آرزوهای نوروزی سولوژن برای تو نازنین

خواننده‌ی عزیز،
دوست نازنین،
دل‌بندم،
خوش‌گل‌ام!

مطمئن‌ام که این روزها انواع آرزوها و دعاها و غیره شنیده‌ای و خوانده‌ای. بعضی از آرزوها شاید خیلی به مذاق‌ات خوش نیامده باشد و ترجیح داده باشی که آرزوی به‌تری می‌شنیدی و از طرفی مطمئن‌ام بعضی‌های‌شان را بیش‌تر دوست داشته‌ای و بنیادین‌تر یافته‌ای. مثال: «سلامتی مهمترین چیزه! بدن سالم داشته باشیم، بقیه‌ش هم خدا بزرگه!» و یا «اصل شادیه، بقیه فرعیاتن جوون!» در مقابل «حاج آقای پدرسگ گفت ایشالله زن نجیب گیرت بیاد امسال! کی زن می‌گیره این روزا؟!» و یا «مرتیکه عقب‌افتاده گفت امیدوارم سال بعد ارشدت روی توی دانش‌گاه سراسری شروع کنی! چشم ندارن اینا! من منتظر جواب پذیرش از امریکا هستم!». بقیه‌ی مثال‌ها هم به عهده‌ی خودت ای نازنین خشم‌گین!

این‌که چه چیز را می‌پسندی بدیهی است که امری‌ست شخصی و از هر سوژه‌ی شناسا به سوژه‌ی شناسای دیگر (اگر فرض کنیم بقیه زامبی نیستند و سوژه‌های شناسای دیگری نیز وجود دارد) فرق می‌کند. با در نظر گرفتن این موضوع، اجازه بده من هم آرزو خودم را برای سال ۱۳۹۲ات بگویم:

«همه‌ی آرزوها و دعاهای این چند روزه را جمع‌آوری کن. سپس آن‌ها را به ترتیب پسندت روی کاغذ خط به خط از بالا به پایین بنویس. نوع کاغذ اهمیت چندانی ندارد، اما دقت کن که پیش از شروع به نوشتن کاغذت تمیز و بی‌نوشته باشد. تبعات نوشته‌های پیشین (مثلا شعر غم‌انگیز، نام سیاست‌مداران و فهرست هزینه‌ها و یا کارهای عقب‌افتاده بر کنج بالای کاغذ) می‌تواند عظیم باشد. حال حاشیه خالی پایین کاغذ را به دقت جدا کن. هدف این است که آن‌چه باقی می‌ماند از بالا تا پایین با آرزوها پر شده باشد. اینک کاغذ را جوری بگیر که نوشته‌ها با افق هم‌راستا باشند. حال کاغذ را افقی با قیچی به دو نیم کن. نیم پایین را با نیت «زردی من از تو» در آتش بینداز. نیم بالا،‌ آرزوهای من برای توست.»

پارسی شکر است، انگلیسی قفسه مربا

۱)‌ این نوشته سفارشی است. البته نه از آن نوع سفارشی‌هایی که زر و سیم (یا مس و یا حتی تومان) می‌دهند و صفحه‌ی سیاه‌شده تحویل می‌گیرند. اصلا و ابتدا! و حتی نه از آن مدل‌ها که می‌گویند «سولوژن جان! قربان شکل ماه‌ات بروم. می‌شه واس ما درباره چی‌چی دو کلوم بنویسی؟» و من هم بگویم «چون شما شمایید، به روی چشم‌ام». خیر. به والله ما این‌جور وبلاگ‌نویسی نیستیم جان شما.

۲) می‌پرسید پس چه؟ الساعه توضیح می‌دهم خدمت‌تان. اما اجازه بدهید بگویم موضوع اصلی‌ی این نوشته قرار است چه باشد. موضوع این نوشته این است که زبان پارسی (همان فارسی!) با وجود آن‌که شکر است، اما همان فقط شکر است. در مقابل زبان انگلیسی با وجود آن‌که شکر نیست، اما چون قفسه‌ی‌ پر از مرباست با ده‌ها طعم و مزه‌ی مختلف. هم‌چنین از نظر این بنده‌ی حقیر این نگرانی وجود دارد که شکرمان آب بیاندازد، آب‌قندی بیش از آن نماند.

۳)‌ پیش از آن‌که فریاد وامصیبتا سر دهید و شمشیر تیز از نیام برکشید اجازه دهید برگردیم به ماجرای پیشین و این‌که چه شد این پست را بنوشتیم. ماجرا برمی‌گردد به دو سه روز پیش که توییستخاره‌ای فرمودیم بدین محتوا:

«توییستخاره: آیا پیش از آن‌که ۲۰۱۲ تمام شود یک پست‌ای در ضدخاطرات بنویسم یا نه؟ تعداد فیوها/ری‌توییت‌‌های‌تان را می‌شمارم: زوج خوب، فرد بد.»(+)

ملت فیوها نمودند و ریتوییت‌ها کردند. نتیجه‌ی نهایی تا این لحظه که این متن را می‌نویسم فرد است، اما شوق ملت مرا به سر ذوق آورد و دور از انصاف دیدم لطف‌شان را بی‌پاسخ نهاده، پست‌ای در ضدخاطرات هوا نکنم. نتیجه این است که می‌بینید – گیریم تلاش‌ام برای آماده‌کردن‌اش پیش از پایان سال بی‌نتیجه بود. روز اول سال هم بد نیست، هست؟! ۲۰۱۳تان مبارک!

۴)‌ ایده‌ی این نوشته چند روز پیش در حین خواندن رمان Kafka on the Shore از Haruki Murakami به ذهن‌ام رسید (با تشکر از ن.ج. بابت کتاب). اصل کتاب به ژاپنی نوشته شده است ولی من ترجمه انگلیسی‌ی آن را می‌خواندم. طبیعتا نمی‌توانم درباره‌ی دقت ترجمه نظری بدهم، اما متن انگلیسی‌ی آن -تا جایی که سواد من قد می‌دهد- بسیار روان و خوش‌خوان است. در حین خواندن کتاب دو چیز توجه‌ام را جلب کرد.
یک این‌که بعضی جمله‌ها چقدر شیوا، خلاصه و زیبایند. و مهم‌تر و عجیب‌تر این‌که نتیجه‌ی تلاشک‌های من برای ترجمه‌شان به پارسی جمله‌هایی طولانی و نه چندان دل‌چسب بود.
دو این‌که گه‌گاه پیش می‌آمد که معنای واژه‌ای را نمی‌دانستم و به دیکشنری رجوع می‌کردم. طبیعی است که چون انگلیسی زبان اول من نیست، معنای بعضی از واژه‌ها را به انگلیسی ندانم اما پس از خواندن توضیح‌شان بفهمم که معنای کلمه چیست و معادل‌اش در پارسی چه خواهد بود. غریب ولکن واژه‌هایی بودند که معادل‌ای در پارسی برای‌شان نمی‌شناختم و گویا تنها راه توصیف‌شان استفاده از عبارت‌ای چند واژه‌ای بود.

۵) خواننده‌ی هوشیار که شما باشید چند نکته را به رخ‌ام می‌کشید. ابتدا این‌که کار هر بز نیست خرمن کوفتن و ترجمه تکنیک‌هایی دارد و سوادی می‌خواهد و تجربه‌ای می‌طلبد که من از آن بی‌بهره یا دست‌کم کم‌بهره‌ام. علاوه بر این‌ها تلاش چند ثانیه‌ای (یا بگیریم یکی دو دقیقه‌ای من) برای ترجمه‌ی یک جمله خیلی کوتاه‌تر از زمان‌ایست که مترجم ادبی جدی برای جمله‌ای زیبا، ولی دشوار، صرف می‌کند. هکذا ممکن است مشکل نه از زبان پارسی که از شخص شخیص مترجم بوده باشد. حرف‌تان متین!
هم‌چنین این‌که من معادل پارسی‌ی واژه‌ای انگلیسی را ندانم ممکن است نشان از بی‌دقتی‌ی من و یا حتی کم‌سوادی‌ام باشد. چه بسا کس‌ای که مجموعه واژگان غنی‌تری داشته باشد صاف و ساده معنای واژه‌ی مورد نظر را در ایکی ثانیه بگذارد کف دست‌ام و پوزم را بزند. در تایید احتمال درستی‌ی این حرف باید بگویم که بله، واژگان پارسی‌ای که می‌دانم زیرمجموعه‌ای است از همه‌ی واژگان موجود و اتفاقا کم پیش نمی‌آید که وقتی متن‌ای قدیمی را می‌خوانم واژه‌ای برای‌ام نامفهوم باشد.
با همه‌ی این حرف‌ها، ادعایی دارم مناقشه‌برانگیز و بسیار مهم. شماره‌ی بعدی لطفا!

۶) ادعا می‌کنم هر چقدر هم که زبان پارسی پیشینه‌ی غنی‌ای داشته باشد و هر میزان واژه و اصطلاح غنی ولی زیرخاکی داشته باشیم، مجموعه واژگانی که ما پارسی‌زبان‌ها امروزه روز از آن بهره می‌بریم محدودتر از مجموعه‌ای است که یک انگلیسی‌زبان در این روزگار (یعنی اولین روز سال ۲۰۱۳) از آن استفاده می‌کند. و از آن بالاتر، گمان می‌برم این محدودیت نه تنها در سطح مجموعه واژگان و اصطلاحات که در سطح ساختارهای زبانی نیز وجود دارد.

۷) ادعاکردن صد البته که مفت است. مهم این است که آیا بتوان شاهدی تجربی هم برای این ادعا ارایه کرد. اما چه خیال کرده‌اید؟ مقاله‌ی علمی که نمی‌خوانید. این‌جا وبلاگ است، آن هم ضدخاطرات. یعنی حتی ادعای درست‌بودن «خاطرات»ام را هم ندارم چه برسد به ادعای درستی‌ی نظریات زبان‌شناسانه‌ام. اما از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که قصدم گم‌راهی‌ی شما نیست – گیریم کمی شوخی و بازی با خواننده‌ها جای دوری نمی‌رود.

۸) یکی از آفت‌های وبلاگ‌نویسی، بالارفتن سن است. جدا از این‌که وقتی سن آدم بالا می‌رود، وقت سرخاراندن‌اش هم کم‌ و کم‌تر می‌شود (یک آفت!)، یک مشکل اساسی‌ی دیگری هم پیش می‌آید: هزار سال پیش که نوشتن این وبلاگ را آغاز کردم جوان‌ای خام بیش نبودم. الان جوان‌ای نیم‌پزم. یکی از تفاوت‌های جوان خام و نیم‌پز در این است که جوان خام هر نظری که به ذهن‌اش برسد بیان می‌کند، اما نسخه‌ی نیم‌پزش -مخصوصا مدل‌ای که سال‌ها در آکادمیا بوده باشد- به دنبال اثبات و شاهد تجربی و اعتبار آماری و فلان و بهمان است. چنین خصلت‌هایی برای آکادمیا بسیار پسندیده است، اما باعث می‌شود تا درست هنگامی که نطفه‌ی بسیاری از نوشته‌های وبلاگی بسته شد، فرآیند سقطشان نیز بی‌فاصله آغاز شود. مثلا اگر هزار سال پیش گفتن این‌که «پیتزای خورشیدخانم عجب خوش‌مزه است» پست‌ای قابل قبول و در شان وبلاگ‌نویس بوده باشد، در این روزگار چنین نیست (مثال پست پیتزایی: + +).
نه این‌که بخواهم همه‌ی تقصیرها و کم‌نویسی‌های‌ام را گردن آکادمیا و بالارفتن سطح توقعات‌ام بیندازم. خیر! دغدغه‌ی نان وقت‌ای باقی نمی‌گذارد؛ فیس‌بوک آفت وقت است؛ توییتر بلای جان نوشته‌های کوتاه؛ کار روزانه و شبانه‌ی پشت کامپیوتر نای‌ای برای بیش‌تر نوشتن نمی‌گذارد و هزار یک دلیل تازه و بهانه‌های تازه‌تر.

۹) برگردیم به زبان پارسی و ادعاهای من. از دید بعضی‌ها ادعاهای‌ام ممکن است گزاف و بی‌پشتیوانه باشد، از دید بعضی‌های دیگر ادعایی بدیهی. آن‌هایی که تصور می‌کنند ادعاهای‌ام بدیهی است که تصدق‌شان بروم. و اما بقیه‌ی افراد و کنج‌کاوان:
همان‌طور که حدس می‌زنید شاهد تجربی‌ی چندانی برای این حرف‌ام ندارم. نمی‌دانم آیا کس‌‌ای چنین پژوهش‌ای کرده است تا ببیند که دایره‌ی واژگان کاربران زبان پارسی چقدر گسترده است و مثلا آن را با زبان‌های دیگر مقایسه کند، بی‌تردید ده‌ها پژوهش جالب می‌شود انجام داد. مثلا می‌شود متن روزنامه‌های امروز را با روزنامه‌های چند دهه‌ی پیش مقایسه کرد و با دیدن این‌که چه واژه‌هایی بیش‌تر یا کم‌تر به کار می‌روند تکامل‌شان را بررسی کرد (مثلا به بایگانی مطبوعات ایران مراجعه کنید). و همین مقایسه را با وبلاگ‌ها کرد. یا می‌توان صدای افراد را در کوچه و خیابان ضبط کرد و زبان گفتار و نوشتار و دایره‌ی واژگان به کاررفته را با هم مقایسه کرد. هم‌چنین بررسی‌ی این‌که ارتباط بسامد واژگان به کار رفته با موقعیت جغرافیایی (چه در سطح کشور و چه در سطح شهر) چگونه است نیز پژوهش‌ای جذاب است. آیا زبان تهرانی‌ها مخلوطی است از ترکیب قومی‌ی آن؟ تاثیر مرکز فرهنگی‌بودن کشور بر زبان مردم چیست؟ و جذاب‌تر از آن بررسی‌ی ساختارهای زبانی‌ی به‌کار رفته است. تحلیل ساختاری دشوارتر است، اما ناممکن نیست.
چنین پژوهش‌ای کار من وبلاگ‌نویس نیست، اما می‌تواند پروژه‌ی خوبی برای دانش‌جوی زبان‌شناسی/ادبیات محاسباتی باشد. به هر حال این‌که این ادعای‌ام تجربی است و قابل بررسی.

۱۰) آیا دلیل‌ای بیش از «حس شخصی»ام دارم؟ بله! دلیل‌ام به تکامل زبان‌ها در کنش با نیازهای کاربران‌اش باز می‌گردد. زبان بستری است برای اندیشیدن و ارتباط. اگر نیاز فرآیند اندیشیدن با ابزارهای زبانی‌ی فعلی رفع شود، لزومی به تغییر ابزار وجود ندارد و زبان ساکن می‌ماند (البته جدا از رانش تصادفی). این ابزارها شامل واژگان و ساختارهای زبانی هستند. اگر در شرایطی ابزارهای موجود کارآمد نباشند، واژگان و ساختارهای تازه زاده می‌شوند. همین حرف‌ها را درباره‌ی کارکرد ارتباطی زبان نیز می‌توان گفت. علاوه بر آن، کارکرد ارتباطی زبان نمود دیگری هم دارد: انسان‌هایی که در ناحیه‌های جغرافیایی مختلف زندگی می‌کنند احتمالا حامل مجموعه دانش‌های تا حدی متفاوت‌ای هستند (مثال خیلی ساده: گیاهان/حیوانات استوایی در تقابل با قطبی). اگر قرار باشد این افراد با هم‌دیگر ارتباط برقرار کنند، نیاز به زبان‌ای دارند که اجتماع همه‌ی مفاهیم مختلف را در بربگیرد.

۱۱)‌ درباره‌ی دلیل غلبه‌ی زبان انگلیسی در یکی دو قرن اخیر بسیار می‌توان نوشت. تاریخ غلبه به دوران کشورگشایی‌ها و استعمار کشورهایی چون انگلستان، فرانسه، اسپانیا و پرتغال باز می‌گردد. به تدریج گستره مستعمره‌های انگلستان بر دیگر کشورها غلبه کرد و برخلاف مثلا فرانسه و یا اسپانیا شاخ و برگ‌اش در محدوده‌ی جغرافیایی‌ی وسیعی پایدار ماند (امریکای شمالی، اقیانوسیه، هندوستان). علاوه بر آن حدس می‌زنم استقلال ایالات متحده امریکا نیز از این لحاظ مهم بود که اجازه داد زبان انگلیسی در بافت نو و حاصل‌خیز تازه‌ای مستقل و به دور از کشور مادر رشد کند. نتیجه‌ی همه‌ی این تعامل‌ها زبان‌ایست که توسط گروه کثیری از مردمان در بافت‌های متفاوت‌ای به کار می‌رود و ابزارهای کسب‌شده به طور منظم رد و بدل می‌شود (با تشکر از ف.ر. بابت اطلاعات).

۱۲) در مقابل زبان پارسی در چند قرن اخیر دوران نسبتا آرامی را سپری کرده است. در زمینه‌ی علوم و تکنولوژی که ابداع درخشان‌ای نداشته‌ایم. برخلاف گذشته‌ی دور، مرکز اقتصادی مهم‌ای نبوده‌ایم و شاید جدا از فرنگ‌رفتن‌های گه‌گدار دوران قاجار و پس از آن، تعامل‌مان با کشورهای دیگر محدود بوده است. نتیجه‌ی نهایی این‌که فشار چندانی بر زبان پارسی نبوده است که بخواهد تکامل یابد. همان زبان چند صد سال پیش با همان ساختارها و واژگان تا حد زیادی نیازهای‌مان را رفع کرده است. شاید یکی از به‌ترین نشانه‌های عدم تغییر زبان این باشد که ما نسبتا راحت می‌توانیم متون قدیمی و چند صد ساله ادبیات کهن‌مان را بخوانیم و درک‌شان کنیم. مثلا شاه‌نامه‌ی فردوسی حدود هزار و ده بیست سال پیش نوشته شده است و خواندن‌اش برای فردی با تحصیلات دبیرستانی ممکن است (گرچه شاید آسان نباشد). مقایسه کنید با نوشته‌های Middle English (حدود هفتصد تا پانصد سال پیش) چون The Canterbury Tales (انتهای قرن چهارده میلادی) که تا جایی که می‌دانم برای کاربر امروزین زبان انگلیسی سخت‌خوان است. شاید سهولت فهم اثری چون شاه‌نامه قابل مقایسه باشد با نوشته‌های انتهایی دوران Early Modern English چون آثار شکسپیر که می‌شود حدود چهارصد سال پیش.
اینک البته شاید وضع زبان پارسی به‌تر شده باشد. در چند دهه‌ی اخیر نویسنده‌ها و مترجم‌های خوبی داشته‌ایم که کلمه‌های تازه‌ای را آفریده‌اند یا دست‌کم از زیرخاک بیرون کشیده‌اند. اندک علم‌ای در دانش‌گاه‌های‌مان تولید می‌شود و در نتیجه گه‌گدار کلمه‌های تازه‌ای نیز می‌آفرینیم. با این وجود چون مرکز هیچ دانش مدرن‌ای نیستیم، جهت جوی‌بار واژگان از سوی ما به دیگران نیست. نتیجه این‌که زبان پارسی چون برکه‌ای می‌ماند که نگویم راکد، اما دست‌کم خروشان هم نیست.

۱۳) قصدم از این نوشته اثبات ناکارآمدی‌ی زبان پارسی نیست. پارسی برای آن‌چه تکامل یافته کارآمد است. اگر کاربر نیاز به استفاده از ابزارهایی داشته باشد که زبان فعلی ارایه ندهد، یا زبان به تدریج تکامل می‌یابد و یا این‌که کاربر از زبان دیگری استفاده می‌کند. انتخاب گزینه‌ی دوم اگر همگانی شود البته کمی نگران‌کننده است. آیا باید نگران باشیم؟ مطمئن نیستم، اما من خوش‌بین‌ام.

آموزش تکامل: جمع‌بندی

ممنون از پاسخ همه! هم مفید بود و هم خوش‌حال‌کننده که این چنین بحث‌هایی می‌تواند در وبلاگ رخ دهد.
سعی کردم نظرات پست قبلی درباره‌ی آموزش تکامل را جمع‌آوری کنم. در این گونه خلاصه‌سازی‌ها اطلاعات زیادی از دست می‌رود. برای همین توصیه می‌کنم کامنت‌ها را بخوانید که بعضی‌های‌شان خیلی جالب‌اند. در ضمن به بعضی از کامنت‌ها پاسخ‌ای دادم.

برخورد اول: دینی (راهنمایی یا دبیرستان؟). وراثت در راهنمایی بود بدون اشاره به تکامل. توصیف به‌تر از بحث‌ها با هم‌کلاسی‌ی تجربی‌ی دبیرستان. برخورد بیش‌تر در دوراه کارشناسی ارشد
برخورد اول: دینی. بعدتر در دانش‌گاه و به واسطه‌ی هوش ماشینی
برخورد اول: اول راهنمایی و از طریق «نامه‌های پدری به دخترش» از جواهر لعل نهرو.
برخورد اول: روایت صحیح از پدر در راهنمایی. رسمی: کتاب دینی
برخورد اول: راهنمایی و برداشت نادقیق (میمون جد انسان است). زیست‌شناسی پیش‌دانش‌گاهی: توصیف دقیق به جز تکامل انسان
برخورد اول: راهنمایی و از طریق کتاب‌های بزرگ‌تران
برخورد اول: پیش از دبستان بدون مبنای ژنتیکی. و هم‌چنین شنیدن روایت دینی. بحث‌ها در دوران اوایل دبستان با بزرگ‌ترها.
برخورد اول: برادر و در زمان راهنمایی. ژنتیک در زیست‌شناسی بود ولی بدون تکامل.
برخورد اول: راهنمایی و از طریق کتاب‌ها/برنامه‌های دینی. اشاره به حلقه‌ی گم‌شده.
[خارج وبلاگ]
برخورد اول: معلم دینی و فحش و بد و بیراه (نقل قول: «شاید جد و آباد خود آقای داروین میمون بودن، ولی دلیلی نداره اینو به بقیه نسبت بده!»). ژنتیک جداگانه.
مادر کس‌ای معلم زیست‌شناسی دبیرستان بود. نظریه‌ی داروین توی کتاب‌های‌شان بود.

آن‌چه به نظر می‌آید این است که برای گروه قابل توجه‌ای، برخوردهای اول در راهنمایی بوده است. بعضی وقت‌ها روایت صحیح بوده که معمولا توسط یک بزرگ‌سال یا کتاب بزرگ‌سالان القا می‌شده. برای بقیه هم برخورد اول از طریق کتاب/معلم‌های دینی بوده است. اما مطمئن نیستم در دوران راهنمایی رخ داده یا دبیرستان.

آموزش تکامل

مطمئن‌ام درباره‌ی تکامل/فرگشت/evolution به اندازه‌ی کافی اطلاعات دارید یا دست‌کم چیزهایی شنیده‌اید. می‌خواستم بدانم اولین آموخته‌های‌تان کِی و کجا بود و منبع‌اش چه بود؟ و آیا به خاطر دارید که توضیح‌ای که درباره‌ی تکامل گفته شد دقیقا چه بود؟ لطفا در کامنت‌ها بنویسید.

تا جایی که به خاطر دارم اولین باری که به طور رسمی و مکتوب درباره‌ی تکامل صحبت شد در کتاب تعلیمات دینی دبیرستان (و با احتمال کم‌تر راهنمایی) بود. اگر اشتباه نکنم، کتاب نظر مثبت و البته دقیق‌ای هم نسبت به تکامل نداشت. حدس می‌زنم منشاء وحشت از داروین و منشاء گونه‌های‌اش به تقابل ماجرای خلقت انسان طبق روایات دینی و قائل‌بودن به تکامل انسان از پیشینیان‌اش بازگردد – وگرنه گاو و علف هر چقدر دل‌شان می‌خواهد تکامل یابند. البته روش‌های مختلفی برای ماست‌مالی‌ی این قضیه وجود دارد که نیاز به خبرگی‌ی قابل توجه‌ای از جانب معلم دارد و دانش‌آموز بازیگوش ممکن است نتواند پیچیدگی‌ی قضیه را خوب درک کند.
و برای این‌که مشخص شود راجع به کدام دوره صحبت می‌کنم، بگویم که این ماجرا برمی‌گردد به نیمه‌های دهه‌ی هفتاد.
جالب‌تر هم آن است که با این‌که در دوران راهنمایی و سال اول دبیرستان زیست‌شناسی داشتیم و درباره‌ی ژنتیک هم چیزهایی می‌خواندیم (آزمایش‌های مندل)، اما به خاطر ندارم که صحبت‌ای از تکامل شده باشد. این موضوع البته خیلی عجیب نیست: سازگاری‌ی انتخاب طبیعی و تکامل تدریجی با ژنتیک مندلی (هر دو محصول قرن نوزدهم) تازه در قرن بیستم نشان داده شد، و در نتیجه می‌توان چیزهایی از ژنتیک گفت بدون این‌که اشاره به تکامل کرد. پس اگر خاطره‌ام درست باشد، تفسیرم این است که نویسندگان کتاب‌های زیست‌شناسی و هم‌چنین معلم‌های‌مان تصمیم گرفته بودند که بچه‌ها خوب است درباره‌ی ژنتیک بدانند اما ناسازگاری‌های نظریه تکامل با باورهای دینی‌مان آن‌قدرها هست که نشود به این راحتی ماست‌مالی‌اش کرد.

 شما چطور؟ به یاد دارید که آیا در تحصیلات رسمی‌تان درباره‌ی تکامل صحبت‌ای شده باشد؟ بنویسید! [اضافه‌شده: لطفا بگویید که ماجرای مواجهه‌تان حدودا به چه زمانی برمی‌گردد. کتاب‌ها در طول زمان عوض می‌شوند و خواننده‌های این‌جا هم طیف گسترده‌ی سنی‌ای هستند.]

 تکمیلی:

  • در جست‌وجوی کوتاه‌ای به این نوشته رسیدم که درباره‌ی تاریخ مواجهه‌ی ادیان (به طور خاص اسلام) با تکامل است.
  • یدالله سحابی کتاب‌ای دارد به نام خلقت انسان. آن‌چه از نوشته‌ی فوق فهمیدم این است که بر اساس دو آیه (۴۵ سوره نور و ۴ سوره‌ جاثیه) به این نتیجه رسیده است که قرآن با تکامل سازگار است. این دو آیه چه می‌گویند؟
    اولی می‌گوید که خداوند همه‌ی موجودات را از آب آفرید و بعضی‌های‌شان می‌خزند و بعضی‌ها هم روی دو پا و یا چهار پا راه می‌روند. و خداوند هر چه عشق‌اش بکشد خلق می‌کند.
    دومی هم می‌گوید که در خلقت شما و دیگر جانوران نشانه‌هایی است برای مومنان.
    همین؟!
  • متن انگلیسی‌ی مهم‌ترین کتاب داروین، یعنی The Origin of Species، را راحت می‌توان روی اینترنت پیدا کرد. مثلا ویرایش اول‌اش را در این‌جا پیدا می‌کنید و ویرایش اول و شش‌اش را هم در این‌جا. هم‌چنین نسخه‌ی اسکن شده‌ی همه‌ی ویرایش‌ها نیز در این وب‌سایت هست. نمی‌دانم چه ترجمه‌هایی از کتاب به فارسی هست جز ترجمه‌ای از نورالدین فرهیخته که فایل PDFاش را لینک می‌دهم. آیا این کتاب در بازار یافت می‌شود؟ نظری درباره‌ی خوبی‌ی ترجمه ندارم.