Browsed by
Year: 2006

پیروزی غیرتمندان صنعت نفت ادمونتون

پیروزی غیرتمندان صنعت نفت ادمونتون

-مردم مردم‌اند. همان‌طور که آسمان اکثر جاها کم و بیش یک رنگ است. مردم این‌جا همان‌طور شاد می‌شوند و زمین و زمان را به هم می‌دوزند که مردمان ایران‌زمین. حتی شاید بشود گفت این‌جایی‌ها الکی‌خوش‌ترند. نه! بدون تردید می‌توان گفت.

-تیم هاکی‌ی صنعت‌ نفت این‌جا نمی‌دانم کدام تیم را برد Ùˆ از مرحله‌اش رفت بالا. در واقع گویا (آن‌طور Ú©Ù‡ شنیده‌ها حاکی است – وگرنه من Ú©Ù‡ تعقیب نمی‌کنم بازی‌های‌اش را) الان به فینال کنفرانس غرب امریکای شمالی (اسم‌اش همین است؟) رفته است Ùˆ این افتخار برای خودش قابل توجه است. “خداوند پکا را بیامرزد” یا “شارک …!”. این‌ها شعار طرف‌داران بود.

-این تیم ما اسم‌اش Oilers است و رنگ‌‌اش آبی. هاکی [روی یخ] هم همان ورزش‌ای است که ده نفر آدم عظیم‌الجثه عین بچه‌های نازنازی و ظریف و چابک روی سطح‌ای یخین لیز می‌خورند و با میله‌هایی بسیار محکم ضربات‌ای جان‌فرسا به دیسک‌ای می‌زنند و هدف نیز دروازه‌ای است بسان دروازه‌ی گل کوچک. این ورزش خشن است و مردم هم دیگر را کتک می‌زنند و البته برخلاف کتک‌های فوتبالی، هر برخوردی برخورد مجددی ندارد. ممکن است طرف تو را بکوبد به دیوار محوطه ولی تو هیچ کاری نمی‌کنی و دوباره می‌دوی سراغ دیسک (که به‌اش می‌گویند puck). چند هفته‌ی پیش گویا دندان‌های یک بابایی خرد شد به خاطر برخورد با همین دیسک ولی به بند کفش‌اش هم نگرفت و به بازی ادامه داد.

-دوست‌داشتن هاکی سخت است. من از این ورزش خوش‌ام نمی‌آید. هیجان‌اش برای‌ام به هیچ‌وجه قابل مقایسه با فوتبال نیست و در ضمن حاضر نیستم رونالدینهو را با پکا یا هر بابای دیگری عوض کنم. البته باید اعتراف کنم که از نزدیک‌اش جالب‌تر است. ورزش خیلی سریع‌ای است (سریع‌تر از فوتبال) و البته از نظر استراتژیک -تا جایی که درک می‌کنم- ساده‌تر از فوتبال.

-تیم Oilers ما امشب برد و ملت -مطابق همیشه- ریختند در خیابان. شور و هیجان‌شان قابل مقایسه با شور فوتبال دوستان ایرانی پس از پیروزی‌های درخشان تیم ملی‌شان است. در خیابان تفریحی ی اصلی‌ی شهر ریخته بودند و کاملا خیابان را بند آورده بودند (این خیابان که Whyte avenue نام دارد تقریبا معادل خیابان ولی‌عصر (عج) است). بساط فریاد و خل و چل بازی و بوق و الکل حسابی برپا بود. بوی گرس هم البته می‌آمد در خیابان (مثلا (+) را نگاه کنید).

-ملت شاد بالای درخت‌ها رفته بودند، و یا بالای سایبان‌های مغازه‌ها و البته ایستگاه‌های اتوبوس و تیر چراغ‌برق. هم‌چنین بعضی‌ها در سبد خرید فروش‌گاه‌ها می‌رفتند (از همان چرخ‌دارهای بزرگ) و ملت بلندشان می‌کردند. وقتی می‌رفتند آن بالا همه از آن پایین فریاد می‌زدند و طرف را تحریک می‌کردند به انجام دادن کاری. دختران که بیش‌ترین بالاروندگان ماجرا بودند لباس‌شان را اندکی بالا می‌زدند. یکی از مواردی که دیدم طرف پـستـان‌های‌اش را نیز نشان ملت داد و برای این‌که همه خوب ببینند در چهار سو، شرق و غرب و شمال و قبله، کارش را تکرار کرد.

-به نظر می‌رسد فشار جمع این‌جا است که خودش را نشان می‌دهد. وقتی صدها جفت چشم آن پایین از تو هیجان و نشاط می‌خواهد به‌ترین کاری که می‌توانی بکنی -و متفاوت‌ترین‌اش- نه قر دادن و نه آوازخواندن که نمایش ندیدنی‌های‌ات است. البته نباید از نقش الکل هم چشم پوشید. اگر من آن بالا بودم لابد اسلایدهای آماده‌نشده‌ی سخنرانی‌ی فردای‌ام را (از نظر تئوری امروز!)‌ نشان‌شان می‌دادم. (;

-من امشب در حالی که ملت جیغ می‌زدند و عرق می‌کردند خیلی به mirron neuronها فکر کردم. به نتایجی هم رسیدم. فکر کنم جزو چیزهایی باشد که ازش خوش‌ام می‌آید.

-نمی‌دانم آیا ممکن است یکی دو سال بعد طرف‌دار هاکی شوم؟ یاد گرفته‌ام که در مورد باورها/آرزوهای‌ آینده‌ام کمی محتاط عمل کنم. معمولا همان شده که انتظارش را نداشته‌ام.

-در ضمن نکته‌ی آموزشی برای نیروی انتظامی‌ی فداکار و غیورمان که مهم‌ترین علت وجودی‌اش هدایت جوانان است (و این‌که فیلم قتل عام هم در کشور پخش می‌شود به آن‌ها ربطی ندارد): خیابان پر از پلیس بود! اما نقش پلیس این بود که بگذارد مردم با خیال راحت شادی کنند. تنها کاری که دیدم پلیس بکند این است که مسیر ماشین‌ها را تغییر می‌داد که نزدیک مرکز تجمع نشوند. در ضمن پلیس‌ها هم اگر لازم می‌شد واکنش شادی‌آفرین نشان می��دادند (نمی‌دانم اسم‌اش چیست وقتی دو نفر دست‌شان را به هم می‌زنند به نشانه‌ی پیروزی و موفقیت یا چیزی در همین حدود. یعنی یادم رفت!). یاد در مجلس باتوم خوردن حضرت افتادم.

حذف ایران از جام جهانی – دو نامه

حذف ایران از جام جهانی – دو نامه

یکی از اعضای انگلیسی‌ی پارلمان اروپا به نام Chris Heaton-Harris در تلاش برای منع ورود ایران به جام جهانی‌ی فوتبال است. البته به نظر نمی‌رسد که او بتواند در این زمینه موفق شود، اما نفس عمل‌اش قابل نکوهش است. به همین دلیل من نامه‌ای به او نوشتم که متن‌اش را در زیر می‌بینید:

Dear Chris,
Please do not alloy sport with politics. Iranians, like many other nations, like to see their national team in the soccer World Cup. If you become successful and have Iran kicked out from that competition, you will just punish people and not I.R. Iran government. You must be aware that the government does not become sad with that unfortunate event. They just use it as a new apology to oppose all other nations.
I think you need to be wise on this issue.
Regards,
SoloGen

برخلاف انتظار او خیلی سریع به من پاسخ گفت. البته بعید نیست نامه‌اش کپی‌-پیست باشد (یا حداقل پاراگراف‌هایی از آن Ú©Ù¾ÛŒ-پیست شده باشد) اما کماکان “نفس عمل”اش قابل تقدیر است! (: پاسخ او را نیز بخوانید:

Read More Read More

وقتی از تو حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم؟

وقتی از تو حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم؟

وقتی از عشق حرف می‌زنی، از چه حرف می‌زنی؟
وقتی از دوستی حرف می‌زنی، از چه حرف می‌زنی؟
وقتی از خدا حرف می‌زنی، از چه حرف می‌زنی؟
وقتی از تفکر حرف می‌زنی، از چه حرف می‌زنی؟
وقتی از شادی حرف می‌زنی، از چه حرف می‌زنی؟
وقتی از قدرت حرف می‌زنی، از چه حرف می‌زنی؟
وقتی از صراط مستقیم حرف می‌زنی، از چه حرف می‌زنی؟
وقتی حرف می‌زنی، از چه حرف می‌زنی؟

باید قبول کرد که بعضی کلمات تنها یک کلمه نیستند، چمدانی از کلمات‌اند!

معترض‌های محافظه‌کار

معترض‌های محافظه‌کار

بعضی‌ها نامه‌پراکن‌اند. از مصائب ج.ا. و کارها و عکس‌های جدید الفنون برای‌ات نامه و خبر می‌آورند. ازشان می‌خواهی کمک کنند تا این بیانیه امضادار شود. ناپدید می‌شوند. نتیجه‌اش از کارهای‌شان نمی‌بینی. چرا؟ شاید هم نمی‌شوند ولی تنها برای تو نمی‌فرستند. پس اگر این‌طور است چرا من کم‌تر اسم دوستان‌ام را در لیست امضاها می‌بینم؟

پ.ن: تو از منافقان خوش‌ات نمی‌آید (یعنی مشکلی نداری سازمان مجاهدین خلق را چون ج.ا. منافق بنامی). به بی‌گناه بودن طرف هم شک داشته‌ای. جنایات‌شان را از نزدیک دیده‌ای. اما فعلا نمی‌خواهی کس‌ای اعدام شود. پس تلاش می‌کنی. نمی‌گویم خیلی زیاد. اندک. یکی دو نوشته در وبلاگ، سه چهار نامه به این طرف و آن طرف. وقی هم‌شهری‌ی مجازی‌مان به طعنه می‌گوید که اینک احساس غرور می‌کند که کمپین مجازی راه انداخته، من کاملا با او موافق نمی‌توانم باشم. درست است که این کمپین -و بسیاری مشابه‌های‌اش- مجازی‌اند، اما خب، این را هم نباید فراموش کرد که خیلی‌ها حاضر نیستند بیش‌تر از همین یک امضا وقت/هزینه بدهند. درست است که شال و کلاه کردن بسیار برتر از فریاد اعتراض آدم‌ها در اتاق خواب‌شان است، اما سکوت‌کردن بدتر از هر دو است.

Residence Assistant

Residence Assistant

دیگر تقریبا یادم رفته بود نه ماه کی‌ها نبود که با صدای نکره‌ی فلان همسایه‌مان بیدار نشده باشم. طرف دوست داشت خواننده‌ی اپرا شود و پیگیرانه تمرین می‌کرد. اوایل‌اش خوب است و تو هیجان‌زده‌ای که با صدای یک بعد-از-این۰خواننده بیدار شده‌ای، اما بعد از دو سه بار یواش یواش شک می‌کنی که آیا جدا لازم است از بیدارشدن‌ات خوش‌نود باشی یا نه و دیگر بعد از یکی دو ماه مطمئن می‌شوی که صدای‌اش را نمی‌خواهی تحت هر شرایطی -هر شرایطی یعنی هر شرایطی- و به هر عنوان بشنوی. به صدای‌اش حساسیت پیدا کرده بودم. طرف به اقتضای شغل‌اش (مثلا مسوول طبقه) همیشه در راه‌روها حضور به هم می‌رساند و پی‌گیرانه حرف می‌زد.
می‌دانی، تمرین‌اش Ú©Ù‡ معادل یک سر تا ته اپرا خواندن Ú©Ù‡ نبود. بود شاید شکرگزارش هم می‌بودیم. نه! درست مثل تمرین موسیقی یک آماتور -Ú©Ù‡ گیر می‌دهد به یک خط نت تا نحوه‌ی درست انگشت‌گذاری را بیابد- او هم گیر می‌داد به یک کلمه Ùˆ ول نمی‌کرد. فرض کنید Ù‡ÛŒ من تمرین نویسندگی بکنم Ùˆ بنویسم “ول نمی‌کرد، ول نمــی‌کرد، ول‌نمی‌کرد، ول نمیکرد، وووول نمی‌کرد، ولنمیکرد، ول نمی‌کرد” ول Ú©Ù† بابا جون، بی‌خیال شو!

آها … فراموش نکنیم: این بابا ویولون هم تمرین می‌کرد. Ùˆ خود دانی تمرین ویولون چیست.

آخرین باند آخرین فرودگاه جهان

آخرین باند آخرین فرودگاه جهان


ما روي يک توپ بزرگ زندگي مي‌کنيم که تا وقتي جلوتر نريم نمي‌تونيم افق‌هاي ديگه رو ببينيم و البته هيچ موقع انتظار هم ندارم که در افقي اتفاقي بيوفته، جايي که اتفاقي مي‌تونه بيوفته يک جايي‌ه وسط راه رسيدن به اون افقي که همين‌جور هرچي جلوتر مي‌ري نو مي‌شه و شايد روزگاري شبيه سراب به نظر بياد.

مي‌دوني، هدف هيچ خلباني رسيدن تا آخر همه‌ي باند‌هاي دنيا نيست. اصلاً کارکرد اين باند‌ها يک چيز ديگه‌ست.

سیاه‌چاله‌های زیر فرش

سیاه‌چاله‌های زیر فرش

همیشه از سیاه‌چاله‌های زیر فرش خوش‌ام می‌آمده. مخصوصا وقت‌هایی Ú©Ù‡ خانه‌تکانی داری Ùˆ فرش Ùˆ قالی را به قالی‌شوی می‌دهی Ùˆ همه‌ی آن سیاه‌چاله‌ها می‌ریزند بیرون با تمام خاطرات‌شان. حال کافی است با چوب هاکی محکم بزنی دهان‌شان را خرد Ú©Ù†ÛŒ: “راست‌اش خنده‌دارین صحنه وقتی بود Ú©Ù‡ فکر می‌کردم تو وجود داری”.

گشنگی

گشنگی

گشنه هستی. خیلی. نتوانستی کاری که می‌خواسته‌ای بکنی. اعصاب‌ات خراب است. کماکان گشنه هستی. هر لحظه بدتر می‌شود. نای تکان خوردن نداری. به این فکر می‌کنی که اگر همین‌طور آرام دراز بکشی اول بیهوش می‌شوی و بعد می‌میری. بد است؟ مطمئن نیستی. حداقل راحت می‌شوی از دست‌شان.

اما آن‌ها هم از دست‌ات راحت می‌شوند. نه! پا می‌شوی و ادامه می‌دهی. به زور هم که شده باید ادامه داد.

هم‌چنان قیافه‌ی خیلی‌ها را نمی‌خواهی ببینی. مار اگر خوش خط و خال است، باز هم مار است. می‌ترسی. به پایین‌کشیدن کرکره‌ها فکر می‌کنی. مار هم‌چنان نیش می‌زند.

سکوت

سکوت

گاهی خودت می‌دانی داری چه کار می‌کنی، تنها کمی آرامش می‌خواهی و سکوت. دل‌ات می‌خواهد کس‌ای کاری به‌ات نداشته باشد. دل‌ات می‌خواهد ساکت شوند و بگذارند کارت را بکنی. کم گیر می‌آید چنین روزگاری. دل‌ات در این روزگار فعلا چنان چیزی می‌خواهد: no more disturbance please!

ایست

ایست

ستاره‌ها که توقف می‌کنند برای آسمان مجلس ختم می‌گیری یا زمین زیر پای‌ات؟

تنها صداست که می‌ماند

تنها صداست که می‌ماند

-نوای‌اش در ذهن‌ات غوغا می‌کند. به خاطر نمی‌آوری چه آهنگ‌ای بود. Pink Floyd؟! Anathema؟! یا چیزی دیگر؟ سعی می‌کنی ملودی‌اش را با سوت بزنی. درست نمی‌توانی این‌کار را بکنی. نه فقط به دلیل سوت‌زدن بلد نبودن‌ات.
-صدای مخملین‌اش را می‌شنوی. گویا از ته چاله‌ای می‌آید. شاید هم چاه‌ای. به خاطر نمی‌آوری کجا شنیده‌ای‌اش. چاله؟ چاه؟ چرا من باید آن صدا را شنیده باشم؟
-صدایی نمی‌آید جز نوازش داغ آب بر پشت‌ات. سرت را به دیوار تکیه داده‌ای Ùˆ به هیچ فکر می‌کنی. بعد صدایی می‌آید. شبیه ناله است. می‌گوید “سولویی …”. Ú©Ù‡ بود؟
-آخرین کلمات‌ای Ú©Ù‡ از او به خاطر داری یک چنین چیزی است “به هر حال ما با هم دخترعمو، پسرعمو هستیم!”. ده سال‌ است Ú©Ù‡ دیگر صدای‌اش را نشنیده‌ای. اگر الان زنده بود هم سن Ùˆ سال دختر مو فرفری‌ی بار نزدیک خانه‌تان است. هر وقت موی فرفری می‌بینی (فرفری درست منظورم را می‌رساند؟ پیچ Ùˆ تاب زیاد، کم‌تر از وزوزی، بیش‌تر از مجعدی چون من) به خاطرش می‌افتی. به دخترک انعام بیش‌تری می‌دهی.
-به خاطر آوردن صداها سخت است. نمی‌توان صدای آدم‌ها را به راحتی به یاد آورد. من نمی‌توانم. چهره‌شان را نیز. اما با کلمات‌شان مشکل‌ای ندارم. اما آن‌چه تاثیر می‌گذارد صدای‌شان است. اگر ناگهان اتفاقی صدای‌شان را به خاطر بیاورم وحشت برم می‌دارد.
-او هیچ‌گاه برای‌ام آن نامه‌اش را نخواند. عجیب است Ú©Ù‡ من آن نامه‌اش را با صدا به خاطر دارم (البته نه این جمله‌اش را: “اسلام ناب محمدی امریکایی”).
-صدای‌اش را … صدای‌ام را … گفت آرام باش!‌ آرام باش! نمی‌توانید تصور کنید راجع به Ú†Ù‡ چیزی صحبت می‌کنم. خودش نیز. من هم. هیچ‌کس نمی‌تواند.
-گاهی دوست داشتم بتوانم صحبت کنم. بیش‌تر از پیش. چیزهای Ù…Ú¯Ùˆ را بگویم. منتظر روز سخن‌ گفتن‌های‌ام – قیامت.

بررسی‌ی آناتومیک یک لبخند

بررسی‌ی آناتومیک یک لبخند

این‌طوری می‌شود:
حرف می‌زند، به حرف‌های‌اش فکر می‌کنی، لبخند به لب‌ات است، حرف می‌زند، به حرف‌های‌اش فکر می‌کنی، لبخند به لب‌ات است، ادامه می‌دهد، ادامه می‌دهد، فکر می‌کنی‌، فکر می‌کنی، سخت فکر می‌کنی، و مغزت دیگر پیغام‌ای به عضلات‌ چهره‌ات -که لب‌های‌ات را کشیده‌اند تا لبخند زده باشی- نمی‌فرستد، حرف می‌زند، فکر می‌کنی، ماهیچه‌ها شل می‌شوند، لب‌های‌ات آرام آرام به حالت طبیعی برمی‌گردد. او هم‌چنان حرف می‌زند و تو دیگر لبخند نمی‌زنی.

ولی‌الله فیض مهدوی

ولی‌الله فیض مهدوی

گویا قرار است شخص‌ای به نام ولی‌الله فیض مهدوی را به زودی اعدام کنند. او زندانی‌ی سیاسی بوده است و مطابق آن‌چه در این نامه (+) نوشته است بارها شکنجه و اعدام‌گون شده است.
من او را نمی‌شناسم و از سابقه‌ی کاری‌اش خبر ندارم. اما می‌دانم که مجازات اعدام در اکثر (یا همه‌ی) موارد بیش از حد است. به هر حال من نامه‌ی زیر را به چند سازمان بین‌المللی فرستادم:

Dear Sir/Madam,
Recently, I found that Valiollah Feiz Mahdavi, an Iranian political prisoner, is going to be executed soon. Based on his letter, which is spread on the Internet, he has been tortured mentally and physically, been kept in solitary confinement for 546 days, and will be executed in the current May.
I do not know anything about his previous activities and the reason judge sentenced him death. However, I know that death penalty is more than what one may deserve; and hereby, I request you to condemn this decision of I.R. Iran judicial system. I know that your help would be helpful and can help stopping his execution.
Thanks,

Amnesty International ( Send message here )
Reporters without Border ( rsf@rsf.org )
Human Rights Watch ( hrwnyc@hrw.org )

تکمیلی:
می‌توانید این طومار را نیز امضا کنید. متن نوشته مطابق معمول یک جای‌اش می‌لنگد و آن هم وقتی است که می‌گوید ما خواهان آزادی‌ی فوری‌ی این بابا هستیم. خب! نه، من حداقل چنین نظری ندارم. این شخص ممکن است بی‌گناه باشد، ممکن است نباشد. من از راه دور نمی‌توانم نظر بدهم و با توجه به فعالیت این شخص خیلی هم خوش‌بین نیستم هیچ‌کاری نکرده باشد. این‌که نمی‌خواهم آدم‌ای اعدام شود معادل این نیست که لازم است خیلی فوری هم آزاد شود.
اگر دل‌تان خواست طومار را امضا کنید به نظرم خوب است چنین توضیحی نیز بنویسید و امضای‌تان را مشروط کنید. در ضمن من به اسم کامل امضا نکردم!