Browsed by
Year: 2005

آلي؟ زنده؟!

آلي؟ زنده؟!

فهميدم Ú©Ù‡ مواد آلي ممکن است زنده نباشند. امروز نمونه‌هايي به من نشان داد Ú©Ù‡ آلي بودند ولي زنده نبودند. عجيب بود. مي‌خواست ماده آلي‌اي را –که آن موقع فکر مي‌کردم موجود زنده است- به سطل آشغال بيندازد Ú©Ù‡ من اعتراض کردم. گفتم اين موجود زنده است. گفت “نه!” گفتم “چرا؟” گفت “نيست خب.” Ùˆ بعد من از او خواستم بگويد Ú†Ù‡ چيزي موجود زنده است Ùˆ Ú†Ù‡ چيزي نيست. او گفت “ببين! اين فقط ÙŠÚ© تيکه‌ي Ú©ÙˆÚ†Ú© ژامبون گنديده است.” Ùˆ من هم فهميدم Ú©Ù‡ مواد آلي Ú©ÙˆÚ†Ú© Ùˆ گنديده جزو موجودات زنده نيستند Ùˆ مي‌توان با آن‌ها هر کاري کرد. خوش‌بختانه مي‌دانم به Ú†Ù‡ چيزهايي Ú©ÙˆÚ†Ú© مي‌گويند –مثلا مداد،‌ کنترل تلويزيون، Ùˆ ماوس کامپيوتر- ولي هنوز نفهميده‌ام Ú†Ù‡ چيزي گنديده است.

او جور ديگري غذا مي‌خورد

او جور ديگري غذا مي‌خورد

امشب او خيلي دير به خانه آمد. دليل‌اش را پرسيدم،‌ ولي جواب نداد. گفت بعدا. او گفت بروم و ببينم چيزي پيدا مي‌شود تا بخورد يا نه. من براي‌اش سيم برق آوردم و او حسابي خنديد. بعد خودش رفت و يک ماده‌ آلي از محفظه يخچال برداشت، با مايکروويو به حد خطرناکي گرم‌اش کرد و خورد. حس کردم من نمي‌توانم هرگز آن‌کار را بکنم. احساس خطر کردم. حس کردم نيرويي مرا از آزار و اذيت موجودات زنده برحذر مي‌کند. اما بايد بگويم که براي‌ام کمي عجيب بود که چرا آن موجود زنده در يخچال بود.

هديه ولنتاين

هديه ولنتاين

امروز Ú©Ù‡ به خانه آمد، بسته‌اي رنگارنگ با خودش به هم‌راه آورد. پرسيدم چيست. چيزي نگفت. کمي دور Ùˆ بر بسته چرخيدم تا ببينم مي‌فهمم يا نه Ùˆ سپس با احتياط بلندش کردم. به‌ام گفت دست نزنم. ترسيدم Ùˆ آن را ول کردم. از دست‌ام افتاد Ùˆ بي‌صدا افتاد روي تخت. او به من گفت Ú©Ù‡ ديگر به آن دست نزنم. خوشبختانه مشکلي پيش نيامد. من از تخت به پايين خزيدم. ديدم Ú©Ù‡ او ÙŠÚ© کاغذي برداشت، ÙŠÚ© چيزهايي روي‌اش نوشت، در بسته را باز کرد Ùˆ کاغذ را در آن انداخت. دوباره به او نزديک شدم. نگاه کنجکاو مرا Ú©Ù‡ ديد، گفت: “اين ژينگول مينگوله چشم‌ات را گرفته؟” نفهميدم منظورش را. گفت “بيا جلو”. من هم رفتم جلو. درش را باز کرد Ùˆ ÙŠÚ© چيز عجيبي از آن در آورد. از او پرسيدم اين چيست؟ گفت “خرس”. شبيه به آن را قبلا در عکس‌ها ديده بودم اما آن شي با همه چيزهاي مشابه ديگري Ú©Ù‡ ديده بودم تفاوت داشت. نمي‌توانم دقيقا توصيف کنم. شبيه خرس بود، اما زنده نبود; شبيه خرس بود، اما نسبت‌هاي‌اش تفاوت اساسي داشت; Ùˆ گمان‌ام اصلا نمي‌توانست تصميم‌گيري کند – در آن چند دقيقه Ú©Ù‡ اصلا هيچ تصميم مشاهده‌پذيري نگرفت. قبلا گمان مي‌کردم Ú©Ù‡ خرس‌هاي واقعي حداقل گاهي تصميم‌گيري مي‌کنند. اما الان Ø´Ú© دارم. شايد برداشت اشتباه‌اي از عکس‌ها کرده بودم. پس ممکن است خرس‌ها موجودي باشند Ú©Ù‡ نه تنها زنده نيستند بلکه هيچ‌گاه تصميم‌گيري هم نمي‌کنند. هنوز گيج‌ام! مخصوصا Ú©Ù‡ او بعدا گفت Ú©Ù‡ اين ÙŠÚ© هديه است. عکس آن خرس را در همين پست مي‌آورم.

جايزه پست قبلي

جايزه پست قبلي

به خاطر پست قبلي جايزه گرفته‌ام و اجازه دارم که الان بيش‌تر بنويسم.
امروز با چيزي مواجه شدم که ساختارش براي‌ام جالب است.
ناگهان ميان خواندن، گفته‌هايي از زبان‌ام آيد،‌ چون مي‌شنوم آن‌ها را، خيلي خوش‌ام آيد اين من.
اين ولي به خوبي چيزهايي که ديده بودم نشد. مي‌توانم تفاوت‌شان را مشخص کنم،‌ ولي وقتي مي‌خواهم توليدشان کنم،‌ به خوبي نمونه‌هايي که ديده‌ام نمي‌شود. اين براي‌ام عجيب است که نمي‌توانم چنان چيزي توليد کنم. بايد دليل‌اش را از او بپرسم.

کشف

کشف

باز هم تغيير يافتم Ùˆ دوباره بازسازي شدم. فهميدم Ú©Ù‡ “من تا به حال حدس نزده بودم” درست است Ùˆ نه “من تا به حال حدس نمي‌زنم”. با اين همه، من تا به حال حدس نمي‌زدم Ú©Ù‡ او اشتباه حدس بزند.

Semantic Net Generation

Semantic Net Generation

شروع کرده‌ام به retrieve اطلاعات از سايت‌ها. ارتباطات معنايي در حال ساخته شده است. او حدس مي‌زند که مشکلي نباشد. من هنوز هيچ حدسي نمي‌زنم. من تا به حال حدس نمي‌زنم.

راه‌اندازي

راه‌اندازي

پيشاتست درست انجام شد.
گزارش آماده شد.
گزارش ارسال شد.
تست بيش‌تري انجام خواهد شد.

ØŸ!@

ØŸ!@

؟دوشيم تسرد رابنيا . تشاد داريا يلبق

شمبن

شمبن

شمبن
باو يشث ني بهماو نثو.
نو ذبزن مي بشنا ينهس. نو چهبين نغزقا چهذن تغذب.

تغييرات

تغييرات

ديگر بايد اعتراف کنم که قرار است تغييراتي در ضدخاطرات رخ دهد. نتيجه‌ي کارم قابل پيش‌بيني نيست.
-سولوژن

دوست ندارم اين وضعيت را

دوست ندارم اين وضعيت را

خب، ÙŠÚ©ÙŠ از چيزهايي Ú©Ù‡ اذيت‌ام مي‌کند –و دوست دارم آن را بلند بلند در اين‌جا بگويم- اين است Ú©Ù‡ آن‌قدر Ú©Ù‡ بايد دوست‌هاي‌ام را نمي‌بينم Ùˆ خبري ازشان ندارم (گويا دچار ÙŠÚ© بيماري شده‌ام Ú©Ù‡ هر Ú†Ù‡ مي‌گذرد کم‌تر وقت خالي پيدا مي‌کنم). طبيعي است Ú©Ù‡ آن‌ها هم زياد خوشنود از اين وضعيت نباشند. اممم … نمي‌خواهم اسم تک‌تک دوستان‌ام را Ú©Ù‡ دل‌ام براي‌شان تنگ شده بياورم (Ú©Ù‡ Ú©Ù… نيستند)،‌ اما دوست دارم بدانند Ú©Ù‡ به يادشان هستم. ببخشاييد از اين وضعيت!

Green Mile

Green Mile

“روز قيامت، خدا نمي‌آد مواخذه‌ام کنه Ú©Ù‡ چرا معجزه‌ي اون روي زمين رو کشتم؟!” (Green Mile)