آیا میدانید حکم اجرای سعید ملکپور به دایره اجرای احکام رفته است؟ به قول دوستای، از این کافکاییتر نمیشود. پیشتر نظرم را مفصل نوشته بودم. اگر دلتان خواست بروید و بخوانید. و باز اگر دلتان خواست کاری بکنید. مثلا نامهای بفرستید. والسلام!
Tag Archives: استیصال
سوالهای یک آدم از لحاظ سیاسی بیخبر
آیا به فنا میرویم؟ آیا دوباره به نبردی تحمیلی حمل میشویم؟ آیا حماسهها خواهیم آفرید یا خفتها خواهیم کشید؟ آیا گشنه میشویم؟ آیا ما عراق خواهیم شد؟ آیا ایشان از رو خواهند رفت؟ یا که ما از رو خواهیم رفت؟ آیا کسای از رو خواهد رفت؟ آیا توافق میکنیم؟ آیا کوتاه میآییم؟ آیا کوتاه میآیند؟ آیا قانع میشوند که ما همانایم که میگوییم؟ یا قانعمان میکنند که ما همانایم که میگویند؟ آیا ما همانایم که رستم بود پهلوان؟ آیا کوروش کبیر کمکمان خواهد کرد؟ آیا اسلام عزیز دستمان را خواهد گرفت؟ آیا نصر من الله و فتح قریب؟ یا که نکند فتح غریب؟ آیا چاه جمکران میجوشد و آقا ظهور خواهد کرد؟ آیا آقا چشم دشمنان را در کف دستشان میگذارد؟ یا که آقا ظهور نکرده، آب از آب چاه تکان نخورده، فتح نه قریب که بعید، و اسلام عزیز و کورش کبیر نه به کفار اهمیت میدهند و نه به سپاه رومیان، ریسپکتیولی، بلکه آنها قانعمان میکنند که کوتاه نیاییم، ما هم کوتاه نخواهیم آمد و در نهایت فنا به ما میرود و ما به فنا. و آیا …
بزرگ بشی میخوای چیکاره بشی؟ فرخ سیمابی
بعضی روزهای تاریک و ابری در این شهر غفلتزده به این نتیجه میرسم حالا که هر چه کردیم آب و نون نشد برامون، کاش دستکم میرفتیم و مطرب شورشیای چون آقامون فرخ سیمابی میشدیم که هم به نان رسید و هم به نام و هم دنیایی را شاد کرد. و البته فردایاش نه، اما پس فردای آن روز هم نظرم بر میگردد و میگویم گور پدر نون و مادر نام و مینشینم سر کارم و علم را سلانه سلانه و بی جیره و مواجب به پیش میبرم.
حالا اینها به کنار، آقامون چند روز پیش شصت و پنج ساله شد.
آقا! جان عمهتان ساعت چنده؟!
امروز صبح که از خواب پاشدم، ساعت موبایل ۹:۴۵ را نشان میداد. خمیازهکشان و چشممالان به آشپزخانه رفتم. آشپزخانهام پنجرهای رو به مشرق دارد و صبحها روشنترین اتاق خانه است. چیز عجیبای توجهام را جلب کرد. آفتاب مثل سابق این موقع روز نبود: گویا تازه خورشید طلوع کرده باشد و آفتاب هنوز اریب بود. به اتاق خواب بازگشتم و نگاهای به ساعت مچیام انداختم. ساعت حدود ۸:۴۵ را نشان میداد. متعجب نگاهای به ساعت iPod و بعد کامپیوتر انداختم که آنها هم ۹:۴۶ بود. فکر کردم نکند ساعتها را تغییر دادهاند. گوگل را هوا کردم تا ببینم زمان تغییر ساعتهای استانمان کی است. یادم بود که قرار است در همین ماه باشد اما تاریخاش را مطمئن نبودم. چک کردم و دیدم هنوز دو سه روز به آن تاریخ مانده است. یعنی زودتر تغییر دادهاند؟ نمیشود که! شاید تاریخای که فلان سایت نوشته بود غلط باشد. هنوز چشمانام درست باز نشده بود تا بروم چندین سایت را زیر و رو کنم و از تاریخ تغییر ساعت مطمئن شوم.
ناگهان حس عجیبای بهام دست داد: از بین شش روش دمدست فهمیدن ساعت (موبایل، ساعت کامپیوتر، ساعت iPod، ساعت اعلامشده توسط یکی از کانالهای تلویزیونی، جستجوی گوگل برای «اسم شهرمان + time» و ساعت مچیام) تنها یکیاش حاصل فعالیت هزاران خط برنامهی کامپیوتری و اتصال به شبکهای الکترونیکی نیست.
موبایل که عملا یک کامپیوتر کوچک است و مستقیم به شبکهی مخابراتی وصل است و اینکه چه ساعتای را اعلام میکند کاملا بستگی به این دارد که ساعت شبکه چه مشخص شده باشد. و پشت شبکه هم میلیونها خط برنامه وجود دارد که هیچکسای در دنیا نمیتواند تضمین دهد که بیخطا کار میکند. iPod هم میلیونها خط برنامه دارد و هر چند وقت یک بار هم خودش را از طریق اینترنت بهروز میکند. ساعت اعلامشدهی کانالهای تلویزیونی هم توسط شبکهی تلویزیونی مشخص میشود. گوگل هم که وضعیتاش مشخص است. تنها ساعت مچیام میماند که با اینکه الکترونیکی است، اما منطق پشتاش معادل یک برنامهی چند صد خطی بیشتر نیست.
و از این شش روش، پنج تایاش آنقدر در پیچ و تاب هزاران هزار خط برنامه و شبکهای غیرقابل کنترل توسط من تنیده شده است که روشای آسان برای تشخیص صدق و دروغشان ندارم. اگر همهی اینها یک روز تصمیم بگیرند که به من دروغ بگویند، باید دوباره به شیوههای باستانیی ساعتنگاری متوسل شوم و محاسبه کنم که در فلان روز سال (که نگهداریاش خود حساب و کتاب مجزایی میطلبد) خورشید چه ساعتای طلوع میکند و بعد صبح کلهی سحر بیدار شوم و ساعتهای مکانیکیام را تنظیم کنم. و کدامینمان میتوانند ساعت مکانیکیای بسازد که خطایاش در روز کمتر از چند دقیقه باشد؟
از امروز فوبیای تازهای خواهم داشت: شب به خواب روم و وقتی بیدار شدم هوا تاریک باشد و نفهمم آیا هنوز شب است که همهی ساعتهای شیطانزده روز جلوهاش میدهند یا اینکه خورشید مرده است و از این پس روز و شبمان یکی خواهد بود.
اپیدمی
اپیدمی آن است که صبح از خانه بیرون میروی و توی اتوبوس که نشستی، بغل دستیات سرش را برمیگرداند و توی صورتات سرفه کنند؛ رسیدی به محل کار، همکارت مشتاقانه سمتات میآید و دست میدهد، بعد ناگاه عقب میکشد و شروع میکند به سرفهکردن و میبینی کنار لباش خونین شده است؛ میروی دستهایات را میشویی برای ناهار، آشپز از دیگ بزرگای برایات سوپ میکشد و تو چشمهایات از حدقه در میآید وقتی دم موشای را در دیگ میبینی؛ سوپ نخورده به سمت خانه فرار میکنی و تا در را باز کردی، همخانهات را ولو کف زمین میبینی که از درد به خود میپیچد. تو از استیصال به کناری مینشینی و اِهِم، اِهِم، تو نیز سرفه میآغازی.
[و حالا نه شاید به این طاعونگونگی، اما اجتنابناپذیریاش اپیدمک است. به این میاندیشم که چگونه سوار نرینهگاو اپیدمی بشویم و به جای تاختن، بسازیم.]