آیا میدانید حکم اجرای سعید ملکپور به دایره اجرای احکام رفته است؟ به قول دوستای، از این کافکاییتر نمیشود. پیشتر نظرم را مفصل نوشته بودم. اگر دلتان خواست بروید و بخوانید. و باز اگر دلتان خواست کاری بکنید. مثلا نامهای بفرستید. والسلام!
Tag Archives: نارمانشهر
action <--> reaction
سوالهای یک آدم از لحاظ سیاسی بیخبر
آیا به فنا میرویم؟ آیا دوباره به نبردی تحمیلی حمل میشویم؟ آیا حماسهها خواهیم آفرید یا خفتها خواهیم کشید؟ آیا گشنه میشویم؟ آیا ما عراق خواهیم شد؟ آیا ایشان از رو خواهند رفت؟ یا که ما از رو خواهیم رفت؟ آیا کسای از رو خواهد رفت؟ آیا توافق میکنیم؟ آیا کوتاه میآییم؟ آیا کوتاه میآیند؟ آیا قانع میشوند که ما همانایم که میگوییم؟ یا قانعمان میکنند که ما همانایم که میگویند؟ آیا ما همانایم که رستم بود پهلوان؟ آیا کوروش کبیر کمکمان خواهد کرد؟ آیا اسلام عزیز دستمان را خواهد گرفت؟ آیا نصر من الله و فتح قریب؟ یا که نکند فتح غریب؟ آیا چاه جمکران میجوشد و آقا ظهور خواهد کرد؟ آیا آقا چشم دشمنان را در کف دستشان میگذارد؟ یا که آقا ظهور نکرده، آب از آب چاه تکان نخورده، فتح نه قریب که بعید، و اسلام عزیز و کورش کبیر نه به کفار اهمیت میدهند و نه به سپاه رومیان، ریسپکتیولی، بلکه آنها قانعمان میکنند که کوتاه نیاییم، ما هم کوتاه نخواهیم آمد و در نهایت فنا به ما میرود و ما به فنا. و آیا …
پرستو را آزاد کنید!
پرستو را آزاد کنید! پرستوی عزیزمان را آزاد کنید! پرستویمان را آزاد کنید!
پرستوها را آزاد کنید! پرستویهایمان را به ناحق دستگیر کردهاید، آزادشان کنید!
پرستو آزاد باید باشد!
پرستو را آزاد کنید!
آزادش کنید!
آزاد!
آزاد!
آزاد!
تکمیلی: و مرضیه را! و همهی آنهایی را که به ناحق دستگیر کردهاید. از جان ایران و فرزنداناش چه میخواهید؟ ایران با فرزندان خفه و دست و پا بستهاش – آنگونه که شما بستهاید و خفهکردهاید- برای فرزندان خود شما نیز مادری نخواهد کرد. به سر عقل بیایید و زمین را بایر نکنید.
مرگ دیکتاتورْ سزایاش نیست!
دیکتاتورها میمیرند! صدام دستگیر و اعدام شد، قذافی نیز کشته شد. هیتلر خودکشی کرد، آیشمن محاکمه و اعدام شد. و آن وقت است که نیشخند مردم باز میشود که «دیکتاتورها میمیرند!» و زیرچشمی به مجسمهی عظیم دیکتاتور منفور خویش مینگرند.
بله، دیکتاتورها میمیرند! اما نکته این است که همه میمیرند. دیکتاتورها استثنا نیستند. شاید گاه مرگشان خشنتر باشد، شاید متوسط عمرشان اندکی کمتر از مردم عادی باشد (قذافی چند سالاش بود؟ صدام چطور؟ هر دو ۶۹ سال! خیلی زیاد نیست، اما خیلی هم کم نیستها!) اما ما عادیون نیز گاه زود میمیریم، گهگاه حتی خیلی زود میمیریم و گاه حتی خشن و خونین میمیریم و آه حتی تاسفبار میمیریم.
نه! مرگ دیکتاتور، سزایاش نیست. چنین تصوری کماهمیتشمردن همهی خونهایی است که او ریخته است. چنان باوری نادیدهگرفتن خودمان است که میمیریم. در قعر چاه، همهی سنگها یکساناند: چه خرده سنگ باشند و چه کلوخ. دلخوشکردن به اینکه همهمان روزی در ته چاه آرام میگیریم خودگولزنی است. فراموشکردن این است که آنچه مهم است، خودِ بازی است که پایانِ بازیْ فرایی ندارد. امید ما نباید مرگ دیکتاتور باشد، نبود دیکتاتوری باید باشد.
نکتهی مهم: هدف این نوشته متهمکردن هیچکس به بیعملی نیست – چه بیعمل باشیم و چه نباشیم. اصولا مخاطب این نوشته مردم لیبیاند و کشورهای دوست و برادر!
الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم
آیا جلادان میدانند که چنان تیشهای به ریشهی خود میزند که به زودی یزید از ایشان خوشنامتر خواهد شد؟ ظلمْ رعب و وحشت میآفریند، مردم را نیز چند گاهای فرمانبردار میکند، اما در نهایت برای ظالم توشهای نخواهد داشت جز رعشهی ستونهای مُلکاش. به خودتان بیایید!
محرم! ماه عزاداران سیاه برفپوشیده
محرم است! تصور من از محرم همیشه همراه با هُرم گرمای تندِ تابستان تهران بوده است. اینک اما، نه خبری است از گرما، نه خبری است از زنجیرزنان شوریده و عَلمهای هائل و سلامهایشان، و نه حتی خبری است از عزاداران سیاهپوش و نوحهخوانی و سینهزنی برای فرزند پیغمبر.
هوا منفیی سیزده درجه است؛ زمین سفیدپوش است؛ دغدغهها نه به هزار و چهارصد سال پیش که به همین امروز و فردا و یک ماه دیگر برمیگردد؛ و اگر سرماخوردگی بگذارد قصد دارم به جای «هیات»رفتن و بر منبر آخوندِ نوحهخوان نشستن بروم و در فلان جلسهی روشنفکرانهای با موضوع «آیا ما ایرانیان مهاجر به هم اعتماد داریم؟» بنشینم و به سخنرانیی استاد دانشگاه گوش دهم.
ساعتها میگذرد. به جلسه نمیروم اما میشنوم که مهمل بوده است. و به جایاش به این میاندیشم که محرم آن روزها و محرم این روزها نمایشگر خوبیاند از تفاوت زندگیی سنتی و زندگیی مدرن. تفاوتِ دغدغهها؛ تفاوتای از جنس برف زمستان و لهله تابستان؛ تفاوتای از جنس کودکی و بزرگسالی.
آقا! جان عمهتان ساعت چنده؟!
امروز صبح که از خواب پاشدم، ساعت موبایل ۹:۴۵ را نشان میداد. خمیازهکشان و چشممالان به آشپزخانه رفتم. آشپزخانهام پنجرهای رو به مشرق دارد و صبحها روشنترین اتاق خانه است. چیز عجیبای توجهام را جلب کرد. آفتاب مثل سابق این موقع روز نبود: گویا تازه خورشید طلوع کرده باشد و آفتاب هنوز اریب بود. به اتاق خواب بازگشتم و نگاهای به ساعت مچیام انداختم. ساعت حدود ۸:۴۵ را نشان میداد. متعجب نگاهای به ساعت iPod و بعد کامپیوتر انداختم که آنها هم ۹:۴۶ بود. فکر کردم نکند ساعتها را تغییر دادهاند. گوگل را هوا کردم تا ببینم زمان تغییر ساعتهای استانمان کی است. یادم بود که قرار است در همین ماه باشد اما تاریخاش را مطمئن نبودم. چک کردم و دیدم هنوز دو سه روز به آن تاریخ مانده است. یعنی زودتر تغییر دادهاند؟ نمیشود که! شاید تاریخای که فلان سایت نوشته بود غلط باشد. هنوز چشمانام درست باز نشده بود تا بروم چندین سایت را زیر و رو کنم و از تاریخ تغییر ساعت مطمئن شوم.
ناگهان حس عجیبای بهام دست داد: از بین شش روش دمدست فهمیدن ساعت (موبایل، ساعت کامپیوتر، ساعت iPod، ساعت اعلامشده توسط یکی از کانالهای تلویزیونی، جستجوی گوگل برای «اسم شهرمان + time» و ساعت مچیام) تنها یکیاش حاصل فعالیت هزاران خط برنامهی کامپیوتری و اتصال به شبکهای الکترونیکی نیست.
موبایل که عملا یک کامپیوتر کوچک است و مستقیم به شبکهی مخابراتی وصل است و اینکه چه ساعتای را اعلام میکند کاملا بستگی به این دارد که ساعت شبکه چه مشخص شده باشد. و پشت شبکه هم میلیونها خط برنامه وجود دارد که هیچکسای در دنیا نمیتواند تضمین دهد که بیخطا کار میکند. iPod هم میلیونها خط برنامه دارد و هر چند وقت یک بار هم خودش را از طریق اینترنت بهروز میکند. ساعت اعلامشدهی کانالهای تلویزیونی هم توسط شبکهی تلویزیونی مشخص میشود. گوگل هم که وضعیتاش مشخص است. تنها ساعت مچیام میماند که با اینکه الکترونیکی است، اما منطق پشتاش معادل یک برنامهی چند صد خطی بیشتر نیست.
و از این شش روش، پنج تایاش آنقدر در پیچ و تاب هزاران هزار خط برنامه و شبکهای غیرقابل کنترل توسط من تنیده شده است که روشای آسان برای تشخیص صدق و دروغشان ندارم. اگر همهی اینها یک روز تصمیم بگیرند که به من دروغ بگویند، باید دوباره به شیوههای باستانیی ساعتنگاری متوسل شوم و محاسبه کنم که در فلان روز سال (که نگهداریاش خود حساب و کتاب مجزایی میطلبد) خورشید چه ساعتای طلوع میکند و بعد صبح کلهی سحر بیدار شوم و ساعتهای مکانیکیام را تنظیم کنم. و کدامینمان میتوانند ساعت مکانیکیای بسازد که خطایاش در روز کمتر از چند دقیقه باشد؟
از امروز فوبیای تازهای خواهم داشت: شب به خواب روم و وقتی بیدار شدم هوا تاریک باشد و نفهمم آیا هنوز شب است که همهی ساعتهای شیطانزده روز جلوهاش میدهند یا اینکه خورشید مرده است و از این پس روز و شبمان یکی خواهد بود.