آیا میدانید حکم اجرای سعید ملکپور به دایره اجرای احکام رفته است؟ به قول دوستای، از این کافکاییتر نمیشود. پیشتر نظرم را مفصل نوشته بودم. اگر دلتان خواست بروید و بخوانید. و باز اگر دلتان خواست کاری بکنید. مثلا نامهای بفرستید. والسلام!
Tag Archives: اعتراضهای مردمی
قضیهی سعید ملکپور
خطاب این نوشته تویی! احتمالا تاکنون از وضع سعید ملکپور و حکم اعداماش باخبر شدهای. حتی شاید در اینجا یا آنجا این یا آن تومار اعتراض را هم امضا کرده باشی. میخواهم دعوتات کنم تا دوباره به قضیهی ملکپور و دو جنبهاش بیاندیشی: جنبه انسانی و جنبهی اجتماعی.
دربارهی جنبهی انسانیاش چیز خاصای ندارم بگویم جز اینکه تو هم شاید چون خیلی از ما مخالف اعدام باشی و از آن مهمتر چون هر انسان آزادهای مخالف بیعدالتی. شواهدی وجود دارد که در قضیهی ملکپور، شکنجهها رخ داده و قضاوت ناعادلانه بوده. این قضیه مهم است، باید به آن اندیشید و از ظلمای که به انسانای میشود هراسید. اما فعلا نمیخواهم بیشتر دربارهاش چیزی بگویم. تو خودت اینها را خوب میدانی.
آنچه برایام مهم است و میخواهم توجهات را به طور خاص به آن جلب کنم، جنبهی اجتماعیی قضیهی ملکپور است. به طور خاص به ردهی اجتماعیی او میاندیشم. او فعال سیاسی نبوده است، روزنامهنگار نبوده و حتی تا جایی که میدانم فعال اجتماعی هم نبوده است. بلکه او دانشجوی فلان دانشگاه خوب ایران بوده، به کشوری خارجی مهاجرت کرده، در آن کشور شروع به فعالیت کاری کرده است و گویا مقیم دایم آنجا هم شده. این توصیف کیست؟ سعید ملکپور؟ بله، ولی نه فقط او. این توصیف بسیاری از ماست. این توصیف خیل عظیم ما ایرانیهاییست که در ایران به دنیا آمدهایم، در زمان جنگ بزرگ شدهایم، سالهای سال درس خواندهایم، شرایط اقتصادی/اجتماعی/علمی را مناسب ندیدهایم و به کشوری دیگر مهاجرت -چه موقت و چه دایم- کردهایم. ایرانیهایی که تصور کردهایم با خارجشدن از ایران و زندگی در کشوری دیگر، سایبان آرامش میزبان تازهمان بر سرمان خواهد بود.
قضیهی سعید ملکپور و اتهام و حکماش پیام مشخصای است از سوی حکومتمان به ایرانیان خارج از کشور که تصور میکنند که اینک مطابق معیارهای شهروند جهان اولی میزیند و از آزادیی بیان و عقیده و پایداریی نسبیی زندگیی اروپایی و امریکایی و کانادایی برخوردارند: زهی خیال باطل!
این پیام میگوید که اگر ما خود را ایرانی میدانیم و سرزدن به سرزمینمان را حق خویش، حکومت جمهوری اسلامی نیز «شرعا و قانونا» بر مال و جان ما حق دارد. و این حکومت همیشه میتواند دلیلای «محکمهپسند» (گیریم استانداردهای عدالتخانهاش خوشآیندمان نباشد) برای سیاه و تارکردن زندگیمان بیابد. مهم نیست که کارت سبز فلان کشور و پاسپورت بهمان مملکت را داریم یا نداریم. مهم این نیست که تخصص ما میتواند برای کشور ایران بسیار ارزشمند باشد و اگر حتی درصدی چند از ما انگیزهای بیابیم تا به ایران بازگردیم و به شغلهایی مطابق شایستهگیمان مشغول شویم خواهیم توانست حرکت رو به قهقرای فعلی را به پیشرفتای شتابدار تبدیل کنیم. نه، اینها مهم نیستند. در واقع اینها پشماند، کشکاند. مهم بلکه آن است که روزگاری در ایران به دنیا آمدهایم و حکومت رسمیمان جمهوری اسلامی است و پیشرفت از دیدگاه ایشان با آنچه ما تصور میکنیم تفاوتها دارد. آنچه مهم است، سرسپردگی و خشوع در مقابل حاکم حق است. اگر ما چنان نیستیم بهتر است مواظب زبان سرخمان باشیم که سر سبزمان نرود بر باد. (+)
خلاصه قضیهی سعید ملکپور یک چنین قضیهایست. واکنش ما به این قضیه مشخص میکند که آیا وضع ما به مرحلهی آخر این شعر مارتین نیمولر (Martin Niemöller) آلمانی میکشد یا خیر (*).
«ابتدا به سراغ کمونیستها رفتند؛ و من چیزی نگفتم چون کمونیست نبودم.
سپس به سراغ یهودیان رفتند؛ و من چیزی نگفتم چون من که یهودی نبودم.
سپس به سراغ سندیکاها رفتند؛ و من چیزی نگفتم چون هیچگاه عضو سندیکایی نبودم.
سپس به سراغ روزنامهنگاران رفتند؛ و من چیزی نگفتم چون روزنامهنگار نبودم.
سپس به سراغ دانشجویان رفتند؛ و من چیزی نگفتم چون من که دیگر دانشجو نبودم.
آنگاه به سراغ من آمدند؛ و هیچکسای باقی نمانده بود که چیزی بگوید.»
دقت میکنید که تاکنون همهی مراحل «از برای دیگران» این شعر همانگونه که نباید رخ داده است؟
پانوشتها:
(+) و البته طبیعی است که حکومت چنین حقای بر شهرونداناش داشته باشد. اصولا مگر میشود حکومت الهی داشت و چنین حقای بر آن متصور نشد.
(*) این شعر مارتین نیمولر را به اشتباه به برتولت برشت نسبت میدهند. در ضمن این شعر از دههی چهل میلادی تاکنون در نسخههای مختلفی بیان شده است که در آنها به گروههای اجتماعیی متفاوتای با ترتیبهای گوناگون اشاره شده است (از جمله: کمونیستها، بیماران لاعلاج، یهودیان، مردمان کشورهایی که توسط نازیها اشغال شدهاند، سندیکاها، سوشیال کمونیستها). به خاطر سیالیت تاریخی این شعر، من به خود اجازهی دستکاری در آن را دادم و دو گروه روزنامهنگاران و دانشجویان را اضافه کردم.
پرستو را آزاد کنید!
پرستو را آزاد کنید! پرستوی عزیزمان را آزاد کنید! پرستویمان را آزاد کنید!
پرستوها را آزاد کنید! پرستویهایمان را به ناحق دستگیر کردهاید، آزادشان کنید!
پرستو آزاد باید باشد!
پرستو را آزاد کنید!
آزادش کنید!
آزاد!
آزاد!
آزاد!
تکمیلی: و مرضیه را! و همهی آنهایی را که به ناحق دستگیر کردهاید. از جان ایران و فرزنداناش چه میخواهید؟ ایران با فرزندان خفه و دست و پا بستهاش – آنگونه که شما بستهاید و خفهکردهاید- برای فرزندان خود شما نیز مادری نخواهد کرد. به سر عقل بیایید و زمین را بایر نکنید.
سرمایهدار نازکدل
شبانگاهان در کنج تنهای سرد و نمور خویش مرگ کودکان افریقایی را مویه میکرد و از خشم استثمار کارخانههای شرکتهای چند ملیتی در چینْ بر موهایاش چنگ میزد. صبحهنگام در دفتر ریاست شرکت گانمور-لیستن زیر نرخهای جدید بهره را امضا میکرد.
به طور خیلی اتفاقی اینها همه با هم رخ میدهند – بدون هیچ برنامهریزیی پیشین:
- کتاب چه میخوانم؟ Unconscious Civilization از John Ralston Saul.
- در نیویورک و بقیهی جاها چه اتفاقای میافتد؟ Occupy Wall Street
- استیو جابز میلیارد میمیرد. نصفمان برایاش سینه میزنیم، نصف بقیه نیم دیگر را مسخره میکنیم.
سوال: آیا زیر باران نباید با سرمایهدار نازکدل خوابید؟
مبارک رفت!
و سوال این است: چه به جایاش خواهد آمد؟ چند سال بعد مصریها چگونه انقلابای را «صادر» خواهند کند؟
قضیه حسین درخشان
حسین درخشان آدم عجیبیست. خیلیها هم به همین خاطر دوستاش ندارند. عجیببودن حسین البته هیچوقت پاستوریزه و بیخطر نبوده است. خیلیها را ممکن است از خود براند، کلی دشمن بتراشد یا حتی خودش را توی بد مخمصهای بیاندازد. مثل حالا. اما از طرفی این عجیببودناش فایدههایی هم برایاش داشته است. یک زمانای Hoder برای خودش در وبلاگشهر (یا سپهر وبلاگها، وبلاگستان یا اصلا وبلاگآباد) بر و بیایی داشت. نه فقط اینکه اولین راهنمایی وبلاگنویسی را ترجمه کرد و جزو اولین وبلاگنویسان فارسیزبان بود. نه! بلکه خط میداد. شیوهی وبلاگنویسی تعیین میکرد. توی دهن این دولت و آن دولت میزد. و کلی آدم هم پشتاش نماز میخواندند.
خب، البته این کارش خیلیها را خوش نمیآمد. آخر سر هم گیر کسانای افتاد که هم خوششان نیامده بود و هم زورشان میرسید که ناراحتیشان را ابراز کنند و آن هم ابرازکردنی. چند وقت پیش که صحبت از اعداماش میشد، الان هم که بحث از ۱۹ سال زندان است.
حسین درخشان را سالهاست دورادور میشناسم. پیش از دوران وبلاگنویسی. از شبکهی ماورا و کمی پیش از دورهی خاتمی. و خندهدار اینکه خاطرهام هم از او ماجرای بند ساعت است. ماجرا از این قرار بود که شبکهی ماورا قیمتهای اشتراکاش را بالا برده بود، اعضا هم شروع کرده بودند به اعتراض. حسین -که از اعضای قدیمیی ماورا بود- در آمد که «آی بچه سوسولهای ماورایی! هزینهی عضویت یک سالتان کمتر از هزینهی بند چرمی ساعتتان میشود». راست میگفت یا نمیگفت، کمتر کسای روی خوشای به نظرش نشان داد. اصولا دفاع از سیاستهای رییس شبکه کسای را خوش نمیآمد. اما هر چه بود حسین وسط معرکه بلند شد و چنین گفت – چه بقیه خوششان بیاید و چه نیاید. چند وقت بعدش هم جزو کارمندان شرکت بهینهپردازی شد (دروغ نگویم: شاید هم چند وقت قبلاش! درست تاریخها را یادم نمیآید). صلوات ختم کنید!
من وبلاگ «سردبیر: خودم» را خیلی گهگذار میخواندم. مخصوصا چند سال آخر که حسین به کربلا زده بود و از سیاستهای ا.ن. دفاع میکرد. مطمئنام این وسط کلی هم فحش خورد و بد و بیراه شنید. اینکه چه چیزی در سرش میگذشت را من یکی نمیدانم. آیا خواندن نوشتههای پستکلونیالیستی واقعا نظرش را عوض کرده بود؟ یا اینکه میخواست اعتماد داخلیها را جلب کند و به تدریج جای پای خودش را در سیستم حکومت ایران باز کند (به هر حال پیشینهی خانوادگیاش گویا خیلی هم پرفاصله با «بدنه» نیست). یا شاید هم کلا آدم خل و مشنگای بود که داشت مزخرف میگفت.
هر کاری کرد نتیجهی مثبتای برایاش نداشت. اگر در این یکی دو سال که در زندان است کمتر کسای خاطرش از وضعیت او مکدر شد و اعتراضای کرد و چیزی نوشت، احتمالا سابقهاش را باید از همان ترکتازیهای حسین درخشان گرفت که کمتر دوستای برایاش باقی گذاشت. حسینای که فعالان زنان را از خود راند (و چه کسای بهتر از ایشان تجربهی کمپین راه انداختن دارند؟) و هر چه اصطلاحطلب سابق (سبز فعلی!) را نیز از خود زده کرد. عاشقان دولت فعلی هم که حسین را هیچگاه خودی نمیدانستند. پس چه کسای میماند؟ حسین و حوضاش! (البته همهی این حرفها به شرطی است که تئوریهای توطئه را برای دقیقهای کنار بگذاریم و فرض نکنیم او در ویلایی نشسته است و آب هویجاش را مینوشد و الان دارد به ریش همهمان از جمله نویسندهی این مطلب میخندد.)
حرف حسابام چیست؟ حسین درخشان را خیلیها دوست ندارد و حق هم دارند که دوست نداشته باشند. او ممکن است برای خیلیها مشکل ایجاد کرده باشد و ایشان حق دارند که خِر او را بگیرند و حقشان را طلب کنند. اما این «ایشان» دولت جمهوریی اسلامی نیست. حسین چه کرده است؟ حکومت را نقد کرده؟ یا اینکه جاسوس بوده است؟ نمیتوانم قسم حضرت عباس بخورم که این گاو پیشانی سفید جاسوس نیست، اما من یکی به عدالتخانهی آن سرزمین اطمینانای ندارم. در این سالیان سال نشان دادهاند که وقتی پای بنیانهایشان به وسط کشیده میشود، سیاه را سفید میبینند و سفید را سیاه. استغفرالله!
احتمال بیشتر حسین دستگیر شده است که بقیه حسابشان را جمع کنند و سرشان را در لاکشان فرو برند که نکند چیزی خلاف میل آقایان گفته باشند. و چنین چیزی بس برای همهی ما وبلاگیها -چه نویسنده و چه خواننده- خطرناک است. سر نفر اول زیر آب برود، بقیهی کشتی هم خفه خواهند شد. برای خودمان هم که شده نباید بگذاریم قضیهی حسین درخشان خیلی بی سر و صدا ساکت شود.
آقا جان! خانم جان! حسین درخشان را آزاد کنید!
دونکیشوتهای فیسبوکی – به بهانهی سالگرد انتخابات
پارسال که انتخابات شد و تیشه زدند به ریشهی کشور، اکثر مردم مانده بودند حالا چه کنند و فردا چه شود. حرفها زیاد بود، حدیثها مفصلتر و واکنشهای عصبی و شتابزده همهگیر. خیلیها از خود میپرسیدند چه کنند و چه نکنند. آنهایی که در ایران بودند که گزینههایشان مشخص بود و تصمیمشان هم سخت: یا مینشستند در خانه و وی.او.ای نگاه میکردند یا اینکه به جمعیت در خیابانها میپیوستند و خطر را به جان میخریدند. اما ایرانیهایی که در کشورهای دیگر بودند با بحرانای درگیر بودند بس گران: چگونه میتوانند کاری بکنند و تاثیری بگذارند در حالی که دستشان از خیابانهای تهران کوتاه است؟
بعضیها برگشتند -شده حتی برای چند هفته- و به خیابانها ریختند. اینها البته کم بودند: به اندازهی انگشتان من و تو و خوانندگان این وبلاگ. چندی هم جاری شدند به خیابانهای شهر محل سکونتشان و شمع به دست در غروبهای گرفتهی غربت پیادهروها را اشغال کردند و برای خارجیهای ماشینسوار دست تکان دادند و «V» نشان دادند و سردلبخندی زدند و خارجیها هم برایشان بوق زدند و به سلامتی معترضان آبجویشان را سرکشیدند. اما بیشتریها -یعنی دستکم نود و پنج درصد که نه نود و نه درصد- نشستند پشت کامپیوترهایشان و جنبش را از همان پشت به پیش بردند رستمتاز!
ایمیل بود و توییتر و فیسبوک. صندوقهای ایمیل پر شدند از نامههای ریختدُ فلان کردندُ زدندُ بهمان شد؛ بعد صدای کهریزک در آمد و بعدترها صدای زندگیی خصوصی این آقا و آن آقا و غیره و ذلک. و توییتر بود و ریتوییتهای مداوم از اشخاصای که معلوم نبود که هستند و که نیستند و بعد به تدریج آدمها کم شدند، گم شدند؛ نیست شدند، نیست؛ نی.
و در نهایتْ سرآمد فیسبوک بود که مامن خارجنشینان بود گویا، رسانهشان بود، فریادشان. عکسها و فیلمها و خبرها، یک به یک رشد میکردند و میزاییدند و هر کس چند باره هر خبر را منتشر میکرد و دوستاناش نیز همان را بازنشر میدادند و صفحهی فیسبوکات پر میشد از هجمهی اخباری که دانستناش غصه میافزود و ترکاش چون به جای نیاوردن فریضهی واجب بود، و هر چه بود میدیدیشان و میخواندیشان و در آخر تویِ دستات به جایی نرسیده میماندی، نالانتر از پیش در پس صفحهی مانیتورت. و اینک تو باید پا میشدی و میرفتی در جلسهای مینشستی که در آن خارجیها از فلان مسالهی «مهم» حرف میزدند و در همان حال که سرمای «AC»ی اتاق تو را به خود میپیچاند به هرم گرمای تابستان کشورت میاندیشیدی و مردمانای که میسوختند، میتاختند، و بر زمین میریختند. و ساعتای بعد، دوباره فیسبوک بود و تویی که شمشیرِ آخته برکشیده به آسیابها میتاختی.
خندهدار اینکه چون هر وقت دیگری که آدمیان دور هم جمع میشوند، آداب و رسومای نیز در میانشان زاده میشود که اگر از بیرون نگاه کنی از ماهیتشان سخت شگفت خواهی شد. به یاد دارم آن روزهایی را که اگر کسای در فیسبوک روزانه دستکم چند ویدئو و خبر به اشتراک نمیگذاشت از سوی دیگران به خیانتکاری و مزدوری متهم میشد. و از سوی دیگر آنهایی را که همگی نقاب بر سر زدند و نام و فامیلشان شد «ندای ایرانی» و «سهراب شهید» ثانی و ثالث؛ و تو مانده بودی که چگونه دوستان سابقات را از میان این همه آدم ماسکزده بیابی.
حال میخواهم دو کلام نقد کنم آنچه را که بر ما گذشت: آخرین باری که به ایران رفتم، نه فیسبوکای بود، نه توییتری. همهی آن شمشیر بهدستان فیسبوکای -چه آنها که با ترس و لرز دشنهای برداشته بودند و چه آنها که ترمینیتور-وار با تیربارِ خبر و خمپارهی عکسهای دلخراش به جان ضحاک افتاده بودند- همهشان دود شده، بر هوا رفته بودند. هیچ، هیچ، هیچ خبری ازشان نبود! چرا، ایمیل بود، بعضی از وبلاگها هم بود، اما قهرمانان فیسبوکی؟، نی، نبود!
همهمهی رسانهای در این روزهای آشوبناک
میلباکسها و اکانت فیسبوک و توییتر من پر شده است از اطلاعرسانی راجع به انتخابات و حواشیی داغ بعد از آن. مطمئنام اکانتهای شما نیز وضع متفاوتای ندارد. جو ملتهب فضای آنلاین ایرانیان به خوبی حس میشود. جوی که سعی میکند واکنشای درخور به دغلبازیی اخیر حکومت نشان دهد و امیدوار است در وضعیت فعلی تغییری -ولو حداقلای- رخ دهد.
اما متاسفانه گزارشها و حرفهای رسیده نگویم ضد و نقیض اما دستکم آشفته و بیحساب است. نمیدانم کجا را بخوانم تا بدانم واقعا در ایران چه میگذرد. مثلا آیا فلان راهپیمایی تایید شده است یا خیر. یا آیا فلانی دستگیر شده یا همهاش شایعه است.
و حتی مهمتر اینکه معلوم نیست هر کسای چه باید بکند تا این جریان تغییرخواهِ نیکنفس از شلپ شولوپی در حوضای گلآلود به رود زلال و شفافای در کل جامعه تبدیل شود.
از دید من این مشکل دستکم دو بعد دارد:
۱) حرکتهای فعلی رهبرینشده است. حرکتهای مردم -تا جایی که من برداشت کردهام- تاکنون از سوی موسوی یا کروبی هدایت نشده. بدتر اینکه به نظر میآید گاهای توسط کسانی هدایت میشود که نیتشان خیر نیست.
۲) مشکل اطلاعرسانی بدجوری یخهی ما را گرفته است. بیشتر منابع موثق نیستند و آنهایی هم که هستند اطلاعرسانیی محدودی میکنند و مثلا خبری از دستگیریها نمیدهند.
علاوه بر این دو مورد کلی، اصلا من مطمئن نیستم فعالیت آنلاین بتواند فایدهی چندانی برای حرکت اعتراضآمیز مردم ایران داشته باشد. مثلا برایام سوال است که فعالیتهای توییتری و اطلاعرسانیهای فیسبوکی چقدر میتواند مفید فایده باشد. آیا حرکت کسانای که در نهایت به خیابانها میروند یا مثلا شبها قرار است «الله اکبر» بگویند به کمک این تکنولوژیها منظمتر و پربازدهتر میشود؟
به هر حال خوب است که با خودمان رو-راست باشیم: بعید است من و امثال منای که در ایران زندگی نمیکنیم نقش چندان زیادی در این حرکت بازی کنیم. اینکه من بدانم قرار است چه اتفاقای بیافتد البته خوب است، اما به هر حال کسای که به خیابانها میرود و فریاد میکشد بیشتر جاناش را به خطر میاندازد و همچنین به احتمال زیاد تاثیرگذارتر هم هست.
البته این بدان معنا نیست که ما «خارجنشینان» (و چقدر از این لغت بدم میآید) کاملا بیفایدهایم. شاید فایدهمان بتواند این باشد که صدا ایرانیان را کمی بینالمللیتر کنیم. بینالمللیتر-کردن البته خوب است ولی فراموش نکنیم که کافی نیست.
شما چه فکر میکنید؟ چگونه میتوان این حرکتها را منظمتر و پرفایدهتر کرد؟