اگر كامپيوتر نداشتم چه ميشد؟!
اگر كامپيوتر نداشتم چه ميشد؟!
اگر كامپيوتر نداشتم چه ميشد؟!
كسي هست كه استاد براي گيتار آكوستيك يا الكتريك بشناسد؟
اگر ميشناسيد Ù„Ø·ÙØ§ به من معرÙÙŠ كنيد. ØªØ±Ø¬ÙŠØØ§ خيلي گران نباشد.
امروز Ø±ÙØªÙ†Ø¯ كوير.
و من همين جايم.
دوست ميداشتم با آنها Ù…ÙŠØ±ÙØªÙ….
ولي به خودم قولي داده بودم: قولي مشروط. قولي كه شرط براي Ø±ÙØªÙ† يا Ù†Ø±ÙØªÙ†Ù… ميگذاشت. Ùˆ شرط قول Ù…ØÙ‚Ù‚ شد (يا نشد – بستگي دارد به جهت نگاه تان) Ùˆ من Ù†Ø±ÙØªÙ….
و من همين جا تنهايم.
و از وجود قوانين دروني اخلاقيم لذت ميبرم.
لذت؟
من هميشه اينجا خواهم بود.
من هميشه از پشت اين چشمها بيرون را مينگرم.
اين تنها يك عمر است.
اين تنها يك عمر است.
اين تنها يك عمر است.
Ù„ØØ¸Ø§ØªÙŠ Ø§Ø³Øª كه ØØ³ ميكني در تو سيلان ÙŠØ§ÙØªÙ‡ اند: آدمها – اجسام Ùˆ دنيا.
و شاد ميشوي از اين غناي درونيت كه پر شده است از هستي ديگران. خود را به جريان ميسپاري.
اما Ù„ØØ¸Ù‡ اي كه ØØ³ ميكني جريان قطع شده است به دستهاي گشوده ات نگاهي ميكني تا اثري از آن Ù„ØØ¸Ø§Øª شيرين (گذشته) بيابي.
ولي هيچ چيزي نيست.
تو خالي شده اي از هر چيزي. ØØªØ§ آغشته هاي وجود سابقت هم در آن سيلاب شسته شده Ùˆ Ø±ÙØªÙ‡ است.
Ùˆ تو مجردتر از هميشه – تنهاتر از هميشه- به سيلان پوچ ديگران نگاه ميكني.
دستهايم كثي٠شده اند چقدر.
چه تاريك شده است وقتي به خانه ميرسم امشب.
امروز اولين روز دانشگاهم بود – اولين روز بعد از آن دردسر كنكور.
كه ميداند؟
پس … پس تو ÙØ±Ù‚ بهشت Ùˆ جهنم رو ميدوني؟
ØªÙØ§ÙˆØª آسمون آبي رو از درد ميشناسي؟!
و چمنزار رو از ريلهاي سرد تمايز ميدي؟ لبخندي رو از پشت نقاب تشخيص ميدي؟
تو Ùكر ميكني ميتوني ØªÙØ§ÙˆØª قايل بشي؟
كه ميداند چرا آن همه دانشگاه ماندم: عشق به وقت تل٠كردن داشتم يا عشق به ماندن به دانشگاه يا عشق به چيزي ديگر.
دوباره به دستهايم نگاه ميكنم. تميز شدند آخر سر.
سه روزي نميشود كه از اوج قرص ماه ميگذرد. كسي ديدش؟! يكي Ú¯ÙØª بزرگترين ماه سال بود چهارشنبه اي. دلم ميخواست بنويسم آن روزها. اما هيچ ننوشتم.
چهارشنبه … عجب روزي بود آن سه روز. سه شنبه – چهارشنبه – پنج شنبه.
گشنه ام. از ØµØ¨Ø Ú†ÙŠØ²ÙŠ نخورده ام. Ú¯ÙØª من بودم ميمردم. ولي من نميميرم. ولي قبلا عصبي ميشدم. بداخلاق ميشدم.
الان ديگر آنطور نميشوم.
كمتر ميشوم. بهتر است اينگونه بگويم.
اما هنوز روياهاي تيره اند كه آن اوقات به ميانم ميدوند.
Ùˆ آيا اونها مجبورت كردن تا قهرمانات رو با اشباØÙŠ Ø¹ÙˆØ¶ كني؟ درختهايت رو با خاكسترهايي؟
Ùˆ نسيم خنكت رو با هرم داغي؟ Ø±Ø§ØØªÙŠØª رو با تغيير؟
Ùˆ آيا تو نقشت توي جنگ رو با نمايشي در Ù‚ÙØ³ عوض كردي؟
غذا رسيد آخر سر. ساندويچ Ø³ÙØ§Ø±Ø´ دادم.
خنده دار نيست خنديدن از ميان ØØµØ§Ø±Ù‡Ø§ØŸ
امروز به الهام Ú¯ÙØªÙ… ميروم كمكشان. قرار بود قيچي كنم در Ùˆ ديوار را برايشان.
ولي Ù†Ø±ÙØªÙ….
خسته ام خيلي.
ميخواستم بروم. ولي واقعا انجمن كار داشت.
كيان به روي تخت پرتابم ميكند. ميخواهد كشتي بگيرد.
واقعا؟ معنايي دارد اين كلمه؟ انجمن “واقعا” كار داشت؟ چندان معنايي ندارد. نميدانم.
روي تخت ولو ميشوم. خوابم ميبرد.
نيمه شب است. همه خوابند. ولي كامپيوترم هنوز روشن است. خاموشش ميكنم.
روشنش ميكنم.
دستهايم هنوز تميز است. بعد از خوردن ساندويچ شستمشان.
ولي باز ميشويمشان. آخر دستهاي آلوده به كاري نمي آيند.
شايد برعكس … دستهاي پاك به كاري نمي آيند: هر كاري آلوده شان ميكند.
سوار كشتي ميشوم.
و ميروم.
چقدر ميخواستم … چقدر ميخواستم كه تو اينجا ميبودي.
ما درست دو Ø±ÙˆØ Ø³Ø±Ú¯Ø±Ø¯Ø§Ù†ÙŠÙ… كه در تنگ ماهي اي شنا ميكنيم – سالها Ùˆ سالها.
بر زمين قديمي مشتركي شناوريم. تو Ú†Ù‡ چيزي ÙŠØ§ÙØªÙ‡ اي؟ همان ترس هاي مشترك قديمي.
كاش تو اينجا ميبودي.
زندگي چيست؟
لذت زندگي در چيست؟
لذت زندگي از كجا آغاز ميشود Ùˆ به كجا مي انجامد؟ چقدر به تو بستگي دارد Ùˆ چقدر به Ø§Ø·Ø±Ø§ÙØªØŸ آيا بدون وجود ديگر انسانها -بدون وجود اجتماع- چنين چيزي ممكن بود؟ آيا اگر هر كداممان در دنياي مجزايي بوديم آيا باز ميتوانستيم از چيزي لذت ببريم؟
نميدانم …
سرشار از لذت ÙØ±Ø¯ÙŠ … لذتي كه از تعامل تو Ùˆ خودت به وجود مي آيد Ùˆ نه تو Ùˆ ديگران. تو Ùˆ موجوداتي ناآگاه كه قادر به درك تو نيستند Ùˆ تنها تو هستي كه دركشان ميكني: سنگها.
Ø¨ØØ«Ù‡Ø§ÙŠ Ø®Ø±Ø¯ كننده …
Ø¨ØØ«Ù‡Ø§ÙŠÙŠ ÙƒÙ‡ Ù„ØØ¸Ù‡ Ù„ØØ¸Ù‡ ديوارهاي تعاري٠و دلايل متداول را ميشكنند Ùˆ پيش ميروند.
Ø¨ØØ«Ù‡Ø§ÙŠÙŠ ÙƒÙ‡ به اين نتيجه ات ميرساند كه به “نتيجه” نخواهي رسيد چون به شدت ساختارشكنند – ساختار ذهني انسانهاي روزانه.
امروز يكي از اين Ø¨ØØ«Ù‡Ø§ را داشتم. لذت بردم. لذتي خواب آلود.
ساعتها …
تاخيرها …
زود جنبيدن ها …
بابا! ساعت 12 … اعلام به موقع عدم ØØ¶ÙˆØ±. بگم؟! بگم؟!
(مواظب باشيد! Ø±Ø§ØØª از اين گذشتن خطاست.)
از كساني كه برايم نامه مينويسند ممنونم. از راهنماييها Ùˆ ØªÙˆØ¶ÙŠØØ§ØªØ´Ø§Ù† Ùˆ هم چنين بيان نظراتشان اساسا بهره ميبرم.
پيمان!
تولدت مبارك!
(ولي تو كه به اينجا نمي آيي!)
چند روزي كه ننوشتم بيشتر به اين دليل بود كه Ù…ØÙŠØ· انتقال با موج TEM اطرا٠مكاني كه در آن بيشتر ايام را مطابق قراردادهاي اجتماعي متداول سپري ميكنم دچار عدم كاركرد مناسب مطابق با تعريÙهاي معمول شده بود.
آره!
كشنده تر از همه انتظار بود. بالا Ùˆ پايين Ø±ÙØªÙ† ها Ùˆ انتظار كشيدن براي آن روز موعود. روز مهم نبود. عمل مهم بود. پس تصØÙŠØ ميكنم: سختتر از همه تهوع انتظار براي ديدن اين بود كه آن را چگونه انجام ميدهي.
ديروز كنكور داشتم. ديگر داشت ØØ§Ù„Ù… به هم ميخورد از كنكور: از درس خواندن برايش – از انتظار براي روز Ø§Ù…ØªØØ§Ù† Ùˆ ديدن اينكه خوب ميشوم يا بد – از ØØ±Ù زدن درباره اش – از آه Ùˆ ناله كردن Ùˆ از به چشم يك “كنكوري”ÙŠ Ù…Ùلوك ديده شدن.
تمام شد! تمام شد!
Ú†Ù‡ خوب Ùˆ Ú†Ù‡ بد چهارشنبه كنكوري ديگري دادم Ùˆ Ø±ÙØª پي كارش. شب قبلش خيلي بد خوابيدم. نيمه خواب-بيدار بودم. نتوانستم درست بخوابم. ØØªØ§ با وجود اينكه روزش تا آنجا كه ميشد خودم را خسته كرده بودم Ùˆ انتظار خواب سنگيني داشتم. خنده دار اين بود كه همان روز تعري٠ميكردم كه من از آن آدمهايي هستم كه Ù…ØØ§Ù„ است خوابم نبرد وقتي ميخواهم بخوابم. آن شب طنز جالبي بود. Ø¯ÙØ¹Ù‡ پيش هم همينطوري شده بود: كنكور قبلي را ميگويم.
تعطيلي روز آخر Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„Ù… كرده بود. اضطرابم را كم كرده بود. گرچه ØµØ¨Ø Ø§Ù…ØªØØ§Ù† دوباره اضطراب شروع به تپش كرده بود. ولي كمي كه گذشت به خودم تسلط پيدا كردم. رياضي – كنترل – الكترونيك Ùˆ مدار. ترتيبي بود كه هميشه انتخاب ميكنم. گرچه نشد شهوت ركورد شكني ام را ارضا كنم (همان شهوتي كه چند وقت پيش درباره اش نوشته بودم). اندكي وقت كم آوردم. به خاطر مدار بود Ø§ØØªÙ…الا. گرچه به نظر ميرسد اينطوري بهتر شد.
عصر خيلي بهتر بود. زندگي دوباره شروع ميكرد به خنديدن. تقريبا از ظهر شروع كرده بودم به جيغ Ùˆ ÙØ±ÙŠØ§Ø¯ رهايي كشيدن. زبانش مطابق معمول اØÙ…قانه بود. سيگنالش خوب بود. با اينكه اين دومين تستي بود كه تا به ØØ§Ù„ از سيگنال ديده بودم Ùˆ خيلي وقتي هم ميشد كه از سيگنال خواني ام گذشته بود ولي نبايد بد شده باشد. الكترومغناطيسش خوب بود. ماشين هم تا وقتي جريان تصميم به ايستادن نميكرد خوب بود. Ù†Ø§Ø±Ø§ØØª شدم از اينكه ماشينهاي DCاش برخلا٠چيزي كه ميخواستم ØÙ„ نميشدند. اما كلا بدك نبود.
بگذريم … اينها اصلا اهميتي ندارند. مهم اين است كه Ø§Ù…ØªØØ§Ù† تمام شده است Ùˆ الان من يك موجود آزادم. موجودي كه پس از ماهها ØØ³ يك انسان كاملا آزاد به اش دست داده است: ديگر ميتوانم هر Ú†Ù‡ بخواهم بخوانم – تØÙ‚يق كنم – تا دير وقت در دانشگاه بمانم بدون عذاب وجدان Ùˆ چيزهايي از اين دست (Ùˆ اگر خواستم ميتوانم به خيال Ø±Ø§ØØª شروع كنم دوباره تاريخ ÙلسÙÙ‡ غرب راسل را بخوانم بدون اينكه به ساعت Ùˆ تقويمم نگاه كنم Ùˆ هزار كار مشابه ديگر!)
به هر ØØ§Ù„ اميدوارم خوب بشود نتيجه اش. مسلم بدانيد كلي خواهم خنديد اگر خوب شود.
الهام! كامپيوترت درست شد؟!
كي كجاست؟! كي كجاست؟!
از همه ماورايان سابق (منظورم BBS ماوراست!) ميخواهم كه طي نامه اي IDÙŠ آن زمان خود را به علاوه نام Ùˆ همچنين آدرس اي-ميل اي كه ميخواهند از آن طريق در دسترس باشند برايم Ø¨ÙØ±Ø³ØªÙ†Ø¯. مهم نيست Ú†Ù‡ مدت در ماورا عضو بوده ايد: Ú†Ù‡ يك Ù‡ÙØªÙ‡ Ùˆ Ú†Ù‡ سه سال. در ضمن اگر زمان ØØ¯ÙˆØ¯ÙŠ Ø¹Ø¶ÙˆÙŠØªØªØ§Ù† را هم بنويسيد ممنون ميشوم.
خيلي خوب ميشود اگر بتوانم درصدي از آن جامعه را دوباره Ø¨Ø§Ø²ÙŠØ§ÙØª(!) كنيم.