انتخابات کانادا، رای‌دادن استراتژیک و سایت 1VoteMatters

یک گروه اکتیویست در کانادا به نام 1VoteMatters به صورت آن‌لاین آمار جمع کرده‌اند که کدام نامزد انتخابات مجلس کانادا در هر حوزه شانس بیشتری دارد. بر اساس این نظرسنجی هم پیش‌نهاد می‌دهند که به کدام نامزد رای بدهید تا شانس رای‌نیاوردن نامزد محافظه‌کار زیاد شود. اصطلاحا دارند به «رای‌دادن استراتژیک» کمک می‌کنند.

حدود ده هزار نفر در رای‌گیری‌شان شرکت کردند. کانادا هم ۳۳۸ حوزه انتخابیه دارد. در نتیجه به طور متوسط به هر حوزه حدود ۳۰ نفر می‌رسد. خوش‌بختانه این گروه تعداد رای‌های هر حوزه را منتشر کرده است. همان‌طور که می‌شود حدس زد، توزیع تعداد رای‌ها یک‌نواخت نیست. بعضی از حوزه‌ها چند صد رای دارند و خیلی‌ها هم فقط ده بیست رای.

پیش‌نهاددادن یک نامزد بر اساس فقط چند ده رای از لحاظ آماری بی‌معناست و این پیش‌نهادشان عملا باعث گم‌راهی افراد می‌شود. چند روز پیش در حین برگزاری نظرسنجی‌شان از یکی از مسوولان تیم‌شان پرسیدم که برای تحلیل آماری داده‌ها چه می‌کنند و چطور مطمئن می‌شوند که پیش‌نهادهای‌شان از لحاظ آماری معنادارست. جواب‌ای نداد. دی‌روز یا پریروز که نتایج منتشر شد، دیدم که بله، به دغدغه‌های‌ام توجه‌ای نکرده‌اند و حتی برای حوزه‌های با تعداد رای خیلی کم هم نامزدی را پیش‌نهاد داده‌اند.

دوباره سعی کردم برای‌شان توضیح بدهم که این کارشان ممکن است باعث شود نامزدی که واقعا طرف‌دار بیش‌تری دارد (نامزد الف) به غلط پیش‌نهاد نشود و نامزد دیگر (نامزد ب) پیش‌نهاد شود. این باعث می‌شود بعضی از مردم که به پیش‌نهاد این سایت نگاه می‌کنند به اشتباه تصور کنند که به‌ترست به نامزد ب به جای نامزد الف رای دهند. بیش‌تر مردم هم که نگاه نمی‌کنند ببینند چند نفر در نظرسنجی شرکت کرده‌اند یا حتی اگر بکنند، خیلی‌ها به اندازه کافی آمار و احتمال نمی‌دانند.

این باعث می‌شود کس‌ای که واقعا طرف‌دار بیش‌تری داشته کم‌تر از آن‌چه محق است رای بیاورد. این کار دقیقا برعکس قصد رای‌دادن استراتژیک است و عملا می‌تواند باعث گم‌راهی مردم شود و از نظرم نامسوولانه و غیراخلاقی است.

حالا چه می‌شود کرد؟

بعید می‌دانم که آن‌ها کار خاص‌ای بکنند. اما اگر بر حسب تصادف شهروند کانادا هستید و می‌خواهید در انتخابات کانادا رای بدهید و بین لیبرال‌ها و نو دموکرات‌ها شک دارید و فرق خاص‌ای هم بین‌شان قایل نیستید و دوست دارید به شخص‌ای رای بدهید که شانس بیش‌تری برای پیروزی در حوزه‌تان دارد، پیش‌نهاد می‌کنم به نظرسنجی‌های درست و حسابی در سطح حوزه انتخابات نگاه کنید. به‌ترین و معقول‌ترین گزینه تا جایی که می‌دانم سایت VoteTogether است که توسط گروه LeadNow هدایت می‌شود. این سایت برای بعضی از حوزه‌های انتخاباتی نظرسنجی جداگانه برگزار کرده (با حدود ۵۰۰۷۰۰ رای برای هر حوزه که طبیعتا خیلی بیش‌تر از نظرسنجی مورد ذکر است). برای بعضی‌ها هم با توجه به نتایج نظرسنجی پیش‌نهاد داده (تا این لحظه برای ۲۹ حوزه پیش‌نهاد دارد).

به شخصه خیلی گزینه 1VoteMatters را پیش‌نهاد نمی‌کنم چون نه تحلیل آماری انجام داده‌اند و نه به احتمال زیاد نمونه‌گیری‌شان قابل قبول بوده باشد (نمونه‌های‌شان را اینترنتی جمع کرده‌اند). اما اگر خواستید نگاه کنید، مثلا اگر VoteTogether نظرسنجی انجام نداده بوده باشد، پیش‌نهاد می‌کنم الگوریتم ساده زیر را انجام دهید تا ببینید آیا می‌توان پیش‌نهادشان را جدی گرفت یا نه.

۱) به داده‌های حوزه انتخابی خودتان نگاه کنید. ببینید چند نفر رای داده‌اند. ۵۰ نفر؟ ۱۰۰ نفر؟ ۵۰۰ نفر؟ پیشنهاد می‌کنم اگر تعداد رای‌ها کم‌تر از ۱۰۰ است کلا اعتنایی به این نظرسنجی نکنید. اگر نیست، بروید قدم بعدی.

۲) عدد دویست را بر جذر تعداد رای‌دهنده‌ها تقسیم کنید. تفسیر این عدد میزان خطای آماری بین دو نامزد به درصد است.

۳) به اختلاف دو نامزدی که بین‌شان شک دارید نگاه کنید. اگر اختلاف بیش‌تر از درصدی بود که در مرحله پیش به دست آوردید، با احتمال نسبتا خوبی (بیش‌تر از ۸۰ درصد) همین ترتیب این نظرسنجی هم در انتخابات رخ می‌دهد. هر چقدر اختلاف بیش‌تر باشد، شانس درستی هم بیش‌تر است. اگر نه، اطمینان چندان‌ای نسبت به این نظرسنجی نمی‌توانید بکنید.

مثلا در حوزه CalgaryShepard، تعداد رای‌ها ۱۱۷ است و رای نامزد نو دموکرات در این نظرسنجی ۳۸ درصد و نامزد لیبرال ۴۶ درصد است. عددی که در قدم ۲ به دست می‌آورید ۱۸ است. اختلاف این دو نامزد هم ۸ درصد است. پس واقعا نمی‌توان گفت کدام یک از این دو نامزد شانس بیش‌تری دارند. اگر می‌خواهید بخت‌آزمایی کنید، نامزد لیبرال را انتخاب کنید. اما واقعا نمی‌توانید مطمئن باشید که شانس نامزد لیبرال خیلی (یعنی ۸۰ درصد) بیش‌تر است. در این شرایط رای‌دهی استراتژیک بی‌معناست و به نظرم خیلی معقول‌ترست ببینیم کدام نامزد به عقایدمان نزدیک‌تر است. اگر پیش‌نهاد مرا می‌خواهید، به نامزد حزب نو دموکرات رای دهید.

فقط چند توضیح بدهم. یکی این‌که آن ۸۰ درصد درستی‌ای که در پاراگراف پیش ازش نوشتم تنها در حالتی صحت دارد که ۱) نظرسنجی نمونه خوبی از جامعه‌ی رای‌دهنده باشد (که نظرسنجی اینترنتی‌ای چون 1VoteMatters به تنهایی نمی‌تواند چنین باشد) و ۲)‌ وضعیت نظر مردم از زمان نظرسنجی تا انتخابات تغییر خاص‌ای نکند. در نتیجه اعلام این‌که احتمال درستی گزاره ۸۰ درصد یا بیش‌ترست به احتمال زیاد در واقعیت خیلی معتبر نیست و خطا بیش از این است.

نکته دوم این‌که فرمول ۲۰۰ تقسیم بر جذر تعداد رای‌دهنده‌ها تقریبی است. اساس این رابطه از ناتساوی Bennett به دست آمده با کمی ساده‌سازی. یک ساده‌سازی مهم این‌که از جمله‌های مرتبه بالا، یعنی (O(1/n) در مقابل جمله اصلی که ((O(1/sqrt(n) است، صرف‌نظر کرده‌ام. این صرف‌نظرکردن وقتی تعداد راه‌دهنده‌ها بیش‌تر از ۱۰۰ نفر است، باعث خطای حدود ۱.۵ درصد می‌شود (تاثیر جمله اصلی با ۱۰۰ نفر حدود ۱۹ درصد است؛ فرمول بالا آن را با ۲۰ درصد تخمین می‌زند). دیگر این‌که فرض کرده‌ام رای واقعی افراد حدود ۳۰ تا ۴۰ درصد است، که به نظرم فرض نسبتا خوبی است. دیگر این‌که احتمال خطای هر تخمین را یک دهم در نظر گرفته‌ام که معنای‌اش این است که احتمال این‌که ترتیب دو کاندیدا در رای‌گیری همان‌ای باشد که در واقع است بیش‌تر از ۸۱ درصد است.

دکتر برایان از دودکش بالا می‌رود (آیدا احدیانی)

با اینکه آیدا احدیانی را مدت‌هاست از طریق وبلاگ و توییترش می‌شناسم، اما هیچ‌وقت داستان‌های‌اش را نخوانده بودم. چند روز پیش مجموعه داستان کوتاه «دکتر برایان از دودکش بالا می‌رود» (انتشار: ۱۳۹۳؛ ۲۰۱۴) را از دوستای به امانت گرفتم و همین ساعتای پیش خواندن‌اش را تمام کردم.

این مجموعه ده داستان کوتاهی را دوست داشتم و طبیعتا بعضی داستان‌ها را بیش از بقیه. خیلی از داستان‌ها فضای رئالیستی شهری دارند، در فضای مهاجرت‌اند و درباره‌ی آدم‌ها و تنهایی‌شان‌اند. فضای بعضی از داستان‌ها مرا یاد فضای داستان‌های ریموند کارور می‌انداخت: روایت ساده، بدون هیچ واقعهی چشمگیری، ولی در نهایت دنیای انتهای داستان هزار هزار با دنیای آغازین، یا باور ما از آن، تفاوت دارد (مثلا: در نیوبرانزویک از سقف مار می‌چکد؛ کریستوفر را به خاطر داری؛ دودی که از دودکش خارج می‌شود دکتر برایان مهون است؛ ماهیگیران رودخانه‌ی فرانسوی).

زبان آیدا احدیانی، زبان ساده، خوش‌خوان و طنازی است و در کل دوست‌اش دارم. گرچه باید بگویم که متاسفانه زبان‌اش کمی لهجه انگلیسی دارد که کیفیت کارش را پایین می‌آورد (مثال: همین جمله‌ی من!). هم‌چنین گاهی به نظرم می‌آمد که دیالوگ‌ها دقیقا آن‌طوری نیست که آدم‌های معمولی با هم حرف می‌زنند. لهجه پیداکردن خارج‌نشینان البته کمی ناگزیر است و اجتناب از آن نیاز به دقت مضاعف دارد. دیالوگ‌نویسی هم که همیشه کار سختی بوده است.

یکی دو داستان آیدا، که از پاراگراف اول تا چهارم لابد آن‌قدر دوست شده‌ایم که به اسم کوچک صدای‌اش کنم؛ من رو هم می‌تونی سولو خطاب کنی، فضایی اندکی سورئال دارد. مثلا «عشق من سیفون را نکش گوهر خواب است»، که اتفاقا یکی از داستان‌های مورد علاقه‌ام بود. مثال دیگر داستان «مرد مشترک آپارتمان ۲۱۱۲» است.

داستان دیگری که فضای کاملا متفاوت‌ای با بقیه داشت، آخرین داستان مجموعه بود به نام‌ «پل‌های معلق مرزی». داستان‌ای با فضای عاشقانه و بسیار شخصی. موقع خواندن‌اش گاهی خجالت می‌کشیدم که نکند زیادی دارم به زندگی شخص نویسنده نزدیک می‌شوم (نمی‌دانم داستان چقدر به زندگی شخصی نویسنده ربط دارد؛ اما در هر حال این تصور در من ایجاد شد). این داستان را بسیار دوست داشتم، در حدی که کاش من می‌نوشتم‌اش.

چهار داستان‌ای که بیش‌تر دوست داشتم:

پل‌های معلق مرزی
کریستوفر را به خاطر داری؟
– 06C37
عشق من سیفون را نکش گوهر خواب است

خلاصه این‌که اگر باز هم دست‌ام به کتاب یا داستان‌ای از آیدا احدیانی برسد خواهم خواندش.

آقای پست

«آقای پست» هم شعر دارد، هم موسیقی دارد و هم کلیپ تصویری و هر سه به نظرم خوب‌اند و هم‌دیگر را کامل می‌کنند. به گوش من صدای علی عظیمی در این آهنگ شوخ‌طبع است ولی شعر طنز سیاه‌ای‌ست و فضای کلیپ هم تیره است و سیاه‌بودن شعر را کامل می‌کند. نتیجه‌ی نهایی کار حتی اگر دردآور باشد، افسرده نیست.

بار اولی که این نمآهنگ را دیدم فکری که به ذهن‌ام رسید این بود که چقدر این کار پر از نفرت است. چرا؟ الان می‌گویم!

نقطه‌ی چرخش معنایی نمآهنگ «آقای پست» برای من نه وقتی بود که ریش بلند آقای پست را می‌دیدم و نه حتی وقتی که روزنامه‌ی کیهان‌اش را دیدم، بلکه وقتی بود که پسرش وارد ماجرا شد. «پسر ارشدی که یکمی عقب‌مونده‌ست ولی با این‌حال مدیر کارخونه‌ست». در این لحظه آقای پست از یک تیپ سنتی به یک گروه خیلی مشخص تبدیل می‌شود: «حاج آقا و آقازاده‌ی رانت‌خوارش» – یا چیزی مشابه. موسیقی «آن‌هایی» را نشان می‌دهد که «ما» نیستند و آن‌ها را یک‌سره منفی نقد می‌کند.

دو سه بار دیگر هم نمآهنگ را شنیدم و دیدم. هنوز نظرم همان است که پیش‌تر نوشتم اما الان با خود می‌گویم که به هر حال موسیقی راکْ اجتماع را نقد می‌کند – چه به نظرم نقد تندی بیاید، چه نیاید. شکاف بین «ما» و «آن‌ها» توسط موسیقی ایجاد نشده، بلکه وجود داشته و نشان‌داده شده. وظیفه موسیقی راک التیام این شکاف نیست، نشان‌دادن‌اش است.

ببینیدش!

مرگ‌نویسی و طعم تند فلفل قرمز

امروز داشتم چند داستان تازه از تنور کارگاه‌های داستان‌نویسی درآمده را می‌خواندم که دیدم همه‌شان یک جورهایی به مرگ ربط دارند. یا عزیزِ شخصیت داستان مرده است و داستان در سوگ رفتن اوست، یا خاطره‌ایست از اویی که دیگر نیست و ای کاش که بود. مثلا یکی از داستان‌های برگزیده و تقدیرشده عملا آموزش شیوه پخت دسری بود که شخصیت داستان از عزیز از دست‌رفته‌اش یاد گرفته بود و این وسط هم هر یک پاراگراف در میان اشاره می‌شد که شخصیت داستان اشک‌اش روان است، مبادا خواننده حجم تراژدی را فراموش کند. کارگاه ما هم همین‌طور بود که خیلی وقت‌ها یا از مرگ می‌نوشتیم یا ماجرایی به همان اندازه غم‌انگیز. پارسال به بچه‌ها می‌گفتم که باید مالیات مرگ‌نویسی وضع کنیم: اگر کس‌ای از بن‌مایه‌های مرگ و بدبختی برای داستان‌اش استفاده کرد، باید یک جورهایی هزینه‌اش را بدهد؛ مثلا بقیه را به بستنی یا قهوه مهمان کند یا چیزی از این دست. ایده‌ام نگرفت و داستان‌ها هم‌چنان پر بودند از آه و ناله.

 چرا داستان‌نویس‌های تازه‌کار (۱) این همه از مرگ می‌نویسند؟

مرگ البته پدیده‌ای غریب است. خیلی از ما از دور یا نزدیک با آن مواجه شده‌ایم (گرچه بیش‌ترمان خودمان نمرده‌ایم!). گمان می‌کنم تجربه‌ی مرگ از دست‌دادن عزیزی برای هیچ‌کس راحت نباشد. مرگ تجربه‌ای متفاوت است، و بسیار دردناک. دردی بسیار انسانی. بعید می‌دانم کم‌تر حیوان دیگری چنین حس‌ای نسبت به از دست‌دادن نزدیکان‌اش داشته باشد (۲).

و دقیقا نکته همین‌جاست! تجربه‌ی مرگ دیگری، تجربه‌ای غلیظ و بس انسانی است. تند است و می‌سوزاند. مثل فلفل قرمز. و وقتی آن تجربه را کلمه می‌کنیم و در داستان‌مان می‌پاشیم، داستان‌مان یک‌هو پر از احساسات انسانی می‌شود، طعم دیگری می‌گیرد، طعم تند فلفل قرمز.

داستان‌نویس تازه‌کار چون آشپز تازه‌کار است. همان‌طور که تندی فلفلْ طعم‌های دیگر را می‌پوشاند، تندی حرف‌زدن از مرگ هم با داستان چنین می‌کند. وقتی یکی از حساس‌ترین احساسات فرد را انگولک می‌کنی، دیگر مشخص نمی‌شود که آیا داستان‌ات خوب بوده یا نه. انگار که قاشق قاشق فلفل و ادویه به غذا اضافه کرده‌ای و حالا امید داری که خواننده‌ی اشک در چشم گوله‌شده‌ی زبان‌سوخته‌ی احساسات به سوز آمده از داستان‌ات خوش‌اش بیاید. و گاهی هم می‌آید. یا تا یکی دو ساعت فکر می‌کند که می‌آید. اما وقتی داستان‌نویس‌ای که غذای‌ات با کم‌ترین ادویه هم خوش‌خوان در آید. استفاده‌ی بیش از حد از فلفل قرمز و مرگ چندان هم هنر نیست.

پی‌نوشت‌ها

(۱) نه که لزوما بخواهم بگویم که من داستان‌نویس حرفه‌ای، پرقدمت و یا قوی‌ای‌ام. اما خواننده‌ی داستان که هستم؟ همان‌طور که می‌توان ویلون‌نواز نبود ولی فهمید که صدای ویلون طرف گوش‌خراش است.

(۲) البته مساله به این سادگی‌ها که نوشته‌ام نیست. شواهدی وجود دارد که حیوانات غیر از انسان هم سوگ‌واری می‌کنند. این موضوع البته خیلی عجیب نیست: خیلی از پستانداران ساختارهای مغزی‌ی مشابه‌ای دارند. اما این‌که دقیقا «حس»شان (یا به قول فیلسوفان quale) از سوگ‌واری و اندوه چقدر شباهت/تفاوت با انسان دارد موضوع دیگری است که شاید خیلی سخت باشد درباره‌اش حرف‌زدن. البته همین حرف را درباره‌ی دو انسان هم می‌توان گفت: ممکن است تجربه‌ی ما هم از مرگ با هم‌دیگر متفاوت باشد. تا جایی که می‌دانم راه ساده‌ای برای مقایسه‌ی حس انسان‌های متفاوت وجود ندارد. نگاه‌ای به این و آن بیندازید.

دوست داری به جای من که دوست دارم رای بدم رای بدی؟

سنت تازه: آقا جان، خانم جان! من خارج‌نشین‌ام. دل‌ام می‌خواهد رای بدهم، اما در کشورمان یا در شهرمان صندوق رای نیست. گشادی‌ام می‌آید یا شاید هم نمی‌توانم خودم رای بدهم. به هر حال مشکل دارم، می‌فهمی؟!
تو اما داخل‌نشین‌ای! یا شاید هم خارج‌نشین نزدیک صندوق. ولی تحریمی هستی. یا شاید تحریمی نیستی، اما رای هم نمی‌خواهی بدهی. مثلا بعضی‌ها ضد پفک نیستند، اما پفک هم دوست ندارند بخورند. تو از همان‌هایی. استفراغ نمی‌کنی اما، می‌کنی؟ حالا من می‌گویم تو بیا برو به جای من رای بده. چرا که نه؟(*) تازه صفحه‌ی فیس‌بوک هم برای چنین کاری می‌سازم. خیلی هم احساس هوش‌مندی و نبوغ شهروندی می‌کنم از این ایده.

سنت قدیم: آقا جان، خانم جان! من ساندیس دارم، تو نداری! من دل‌ام می‌خواهد خیلی رای بدهم، اما فقط یک شناسنامه دارم. من سیرم، تو گشنه‌ی در و دهات هستی. سوار اتوبوس‌ات می‌کنم، چلوکباب به‌ات می‌دهم، ساندیس هم می‌دهم بخوری، تو برو به نامزد من رای بده.

سنت قدیم‌تر: آقا جان، خانم جان! من زنده‌ام، تو مرده! من دل‌ام می‌خواهد خیلی رای بدهم، اما فقط یک شناسنامه دارم. مرجع تقلید من گفته فلان نامزد اصلح است. رای‌دادن به او مستحب، نه اصلا واجب، است.‌ همان‌طور که نمازخواندن پشت مرده در روز قیامت برای شخص مرده حساب می‌شود، رای به فلانی هم درهای بهشت را بر او باز می‌کند – حتی اگر ماه‌ها یا سال‌ها از مرگ‌ات گذشته باشد. سجل‌ات را برمی‌دارم و کرور کرور رای می‌دهم. هم برای من خوب است، هم برای تو انشالله!

(*): این سنت تازه(!) هنوز مشخص نکرده که طرف مقابل چه چیزی در این داد و ستد گیرش می‌آید. به‌ترین چیزی که تا به حال دیده‌ام این است که طرف «لباس سبز» می‌پوشد. سبز البته رنگ قشنگی است (و سمبل مقاومت است برای خیلی‌ها) ولی چرا بقیه باید از سبزپوشیدن طرف آن‌قدر حال کنند که حاضر باشند از مخالفت‌شان با نفس رای‌دادن کوتاه بیایند، شال و کلاه کنند و تو بگو تا دم کوچه بروند. اول می‌خواستم بگویم اگر طرف بیکینی سبز بپوشد و عکس‌اش را بفرستد یک چیزی. بعد دیدم این هم ارزش‌اش را ندارد. هر کس‌ای که به اینترنت دست‌رسی دارد و اینترنت‌اش فیلتر نیست در فاصله‌ی زمانی کم‌تر از یک دقیقه می‌تواند عکس یک سوپرمدل با بیکینی سبزرنگ پیدا کند. (جدا از این‌که چنین کاری استفاده ابزاری از زن است؛ ولی آن مساله‌ی دیگری‌ست.)یک فرد مخالف رای‌دادن آدم بی‌شعوری نیست. خودش فکر کرده و به این نتیجه رسیده که نمی‌خواهد رای بدهد. حالا بیاید به جای ما رای بدهد؟ به قول خارجی‌ها کمی dignity طرف مقابل را در نظر بگیرید جان عمه‌تان!

توضیح اضافی: این نوشته را ابتدا در فیس‌بوک گذاشتم. بعضی‌ها خوش‌شان آمد، ولی چند نفری از دوستان‌ام هم به‌شان برخورد انگار. در ضمن بعضی‌ها گویا برداشت کردند که موضع من در یک سوی دوقطبی رای‌دادن/ندادن قرار دارد و رای‌ندادن را توصیه می‌کنم. خیر! شاید به زودی پیش از انتخابات درباره‌اش بنویسم (اگر وقت شود!)، اما خلاصه این‌که تصمیم هر دوی رای‌دهندگان/رای‌ندهندگان برای‌ام کم و بیش قابل درک است. و اگر می‌توانستم خودم رای بدهم، رای می‌دادم.

نوشته‌ای سیاسی-تخیلی: ریش سفیدی و ضرورت وجود احزاب سیاسی

 دکتر عارف از نامزدی‌ی ریاست جمهوری انصراف می‌دهد. در نامه‌ی انصراف‌اش از کلمات‌ای چون «در مقام رهبری اصلاحات»، «مصلحت»، «تمکین»، «حق و تکلیف» و «خلق حماسه سیاسی» استفاده می‌کند. با عرض احترام به دکتر عارف و آقای خاتمی، نمی‌توانم یاد سلسله‌مراتب قبیله‌ای و سیاست‌های ریش سفیدی نیافتم. این بخش سیاسی‌ی نوشته‌ام!

بخش تخیلی‌اش این‌که آرزو می‌کنم روزگاری ایران دارای احزاب سیاسی واقعی شود. در حال حاضر دست‌کم دو مشکل وجود دارد. مشکل اول که تا به حال چند بار به‌مان ضربه زده است این است که افرادی با برنامه‌های کم و بیش مشابه (و دارای طیف طرف‌داران کم و بیش یک‌سان) هم‌زمان نامزد شده‌اند و رای‌هایی را که می‌توانست به یک تفکر واریز شود بین هم تقسیم کرده‌اند.

مشکل دوم -که تا جایی که دیده‌ام کم‌تر درباره‌اش بحث می‌شود- این است که نامزدها حرف‌های قشنگ زیاد می‌زنند (البته نه همه‌شان!) اما هیچ ضمانت‌ای وجود ندارد که پس از انتخاب‌شدن همان حرف‌ها را پیاده کنند. به عنوان مثال الان کاملا متصور است که همه‌ی نامزدها، گفتمان اصطلاح‌طلبی/لیبرالی داشته باشند ولی بعدتر رفتاری محافظه‌کاران نشان دهند (یا برعکس). ممکن است بعدترها خیلی‌ها به‌شان انتقاد کنند که آن همه حرف‌های قشنگ چه شد، اما آن افراد قدرت قانونی‌ی مستقیم‌ای بر رییس جمهور ندارند (مگر از طریق همان سیاست‌های قبیله‌ای). از طرف دیگر اگر شرایطی باشد که من به حزب و نامزدش رای بدهم آن وقت می‌توانم کم و بیش مطمئن باشم که رفتار رییس جمهور تا حد خوبی پایدار خواهد بود.

البته همان‌طور که گفتم این دو پاراگراف آخر بخش تخیلی‌ی این نوشته بود ازیرا فعلا مشکلات پایه‌ای‌تری بر مملکت چنگ انداخته است.

زوروی فرهنگی

یکی از تیپ‌های شخصیتی‌ی ناخوش‌آیند،‌ تیپ آدم‌های همه‌چیزدانی است که درباره‌ی هر چیزی نظر دارند، بقیه را دایم نقد می‌کنند و آن‌ها را آدم‌هایی نادان، احمق، کم‌شعور و کم‌هوش‌ می‌شمارند. اسم این‌ها را بگذاریم منتقدان غرغرو.

از طرف دیگر یکی از تیپ‌های شخصیتی‌ی محبوب، تیپ آدم‌هایی است که به تیپ پیشین حمله کرده، آن‌ها را به سختی نقد کرده و ایشان را منتقدانی بی‌فایده و خاصیت می‌دانند که به‌تر است بروند و کاری مفیدتر بکنند. اسم این‌ها را بگذاریم زوروی فرهنگی!

و بعد تیپ شخصیتی‌ی ناخوش‌آیند دیگری وجود دارد که زوروهای فرهنگی را نقد کرده، آن‌ها را منتقدان غرغروی بی‌سوادی می‌دانند که در خانه‌شان آینه ندارند. اسم این‌ها را می‌گذاریم متامنتقدان غرغرو. ad infinitum … !

هیس: محمدرضا کاتب

چند روز پیش شروع کردم به خواندن کتاب «هیس: مائده؟ وصف؟ تجلی؟» از محمدرضا کاتب و پریروز تمام‌اش کردم. کتاب غریب‌ای بود. از چیزهایی‌اش خوش‌ام آمد و از چیزهایی‌اش نه، اما در کل به نظرم رمان خیلی خوبی نبود.

ماجرا از زبان افسر پلیس‌‌ای نقل می‌شود که گویا روزهای آخر زندگی‌اش را می‌گذارند. این افسر «لوطی» گذشته‌ای دردناک دارد و در طی مسیر با آدم‌هایی مواجه می‌شود که او را در مسیر افکارش هدایت می‌کنند. مثلا یکی‌ای زندانی‌ای‌ست که ادعا می‌کند زندانی‌ی سیاسی است ولی محکوم به قتل ۱۷ زن است. قتل‌هایی که ترکیب‌ای از عشق و زجردادن‌اند. و البته زندانی اصولا زیاد زر زر می‌کند. یا فرد دیگری، کنعان،‌ صاحب مغازه‌ای‌ست که افسر داستان در کودکی آن‌جا کار می‌کرده و گویا آزارها دیده است. و حالا او می‌خواهد از کنعان انتقام بگیرد اما انتقام‌اش مستقیم نیست. یا فرد دیگر مجید است که تصادف‌کرده‌ایست با سری له‌شده در گوشه‌ی اتوبان. و مجید به طرز خنده‌داری به زن‌ای ربط پیدا می‌کند که به کنعان ربط دارد و مهم‌تر از آن به جناب سرکار ما (رضا؟).

روایت داستان غیرخطی است. فلش‌بک‌های زیادی دارد. داستان در داستان دارد. و پر است از رد پای فرم: وسط داستان تیتر و سر تیتر دارد؛ ذکر این دارد که نویسنده از دیگری کپی بر می‌دارد؛ بخش‌های کپی‌شده دارد؛ بخش‌هایی دارد که نویسنده پیش‌نهاد می‌کند می‌توان خواند یا نخواند؛ تکرار متن دارد و خیلی چیزهای دیگر. بدتر از آن، راوی داستان‌اش را با شک و تردیدی می‌گوید و انگار به توی خواننده می‌گوید «مهم نیست حالا که شخصیت دقیقا کیست، یکی هست دیگه، به حرف‌اش گوش کن». خب، به من خواننده بر می‌خورد!

شیوه‌ی روایت داستان صد البته تازه است. اما این‌که آیا هر شیوه‌ی تازه‌ای دوست‌داشتنی هست یا نه، مساله‌ی دیگری است. شاید عیب از کم‌سوادی و کم‌خواندن من باشد، اما من این شامورتی‌بازی‌ها را دوست نداشتم. ترجیح می‌دهم خط داستان تا حد ممکن صاف و ساده باشد. و واجب می‌دانم که اصل داستان بر قصه‌گویی‌اش باشد و نه پیچیده‌سازی‌ی -از نظرم- ساختگی.

در کل از تجربه‌ی خواندن‌ام ناراضی نیستم. مدت‌ها بود داستان پارسی نخوانده بودم. داستان هم در کل بد نبود و گیرایی‌اش قابل قبول بود (گرچه به خاطر دلایل توضیح داده شده و البته زبان لوطی-روشن‌فکرانه‌ی شخصیت‌ها کم پیش نمی‌آمد میان خواندن به نویسنده ناسزا بگویم). مطمئن‌ام نویسنده موقع نوشتن به خیلی چیزها فکر کرده و سعی کرده رمز و راز این طرف و آن طرف بپراند. چنین چیزی برای‌ام جذاب نبود. شعر حافظ نمی‌خوانم که دنبال معنای خفیه بگردم. داستان می‌خوانم. هم‌چنین مطمئن‌ام اگر داستان را بیش‌تر بخوانم، به‌تر از قصه سر در می‌آورم. اما در کل از خواندن این نوشته ذوق‌زده نیستم و داستان را به بیش‌تر آدم‌ها توصیه نخواهم کرد – مگر به کس‌ای که عشق فرم‌های تجربی داشته باشد.

سرمایه‌دار نازک‌دل

شبان‌گاهان در کنج تنهای سرد و نمور خویش مرگ کودکان افریقایی را مویه می‌کرد و از خشم استثمار کارخانه‌های شرکت‌های چند ملیتی در چینْ بر موهای‌اش چنگ می‌زد. صبح‌هنگام در دفتر ریاست شرکت گانمور-لیستن زیر نرخ‌های جدید بهره را امضا می‌کرد.

 به طور خیلی اتفاقی این‌ها همه با هم رخ می‌دهند – بدون هیچ برنامه‌ریزی‌ی پیشین:

  • کتاب چه می‌خوانم؟ Unconscious Civilization از John Ralston Saul.
  • در نیویورک و بقیه‌ی جاها چه اتفاق‌ای می‌افتد؟ Occupy Wall Street
  • استیو جابز میلیارد می‌میرد. نصف‌مان برای‌اش سینه می‌زنیم، نصف بقیه نیم دیگر را مسخره می‌کنیم.

سوال: آیا زیر باران نباید با سرمایه‌دار نازک‌دل خوابید؟

گسترش گستره‌ی علاقه‌مان از نوک دماغ تا عمق کیهان

امروز برندگان جایزه‌ی نوبل فیزیک امسال معرفی شدند [*]. دی‌روز نیز برندگان جایزه‌ی فیزیولوژی و پزشکی. و به زودی هم جوایز دیگر. جایزه‌ی فیزیک به خاطر این کشف مهم در دهه‌ی نود بود که کیهان شتاب‌دار گسترش می‌یابد (اطلاعات بیش‌تر). جایزه‌ی پزشکی و فیزیولوژی هم به خاطر کارهایی بود که در دهه‌ی هفتاد و نود درباره‌ی سیستم ایمنی‌ی بدن شده بود (یک نفر دهه‌ی هفتاد؛ دو نفر دیگر دهه‌ی نود). هر دوی این اکتشافات بسیار مهم‌اند. یکی‌اش درباره‌ی این است که در چه جهان‌ای می‌زییم (کتاب‌های دینی را که به خاطر دارید؟! یادتان است چقدر می‌گفتند جهان‌شناسی مهم است؟). برای درک اهمیت دانش نسبت به کارکرد سیستم ایمنی نیز تنها به این بیاندیشید که چه می‌شود اگر سیستم ایمنی‌مان درست کار نکند یا اصلا ناموجود باشد؛ و بعد در آن شرایط چه می‌شود کرد. فعلا این را داشته باشید.

معمولا صبح‌ها توییتر را چک می‌کنم و بخش‌ای از اخبار دنیا را آن‌گونه دریافت می‌کنم. در فهرست افراد/موسساتی که پی‌گیرشان‌ام خیلی‌ها هستند: فلان روان‌شناس، بهمان ریاضی‌دان، صاحب سرشناس کرسی‌ی گسترش علم فلان دانش‌گاه، نویسنده‌ی معروف داستان، مدیر فلان شرکت، مجلات و بنگاه‌های خبری/علمی و البته بعضی از دوستان‌ام. در کمال تعجب، از بین چند صد توییت‌ای که از دی‌شب منتشر شده بود، شاید پنج درصدشان به جوایز نوبل تعلق داشت. و مهم‌تر از آن، فلان روان‌شناس معروف، فلان مبلغ علم، بهمان ریاضی‌دان، نویسنده‌ی سرشناس و البته مدیر فلان شرکت هیچ توییت مربوطی به جوایز نوبل نداشتند (مدیر فلان شرکت نوشته بود که «به‌ترین اتفاق روز این است که با طلوع آفتاب بلند بشوی». خیر! میلیاردها میلیاردها موجود چند-سلولی از یکی دو میلیارد سال پیش هم‌‌زمان با طلوع آفتاب وارد فاز فعال متابولیسم‌شان می‌شدند و می‌شوند، اما حدود پانزده سال پیش روزی وجود داشته است که تنها دو سه نفر بیدار شدند و می‌دانستند کیهان با همه‌ی میلیاردها میلیارد موجود چند-سلولی‌ی سحرخیزش گسترش‌ای شتاب‌دار دارد).

این رفتار را از سر تقصیر تخصصی‌شدن بیش از حد افراد می‌بینم. بسیاری از ما آدم‌ها آن‌قدر در موضوع‌ای تخصصی می‌شویم که نه تنها گستره‌ی دانش‌مان که حتی گستره‌ی علاقه‌مان نیز افق‌ای بسیار نزدیک به نوک دماغ‌مان و حومه‌اش می‌یابد. و البته چنین نوع رفتاری، رفتاری تطبیق‌یافته (adaptive) است: گستره‌ی دانش‌مان مطابق گسترش شغل/رفتار اجتماعی‌مان تنظیم شده است. هم‌چنین گستره‌ی دانش‌مان نمی‌تواند خیلی وسیع باشد چون حجم دانش بسیار عظیم است در نتیجه روی موضوع‌ای خاص تمرکز می‌کنیم. و اگر گستره‌ی علاقه‌مان خیلی بزرگ‌تر از گستره‌ی دانش‌/فعالیت‌مان باشد، چیزهایی یاد می‌گیریم که به کارمان نمی‌آید و در نتیجه وقت‌مان را تلف کرده‌ایم و از رقیبان‌مان عقب می‌مانیم.

از طرفی اگر گستره‌ی علاقه‌مان دقیقا همان گستره‌ی دانش فعلی‌مان باشد نیز این خطر وجود دارد که نتوانیم مسایل تازه را حل کنیم. در واقع همیشه گستره‌ی علاقه‌مان باید اندکی بزرگ‌تر از گستره‌ی دانش‌مان باشد. این‌که آیا این میزان «اندک» دست‌کم قدردانستن گزاره‌ای راجع به کیهان را شامل بشود یا نه، سوال‌ای‌ست که افراد مختلف پاسخ‌های گوناگون‌ای به آن می‌دهند. از نظرم، پاسخ‌ای غیر از «بله» به این سوال مادون مغز پیچیده‌ی بشری است.

 [تبلیغ: آدرس توییتری که برای وبلاگ اختصاص داده‌ام SoloGenBlog است. اگر خواننده‌ی وبلاگ هستید، دنبال‌اش کنید. در این آدرس بیش‌تر به پارسی می‌نویسم و البته از این پس هم قرار است بیش‌تر فعال باشد. آدرس دیگر SoloGen است، اما هم این‌که در آن معمولا به انگلیسی پست می‌کنم و هم آن‌که تنها کسان‌ای را پی‌گیری می‌کنم که به شخصه می‌شناسم یا می‌خواهم بشناسم.]

*: این نوشته را دو روز دیرتر منتشر می‌کنم. در نتیجه تاریخ‌ها را دو روز عقب بکشید.

یا این سنگر یا آن سنگر

ما ایرانیانی که خود را اندیشه‌مند، روشن‌فکر، تحصیل‌کرده و با مطالعه می‌دانیم باید بالاخره یک روزی با خودمان خلوت کنیم و بنشینیم سخت فکر کنیم و تصمیم بگیریم که در این سنگریم یا آن سنگر: نمی‌شود هم طرف‌دار عقلانیت بود و هم از مزایای سفره‌ی خرافات بهره‌مند شد.

آداب گفتار

نوشتن از «آداب گفتار» البته جسارت‌ای می‌طلبد که در مجانین یافت می‌شود و عالمان و سفیهان و من. جسارت از آنروست که گفتار بر یک وجه نیست و آداب ندارد؛ و اگر هم داشته باشد، سخن از همه‌ی وجوه‌اش نیاز به بینش‌ای دارد که هم‌چنان بر من نگوییم ناموجود اما دست‌کم به کمال نیست. اما اینک حس‌اش آمده که از آداب گفتار بنویسم و چه چیزی مهم‌تر از ارضای حس نوشتن درباره‌ی آن‌چه نوشته تغییر نمی‌دهد و تجربه می‌طلبد؟ [پاسخ: هچ!] کلام کوتاه کنم و حوصله‌ی شما را کم‌تر سر ببرم. این شما و این آداب گفتار به روایت سولوژن کبیر:

۱) هم‌واره حق سخن‌گویی دیگران را به خود گوش‌زد کنید – چه آن‌هنگام که می‌گویید و چه آن‌گاه که می‌شنوید.

۲) بیش از سهم‌تان سخن نگویید. اگر گفتار بین دو نفر است، هر کدام کم و بیش باید نیمی از زمان را چانه زنید؛ اگر چهار نفرید، یک چارک؛ و اگر «اِن» نفرید، یک اِنک! باور کنید اگر کس‌ای می‌خواست بشنود و نگوید، می‌رفت کتاب گویا می‌خرید و می‌شنید، یا دست‌کم سر کلاس درس می‌نشست و چرت می‌زد و می‌گذاشت معلم برای خود حرف بزند. به تجربه بر من ثابت گشته که آنان‌ای که معلم‌اند یا سابقه‌ی معلمی دارند تمایل بیش‌تری به بالای منبر-رفتن و سخن کش‌دادن و مالش کلمه و سایش مغز دیگران دارند. جان عمه‌تان بس کنید!

۳) دو کارِ ناپسند در جهان مفت است: فک‌زدن و کی‌برد ساییدن! ایجاز را به خاطر بسپار، مخاطب مردنی است!

۴) میان گفتارتان خمیازه نکشید. اگر سخن‌تان چنین برای‌تان کسالت‌آور است، چه انتظاری از شنونده‌ی بی‌چاره دارید؟

۵) چُس خواستید بدهید، اما آروغ نزنید! صدای اضافه تمرکز شنونده را به هم می‌زند.

۶) گنده‌گوزی نکنید. دنیا پر از گنده‌گوز است.

۷) جهالت حق مخاطب است، اما حقارت حق او نیست. به هنگام سخن‌رانی به خاطر داشته باشد که مخاطب‌تان ممکن است راجع به موضوع سخنرانی جاهل باشد، اما شما نباید با دیده‌ی تحقیر بر او بنگرید. به احتمال زیاد، مخاطب چیزهایی می‌داند که شما نمی‌دانید.

۸) مخاطب خود را خنگ و کم‌هوش فرض نکنید. احتمال این‌که مخاطب سخنرانی‌تان راجع به موضوع شما چندان نداند زیاد است، اما احتمال این‌که چندین نفر از جمع به اندازه‌ی شما و بلکه هوش‌مندتر و تند و زیرک‌تر باشند کم نیست.

۹) به هنگام گفت‌وگو به میان حرف طرف مقابل‌تان نپرید. مطمئن شوید که او سخن‌اش را تمام کرده است و بعد شروع به صحبت کنید. وسط جمله پریدن ممکن است در ابتدا نشان از تندذهنی‌ی شما باشد، اما به تدریج حال مخاطب را به هم می‌زند.

۱۰) با هیجان صحبت کنید، اما آن‌قدر هم هیجان‌زده نشوید که چون «دفی داک» به روی مخاطب‌تان تف کنید.

۱۱) به هنگام سخنرانی برای جمع، در یک جا -مخصوصا پشت کامپیوترتان- نایستید. گه‌گاه جابه‌جا شوید. اما بیش از حد چنین نکنید که مخاطب برای دیدن و شنیدن آمده است و نه ورزش گردن.

۱۲) اگر گفت‌وگو به چرخه افتاد، بحث را عوض کنید یا سخن را پایان دهید. اگر شما چیزی گفتید، طرف مقابل چیزی علیه حرف‌تان گفت، شما دوباره حرف اول را تکرار کردید، طرف مقابل هم گفته‌اش را عینا تکرار کرد و دوباره شما از ابتدا حرف‌تان را بی کم و کاست زدید، بدانید و آگاه باشید که از این چرخه خارج نخواهید شد مگر به دعوا و دل‌خوری و یا با تلاش‌ای آگاهانه. تلاش آگاهانه، خروج بی‌خون‌ریزی از چرخه است. دیگران در حال حاضر خشم‌گین‌اند و مشغول خون‌ریزی؛ شما دیگر وارد گود نشوید.

۱۳) سه نوع گفت‌وگو بی‌فایده است: طرف‌داری از تیم ورزشی، بحث بین مذهبیون و غیرمذهبیون؛ و سیاست ایران. تاکنون هیچ استقلالی‌ای پس از گفت‌وگوی مستدل پرسپولیسی نشده است؛ هیچ آتئیست‌ای پس از بحثْ دین‌دار نشده؛ و هیچ بحث سیاسی‌ای درباره‌ی ایران وضع سیاسی‌ی آن سرزمین را به‌تر نکرده.

۱۴) دو نوع گفت‌وگو پرفایده است: بحث با استاد راه‌نما و غزل‌گویی. هیچ دانش‌جویی بدون هم‌آهنگی با استاد راه‌نمای‌اش فارغ‌التحصیل نمی‌شود و هیچ معاشقه‌ای بی گفت‌وگو آغاز نخواهد شد.

خب! به حق چهارده معصوم همین‌جا گفتار را تمام می‌کنم.

غلط‌نویسی هنر نیست!

* دوست‌ای فیس‌بوکی دارم که هر وقت «status»ای می‌گذارد با خیال راحت می‌توانم شرط ببندم که نوشته‌اش غلط املایی یا دستوری‌ای دارد. این دوست‌ ایرانی‌مان البته معمولا به زبان پارسی نمی‌نویسد، اما غلط غلط است چه انگلیسی باشد چه پارسی و چه اسپرانتو! به ویژه‌ این‌که تازه‌کار هم نباشی و دست‌کم چند سال باشد که روزمره از آن زبان استفاده کرده باشی.

راست‌اش را بگویم خجالت می‌کشم بگویم که ای دوست عزیز، فلان کلمه‌ات را اشتباه نوشتی – مخصوصا که آن عزیز، که به او ارادت دارم، دوست نزدیک‌ام هم نیست. اما اگر این‌جا را می‌خوانی، لطف کن و پیش از انتشار نوشته‌ها از یک غلط‌گیر استفاده کن. نوشته‌ات زیباتر می‌شود.

* ای کسان‌ای که از فرهنگ والای ایرانی سخن می‌گویید! ای آن‌هایی که شکوه ایران‌زمین برای‌تان از نان شب واجب‌تر است! ای آریایی‌های ۲۵۰۰ ساله! ای پاس‌داران بیدار خلیج همیشه پارس! ای امضاکنندگان تومارهای رنگارنگ! ای سیاست‌مداران منتقد دولت و حکومت! ای عالمان فرهنگی، ای ناقدان اجتماعی، ای منورالفکرها، ای بزرگ‌مردان! جان مادرتان penglish ra bikhial shavid!