Browsed by
Year: 2006

تقدیر

تقدیر

احساس می‌کنم تلاش خودم را کردم. هیچ‌وقت مطمئن نبودم که کاری که می‌کنم کاملا درست است،‌ اما چنین حس‌ای داشتم. اما اینک با تفسیری تقدیرگرایانه، تسلیم شرایط فعلی می‌شوم و از آن لذت می‌برم.

تیریپ نوستالژی

تیریپ نوستالژی

خنده‌دار است، اما واقعیت دارد: دوستان‌ام در خانه‌ام هستند، شاید برای بخت‌شان چمن هم گره‌ بزنند، ولی من این همه از خانه‌ام دورم و دارم پست‌های مربوط عید چند سال پیش‌ام را می‌خوانم (تیریپ نوستالژی). امیدوارم به‌شان خوش بگذرد. (:

عوض‌اش من رفتم در مهمانی‌ی خانه‌ی جدیدم (تیریپ نیمه‌پر لیوان). از بس هم‌خانه‌های‌ام را می‌شناختم شرمنده شدم! عجب! این‌همه آدم این‌جا بود Ùˆ من ندیده بودم؟ (تیریپ اوتیسم) (متاسفانه طبقه‌ی ما چینی‌نشین است. نمی‌گویم آدم‌های بدی هستند، اما صدای‌شان نه تنها استخوان حلزونی‌ی گوش‌ام را می‌لرزاند بلکه ترقوه‌ام را هم قلقلک می‌دهد. حالا Ú©Ù‡ صحبت‌شان شد، هورت‌کشیدن‌های‌شان هم اذیت‌ام می‌کند. اما نسبت به این تساهل دارم.) حالا سعی می‌کنم جبران کنم Ùˆ با آدم‌ها بیش‌تر آشنا شوم. برای شروع از ملت صد Ùˆ بیست Ùˆ پنج بار عکس گرفتم (تیریپ nerd پشیمان). شاید فلاش‌ای Ú©Ù‡ محکم خورد توی چشم‌شان در آن تاریکی مرا به طور دایم در ذهن‌شان ثبت کند. نمی‌دانم … شاید یک روزی کاوه گلستان شدم (تیریپ بچه‌ها بزرگ می‌شید Ú†Ù‡ کاره می‌شید؟). اممم … نه! دوست ندارم (تیریپ استقلال فردی).

یک سری نظر عکاسانه هم بدهم: حق با عکاس است! من حق دارم از هر کس‌ای بخواهم در هر شرایطی که باشد عکس بگیرم. در ضمن حق دارم از هر جایی که می‌خواهم به هر جای دیگری که می‌خواهم بروم تا به‌ترین کادر ممکن را بیابم. عکاس تنها کس‌ای است که اگر روی صندلی برود اشکالی ندارد و دور از آداب معاشرت نیست. در ضمن عکاس مثل پزشک می‌ماند: می‌تواند به ناموس آدم‌ها نگاه کند. دیگر چه برای‌تان بگویم؟ آها! به‌ترین موضوع بحث برای دو عکاس، صحبت درباره‌ی دوربین‌های‌شان است. و توجه کنید که عکاس‌بودن به این معنا نیست که عکس‌های‌تان را همه بپسندند، بلکه بدین معنا است که خودتان عکس‌های‌تان را بپسندید.

در آخر بگذارید کمی خاطره‌ی عکاسانه بگویم: دوربین من قیافه‌اش خفن است. شبیه این قوطی کبریت‌های سوسولی نیست. البته دوربین حرفه‌ای هم نیست. یک بابایی جدا عکاس بود و دوربین حرفه‌ای داشت و خب، من چیزی نگفتم. یک بابای دیگری آمد دوربین بس خفن‌ای داشت و ما بسیار کف کردیم. همین بس این‌که دوربین‌اش در پنج ثانیه، ده بار فلاش زد! فکر کنم آن طرف‌اش یک ژنراتور گذاشته بودند. خب! البته کیفیت عکس‌های‌اش به خوبی‌ی من نمی‌تواند باشد. چرا؟ چون نمی‌تواند!

این لغت تیریپ را خیلی وقت بود نشنیده بودم. امشب که نوشته‌های پیشین‌ام را می‌خواندم یادم آمد زمان‌ای مرسوم بود استفاده‌اش. البته تیریپ از آن لغات‌ای است که ایهام دارد. به دو جمله‌ی زیر توجه کنید:

-طرف تیریپ حزبل‌متال است (یک چیزی شبیه به گوتیک‌متال!).
-آن پسر و آن دختر با هم تیریپ دارند.
-بابا با مامان تیریپ داشتند. (آخ!)

خب! عزیزان! حال که کاربرد مقدماتی‌ی این لغت را فراگرفتید، به متن زیر توجه کنید. اینک شما می‌توانید کاربرد این لغت و لغت‌های پیشین را در این متن تشخیص دهید.

-آره بابا! طرف تیریپ اوت بود. یه روز اومد گفت برای ما تیریپ کرم به خرج بده، گفتیم تیپ‌ات رو مرام است. یک هفته نشده بود، صدقه سر ما تیریپ گذاشته بود با دختر همسایه. یک تیریپ می‌گم، یک تیریپ می‌شنویا. تیریپ رومئو و جولیتی بود اصل کارشون. خندش اینه که دختره قبلا تیریپ آسه برو آسه بیا بودا، اما حالا [بیش و کم] از سر کوچه تا ته کوچه با هم تیریپ لاو می‌ترکوندن. خلاصه ما تیریپ فردین‌ای براشون مرام گذاشتیم. اما مرام ما کجا و مرام اون نامردای روزگار کجا که وقتی تیریپ‌شون بالا گرفت و ازدواج‌کردن یه تیریپ دعوت نذاشتن. بعدا شنیدم گفتن از تیریپ‌ام خوش‌شون نمی‌اومد. خدایا تیریپ حال‌شون رو بگیر!

زلزله لرستان

زلزله لرستان

در لرستان زلزله آمده است (+) . این زلزله دست از سر ما برنمی‌دارد لعنتی. آقایان و خانم‌ها! این تاوان روزگاری است که اینک به‌اش افتخار می‌کنیم:‌ روزگار مادها و پارس‌ها و پادشاهی‌های جهان‌گسترمان (این‌که ربطش چیست را از من سوال نکنید. فقط این‌که به جغرافیا ربط دارد و کوه‌ها و زمین‌های مساعد برای زندگی. البته تنها یک فرضیه است!).
می‌دانم تکراری است، اما بازخواندن راهنمای عملی زنده ماندن در زلزله .
راست‌اش نمی‌دانم در مورد زلزله Ú†Ù‡ می‌توان کرد. آگاهی‌ی عمومی خوب است، اما تا وقتی نتوان هزینه کرد نتیجه‌ی قابل توجه‌ای نمی‌گیریم. چند ایرانی ممکن است با این راه‌نمای اینترنتی به دانش‌شان اضافه شود Ùˆ بتوانند جان خودشان را نجات دهند؟ به نظرم خیلی Ú©Ù…. این‌گونه اطلاع‌رسانی‌ها باید بسیار گسترده‌تر از این باشد (روزنامه‌ها، مدارس، صدا Ùˆ سیما Ùˆ …). در ضمن اطلاع‌رسانی همه‌چیز نیست. ساختمان قدیمی Ùˆ فرسوده توان مقابله با زلزله را ندارد. حالا هر چقدر هم بدانیم Ú©Ù‡ در کیف آمادگی برای زلزله Ú†Ù‡ چیزی باید گذاشت، باز فایده‌ای نمی‌کند. کاش دولت مهرورزمان علاوه بر آوردن نفت بر سفره‌ها، کیسه‌ای سیمان نیز دم در می‌گذاشت.

راه‌نمای عملی‌ی زنده‌ماندن در زلزله
-در یک لر بلاگ می‌توانید بیش‌تر راجع به این زلزله بخوانید.

گروه امداد و نجات موج پیشرو نیز در مورد این زلزله نوشته است. ممنون از هزار و یک روزنه

آگاهی درباره‌ی سرطان

آگاهی درباره‌ی سرطان

سایت‌ای به نام Iranian Cancer Society به تازگی ایجاد شده است و نیاز به یاری‌ی شما دارد. اگر قادر به هم‌کاری از هر نوعی (از کمک تخصصی گرفته تا ترجمه‌ی متون و طراحی‌ی سایت و غیره) هستید به آن سایت بروید و فرم هم‌کاری را پر کنید. برای آگاهی‌ی بیش‌تر درباره‌ی زمینه‌ی این‌کار به مطلب احسان، دوست جدیدم، نگاهی بیاندازید (+) .

سرطان بیماری‌ی بدی است. می‌آید Ùˆ اگر دیر بجنبی می‌برد. اما اگر غفلت نکنیم همیشه امیدی به درمان وجود دارد. خیلی‌ها را می‌شناسم Ú©Ù‡ به همین دلیل از دنیا رفته‌اند یا این‌که بسیار سختی کشیده‌اند. اگر بتوان Ú©Ù…ÛŒ آگاهی‌ی عمومی‌مان را در این زمینه بالاتر ببریم، شانس پیروزی‌ی این بیماری‌ی همیشه ناخواسته را بسیار پایین خواهیم آورد. ایجاد چنین سایت‌هایی به یقین در افزودن آگاهی‌مان موثر است. اگر این سایت بتواند خود را با بقیه‌ی موسسات درگیر با سرطان چون – محک (مرکز حمایت کودکان سرطانی) مرتبط کند، شبکه‌ای گسترده از آگاهی Ùˆ حمایت ایجاد خواهد شد.

(من نقدکی نسبت به این برنامه داشتم. در واقع سوالی است. چرا اسم سایت انجمن سرطان ایران است؟ آیا چنین انجمن‌ای جایی به ثبت رسیده؟ یا آیا انجمن دیگری به چنین نام‌ای وجود ندارد؟ حدس می‌زنم وجود داشته باشد. اگر من جای طراحان این سایت بودم، سعی نمی‌کردم نام‌ای بگذارم که حساسیت از نوع حقوقی برانگیزد.)
Iranian Cancer Society
فرم هم‌کاری
نوشته‌ی احسان
محک

Holy Warriors

Holy Warriors

در خبری از یاهو! نیوز دیدم که مجاهدین را Holy warriors ترجمه کرده است. خوش‌ام امد. مرا یاد جنگ‌های ستارگان و گارد ويژه و این جور چیزها می‌اندازد.

Ùˆ آن‌گاه Ú©Ù‡ خداوند فرمان‌ داد “باش!”
جنگ‌جویان قدسی
زمین را از کژی پاک کردند
و فرمان‌اش برقرار بود.

بیان ضرب در قوام = ثابت

بیان ضرب در قوام = ثابت

معمول است: یا چیزی را تا به ذهن‌ات آمد بیان می‌کنی و نپخته تلف می‌شود، یا منتظر قوام یافتن‌اش می‌شوی و هیچ‌وقت بیان نمی‌کنی.

تحرکات صمیمانه و انفعالات متفکرانه دم عید

تحرکات صمیمانه و انفعالات متفکرانه دم عید

به نظرم وبلاگی که هر روز به‌روز نشود وبلاگ نیست؛ مجله‌ی شخصی است، هفته‌نامه‌ی الکترونیک خصوصی است یا هر چیزی در همین حدود.
البته این وابسته به این است Ú©Ù‡ وبلاگ را به فرمال‌ترین تعریف‌اش،‌ وب‌گردی‌ات را لاگ(!) کن، بپذیریم. در این صورت شخص‌ای Ú©Ù‡ وبلاگ‌اش به روز نمی‌شود معادل شخص‌ای است Ú©Ù‡ چند روز وب‌گردی نکرده است Ùˆ شخص‌ای Ú©Ù‡ چند روز وب‌گردی نکرده است مثل شخص‌ای است Ú©Ù‡ چند روز زندگی نکرده است. چون آدم‌ها نمی‌توانند چند روز زندگی نکنند (مگر این‌که دور از جان شما Ùˆ من فوت کرده باشند!)ØŒ پس وبلاگ اشخاص زنده باید روزانه به روز شود. خب … قبول دارم زیاد پای‌بند آن تعریف فرمالیستی بودن خیلی خوش‌آیند نیست Ùˆ استدلال را نگوییم آبکی، اما متعصبانه می‌کند.
خلاصه‌ی این پست این است Ú©Ù‡ شرمنده‌ی حضور اندک‌ام در دنیای اینترنتی هستم. هم این وبلاگ اخیرا چندان به روز نشده است Ùˆ هم این‌که -Ùˆ مهم‌تر- از وظایفِ خود-در-نظر-گرفته‌ی تبریک Ùˆ بازدید عید به دور مانده‌ام. سال‌های پیش رسم‌ام این بود Ú©Ù‡ برای همه‌ی کسان‌ای Ú©Ù‡ ارتباطکی داشتم نامه‌ی جداگانه‌ی تبریک می‌فرستادم. امسال شرایط Ú©Ù…ÛŒ فرق می‌کند: این روزها تعطیل نیست، فشردگی‌ی کار زیاد است Ùˆ هم‌چنین دفتر آدرس الکترونیکی‌ی سابق‌ام را نیز دیگر ندارم. دوستانی Ú©Ù‡ در این مدت لطف کردند Ùˆ نامه‌ای فرستادند، خب، طبیعی است در دفترک جدیدم باشند. آن‌هایی هم Ú©Ù‡ خبرشان نبود (حالا Ú†Ù‡ زن گرفته باشند Ùˆ Ú†Ù‡ شوهر اختیار کرده باشند)،‌ می‌گذاریم به Ú©Ù… لطفی‌‌شان. اگر خدای تعالی بخواهد در آینده با پست‌ای ضدخاطراتی خوب در خدمت‌شان خواهیم بود. (; البته فعلا Ú©Ù‡ وقت نیست! بگذریم …
اگر به‌ام تبریک گفته‌اید، از شما متشکریم. تبریک همه دریافت‌شده است و باعث خشنودی‌مان بوده. این‌که واکنش نشان نداده‌ایم دلیل‌ای نداشته جز مشقت روزگار و حاصلی نداشته جز شرمندگی از شما!

شمع نیم

شمع نیم

در این مصاحبه دکتر سروش از مولوی می‌گوید. مصاحبه را دوست داشتم و حرف‌ها را دوست‌تر.
من چندان از مولوی نمی‌دانم اما ترغیب شده‌ام که بیش‌تر بخوانم و بشناسم‌اش. مثلا بخش‌های زیر رغبت‌انگیز نیست؟

“جمع شدن مریدان Ùˆ ستایشگران Ùˆ مداحان قاتل روح آدمی است. مولوی در باب فرعون همین را Ù…ÛŒ گوید Ú©Ù‡ فرعون از Ø´Ú©Ù… مادرش فرعون نبود، بلکه “او زمدح خلقها فرعون شد Ú©Ù† ظلیلا النفس هونا لاتسد” یعنی Ú©ÙˆÚ†Ú© باش، فروتن باش Ùˆ دنبال سیادت مباش Ú©Ù‡ مرید جمع کردن تو را می‌کشد. خود مولوی وقتی Ú©Ù‡ شرح اولین ملاقاتش با شمس را بیان می‌کند (البته بدون نام بردن شمس) از زبان شمس Ù…ÛŒ گوید Ú©Ù‡: “تو شمع شدی قبله این جمع شدی” Ùˆ من به او گفتم :
شمع نیم جمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

در حقیقت شمس او را ملامت کرده بود Ú©Ù‡ آقایی، رهبری، سروری، شیخی، پیشی، همه کاره‌ای، مداحان Ùˆ مریدان بدنبالت هستند Ú†Ù‡ گونه Ù…ÛŒ توانی حرکت کنی، اینها را بریز تا سبک شوی بتوانی پرواز Ú©Ù†ÛŒ. …”

حالا که بحث خیلی عرفانی شد، یک نگاهی هم به این پسامینیاتورها بیندازید.

[آخیش! الان احساس می‌کنم دارم در مسیر درست حرکت می‌کنم … (;]

جای کدام پنج نفر در کجاست

جای کدام پنج نفر در کجاست

[این متن را یک حدود یک ماه پیش نوشتم. الان کم و بیش بیات شده است: نظرسنجی تمام شده و نتیجه‌ای از آن بیرون زد (خب! باید قبول کرد انتقادات موجه‌ای به نوع نتیجه‌گیری وارد شد) و بیش‌تر وبلاگستانیان کل ماجرا را فراموش کرده‌اند. به نظرم تنها نتیجه‌ای که این تحقیق داشت -جدا از جمع کردن سیصد چهارصد نظر- چند فحش آب‌دار از این وبلاگ به آن وبلاگ بود و این‌که من به‌ترم و آن‌که تو حلقه‌ی دوستان‌ات را دور خود جمع کرده‌ای و این جور حرف‌های معمول و همیشگی‌ (و در نتیجه مبتذل).
اما با این همه من دل‌ام نیامد که این پست را نفرستاده بگذارم. هم به این دلیل که به خانم دکترمان گفته بودم که چیزی راجع به آن خواهم نوشت و هم این‌که این کارم تا حدی روشن‌گری می‌کند و این خوب است. در نهایت این‌که یک نکته‌ی دیگر در مورد این تحقیق وجود دارد که در آخر این پست خواهم نوشت.]

در وبلاگ “از پشت یک سوم” نظرخواهی‌ای به هوا است (لطفا این‌بار نظر دهید) با این سوال: پنج وبلاگ مورد علاقه‌تان را بنویسد. تاکنون بیش از صد نفر واسخ داده‌اند Ùˆ درصد بسیار Ú©Ù…ÛŒ نیز مخالفت کرده‌اند با طرح این سوال.
من هم جزو کسانی بودم که پنج وبلاگ را برگزیدم در حالی که می‌دانستم/می‌دانم که هیچ‌وقت فقط پنج وبلاگ نمی‌خوانم و تقرییا همه‌ی وبلاگ‌های به‌روز شده‌ی لیست‌ام را حداقل سر می‌زنم.

اگر قرار باشد فقط پنج وبلاگ برگزینیم، چگونه این‌کار را می‌کنیم؟ نمی‌دانم بقیه چگونه‌اند اما انتخاب من بیش از آن‌که به مطلب وبلاگ ربط داشته باشد، به صاحب وبلاگ و رابطه‌ی او با من بستگی داشت. کسانی را انتخاب کرده بودم که در زندگی‌ی روزمره -حداقل در بازه‌ای- به طور مداوم ازشان خبر داشتم ولی اکنون دیگر نمی‌توانم مثل قبل خبر بگیرم. انتخاب خواندن پنج وبلاگ برای‌ام معادل انتخاب خواندن پنج نفری است که نه الزاما جالب‌تر که واجب‌تر می‌نویسند. بگذریم که چنین کاری هم برای‌ام آسان نبود.

مطلب بعد … نمی‌دانم کیوان از پشت یک سوم قرار است با این داده‌ها Ú†Ù‡ کند. اما من اگر جای او بودم (Ùˆ البته وقت هم می‌داشتم)ØŒ گراف ارتباطی‌ی وبلاگ‌ها را رسم می‌کردم Ùˆ بعد می‌دیدم Ú©Ù‡ چقدر جزیره‌ایم Ùˆ چقدر متصل (Islands) . تحلیلی جنسیتی هم (مثل دفعه‌ی پیش (P{W|W}>P{M|W}) ) می‌کردم تا متوجه شوم این فرضیه‌ام Ú©Ù‡ زن‌ها Ùˆ مردها یک‌گونه رفتار نمی‌کنند چقدر صحت دارد.
[نکته‌ی آخر این است: منابع انسانی نیز مثل منابع طبیعی کم و بیش تجدیدناپذیر است. اگر یک بار از کس‌ای خواست‌ای فرم تحقیق‌ای را برای‌ات پر کند و او هم قبول کند، به این معنا نیست که او دفعه‌ی بعد نیز قبول می‌کند. قانون‌ای داریم به کران‌داری‌ی شرکت در نظرسنجی. خودتان دیگر بقیه‌ی ماجرا را یک جوری از بین سطرها و پیکسل‌ها بخوانید.]

فلسفه تخصص‌زده

فلسفه تخصص‌زده

In my opinion, philosophy has changed substantially in the last thirty or so years. Gone are the days of large, central figures, whose work is accessible and relevant to, as well as read by, nearly all analytic philosophers. Philosophy has become a highly organized discipline, done by specialists for other specialists. The number of philosophers has exploded, the volume of publication has swelled, and the subfields of serious philosophical investigation have multiplied. Not only is the broad field of philosophy today far too vast to be embraced by one mind, something similar is true even of many highly specialized subfields.

البته همه دقیقا این‌گونه فکر نمی‌کنند (+) ØŒ اما به هر حال به گمان‌ام توصیف‌ای است Ú©Ù… Ùˆ بیش معقول -Ùˆ روشن‌گرانه- از آن‌چه “هست” در مقابل آن‌چه “تصور می‌شود باشد”.

به شخصه از این‌گونه نگریستن به فلسفه خوش‌ام نمی‌آید. فلسفه اگر بیش از حدی تخصصی و شاخه شاخه شود ارزش خود را از دست می‌دهد و می‌شود رشته‌ای مثل علوم دیگر. موضوع تقریبا مربوط این‌که به گمان‌ام معمولا فیلسوفان بزرگ، فلسفه‌دانان بزرگ نبوده‌اند.

کام-پیو-تری-ها

کام-پیو-تری-ها

می‌دانستم یک مقدار فرق دارند اما دیگر حدس نمی‌زدم این همه اختلاف دیدگاه داشته باشیم.
بحث امروز به این کشید که چه توصیف‌ زمانی‌ای از دنیا معقول است. بحث سر این بود که توصیف زمان-گسسته از دنیا معقول‌تر است یا توصیف زمان-پیوسته. این کامپیوترزده‌ها جدا باور دارند که دنیا برنامه‌ای است که خط به خط اجرا می‌شود: تو کاری می‌کنی، در قدم بعد دنیا تغییری می‌کند و تو آن را مشاهده می‌کنی و الخ!
درست است که معادلات دیفرانسیل ممکن است تنها توصیف ریاضی‌ای از پدیده‌ای واقعا زمان-گسسته باشد (البته من مطمئن نیستم ما چیزی به اسم کوانتای زمان داشته باشیم)، اما به نظر من نگاه به دنیا به صورت گسسته تنها نادیده گرفتن درصد بسیار قابل توجه‌ای از فیزیک و ریاضی‌ای است که دنیا را به سادگی و زیبایی توصیف می‌کند. مثلا من نمی‌فهمم شخص چه بهره‌ای می‌تواند از نوشتن قوانین نیوتون به صورت زمان-گسسته ببرد (مثال ساده: سعی کنید شتاب را به مکان تبدیل کنید. دو بار انتگرال‌گیری فرم زیباتری دارد یا معادل زمان-گسسته‌ی آن؟). توصیف زمان-گسسته بد نیست. اما وقتی مطلوب است که دلیل‌ای قاطع برای آن داشته باشیم: نرخ نمونه‌برداری را خودمان انتخاب کرده‌ایم، قصد داریم تنها گاهی در مورد سیستم نظر بدهیم (مثلا وقتی صفحه‌ی پوانکاری تشکیل داده‌ام در سیستم‌های نوسانی) و غیره.
امروز البرز و پیش‌تر من، کامپیوتر آنالوگ را به عنوان شق ممکن دیگری برای پیاده‌سازی‌ی همه‌ی این حرف‌ها برای‌شان مثال زدیم. پاسخ تقریبا بی‌شرمانه بود: تاخیر ناشی از انتشار موج از این طرف مدار به آن طرف مدار جوری است که به‌تر است تو آن را به صورت زمان-گسسته مدل کنی. دقیقا نمی‌دانم مدعی(!) دقیقا چه تصوری از موج الکترومغناطیسی دارد. پلوپز؟! قابلمه؟

اختلاف دیدگاه طبیعی است. از یک زیست‌شناس انتظار تسلط بر ریاضی نمی‌رود همان‌طور که از یک مهندس انتظار بحث ریاضی‌ی دقیق. اما نمی‌توانم انکار کنم بعضی حرف‌های‌شان حرص‌ام را در می‌آورد. البته یک مقدار هم به آدم‌اش بستگی دارد.

روز اول سال نو

روز اول سال نو

امروز در جلسه‌ی داخلی‌ی گروه مطالعات آسیب‌شناسانه‌ی فراملکولی‌ی چندفرهنگی‌ی دانش‌گاه‌مان به این نتیجه رسیدیم Ú©Ù‡ “عید است خیر سرش Ùˆ ما باید مثل سابق بیل بزنیم!”.
تحویل سال شده و نشده باید تلفن‌ها را قطع کنی و بدوی بروی تا به کلاس برسی، بعد بروی فلان موضوع آموزشی را از رییس کل بپرسی، بعد ساندويچ گاز بزنی به جای غذای شب عید (سبزی پلو با ماهی را عرض می‌کنم‌ها!) و دوباره بدوی صد صفحه پرینت بگیری که مثلا بفهمی معادله‌ی دیفرانسیل جزیی حاصل‌شده در مساله‌ی shape from shade بدون فرضیات محیرالعقول و در نظرگرفتن فرض viscousبودن پاسخ ممکن، به پاسخ یک‌تایی منجر نمی‌شود (که این‌طور!). بعد آخر سر هم نتوانی بروی و ببینی در نهایت می‌توانی عیدی‌ی خاص‌ات را برای خود جور کنی یا خیر (تازه آن هم از این عیدی‌هایی است که معلوم نیست آخرش آب زمزم می‌شود یا سیب شیطان). بعد شروع کنی به برنامه‌نوشتن و مشق‌نوشتن و غیره و ذلک و تازه یادت بیافتد باید بروی فیلم‌ای را که از جایی گرفته‌ای پس دهی و همین الان‌اش هم یک روز دیر کرده‌ای. مشق‌ها هم‌چنان مانده، عیدی‌ای گیر نیامده، سبزی پلویی خورده نشده، و خلاصه این‌طوری‌ها.
نه! نه این‌که فکر کنی بد باشد. خوش می‌گذرد اتفاقا این‌طوری. فقط یک مقدار فرق دارد با همیشه، متوجه‌ای که؟!

۱۳۸۵ خورشیدی

۱۳۸۵ خورشیدی

نوروزمان مبارک! (:

در ضمن یادمان نرود که
سال جدید، سال نو است.
سال نو، سال سگ است.
سال سگ امسال، سال ۱۳۸۵ خورشیدی است.
و این‌که سال نو مبارک است!