Browsed by
Category: طبقه‌بندی‌نشده

با اينکه اينکه صاحب وبلاگ

با اينکه اينکه صاحب وبلاگ

با اينکه اينکه صاحب وبلاگ عمومي به من لقب ديوانه يا چيزي شبيه به همان داده است ولي توصيه تان ميکنم به نگاهي به آن انداختن. ميتواند مرجع خوبي باشد براي مراجعه سريع آدمها به وبلاگهاي مورد علاقه شان. در ضمن به ترتيب دهندگان آن پيشنهاد ميکنم براي بهتر شدن کارشان از برنامه اي که چند وقت پيش ندا معرفي کرده بود و ليست وبلاگهاي به روز شده را مشخص ميکرد استفاده کنند تا بهتر عمل کنند.

مخاطب عام داشتن يا مخاطب

مخاطب عام داشتن يا مخاطب

مخاطب عام داشتن يا مخاطب خاص داشتن:‌ مساله اين است.
متاسفم Ú©Ù‡ ميگويم … ولي همانطور Ú©Ù‡ ÙŠÚ©ÙŠ (Ú©Ù‡ اسمش را هم به ياد ندارم) قبلا گفته بود کافي است وبلاگت چند ويژگي خاص داشته باشد تا بسيار پربيننده شود. ديدن وبلاگي Ú©Ù‡ در عرض مدت خيلي کوتاهي چند هزار مراجعه داشته باشد تنها چند دليل ميتواند داشته باشد:
۱-هرزه نگار باشي
۲-مطالبت فوق العاده قوي باشند.
۳-ديگران توهم آدم مهم بودن ازت داشته باشند. آدم مهم بودن به خودي خود ويژگي بدي نيست. اما باعث تمايل عمومي بدون تفکر در ديگران ميشود.
۴-دختر باشي
۵- چهارراه باشي
مشکل اين است Ú©Ù‡ غير از مورد Û² بقيه انگيزهايي از جنس ابتذال دارند. مطالب جنسي – توهم شنيده ها Ùˆ تمايز جنسي Ùˆ سر راه بودن هر سه نشانه مبتذل بودن انتخاب هستند.

هنوز در فرايند خواندن خاطرات

هنوز در فرايند خواندن خاطرات

هنوز در فرايند خواندن خاطرات سالهاي پيش هستم. البته کاملا به طور اتفاقي نمونه برداري ميکنم. خواندن همه شان موکول شده است به زماني که نميدانم کي هست. به هر حال کار يکي دو روز نيست اصلا (آدمي مثل من اصلا کم نمينويسد!)
خيلي جالب است. با اينکه به خودم قول داده ام از اين لغت جالبخيلي استفاده نکنم ولي همين بهتر از هر چيز ديگري وضعيت را مشخص ميکند.
خاطرات سال ۷۸ و ۷۹ به حد کافي دور بودند. اما سال ۸۰ آن هم آذر و دي ماه که ديگر فاصله اي با من ندارند: هنوز مزه شان را حس ميکنم. و چه لحظات هيجان انگيزي بودند. لحظاتي شاد و لحظاتي ناراحت: غم هايي آنقدر بزرگ که به استيصال مي افتادي و شادهاي آنقدر واقعي که باورناکردني بودند.

داستان-نمايشنامه! اسمش همين است. اسم

داستان-نمايشنامه! اسمش همين است. اسم

داستان-نمايشنامه!
اسمش همين است. اسم چيزهايي که مينوسيم همين است. حداقل بعضي وقتها اسمش اين است.
داستانهايي وزن زيادي از آنها بر پايه ديالوگ است. گرچه چند مورد اخيرم چندان به اين فرم نبودند. اما بعضي از قبليها دقيقا همين طوري بودند. مثلا ژوکر که شايد بعضيهايتان خوانده باشيدش. يا بهانه و خيلي چيزهاي ديگر.
من خودم از گفتگو خوشم مي آيد. ديناميک خاصي به داستان ميدهد به شرطي که نويسنده يادش نرود بايد هر چند لحظه يک بار ضربه به اين حرکت داستان بزند و پرتش کند جلو.

به عنوان كسي كه از

به عنوان كسي كه از

به عنوان كسي كه از مدلهاي احتمالي خوشش مي آيد با احتمال بالايي ميگويم كه امروز كلي پشت ام غيبت شد Ùˆ با احتمال به همان اندازه بالايي بد Ùˆ بيراهي هم نصيبم شد. اما حس بدي ندارم. برايم اين چيزها ديگر مهم نيستند. مهم نيست “همه آدمها” درباره ام Ú†Ù‡ ميگويند. عده آدمهاي مهم دنيا برايم كم شده است: حرف عده كمي را گوش ميكنم – به حرف عده كمتري فكر ميكنم Ùˆ … .اشكالي دارد به نظرت؟

“من نميفهمم. بعضي آدمها هستند

“من نميفهمم. بعضي آدمها هستند

“من نميفهمم. بعضي آدمها هستند كه زندگي ميكنند تا لذت ببرند Ùˆ بعضي هم زندگي ميكنند تا زجر بكشند. گونه هاي ديگري هم هستند. بعضيها اصلا نميدانند كه چرا زندگي ميكنند Ùˆ بعضيها هم آمده اند كه روزه بگيرند. من نميفهمم كه چرا آدمها اينگونه ميشوند – شايد چون بچگي شان جور خاصي بوده است. مثلا اگر در بچگي شان بگويند زنده باش – ميميرند Ùˆ اگر بگويند دوست نداشته باش عاشق ميشوند Ùˆ در آخر اگر بگويند بمير – زنده ميمانند Ùˆ همه را زنده Ù†Ú¯Ù‡ ميدارند.”

كلمات! نرساندن معاني … سو

كلمات! نرساندن معاني … سو

كلمات! نرساندن معاني … سو برداشتها.
همه اش همين است!
چيزي گفتم – جور ديگري فهيد – رفت – Ùˆ من زندگي تازه اي را تجربه ميكنم.
همه اش همين است! باور ميكنيد؟! اين يعني كل ماجرا.

چه دارم مينويسم؟! هيچي! خاطره

چه دارم مينويسم؟! هيچي! خاطره

چه دارم مينويسم؟!
هيچي! خاطره هاي قبلي اند همه اينها. دارم يادداشتهاي سال 79ام را ميخوانم و وسطش چيزهايي يادم مي آيد كه حيفم مي آيد ننويسمشان. حيف كه اينجا اصلا مناسب براي طولاني نوشتن نيست وگرنه خيلي بيشتر مينوشتم. اگر ميشد بخشهايي از آنها را هم كپي ميكردم خيلي خوب بود ولي نميشود. اين خاطرات ام قرار است وضعيت خاصي پيدا كنند چون خودم در وضعيت خاصي هستم. وضعيتي با قدرت. من فرياد ميكشم و از چيزي نميترسم. نميخواهم آنگونه كه نيستم نشان داده شوم. ميخواهم همان باشم كه هستم. ميخواهم همان كه هستم ديده شوم. ميخواهم واقعيتر از هميشه باشم حتي اگر مردم فكر كنند كه اين عجب موجود ضعيفي است.
ميدانيد … ما آدمها تا وقتي كه در اطرافيانمان عميق نشده ايم (عميق شدن هم نياز به رابطه پايدار دارد) تصور ميكنيم بقيه عجب موجودات قوي اي هستند. اما وقتي بيشتر وارد زندگيشان ميشويم ميفهميم كه آنها هم درست خودمان ضعيفند. آنها هم بي دليل خوشحال ميشوند – بي دليل ناراحت ميشوند Ùˆ آنها هم گريه ميكنند. گريه … چند نفرتان گريه آدمهاي مهم Ùˆ باشخصيت اطرافتان را ديده ايد؟ چند نفرتان گريه دوستان تان را ديده ايد؟ چند نفر گريه من را ديده ايد؟ نميدانم جواب اين سوالاتتان چيست. ولي ميدانم كه راست هستند. Ùˆ من ميخواهم راست باشم.

عجيب است: در تشخيص اينكه

عجيب است: در تشخيص اينكه

عجيب است: در تشخيص اينكه يك نوشته از كيست به شدت دچار مشكل ميشوم. دقيقتر بگويم نميتوانم تشخيص بدهم يك نوشته از من است يا از ديگري اي كه به اندازه كافي ميشناسم اش. (“نميتوانم” كلمه درستي نيست. مساله تنها راحتي Ùˆ سختي است.)
بايد يكي دو پاراگراف جلو بروم تا بفهمم نامه اي را من به كسي نوشته ام يا كسي به من نوشته است. اين هم ناراحت كننده است و هم خوشحال كننده. دليل ناراحتي اش مشخص است ولي دليل خوشحالي اش در ديناميك نوشته هايم هست كه ميتوانند جورهاي مختلفي باشند. بقيه هم همينطوري اند؟ نميدانم. شما بگوييد.

دقيقا دو سال پيش كاري

دقيقا دو سال پيش كاري

دقيقا دو سال پيش كاري كردم كه هنوز كه هنوز است به نظرم بديع است: داناي كل دروغگو ساختم. داناي كلي كه ماجرا را با اطمينان برايتان ميگويد ولي بعدا ميفهميم كه راست نگفته است. اليكس (كه اگر اينجا را بخواند خيلي خوشحال ميشوم) گفت بود “ببين! داناي كل ميتونه همه چيزايي رو كه ميدونه Ù†Ú¯Ù‡ ولي نبايد دروغ بگه!”
هنوز نميدانم درستش چيست. اگر قبول كنيم هر نوآوري اي حق نويسنده است پس مشكل حل ميشود. اما مساله در اين است كه خواننده با يك داناي كل دروغگو چگونه رفتار ميكند؟

دارم نوشته هاي سالهاي پيشم

دارم نوشته هاي سالهاي پيشم

دارم نوشته هاي سالهاي پيشم را ميخوانم. ميخواهم بزنم زير گريه از بس خوشحالم. دوست دارم همه آن خاطره ها – همه آن آدمها را در آغوش بگيرم Ùˆ ببوسم! يادشان به خير: Ú†Ù‡ متفاوت بودم.
(راستي كساني كه نگران مسايل اخلاقي ماجرا هستند چندان نگران نباشند. قول ميدهم در موارد خاص فاصله يك شتر و استفاده از پنس را رعايت كنم.)
نوستالژي! اسمش همين است. سولوژني كه الف Ùˆ ب Ùˆ Ù¾ بود Ùˆ الان ديگر آنگونه نيست. زماني كه وضعيت اينگونه Ùˆ آنگونه بود اما ديگر نيست. “در جستجوي زمان از دست رفته”ØŸ اين است ماجرا؟ بعيد ميدانم. شيريني اين روزگار تجربه نشده برايم از بين نرفته است. نگران مرگ هم نيستم. هيچ چيز! هيچ چيز! نگران همين الانم هستم. نگران فردا هستم. نه نگران بيست سال بعد. همين امروز. همين فردا.

“پسر دانشمند آرام Ùˆ مودبي

“پسر دانشمند آرام Ùˆ مودبي

“پسر دانشمند آرام Ùˆ مودبي كه دخترها از صحبت باهاش لذت ميبرند. (هوم … احتمالا اثر تربيتي يك مادر مقتدر Ùˆ سخنور؟؟) “

سوار كشتيهاي كاغذي كه ميشوي

سوار كشتيهاي كاغذي كه ميشوي

سوار كشتيهاي كاغذي كه ميشوي
ياد افسانه سندبادي مي افتي
كه بر كشتي هاي واقعا افسانه اي
خاطره برايت فتح ميكرد

كامپيوترم را عوض كردم. بعد از چند سال (چهار سال و نيم) به طور كامل عوضش كردم. هيچ چيزيش را نگه نداشتم جز يك ماوس پد.
كامپيوتر قبلي ام دوست داشتني بود. با اينكه كند بود و به اندازه كافي سر و كله زده بودم باهاش (و روز اول خريدش هم به خاطر كيس بد طراحي شده اش دستم آنقدر بريد كه خنده ام گرفته بود) ولي كلي خاطره سوارش بود.
اين يكي نسبت به آن يكي غولي است. (و نميتوانم از ياد ببرم كه آن يكي هم نسبت به آن يكي قبليش غولي بود و بالاتر از آن همه شان نسبت به كامپيوترهايي كه مردم كلي كار با آن كرده بودند عظمتي بودند!) روز خريدش كلي خاطره انگيز بود كه نميتوانم فراموشش كنم (و لازم نيست بگويم كه منشا خاطره خود كامپيوتر نبود اگرچه وقايع مربوط به آن هم خاطره انگيز بودند)
آن كامپيوتر از دور خارج شد. اين يكي به جايش آمد. قرار است خيلي كارها با آن بكنم. نيازش داشتم. حالا نه دقيقا چنين قدرت پردازشي ولي دلم نيامد كه تنها مشكل كار فعلي ام را حل كنم. نظرم در مورد كامپيوترها همان قبلي است: زيادي قوي اند!
ولي با اين حال براي باهوش شدن هنوز كه هنوز است بايد بيشتر پيشرفت كنند. هزاران هزار برابر اين سريع شوند. Ùˆ اما اين ماجراي قرنهاي بعد نيست. فردا نشد – پس فردا!