‌ها چطوری گل می‌زنند. در همین تعداد بازی آلمان‌ها ۱۳ گل زده‌اند و ۸ تا از این گل‌ها بین دو بازی‌کن (کلوزه و مولر) به طور مساوی تقسیم شده است.

با این وجود شاید جالب توجه باشد که اسپانیایی‌ها ٪۲۵ بیش‌تر پاس‌کاری کرده‌اند. حالا این مزیت‌شان کمکی خواهد کرد یا نه را به زودی می‌بینیم. من در بازی بعدی طرف‌دار اسپانیا خواهم بود.

حالا البته همه‌ی این‌ها حرف است: مهم این است که کدام تیم ایمان قوی‌تری داشته باشد و خدای‌شان قوی‌تر باشد. متاسفانه خدای هر دو تیم کم و بیش یک‌سان است و اختلاف بیش‌تر به این باز می‌گردد که اسپانیایی‌های مذهبی بیش‌تر کاتولیک‌اند اما در آلمان میزان کاتولیک و پروتستان‌ها تقریبا یک‌سان است. پس اگر آلمان برد می‌فهمیم حق با پروتستان‌هاست و اگر نه که تکلیف روشن است – باشد که حق از باطل جدا شود [آمارها را از صفحه‌ی اسپانیا و آلمان ویکی‌پدیا برداشته‌ام].

مرثیه‌ای برای برزیل و آرژانتین

* جام جهانی بدون برزیل و آرژانتین، جام جهانی‌ای درجه دو است. جام جهانی‌ای که یک پای فینال اروگوئه یا هلند باشد، عجب بی‌خاصیت است. [سینه بزنید و اشک بریزید.]

* من طرف‌دار برزیل‌ام. از سال ۱۹۹۴ تاکنون. تا پریروز شرط‌بندی روی برزیل مسخره می‌نمود: «تیم‌ای که به این خوبی به پیش می‌رود که طرف‌داری ندارد» – خیلی‌ها چنین به‌ام گفتند. دی‌روز اما برزیل پیش از هلند به خودش باخت. دی‌روز همه‌اش غم‌گین بودم.

* آرژانتین رقیب همیشگی‌ی برزیل بوده است، در نتیجه نمی‌توانم طرف‌دارش باشم. اما همیشه برای‌ام احترام خاص‌ای داشته است. تیم‌ایست که قشنگ بازی می‌کند، خوب نتیجه می‌گیرد و اگر طرف‌دارش نیستم به این دلیل است که سالیان پیش سلول‌های مغزم در فلان موقع به جای بهمان موقع شلیک کرده‌اند و شده‌ام طرف‌دار برزیل و نه آرژانتین.

* بازی‌ی دی‌روز برزیل تاسف‌آور بود، اما بازی‌ی امروز آرژانتین گریه‌دار بود. دیدن باخت رقت‌آور چنین تیم‌ای اشک هر هوادار و علاقه‌مندی را در می‌آورد [من که های‌های گریستم!]. آرژانتین توپ را در دست داشت، اما نتوانست روزنه‌ای در تیم آلمان بیابد. و از طرف دیگر دفاع‌اش چون پنیر هلندی‌ای پر سوراخ و قاچ‌پذیر بود.

* نباید منکر بازی‌ی خوب آلمان بود. بازی‌های پیشین آلمان در این جام را ندیده بودم، اما این بازی‌اش خیلی قشنگ‌تر از آلمان معمول بود. ضدحمله‌های‌اش قشنگ بود و از طرف دیگر کل تیم به خوبی دفاع می‌کرد. اما هم‌چنان بازی‌ی آلمان مورد پسند من نیست. خیلی خطکشی‌شده‌تر از آن است که دوست‌اش داشته باشم. و جدا از آن بعید می‌دانم اگر دفاع آرژانتین چون تیم‌ای درجه دو بازی نمی‌کرد آلمان‌ها می‌توانستند به این سادگی گل بزند. یک نگاه‌ای به گل‌های آلمان بیندازید: کدام‌شان نتیجه‌ی اشتباه مهلک خط دفاع نبود؟ چهار-هیچ؟! نه، چنین بردی که هیچ، حتی برد حق آلمان نبود. [اما با این وجود به طرف‌داران آلمان تبریک می‌گم: رامین، آزاد، محمد و ...!]

* چرا برزیل باخت؟ هلند تیم درجه یک‌ای نبود؛ برزیل درجه دو بازی کرد. هنوز در عجب‌ام چگونه تیم‌ای می‌تواند این‌چنین در نیمه‌ی دوم روحیه ببازد و مستاصل بازی کند.

* الان گویا تنها روزنه‌ی امیدمان برای فوتبال زیبا دیدنْ اسپانیاست. اما آخر اسپانیا … !

* نباید غصه‌دار و غم‌گین بود! آن‌ها دنبال توپ می‌دوند، فیش حقوق‌شان چندین صفر بیش‌تر از فیش حقوق من و شما دارد، هزاران هزار عاشق در این ور و آن ور دنیا برای‌شان سینه چاک می‌کنند [باور ندارید؟! یک جست‌وجو بکنید در همین گوگل]، آن‌وقت من این گوشه‌ی دنیا حرص و جوش بخورم و ناراحت شوم؟ گور بابای همه‌شان کرده!، برویم به دردِ زندگی‌ی خودمان برسیم. تازه می‌توانیم به آیه‌ای که از طرف لرد شارلون نازل شده هم گوشِ جان فرادهیم و شاد باشیم.

حوصله

در این روزهای ترشح بیش از حد و روزافزون اطلاعات، آدم‌ها دیگر حوصله‌ی نوشته‌های بلندبالا خواندن را ندارند.
این روزها آدم‌ها دیگر حوصله‌ی نوشته‌ی بلند خواندن را ندارند.
آدم‌ها حوصله نوشته بلند خواندن را ندارند.
آدم‌ها حوصله خواندن ندارند.
آدم‌ها حوصله ندارند.
آدم‌ها حوصله …
آدم‌ها …
آدم
دم
آ.
[بیییییییپ! پرستار چشمان مریض را می‌بندد.]

درباره‌ی کنکور و دیگر آلام بشری

* اول اینکه کنکوری‌های عزیز خسته نباشند که از شر چنین امتحان‌ای راحت شدند. چطور بود کنکور؟ خوب بود؟ سخت بود؟ آسان بود؟ این روزها چه درصدی باید بزنیم تا رتبه‌مان خوب شود؟ اصلا چه رتبه‌ای برای چه رشته‌ای لازم است؟

* کنکور ورود به دانش‌گاه یکی از مزخرف‌ترین چیزهایی است که تاکنون دیده‌ام. خلاصه‌وار این دلایل به ذهن‌ام می‌رسد:

  1. سنجش کیفیت کار یک دانش‌آموز در یک روز و یک بازه‌ی چند ساعته کار بسیار نادقیق‌ای است.
  2. استرس کنکور برای بچه‌ی آن سن و سال بسیار آزاردهنده و البته بی‌هوده است.
  3. کنکور چیزی را می‌سنجد که الزاما برای دانش‌جوی خوبی‌بودن نه لازم است و نه کافی.
  4. فشار کنکور مدارس را به سویی سوق می‌دهد که مطالبای را به دانش‌آموز به گونه‌ای بیاموزانند که به درد کنکور بخورد و نه به درد حل مسایل دنیای واقعی یا حتی آکادمیک.
  5. غربال‌گری‌ی کنکور اختلاف طبقاتی بین پذیرفته‌شدگان دانش‌گاه‌های مختلف ایجاد می‌کند.
  6. غربال‌گری‌ی کنکور این توهم را ایجاد می‌کند که فلان دانش‌گاه به‌تر از بهمان دانش‌گاه است. واقعیت هم ممکن است این باشد که فلان دانش‌گاه «بازده» بالاتری داشته باشد، اما این به دلیل ورودی‌های غربال‌شده است و نه الزاما کیفیت آموزشی‌ی به‌تر.

* خیلی از این موارد [دست‌کم (۱)، (۳)، (۵) و (۶)] برای مدارس سمپاد هم وجود داشت و دارد. بچه‌های سمپاد هر چقدر هم مدرسه‌شان را دوست داشته باشند نتیجه نمی‌دهد که ایده‌ی وجود مدارس سمپاد الزاما خوب بوده است. اتفاقا دارم به این نتیجه می‌رسم که وجود چنان مدارسی برای خود دانش‌آموزان همان مدرسه هم بد بوده و هست. از این موضوع فعلا بگذریم!

* البته می‌پرسید حالا چطوری باید درست‌اش کرد؟ باید بگویم که پاسخ دقیق به این سوال نه تنها نیاز به تخصص بیش‌تر در زمینه‌ی آموزش دارد، بلکه نیازمند داده‌ی تجربی هم هست. اما می‌توانم بگویم که به نظرم راه‌حل احتمالی مولفه‌های زیر را با کم و زیاد دارد:

  1. گزینش توسط هر دانش‌گاه به طور مجزا انجام می‌شود. حتی به‌تر، هر دانش‌کده (مهندسی، علوم پایه، علوم انسانی، پزشکی و …) گزینش را جداگانه انجام می‌دهند.
  2. معیار گزینش بیش از هر چیزی کیفیت دانش‌آموز در دوران تحصیل‌اش است. می‌توان امتحان‌ای برگزار کرد، اما این امتحان تنها بخش‌ای از معیار گزینش است و نه حتی بخش تعیین‌کننده. حتی به‌تر این‌که به جای امتحان تستی از امتحان تشریحی بهره برد. و حتی به‌تر این‌که امتحان به صورت رو-در-رو و مصاحبه‌ای باشد. هم‌چنین می‌توان چون پذیرش تحصیلات تکمیلی از توصیه‌نامه‌ی دبیران نیز استفاده کرد. به هر حال ایده این است که به جای استفاده از معیاری «عینی» و به سادگی سنجش‌پذیر ولی بی‌ربط به تحصیلات دانش‌گاهی‌ (کنکور) از معیارهای مرتبطتر و با قوام‌تر استفاده کرد.
  3. دانش‌گاه‌ها بومی‌تر شوند. بیش‌تر دانش‌جویان هر دانش‌گاه باید از همان شهر یا استان باشند. جذب به‌ترین دانش‌آموزان کشور به شهر تهران (یا دو سه شهر دیگر) اول این‌که اختلاف کیفیت «ظاهری» دانش‌گاه‌ها را پررنگ‌تر می‌کند و دوم این‌که در آینده تهران را شهری می‌کند با ازدیاد متخصص و شهرهای دیگر را می‌کند بی‌متخصص (البته درصد قابل توجه‌ای از این متخصصین می‌روند کشورهای دیگر رستوران می‌زنند؛ اما این موضوع دیگری است).

* در نهایت دو سه نکته را بگویم. پیاده‌سازی‌ی چنین نوع ایده‌هایی آسان نیست و نیاز به صرف انرژی‌ی زیاد دارد. مثلا لازم است کیفیت آموزش همه‌ی مدرسه‌ها کم و بیش یک‌سان شود به طوری که بازده یک دانش‌آموز در فلان مدرسه قابل استناد باشد. چنین تغییری خود نیازمند برنامه‌ریزی و صرف انرژی است. اما چون کاری سخت است که نباید انجام‌اش نداد.

دیگر این‌که این حرف‌ها البته قرار نیست چیزی را در آینده‌ی نزدیک تغییر دهد. سیستم حکومتی‌ی ایران آن‌قدر بی‌ربط است که صحبت از پیش‌رفت -هر پیش‌رفت‌ای- مسخره می‌نماید. کسان‌ای بر مصدر قدرت نشسته‌اند که نیت‌شان چندان خیرخواهانه نیست. تا وقتی ایشان هستند، هر تغییر بزرگی بی‌معناست.

حال می‌پرسید چرا این‌ها را می‌نویسم؟ دلیل‌اش این است که می‌خواهم ذهنیت خودم را کمی مرتب کنم و در ضمن از دیگران فیدبک بگیرم. می‌دانم بعضی از خوانندگان‌ام تجربه‌های مشابه داشته‌اند (سلام پویان!) و مطمئن‌ام بسیاری دیگر نیز ایده‌های جالب‌ای در این زمینه دارند. پس بنوسید که در زمینه‌ی کنکور به چه فکر می‌کنید (و البته کنکوری‌ها پاسخ سوالات اول‌ام را هم بدهند).

حدیث روز: زلف شانه‌کردن

Pierre-Auguste Renoir. Young Girl Combing Her Hair. 1894. Oil on canvas.

Pierre-Auguste Renoir. Young Girl Combing Her Hair. 1894. Oil on canvas.

«هر مومنه‌ای که زلفان‌اش را روز به روز شانه نزند و ماه‌ای یک بار استحمام نکند، شیطان در موهای‌اش لانه کرده، از صعود ادعیه‌اش به درگاه باری‌تعالی جلوگیری می‌کند.» -امام شصت و شش‌ام هندوان، موسس مکتب بوداییه

[صادره از برای مانا - نه این مانا، نه آن مانا، آن یکی مانا!]

اسمال‌آقا بر برجک سوسن‌خانم

آهنگ سوسن خانم را که شنیده‌اید و احتمالا نمآهنگ‌های متعددی از آن را هم دیده‌اید (نسخه‌ی دانش‌گاه آلبرتای‌اش این‌جاست). حال بروید و این‌جا هم «اسمال آقا» را بشنوید و انگشت حیرت بر دندان بگزید و دو چندان با خود بگویید که «هنر نزد ایرانی است و بس!».

هنوز متقاعد نشده‌ام که وجود پدیده‌ای چون سوسن خانم و بازسازی‌های متعدد نمآهنگ‌اش را چگونه باید تفسیر کرد (مثلا نوشته‌ی مریم مومنی درباره‌ی خود آهنگ را ببینید)، اما هر جور که تفسیرش کردید می‌توانید از این طنزیده‌اش (spoof/نقیضه) لذت ببرید.

حالا به راستی هنر نزد ایرانی است و بس؟!

امریکا – غنا

از نیمه به بعد بازی را دیدم. طرف‌دار جدی‌ی هیچ‌کدام از تیم‌ها نبوده‌ام و نیستم. امریکا به نظرم به‌تر بازی کرد گرچه غنایی‌ها به مراتب حرفه‌ای‌تر به نظر می‌آمدند. امریکایی‌ها خیلی تلاش کردند ولی غنایی‌ها هم هوش‌مندانه بازی را می‌گرداندند.

آخرهای نیمه‌ی دوم بود که به نظرم آمد برد حق امریکاست، بعد دیدم که حیف است جام‌جهانی‌ای در قاره‌ای باشد و در مرحله‌ی یک چهارم نهایی‌اش هیچ نماینده‌ای از آن قاره نباشد حالا گیریم تیم به آب و آتش‌زده هم ببازد. از برد غنا خوش‌حال شدم.

تو روح حاج‌فیلتری و شرکا …

از نتایج جانبی‌ی نظرسنجی‌ی پیشین یکی این است که ملتفت بشویم ضدخاطرات چقدر شدید فیلتر شده است. تاکنون و تقریبا پس از گذشت ۳۶ ساعت از شروع نظرسنجی، تنها ۲۱ رای به صندوق‌ها(!) انداخته شده است. این در مقایسه با ۲۰۰-۳۰۰ رای‌ نظرسنجی‌های پیشین -که اگر فرض کنیم نصف‌شان از ایران بوده باشند، می‌شود چیزی حدود ۱۰۰-۱۵۰ رای‌دهنده از ایران- خطوط عصبی‌مان را قلقک می‌دهد و بخش خفته‌ی ادعیه‌ی مغزمان را بیدار کرده، به سوی روح حاج فیلتری و برادران سیگنال جان‌افروز و «جان‌گوز» می‌فرستد.

[نظرسنجی] منبع اصلی اطلاع‌رسانی راجع به وقایع ایران

در نوشته‌ی پیش، یکی از نقدهای‌ام به رابطه‌ی بعضی از خارج‌نشینان و فیس‌بوک این بود که فیس‌بوک رسانه‌ی مناسب‌ای برای اطلاع‌رسانی به ایرانیان داخل کشور نیست چون هم به شدت فیلتر است و هم احتمالا کندتر از آن‌ای است که بتوان با خیال آسوده با خطوط مخابراتی‌ی ایران به آن دست‌رسی داشت و از همه‌ی لینک‌های‌اش -که خیلی وقت‌ها ویدئویی‌ست- استفاده کرد. در واقع ادعا کردم که در سفرم به ایران منبع خبری‌ام نامه بود، وبلاگ بود، ولی فیس‌بوک نبود (توجه کنید که (۱) این تنها نقدم به فیس‌بوک نیست و نبود؛ (۲)‌ الزاما فیس‌بوک را ابزار ارتباطی‌ی بدی نمی‌دانم).

دوست عزیزم رامین در کامنت‌ها نوشت که این‌چنین نیست و اتفاقا فیس‌بوک ضریب نفوذ بالایی در ایران دارد. این سوال خوش‌بختانه پاسخِ عینی می‌تواند داشته باشد چون ضریب نفوذ را می‌توان تعریف کرد و بعد سنجیدش. از همان زمان بحث‌ها تاکنون کنج‌کاو شده‌ام تا بدانم پاسخ این سوال چیست.

برای همین از شمایی که در ایران زندگی می‌کنید می‌خواهم بپرسم که در یک سال اخیر (پس از انتخابات پیشین تا به حال) کدام یک از موارد زیر منبع اصلی‌ی شما برای اطلاع‌رسانی راجع به وقایع ایران بوده است؟ لطفا توجه کنید که فقط اگر در ایران زندگی می‌کنید یا در یک سال اخیر در ایران زندگی کرده‌اید به این سوال پاسخ دهید (بدیهی است مطابق با تجربه‌تان در ایران).

n

n
{democracy:11}

توضیح ۱: چون همیشه می‌دانم/می‌دانیم که این نظرسنجی بایاس دارد. مخصوصا این بایاس پس از فیلترشدن این وبلاگ بیش‌تر شده است چون الان احتمالا تنها کسان‌ای می‌توانند در این نظرسنجی شرکت کنند که به ابزارهای فیلترشکن مجهزند و در نتیجه فیلترینگ فیس‌بوک/توییتر/… نسبت به عموم مردم کم‌تر برای‌شان مشکل‌ساز است. در ضمن به خاطر اینترنتی‌بودن نظرسنجی، در مقایسه با جمعیت ایران،‌ بایاس به نفع راه‌حل‌های اینترنتی وجود دارد. با این وجود آگاهی‌ای که از این نظرسنجی به دست می‌آوریم هم‌چنان می‌تواند روشن‌گر باشد.

توضیح ۲: ضریب نفوذ یک رسانه در ایران را بدین‌صورت تعریف می‌کنیم: «درصد افرادی که در ایران می‌زیند و مداوم از آن رسانه اطلاعات دریافت می‌کنند». حال برای سادگی‌ی بیش‌تر، فرض می‌کنیم که ضریب نفوذ یک رسانه بدین‌صورت تعریف شده است: «درصد افرادی که در ایران می‌زیند و از رسانه‌ی مورد نظر بیش از هر رسانه‌ی دیگر اخبار کسب می‌کنند.» این تعریف دوم همان‌ای‌ست که نظرسنجی‌ی این پست می‌سنجدش. این تعریف دوم البته غیرملموس‌تر به نظر می‌آید. دلیل این‌که از این تعریف استفاده می‌کنم بیش‌تر به خاطر محدودیت ابزار نظرسنجی‌ام است که تنها اجازه می‌دهد یک گزینه انتخاب شود.

دون‌کیشوت‌های فیس‌بوکی – به بهانه‌ی سال‌گرد ان‌تخابات

پارسال که انتخابات شد و تیشه زدند به ریشه‌ی کشور، اکثر مردم مانده بودند حالا چه کنند و فردا چه شود. حرف‌ها زیاد بود، حدیث‌ها مفصل‌تر و واکنش‌های عصبی و شتاب‌زده همه‌گیر. خیلی‌ها از خود می‌پرسیدند چه کنند و چه نکنند. آن‌هایی که در ایران بودند که گزینه‌های‌شان مشخص بود و تصمیم‌شان هم سخت: یا می‌نشستند در خانه و وی.او.ای نگاه می‌کردند یا این‌که به جمعیت در خیابان‌ها می‌پیوستند و خطر را به جان می‌خریدند. اما ایرانی‌هایی که در کشورهای دیگر بودند با بحران‌ای درگیر بودند بس گران: چگونه می‌توانند کاری بکنند و تاثیری بگذارند در حالی که دست‌شان از خیابان‌های تهران کوتاه است؟

بعضی‌ها برگشتند -شده حتی برای چند هفته- و به خیابان‌ها ریختند. این‌ها البته کم بودند: به اندازه‌ی انگشتان من و تو و خوانندگان این وبلاگ. چندی هم جاری شدند به خیابان‌های شهر محل سکونت‌شان و شمع به دست در غروب‌های گرفته‌ی غربت پیاده‌روها را اشغال کردند و برای خارجی‌های ماشین‌سوار دست تکان دادند و «V» نشان دادند و سردلبخندی زدند و خارجی‌ها هم برای‌شان بوق زدند و به سلامتی معترضان آب‌جوی‌شان را سرکشیدند. اما بیش‌تری‌ها -یعنی دست‌کم نود و پنج درصد که نه نود و نه درصد- نشستند پشت کامپیوترهای‌شان و جنبش را از همان پشت به پیش بردند رستم‌تاز!

ای‌میل بود و توییتر و فیس‌بوک. صندوق‌های ای‌میل پر شدند از نامه‌های ریختدُ فلان کردندُ زدندُ بهمان شد؛ بعد صدای کهریزک در آمد و بعدترها صدای زندگی‌ی خصوصی این آقا و آن آقا و غیره و ذلک. و توییتر بود و ری‌توییت‌های مداوم از اشخاص‌ای که معلوم نبود که هستند و که نیستند و بعد به تدریج آدم‌ها کم شدند، گم شدند؛ نیست شدند، نیست؛ نی.

و در نهایتْ سرآمد فیس‌بوک بود که مامن خارج‌نشینان بود گویا، رسانه‌شان بود، فریادشان. عکس‌ها و فیلم‌ها و خبرها، یک به یک رشد می‌کردند و می‌زاییدند و هر کس چند باره هر خبر را منتشر می‌کرد و دوستان‌اش نیز همان را بازنشر می‌دادند و صفحه‌ی فیس‌بوک‌ات پر می‌شد از هجمه‌ی اخباری که دانستن‌اش غصه می‌افزود و ترک‌اش چون به جای نیاوردن فریضه‌ی واجب بود، و هر چه بود می‌دیدی‌شان و می‌خواندی‌شان و در آخر تویِ دست‌ات به جایی نرسیده می‌ماندی، نالان‌تر از پیش در پس صفحه‌ی مانیتورت. و اینک تو باید پا می‌شدی و می‌رفتی در جلسه‌ای می‌نشستی که در آن خارجی‌ها از فلان مساله‌ی «مهم» حرف می‌زدند و در همان حال که سرمای «AC»ی اتاق تو را به خود می‌پیچاند به هرم گرمای تابستان کشورت می‌اندیشیدی و مردمان‌ای که می‌سوختند، می‌تاختند، و بر زمین می‌ریختند. و ساعت‌ای بعد، دوباره فیس‌بوک بود و تویی که شمشیرِ آخته‌ برکشیده به آسیاب‌ها می‌تاختی.

خنده‌دار این‌که چون هر وقت دیگری که آدمیان دور هم جمع می‌شوند، آداب و رسوم‌ای نیز در میان‌شان زاده می‌شود که اگر از بیرون نگاه کنی از ماهیت‌شان سخت شگفت خواهی شد. به یاد دارم آن روزهایی را که اگر کس‌ای در فیس‌بوک روزانه دست‌کم چند ویدئو و خبر به اشتراک نمی‌گذاشت از سوی دیگران به خیانت‌کاری و مزدوری متهم می‌شد. و از سوی دیگر آن‌هایی را که همگی نقاب بر سر زدند و نام و فامیل‌شان شد «ندای ایرانی» و «سهراب شهید» ثانی و ثالث؛ و تو مانده بودی که چگونه دوستان سابق‌ات را از میان این همه آدم ماسک‌زده بیابی.

حال می‌خواهم دو کلام نقد کنم آن‌چه را که بر ما گذشت: آخرین باری که به ایران رفتم، نه فیس‌بوک‌ای بود، نه توییتری. همه‌ی آن شمشیر به‌دستان فیس‌بوک‌ای -چه آن‌ها که با ترس و لرز دشنه‌ای برداشته بودند و چه آن‌ها که ترمینیتور-وار با تیربارِ خبر و خمپاره‌ی عکس‌های دل‌خراش به جان ضحاک افتاده بودند- همه‌شان دود شده، بر هوا رفته بودند. هیچ، هیچ، هیچ خبری ازشان نبود! چرا، ای‌میل بود، بعضی از وبلاگ‌ها هم بود، اما قهرمانان فیس‌بوکی؟، نی، نبود!

ولووم صدای من سخت خسته است

چرا به هنگام بحث‌های سیاسی یا مذهبی در جمع‌های بیش از سه نفر، صدای آدم‌ها لحظه به لحظه برای همسایه رساتر می‌شود؟ در مورد بحث‌های علمی چنین چیزی را نشنیده‌ام. به نظرم در مورد بحث‌های اخلاقی نیز چنین نمی‌شود. بحث‌های اقتصادی را نمی‌دانم. بحث‌های ورزشی نیز چنین نیستند (گرچه فقط صدا بلند نمی‌شود، وگرنه بحث‌ای بر امکان توهین‌آمیزشدشان نیست). بحث‌های فلسفی هم که کلا پیش نمی‌آیند.

از دادزدن آدم‌ها چندان خوش‌ام نمی‌آید چون یا مجبور می‌شوم داد بزنم یا این‌که نشنیده بمانم. خداوند پدر مخترع ساعت را بیامرزد که اجازه می‌دهد تقسیم زمانی کنیم و هر کس‌ای سه دقیقه حرف بزند (سه دقیقه برای هر حرف‌ای کافی‌ست دیگر، نه؟! مردم تز دکترای‌شان را می‌توانند در دو دقیقه توضیح دهند). خداوند یک فکری هم به حال آدم‌ها بکند تا بتوانند از ساعت استفاده کنند.

بوق!

سلام، احوال شما؟؛ بَه، سلام خوب هستید انشالله؟؛ قربان شما، مشتاق دیدار!، مدت‌ها بود خبری از حضرت‌عالی نبود؛ گرفتاری قربان؛ خیر است انشالله؛ بله، بله،‌ گرفتاری و درس و مشق و زن و بچه و شوهر و غیره و ذلک؛ ای آقا زندگی همین است دیگر، تا بوده همین بوده؛ هاوالله؛ خب، آره این‌طوری‌ها؛ چطوری‌ها؟ آها، بله!؛ خوش‌حال شدم دیدم‌ات؛ قربانت؛ به سلامت؛ خداحافظ!

سوال‌هایی درباره‌ی هیپوکراسی‌ی عقیدتی

[پیش از خواندن این پست مطمئن باشید که تحمل مذهبی/نامذهبی‌تان به اندازه‌ی کافی است. مطمئن باشید هدف این پست توهین به هیچ عقیده یا مسلک‌ای نیست. تنها می‌خواهم به یک سری سوال فکر کنید و نظر دهید.]

یک سوال‌ای از دوستان غیرمذهبی دارم. منظورم به طور خاص کسان‌ای‌ست که در جامعه‌ی ایران بزرگ شده‌اند و احتمالا پدر و مادر مسلمان‌ای دارند، اما اینک ایمان‌شان آن‌قدر قوی نیست که خود را مذهبی بدانند. شاید هم اصلا کمی ضدمذهب هم باشند و انگولک‌کردنِ مذهب خوش‌خوشان‌شان کند (استغفرالله!).

سوال اول این است: حتما تا به حال کاریکاتورهای عیسی و موسی یا آدم و حوا [و یا موضوع‌های مربوط به مذهب‌های غیر اسلام و مذهبیان غیرمسلمان] را بسیار دیده‌اید. درست است؟ نظرتان راجع به آن‌ها چیست؟ بامزه بوده‌اند؟ خندیده‌اید؟ یا این‌که بدتان آمده؟ یا که شاید از نظرتان خیلی لوس بوده‌اند؟ هر چه باشد، پاسخ‌تان را به یاد بسپارید.

سوال دوم این است: آیا تا به حال کاریکاتورهای پیامبر اسلام یا یکی از نزدیکان‌اش [و یا موضوع‌های مربوط به مذهب اسلام و مسلمانان] را دیده‌اید؟ نظرتان راجع به آن‌ها چیست؟ بامزه بوده‌اند؟ خندیده‌اید؟ یا این‌که توهین‌آمیز بوده‌اند و بدتان آمده است؟

سوال آخر و اصلی این است: آیا تفاوت‌ای بین پاسخ‌های‌تان به این دو سوال وجود دارد؟ اگر ندارد که شما را به خیر و ما را به سلامت. اما اگر دارد، به نظرتان دلیل تفاوت‌اش چیست؟ به‌تر بگویم: چرا شمایی که به مذهب‌ای اعتقاد ندارید به احتمال زیاد حسابی به کاریکاتورهای عیسی و موسی خندیده‌اید ولی کاریکاتورهای مربوط به اسلام برای‌تان گران آمده است؟ آیا شما هیپوکرات‌اید؟!

(راستی اگر مذهبی هستید و تا این‌جای نوشته را هم خوانده‌اید،‌ لطف کنید و به همین سوال‌ها فکر کنید. اگر پاسخ‌تان به سوال اول با خنده هم‌راه بوده است و پاسخ‌تان به سوال دوم با عصبانیت و خشم، بگویید چرا مسخره‌کردن پیامبر دین‌های دیگر برای‌تان نه تنها بد که نیست، بلکه بامزه هم هست. آیا شما هیپوکرات‌اید؟!)

[بدیهیات: البته همه مثل هم نیستند! حتی ممکن است کس‌ای باشد که کاریکاتور موسی قلب‌اش را جریحه‌دار کند ولی کاریکاتورهای اسلامی اتفاقا شنگول‌اش کند.]

[ادعا-پران: هدف این پست تایید هیچ چیزی نیست! جان عمه‌تان گیر ندهید! اصلا ما ارادتمند برادران مسلمان هستیم و خواهران مسلمان را هم به چشم خواهری دوست داریم.]

پست مرتبط: آزادی اندیشه با کاریکاتور نمی‌شه (فوریه ۲۰۰۶ – در میانهی قائله کاریکاتورهای دانمارکی)

توضیح: منظور اولیه‌ی من الزاما تصویر خود پیامبران نبوده است. موضوع‌های مربوط به مذهب و مذهبیون نیز مورد نظرم است. [این توضیح را بعدتر اضافه کردم.]

عصر حجر

سوال‌ها:
ما بخواهیم از عصر قبیله‌های خون‌خوارِ خون‌ریزِ آدم‌خوار رهایی یابیم، باید که را ببینیم؟! چند نسل دیگر از تکامل فرهنگی نیاز است؟ یا که باید منتظر تکامل زیستی هم بمانیم؟

پاسخ‌ها:

۱)‌ خودمان را.
۲) خیلی.
۳) بی‌خود منتظر نمانید. هایپرتالاموس و آمیگدالا از ساختارهای خیلی قدیم مغزند که دیگر تغییر کنند (البته همیشه می‌توان به وصله‌دوزی امید داشت).