Browsed by
Month: June 2005

خوش‌گل‌ها خر مي‌شوند

خوش‌گل‌ها خر مي‌شوند

“… دختري Ú©Ù‡ به سختي مي توان انتظار داشت علائق سياسي داشته باشد سرش را بيرون مي آورد وبا دادن تراکتي همراه با ÙŠÚ© شکلات آناتا مي گويد: اگر مي خواهيد دو سال ديگر دوست دختري مثل من داشته باشيد، به قاليباف راي دهيد. …”
Ùˆ يا “… چند سال پيش فرمانده براي مهار مشکل زنان به اصطلاح خياباني دختران وزنان بسياري را در سطح شهر به صورت اتفاقي جمع آوري کرد تا در مراسم سنگسار ÙŠÚ© زن، به آنها يادآوري کند Ú©Ù‡ Ú†Ù‡ سرنوشتي مي تواند در انتظارشان باشد. امروز فرمانده ودوستانش ازهمان دختران وزنان با اهداي شاخه اي Ú¯Ù„ وشکلات مي خواهند به نفعشان راي بدهند.” [همان]

بدون شک همه‌ي اين‌ها از رياکاري‌ي صاحبان قدرت و نامزدها ناشي مي‌شود، اما مبلغان جديد چه؟ احمق‌اند يا رياکار؟

خوبي-محوري آدم‌ها

خوبي-محوري آدم‌ها

خيلي از آدم‌ها دل‌شان مي‌خواهد خوب باشند – Ú†Ù‡ از نظر ديگران Ùˆ Ú†Ù‡ از نظر خودشان. کافي است به کس‌اي Ú©Ù‡ در چت مزاحم‌تان مي‌شود بگوييد “مزاحم‌ام نشو عوضي!” Ùˆ يا اين‌که او را ignore کنيد. اگر وضعيت روحي‌اش در آن لحظه متعادل باشد ناراحت مي‌شود Ùˆ مي‌گويد “من از اونايي Ú©Ù‡ تو فکر مي‌کني نيستم. دل‌م مي‌خواست فقط کمي باهات حرف بزنم”. بعضي‌ها هم Ú©Ù‡ اين‌گونه رفتار نمي‌کنند Ùˆ مستقيم يا غيرمستقيم مي‌گويند “به جهنم!” در دل توجيه‌اي دارند Ú©Ù‡ مشخص مي‌کند Ú©Ù‡ طرف مقابل‌شان کلا اشتباه برداشت کرده (مثلا شوخي سرش نمي‌شود) Ùˆ يا اين‌که طرف مقابل احمق است Ùˆ واقعيات را درست نمي‌فهمد؛ گرنه آن‌ها هم خود را در ذات بد نمي‌دانند.
چرا؟

خواب‌آلودگي

خواب‌آلودگي

خواب‌اش مي‌آيد. اعصاب هم ندارد. اخلاق هم Ú©Ù‡ به اعصاب داشتن ربط دارد. آن همسايه‌ي بغلي همين‌طور عربده‌کشي مي‌کند. “خفه شو”. عربده‌ها بلندتر مي‌شود. “خفه شو تو رو خدا”. سرش را ميان دو پاي‌اش مي‌گيرد Ùˆ بر تخت ولو مي‌شود. صرفا همين!

هري را به خاطر بسپار!

هري را به خاطر بسپار!

هيچ دل‌ام نمي‌خواست اين همه من Ùˆ کارهاي‌ام را توي بوق کنند، اما وقتي آن خانم نشست Ùˆ نوشت Ùˆ نوشت تا نه ÙŠÚ© کتاب Ú©Ù‡ پنج کتاب از Ú©Ù„ ماجرا درآورد،‌ زندگي‌ام به Ú©Ù„ عوض شد. الان وقتي فقط مي‌خواهم از عرض خيابان آکسفورد رد شوم تا به ميدان ولي‌عصر برسم Ùˆ آدامس بادکنکي‌اي بخرم، کلي آدم دور Ùˆ برم پيداي‌شان مي‌شود Ùˆ تمنا مي‌کنند “تو رو خدا اين رو برام امضا Ú©Ù† هري” Ùˆ من به عنوان هري پاتر به هر حال مجبورم براي‌شان يادگاري‌اي جور کنم. اما خدا نکند Ú©Ù‡ بخواهند Ú©Ù‡ بگويم چرا فلان موقع، فلان کار را …
نه! بگذار اين‌طوري بگويم به‌ات تا به‌تر متوجه شوي. اسم من “هري پاتر”ست – ÙŠÚ© جادوگر تکنيکي با قلب خيلي مهربان هم‌راه با هوش سرشار Ùˆ عزت نفس بالا Ú©Ù‡ وقتي اراده مي‌کند کاري را انجام دهد، يا کار انجام مي‌شود يا Ú©Ù„ مدرسه هاگوارتز زير Ùˆ رو مي‌شود Ùˆ خيلي ويژگي‌هاي ديگر مثل عشق Ùˆ علاقه به وطن Ùˆ ميهن Ùˆ از اين حرف‌ها Ùˆ خلاصه هر چيز خوبي Ú©Ù‡ دوست داري Ùˆ البته بخشي از چيزهاي بدي Ú©Ù‡ دوست نداري. حالا اين خانم رولينگ برداشته Ùˆ بخشي از زندگي‌ي مرا کرده توي ÙŠÚ© کتابي Ú©Ù‡ وقتي لاي‌اش را باز مي‌کني پر است از نوشته‌هايي درباره‌ي جاروي پرنده Ùˆ سس غيب‌گو Ùˆ کلاه سخن‌گو ولي خود کتاب –خود کتاب کاغذي- حتي ÙŠÚ© جادو هم محض نمونه ندارد،‌ نه خود به خود باز مي‌شود Ùˆ نه حتي بسته مي‌شود، حرف قورت دادن خواننده‌اش را Ú©Ù‡ اصلا نزن. يعني اين‌که چه؟ Ú©Ø´Ú©! طرف –با تمام احترامي Ú©Ù‡ براي‌اش قايل‌ام- ÙŠÚ© جو جادوگري هم بلد نبوده، برداشته است درباره‌ي ÙŠÚ©ÙŠ از بزرگ‌ترين Ùˆ تکنيکي‌ترين Ùˆ Ùˆ Ùˆ جادوگر اعصار نوشته. Ú†Ù‡ مي‌توان گفت جز اين‌که سري به نشانه‌ي افسوس تکان داد؟
بگذريم … داشتم مي‌گفتم. من هري پاتر هستم. البته اين را تا چند وقت پيش نمي‌دانستم. يعني مي‌دانستم، اما فراموش کرده بودم. نمي‌دانم چطور بود Ú©Ù‡ فراموش‌ام شده بود –اگر مي‌دانستم Ú©Ù‡ ديگر فراموش نکرده بودم- اما همه چيز از آن روزي شروع شد Ú©Ù‡ دخترکي –اسم‌اش گمان‌ام هيوا بود- درست قبل از وارد شدن به سالن سينمايي Ú©Ù‡ فيلم هري پاتر Ùˆ سنگ جادو را نشان مي‌داد رو به‌ام کرد Ùˆ گفت: “تو چقدر شبيه هري هستي”. خب، زياد توجه نکردم اما فيلم Ú©Ù‡ شروع شد، احساس کردم هنرپيشه‌ي پاتر Ú©ÙˆÚ†Ú© آشنا مي‌زند. شبيه Ú©Ù‡ بود؟ اين‌که سوال ندارد، شبيه من بود. البته طبيعي‌ست Ú©Ù‡ او فقط ÙŠÚ© هنرپيشه بود Ùˆ دليلي ندارد هنرپيشه‌ها شبيه شخصيت‌هاي دنياي واقعي –چه مربوط به گذشته Ùˆ Ú†Ù‡ آينده- باشند اما همه مي‌دانيم Ú©Ù‡ ÙŠÚ© از ويژگي‌هاي کارگردان خوب اين است Ú©Ù‡ بازي‌گري را انتخاب کند Ú©Ù‡ به خوبي حس نقش را القا کند Ùˆ Ú†Ù‡ به‌تر Ú©Ù‡ از نظر قيافه هم شبيه باشد، Ùˆ خب، به نظرم کارگردان کارش را خوب انجام داده بود. اسم کارگردان‌اش Ú†Ù‡ بود؟ حالا اين‌ها به کنار، جدا از قيافه Ùˆ شباهت‌اش به خودم به چيز ديگري هم پي بردم. اين‌که اين وقايع بگويي نگويي آشناست. نه فکر کني من قبلا کتاب‌ها را خوانده بودم –که اگر خوانده بودم لازم نبود اين‌ها را به تو بگويم- اما ÙŠÚ© حس‌ ويژه‌اي وجود داشت. اصرار Ù†Ú©Ù† Ú©Ù‡ بيش‌تر توضيح بدهم: بايد بفهمي منظورم را. درست همين‌جا بود Ú©Ù‡ اين سوال براي‌ام پيش آمد: آيا من هري پاتر هستم؟
فيلم Ú©Ù‡ تمام شد، ÙŠÚ©ÙŠ دو نفر ديگر باز هم گفتند Ú©Ù‡ تو شبيه او هستي. ازشان پرسيدم از Ú†Ù‡ نظر، گفتند قيافه‌ات شبيه‌ست. تازه يکي‌شان درآمد Ùˆ گفت اخلاق‌ات هم شبيه‌ست Ùˆ البته بعدش اضافه کرد Ú©Ù‡ اين تنها ÙŠÚ© حس بوده. البته Ú©Ù‡ ÙŠÚ© حس بوده است، چون اگر نبود … ول‌اش Ú©Ù†. بيش‌تر Ú©Ù‡ فکر کردم ديدم خيلي از اتفاقات براي‌ام آشناست Ùˆ درست به همان ميزان،‌ خيلي اتفاقات ديگر آشنا نيست. باور مي‌کني يا نه،‌ هميشه همين‌طوري‌ست، وقتي به چيزي در گذشته Ø´Ú© مي‌کني همان قدر Ú©Ù‡ Ø´Ú© به وجودش داري،‌ به عدم وجودش هم Ø´Ú© داري. يعني اصلا Ø´Ú© همين است – شک‌هاي من Ú©Ù‡ اين‌جوري‌ست.

واقعيت را فراموش کن

واقعيت را فراموش کن

صاحب اين وبلاگ مرد. کشته شد. چون نمي‌توانم باورش کنم، خيلي هم ناراحت نمي‌شوم. شايد کمي شگفت‌زده، اما نه غمگين. اگر واقعي بود و ديده بودم‌اش، خيلي ناراحت مي‌شدم. اما مگر صاحب آن وبلاگ هيچ‌وقت وجود داشته است؟

زيتون شوهر دارد. اين را هم نمي‌توانم باور کنم. زيتون يک دختر بيست و چند ساله نيست. زيتون اما يک دختر بيست و چند ساله هست! يعني، زيتون در فضاي بيرون دنياي ما هم مگر وجود دارد که سن‌اي داشته باشد يا نداشته باشد؟ زيتون مي‌تواند هومر باشد، يا احمد گلشيري، يا هرکسِ ديگري! زيتون کيست؟ هويت بيروني را فراموش کن!

مذاکرات خوابانه

مذاکرات خوابانه

دي‌شب فهميدم Ú©Ù‡ Andrew Barto همان ريويوئر دوم مقاله‌ي من بوده است. ÙŠÚ© جوري با هم ارتباط داشتيم Ùˆ به اين نتيجه رسيديم Ú©Ù‡ اصلاح‌اي Ú©Ù‡ به‌اش فکر مي‌کردم، درست است Ùˆ با انجام آن بخش عمده‌اي از مشکل را از بين مي‌برد. هاها … به اين مي‌گويند کابوس يا رويا؟!

ژست روشن‌فکري

ژست روشن‌فکري

-اين ژست روشن‌فکرانه که مي‌گن،‌ چيه؟!
+يک مقدار سخته توضيح‌اش.
-اِه؟! پس چطوري همه دارن مي‌گن “اوهوي! يارو رفته ژست روشن‌فکرانه گرفته واس ما!”.
+خب، مثلا وقتي دست‌ت رو مي‌کني توي دماغ‌ت بعد که يکي به‌ت نگاه کرد عينک‌ت رو با اون انگشت ديگه‌ت بالا مي‌دي يعني هيچي عينک‌م رو ميزون مي‌کردم فقطا همونه!

-اه! اين دستِ توي دماغ‌ات براي چيه؟
×برو بينيم بابا! طرف براي ما روشن‌فکربازي در مياره.