۲۲ بهمن
…
نکبتْ اینترنت را
مرده شورْ این اینترنت را ببرد Ú©Ù‡ تندش یک جور مایه‌ی دردسر است Ùˆ کندش جور دیگر. تند باشد Ùˆ از این سایت به آن سایت می‌پری Ùˆ می‌جهی Ùˆ نمی‌Ùهمی Ú†Ù‡ شد Ú©Ù‡ ساعت‌های عمرت گذشت Ùˆ آخر هم Ù†Ùهمیدی Ú†Ù‡ به‌ات اضاÙÙ‡ شد؛ کند باشد Ùˆ ساعت‌ها تکمه‌ی Â«Ø±ÛŒÙØ±Ø´Â» را ÙØ´Ø§Ø± می‌دهی تا مگر رخصت دهد دو کلام ای‌میل ببینی Ùˆ یکی دو کارت را هم به پیش ببری – Ùˆ آخر سر نه می‌بینی Ùˆ نه به پیش می‌بری Ùˆ از اعصاب‌خردی بی‌خیال‌اش می‌شوی Ùˆ ساعت را می‌نگری Ùˆ به زمین Ùˆ زمان ÙØØ´ می‌دهی.
[این‌ها را Ú¯ÙØªÙ…ØŒ اما اینترنت تندش به‌تر است به هر ØØ§Ù„. دست‌کم چون مخدری در رخوت ÙØ±Ùˆ می‌بردت. وه امان از کندش Ú©Ù‡ چون ماده‌ی مخدر شیمیایی٠دو زاری‌ی ØØ§Ù„ به هم‌زن‌ای می‌ماند.]
Ø³Ù†Ú¯Ù ØºØ¨Ø§Ø±Ú¯Ø±ÙØªÙ‡: شیشه یا الماس
بعضی وقت‌ها پیش می‌آد که دنیا این‌طوری می‌شه: چیزهای به ظاهر بی‌ارزش، یک‌هو ارزشمند می‌شن برات؛ چیزهای ازلی باارزش، یک‌هو ارزش‌شون رنگ می‌بازه.
بعضی وقت‌ها هم البته این‌طوری نیست – Ùˆ Ú©ÛŒ می‌دونه Ú©Ùی‌ها این‌طوری‌ه.
جریØÙ‡â€ŒØ¯Ø§Ø±
گزینه‌ی یک: جریØÙ‡â€ŒØ¯Ø§Ø± می‌شود؟ جریØÙ‡â€ŒØ¯Ø§Ø± کنیم!
یوسÙ‌آباد، خیابان سی Ùˆ سوم: دنیا را غربی مصر٠می‌کنند Ùˆ شرقی ØªÙØ³ÛŒØ±
ØØ§Ù„ا این مقدمه‌ها را Ú¯ÙØªÙ… تا برسم سر اصل٠مطلب. دو سه روز پیش Ù¾. را دیدم. درباره‌ی دیدارم با او اگر شد بیش‌تر سخن خواهم Ú¯ÙØª. در شهر کتاب بودیم Ùˆ از او درباره‌ی کتاب‌های روز پرسیدم. Ú¯ÙØª کتاب «یوسÙ‌آباد، خیابان سی Ùˆ سوم» به نوشته‌ی سینا دادخواه این روزها بسیار مد شده است [خود٠پ. کتاب را نخوانده بود]. کتاب را نه همان موقع Ú©Ù‡ چند ساعت‌ای بعد -پس از دیدارم با او- خریدم Ùˆ همان شب شروع به خواندن‌اش کردم. بیش‌تر کتاب را دی‌روز خواندم [Ú©Ù‡ می‌شود چند روز پیش] Ùˆ امروز نیز بیست سی ØµÙØÙ‡â€ŒÛŒ باقی‌مانده‌اش را تمام کردم.
نظر اولیه Ùˆ کلی‌ام پس از تمام‌کردن کتاب با واژه‌ی «مزخرÙ» بیان‌شدنی است.
نظر Ù…ÙØµÙ„‌ترم -Ùˆ اگر می‌خواهید آن را نقد کتاب بگذارید- Ú©Ù…ÛŒ پیچیده‌تر است. کتاب ویژگی‌های خوب Ùˆ بد زیادی دارد Ú©Ù‡ در مجموع وزن بدی‌ها بر خوبی‌ها می‌چربد.
شاید یکی از بدترین ویژگی‌های‌اش این باشد Ú©Ù‡ پرداخت٠داستانی درست Ùˆ ØØ³Ø§Ø¨ÛŒ ندارد.
[دو پاراگرا٠بعدی داستان را لو می‌دهند. اگر می‌خواهید بخوانید Ùˆ داستان هم لو نرود، از پاراگراÙ‌ای ادامه دهید Ú©Ù‡ با «داستان همه‌اش این است Ùˆ کاش همه‌اش هم همین بود. …» آغازیده است.]
کتاب چهار شخصیت اصلی به نام‌های ØØ§Ù…د Ùˆ لیلا Ùˆ ندا Ùˆ سامان دارد. ØØ§Ù…د Ùˆ لیلا از عاشقان دهه‌ی شصتی‌ای هستند Ú©Ù‡ سالیان سال عشق‌شان در گلوی هم گیر کرده است اما Ù…Ø³Ø§ÙØ±Øª طولانی‌ی ØØ§Ù…د رابطه‌شان را برای سال‌ها از نظرها Ù…ØÙˆ کرده بود. ندا Ùˆ سامان از نسل بعدی متولد دهه‌ی شصت‌اند. هر دوی‌شان از بچگی (یعنی پایان دبیرستان) از هم خوش‌شان می‌آمده ولی هیچ‌گاه این عشق بیان‌نشده است. کتاب البته در همان ÙØµÙ„ اول مشخص می‌کند Ú©Ù‡ سامان از ندا خوش‌اش می‌آید اما خواننده باید تا ÙØµÙ„ آخر -ÙØµÙ„ مربوط به ندا- منتظر بماند تا این عشق بیان شود.
ندا مدت‌ای این وسط دچار توهم می‌شود Ùˆ تصور می‌کند از ØØ§Ù…د خوش‌اش می‌آید در ØØ§Ù„ÛŒ Ú©Ù‡ تنها به جای ØØ§Ù…د-بودن را می‌پسندد. همین مثلا گره‌ی داستان‌ایست Ú©Ù‡ خواننده در تشویش می‌ماند Ú©Ù‡ سامان ندا را دوست دارد ولی ندا انگار به دیگری علاقه دارد. سامان نیز پسرک مشنگی است Ú©Ù‡ اÙکار خام‌خیالانه Ùˆ هپروتی‌اش در ÙØµÙ„ اول کتاب بدجوری روی اعصاب می‌رود.
داستان همه‌اش این است Ùˆ کاش همه‌اش هم همین بود. چنین ترکیب رابطه‌ای می‌تواند اساس Ù…ØÚ©Ù…‌ای برای هر داستان‌ای باشد -Ùˆ مگر Ú©Ù… داشته‌ایم شاهکارهای ادبی‌ای را Ú©Ù‡ تنها بر عشق دو Ù†ÙØ± استوار است- اما این مثلا رمانْ روایت بی‌مزه‌ای از این سناریو را ÙØ±Ø§Ù‡Ù… می‌کند. نه گره‌ای ایجاد می‌شود Ùˆ نه هیچ چیزی. چهار ÙØµÙ„ کتاب مرا به یاد چهار یادداشت مجزا از دید چهار Ù†ÙØ±ÛŒ می‌انداخت Ú©Ù‡ بی‌هیجان به هم وصل شده بودند. از دید من این کتاب بیش‌تر به خاطره‌گویی نویسنده‌اش شباهت داشت تا رمان‌ای چهارشانه Ùˆ مستقل از خود. این یک ایراد!
ویژگی‌ی جذاب کتاب -Ú©Ù‡ Ù¾. هم از آن یاد کرده بود- ارجاع‌های‌اش به ÙØ¶Ø§ÛŒ شهری‌ی تهران است. کتاب گویا Ú©ØªØ§Ø¨Ù ÙØ¶Ø§ÛŒ روشن‌Ùکری‌ی تهران است:‌ ÙØ¶Ø§ÛŒÛŒ Ú©Ù‡ خیابان ولی‌عصر Ùˆ میدان ونک Ùˆ شهر کتاب Ùˆ پارک نیاوران Ùˆ پارک جمشیدیه Ùˆ اکتابان Ùˆ پاساژ گلستان در آن بدجوری خودنمایی می‌کنند. برای من٠تهرانی -Ú©Ù‡ البته تهران‌گرد خوبی هم نبوده‌ام- خواندن چنین ÙØ¶Ø§Ù‡Ø§ÛŒÛŒ سر ذوق‌ام می‌آورد. ØØ¯Ø³ می‌زنم اگر کتاب موÙقیت‌ای به دست بیاورد -Ú©Ù‡ گویا آورده است Ú©Ù‡ به هر ØØ§Ù„ معرÙÛŒ شده- به خاطر همین اشاره‌هاست.
اشاره‌ها البته به ÙØ¶Ø§Ù‡Ø§ÛŒ شهری Ù…ØØ¯ÙˆØ¯ نمی‌شوند. در کتاب از پینک Ùلوید Ùˆ آهنگ Hey youاش یاد می‌شود تا خواننده‌های جَز Ùˆ انواع مارک‌های لباس Ùˆ Ú©ÙØ´ آشنا Ùˆ ناآشنا (ØØªÛŒ به Ú©ÙØ´Ù Converse بنده نیز اشاره می‌شود – Ùˆ Ú†Ù‡ این روزها چنین Ú©ÙØ´â€ŒØ§ÛŒ Ù…ÙØ¯ است بین دخترها) به هم‌راه صدها اشاره‌ی دیگر از تهران٠مدرن Ù…ØØµÙˆÙ„‌زده Ú©Ù‡ در میان‌شان آدم‌های با روابط «اگزاتیک» شرقی معلق‌وار این سو Ùˆ آن سو می‌روند Ùˆ روابط پیچیده Ùˆ پیچیده‌تر Ù…ÛŒâ€ŒØ¢ÙØ±ÛŒÙ†Ù†Ø¯ Ùˆ دنیا را غربی مصر٠می‌کنند Ùˆ شرقی ØªÙØ³ÛŒØ±.
چنین چیزی هم دوست‌داشتنی است Ùˆ هم زننده. خواندن کتاب٠مکان‌دار Ùˆ با چنین اشاره‌های ÙØ±Ù‡Ù†Ú¯ÛŒâ€ŒØ§ÛŒ برای من٠بزرگ‌شده در تهران٠دور Ø§ÙØªØ§Ø¯Ù‡ از آن کلان‌شهر هیجان‌انگیز است اما آیا چنین اثری برای تهران‌نشناسان نیز هیجان‌انگیز است؟ ÙØ±Ø¶ کنید این اثر را به انگلیسی ترجمه کنند. آیا خواننده‌ی انگلیسی‌زبان٠ساکن مثلا کانادا می‌تواند درک‌ای از این کتاب داشته باشد Ùˆ لذت‌ای ببرد؟ گاهی Ú©Ù‡ به هنگام خواندن به این سوال می‌اندیشیدم Ùˆ به متن از این سو نگاه می‌کردم، به نظرم پاسخ منÙÛŒ می‌آمد. ØØ§Ù„ این Ú†Ù‡ اثر ادبی‌ای است Ú©Ù‡ مخاطب‌اش تنها می‌تواند جوان٠تهرانی زیسته در تهران اواخر دهه‌ی شصت Ùˆ دهه‌های Ù‡ÙØªØ§Ø¯ Ùˆ هشتاد باشد؟
ÙØ¶Ø§ÛŒ این کتاب مرا تا ØØ¯ÛŒ یاد «ناتور٠دشت» می‌انداخت. نه این‌که شخصیت‌پردازی‌ها شبیه به آن باشد – گرچه شاید سامان اندکی به هولدن کالÙیلد شباهت داشته باشد- اما ارجاع‌ها به ÙØ¶Ø§ÛŒ شهری بی‌شباهت نبود. گاهی موقع خواندن کتاب -مخصوصا ÙØµÙ„ اول- به نظرم آمد Ú©Ù‡ نویسنده قصد دارد نسخه‌ی ایرانی‌ی آن اثر را Ø¨ÛŒØ§ÙØ±ÛŒÙ†Ø¯.
(Ø¨ØØ«â€ŒØ§ÛŒ ØØ§Ø´ÛŒÙ‡â€ŒØ§ÛŒ Ùˆ داخل پرانتز: با Ù. ØµØØ¨Øª می‌کردم از ناتور٠دشت. شاکی بود Ú©Ù‡ چرا آن اثر این چنین در بین خواننده‌های امروزین معرو٠است Ùˆ ØØªÛŒ به عنوان اثر ادبی‌ی مدرن به بچه‌ها آموزش‌اش می‌دهند. Ù…ÛŒâ€ŒÚ¯ÙØª ناتور دشت زبان‌ای دارد بسیار خاص آن دوره‌ی زمانی (پنجاه؟ یا شصت؟) Ú©Ù‡ مخاطب امروزین نمی‌تواند اشاره‌های‌اش را بÙهمد Ùˆ تنها تصور می‌کند Ú©Ù‡ درک می‌کند. با این ØØ§Ù„ بامزه این‌که ناتور دشت به نظرم زبان٠کم Ùˆ بیش ساده‌ای داشت Ùˆ Ø§ØØªÙ…الا من هم جزو آن دسته Ø´ÛŒÙØªÚ¯Ø§Ù†â€ŒØ§Ø´ هستم Ú©Ù‡ تصور می‌کنند Ùهمیده‌اند Ú†Ù‡ چیزی را خوانده‌اند.)
از زبان کتاب بگویم. زبان کتاب Ú©Ù…ÛŒ عجیب بود. زبان‌ای بود تند Ùˆ شتاب‌زده Ú©Ù‡ گاهی به جای جمله‌ای کامل به کلمه‌ای قناعت می‌کرد Ùˆ از این نظر با بیش‌تر نوشته‌های دیگری Ú©Ù‡ این اواخر خوانده‌ام ØªÙØ§ÙˆØª داشت. هم‌چنین به نظرم زبان٠کتاب نمونه‌ی خوبی بود از زبان‌بازی‌ی نسل جوان تهرانی. اما از طر٠دیگر موقع خواندن کتاب به نظرم نیامد Ú©Ù‡ با عجب زبان تمیز Ùˆ وزین Ùˆ قوی Ùˆ استواری سر Ùˆ کار دارم. نه! زبان -جز آن‌چه همین دو سه خط پیش Ú¯ÙØªÙ…-‌همین زبان‌ای بود Ú©Ù‡ در بیش‌تر نوشته‌های این روزها می‌خوانیم.
خلاصه این‌که از خواندن این کتاب پشیمان نیستم، اما جزو کتاب‌های دوست‌داشتنی‌ام نمی‌دانم‌اش. خواندن‌اش را به کس‌ای پیش‌نهاد نمی‌کنم مگر این‌که یا عاشق ÙØ¶Ø§ÛŒ شهری‌ی تهران باشد یا این‌که بداند با یک رمان استخوان‌دار طر٠نیست ولی هم‌چنان ØØ§Ø¶Ø± باشد تجربه‌ای اندک Ù…ØªÙØ§ÙˆØª داشته باشد.
وضعیت پرس‌کننده‌ی این روزگار
دو نگاه و یک نظر
Ùˆ جالب این‌که در بسیاری از موارد -اگر نگویم همیشه- نگاه اول Ùˆ نظر ابتدایی با نظر نهایی‌ای Ú©Ù‡ پس از غور Ùˆ تÙکر بسیار ØØ§ØµÙ„ می‌شود بس مطابقت دارد:‌ یک نقاشی‌ی زیبا در عرض پنج ثانیه تصویری ماندگار Ùˆ خوش‌آیند در ذهن‌ات ØÚ© می‌کند، رمان‌ای جذاب در همان چند ØµÙØÙ‡â€ŒÛŒ اول تو را با خود تا انتها می‌کشاند Ùˆ در نهایت هم تو راضی ØµÙØÙ‡â€ŒÛŒ آخرش را می‌بندی، Ùˆ دختری زیبا در همان نگاه اول Ùˆ دوم مدهوش‌ات می‌کند. ØØ§Ù„ هر چقدر نقد هنری بخوانی Ùˆ یا خوب Ùˆ بد از آن دختر ببینی، بعید است به این سادگی تاثیری شگر٠بر نظرت بگذارد. ØØªÛŒ عجیب این‌که درباره‌ی مقاله‌های علمی نیز چنین وضع‌ای -دست‌کم برای٠من- برقرار است. موقع داوری‌ی مقاله‌ها، نظرم پس از همان خوانش اول Ø´Ú©Ù„ می‌گیرد Ùˆ خوانش دوم یا سوم تنها برای سند پیداکردن Ùˆ اثبات همان نظر اول است Ùˆ معمولا -اما نه همیشه- باورم به اهمیت٠مقاله در نهایت تغییر چندانی نمی‌کند یا اگر هم بکند ØØªÙ…ا منجر به تذکری اساسی به نویسنده می‌شود Ú©Ù‡ این مقاله‌تان خوانا Ùˆ Ø±Ø§ØØªâ€ŒØ§Ù„ØÙ‚وم نبوده است Ùˆ داور -یعنی بنده- ساعت‌های دشواری برای درک مقاله گذرانده است.
البته چنین پدیده‌ای Ú©Ø´Ù٠شخصی‌ی من نبوده است. مطالعاتی را خوانده‌ام Ú©Ù‡ چنین Ø±ÙØªØ§Ø±Ù‡Ø§ÛŒÛŒ را در میان آدمیان ذکر کرده‌اند. به طور خاص به خاطر می‌آورم Ú©Ù‡ چنین پدیده‌هایی در Ø¬ÙØªâ€ŒÛŒØ§Ø¨ÛŒ ذکر شده است، اما ØØ¯Ø³ می‌زنم گستره‌شان بیش از آن ØØ±Ù‌ها باشد.
این‌ها البته همه مقدمه‌ای بودند برای یادداشت‌ای Ú©Ù‡ به زودی در همین‌جا منتشر می‌کنم درباره‌ی رمان‌ «یوسÙ‌آباد – خیابان سی Ùˆ سوم» از سینا دادخواه. چون بیم طولانی‌شدن یادداشت Ù…ÛŒâ€ŒØ±ÙØªØŒ بخش عمومی‌ترش را -Ú©Ù‡ به خیلی چیزها ربط پیدا می‌کند- در این پست آوردم Ùˆ بخش مربوط به کتاب را هم در نوشته‌ای دیگر خواهم آورد.
Ù¾.Ù†: در ادامه‌ی متن اصلی Ùˆ با توجه به کامنت‌ها، به نظرم آمد خوب است کتاب‌ای را معرÙÛŒ کنم Ú©Ù‡ به طور Ù…ÙØµÙ„ به همین موضوع می‌پردازد: تصمیم‌گیری‌های Â«ØØ³ÛŒÂ»â€ŒÛŒ ما (gut feelings) به Ú†Ù‡ میزان خوب کار می‌کنند Ùˆ تا Ú†Ù‡ ØØ¯ می‌توان به آن‌ها اطمینان داشت Ùˆ اصلا چرا وجود دارند Ùˆ کارکردشان چیست Ùˆ خیلی مسایل مرتبط دیگر. اسم کتاب Gut Feelings: The Intelligence of Unconscious است Ùˆ نویسنده‌اش هم Gerd Gigerenzer. نویسنده هم‌اینک رییس مرکز Max Planck Institute for Human Development است. خیلی خلاصه بگویم Ú©Ù‡ من از خواندن این کتاب٠جذاب راضی بوده‌ام.
از ظهری تا عصری
صورتی
و سیاه.
چشم‌ها را می‌بندم از ØÛŒØ§.