Browsed by
Category: طبقه‌بندی‌نشده

آيا علم و تاثير ملموسش

آيا علم و تاثير ملموسش

آيا علم و تاثير ملموسش (تكنولوژي) باعث راحتتر شدن زندگي انسانها شده است؟
بعيد ميدانم …
بهتر بگويم: به نظرم با وچود اينكه وسايل زندگي بسيار انسانيتر شده اند ولي ميزان رنجي كه در طول زندگي ميبريم تفاوت اساسي اي با قبل نكرده است. تطبيق پيدا ميكنيم كه بيش از حدي لذت نبريم.

محكمه قاضي نشاط را ابرهاي

محكمه قاضي نشاط را ابرهاي

محكمه قاضي نشاط را
ابرهاي صداقت سخت فشرده اند
و قاضي بهاري ما
تنهاتر از همه
جلوي متهم
و روبروي هيات منصفه
سخت بيگناه تقلا ميكند
ولي صداقت دردناكتر از اين حرفهاست.

نميخواهم بگويم از اينكه امروز

نميخواهم بگويم از اينكه امروز

نميخواهم بگويم از اينكه امروز نهار Ú†Ù‡ خوردم. چون حداكثرش ميفهميد كه يك كتلت دست پخت ويژه ركسانا Ùˆ قطعه اي پيتزا از نهار پريسا-بهاره-زهرا-مريم Ùˆ … خوردم كه از “آندو” گرفته بودند Ùˆ اين آندو بودن مفهوم خاصي ندارد جز اينكه به كلاغي مربوط است Ùˆ همچنين سالروز تولد من.
همچنين نميخواهم بگويم كه امروز هرچقدر پيچي را ميپيچدم هيچ تفاوتي در هيچ چيزي نميكرد و اين حسابي حرصم را در آورده بود.
حتا لازم نيست بگويم كه اگر يك خط اينترنت پر سرعت داشتم (و داشتي) چقدر دوست داشتم موزيك هايي را كه گوش ميدهم برايت ميفرستادم.
جدا از اين بعيد ميدانم ذكر اين نكته كه چند روز پيش وبلاگي را كشف كردم كه به صورت بسيار دقيقي شبيه به وبلاگ من بود و دقيقا همان شعرها در آن نوشته شده بود و من چند لحظه اي حس همذات پنداري با نويسنده اش كردم.
خلاصه اينكه اينها فقط همينها هستند. منتظر چيز ديگري هستيد؟! اينها بخشي از خاطرات من هستند كه ميتوانند ضدخاطره نام بگيرند فقط به اين دليل كه من اسمشان را آن ميگذارم. ولي آيا ضدخاطره اند؟!

“ضديت” اينجا به Ú†Ù‡ برميگردد؟!

“ضديت” اينجا به Ú†Ù‡ برميگردد؟!

“ضديت” اينجا به Ú†Ù‡ برميگردد؟!
خاطره نوشتن به خودي خود باعث “ضدخاطره” شدن نوشته هايم نميشود مگر اينكه زندگي من “ضدزندگي” باشد.

آنچه ميگويم را دقيق انتخاب

آنچه ميگويم را دقيق انتخاب

آنچه ميگويم را دقيق انتخاب كرده ام: جملات ديگران را صرفا تكرار نميكنم. وقتي ميگويم “من فكر ميكنم در وضعيت A بايد X را انجام داد” معادل تكرار يك قانون عرفي نيست. به اين معناست كه اگر اين حالت رخ ندهد خوشم نمي آيد. شايد ناراحت هم بشوم.
انگار بيشتر آدمها وقتي تازه با هم آشنا ميشوند حرف ديگري را گوش نميدهند (حتا اگر بشنوند). كمي كه گذشت كلمه كلمه حرف يكديگر را تجزيه و تحليل ميكنند ولي بعد از مدتي حساسيتشان نسبت به ارزش كلمات ديگري كم ميشود. آن وقت است كه ميبايست بيش از آنكه به كلماتي كه ميگويي دقت كني به تن صدايت توجه كني.
نميدانم … اگر اين درست باشد اصلا اين وضعيت را دوست ندارم.

اين هفته خيلي چيزها ياد

اين هفته خيلي چيزها ياد

اين هفته خيلي چيزها ياد گرفتم. روزهاي اولش اصلا شيرين نبود. بعد يواش يواش بهتر شد. گرچه بهتر شدن معادل خوب شدن نيست. ولي انسان از اين تغييرات است كه دنيا را درك ميكند و نه روندهاي ثابت. من با اين تغييرات دنيا را بهتر درك ميكنم.

مساله شدت ماجراست: وقتي ريسك

مساله شدت ماجراست: وقتي ريسك

مساله شدت ماجراست:
وقتي ريسك ميكني انتظار پيامد شديدي هم بايد داشته باشي و اگر ميخواهي از چنان چيزي دور بماني بايد صبر كني و صبر. انتظار چيزي نيست كه انسانها به طور ذاتي درشان وجود داشته باشد. انتظار را بايد تحمل كرد.

امروز سانسورم كردند … داستانم

امروز سانسورم كردند … داستانم

امروز سانسورم كردند … داستانم را سانسور شده چاپ كردند.
عجيب بود برايم: هر جا كه ميرفتم به اين و آن نشان ميدادم كلمه حذف شده را و قاه قاه ميخنديدم.
هيچ كلمه عجيبي نبود! “ورق” بود. “ورق بازي” تبديل شد به “بازي”. همين! (البته شانس آوردم كه تنها همين تبديل انجام شد. طبق گزارشهايي قرار بود توسط ويراستار Ùˆ صفحه بند تبديل به “شطرنج” Ùˆ … هم بشود كه نشد.)
عجيب است … عجيب است … بعد ما مي آييم Ùˆ درباره آزاديهاي مختلف صحبت ميكنيم: Ú†Ù‡ شوخي عجيبي!

ديگر براي چه بنويسم؟! نميدانم.

ديگر براي چه بنويسم؟! نميدانم.

ديگر براي چه بنويسم؟! نميدانم. نميدانم ديگر بتوانم بنويسم يا نه.
فكرش را كه ميكنم سرم سوت ميكشد. چه احمقانه بود! چه احمقانه بود! باورم نميشود.

بو … بوها هم عوض

بو … بوها هم عوض

بو … بوها هم عوض شده اند. نميدانم بوي چيست. سه سال پيش هم همينگونه شده بود. دنيا بوي “صد سال تنهايي” گرفته بود. همين موقعها بود كه فهميدم كه بايد ميخواندمش تا نجات پيدا كنم. ولي الان چه؟ همه چيز فرق كرده است.

و آن روز كه قهرمانانت

و آن روز كه قهرمانانت

Ùˆ آن روز كه قهرمانانت به اشباحي تبديل ميشوند …
هيچ! هيچ! هيچ كدامشان به دردم نخوردند. به سمت هر كه ميرفتم شبحي بود كه نگهم نميداشت: از ميانش رد ميشدم. هيچ كدام آنكه فكر ميكردم نبودند. امروز تنهاتر از هميشه ميان آدمها راه ميرفتم و هيچ كدامشان كمكم نكردند.

براي اين نشريه دنبال مطلب

براي اين نشريه دنبال مطلب

براي اين نشريه دنبال مطلب در دفتر يادداشتهايم ميگشتم (همين Memoirs خودمان!) كه به دي ماه رسيدم. يكي از يادداشتهاي آن زمانها را كه خواندم كلي احساس خوبي به ام دست داد. حس زنده بودن. حس نجات يافتن.
آن موقعها لبخند ميزدم – ميخنديدم Ùˆ بالا Ùˆ پايين هم اگر لازم ميشد ميپريدم ولي در حضيض انرژي انساني بودم: انرژي حياتي. كارم تمام شده بود تقريبا. بقيه تماما ادا بود – اداي زنده بودن. در سقوط بودم.
اما خوب نجات پيدا كردم. از اين نجات يافتنم راضيم. خيلي بهتر از آن موقع شده ام – Ùˆ بهتر هم ميشوم.

بايد براي مجله جديدمان بنويسم.

بايد براي مجله جديدمان بنويسم.

بايد براي مجله جديدمان بنويسم. چه بنويسم؟ هنوز مطمئن نيستم. گرچه امروز كه پياده راه ميرفتم روي فرمش به نظري رسيدم ولي هنوز درباره محتوا چيز زيادي نميدانم. گرچه اين يكي تقريبا معلوم است. مگر اينكه تا لحظاتي ديگر ايده خيلي خاصي به ذهنم برسد.

چند روزي است كه حس

چند روزي است كه حس

چند روزي است كه حس ميكنم عده اي نسبت به من سرسنگين هستند. ميخواستم اينجا ازشان بپرسم كه چرا اينطوري است كه ناگهان سوالي در ذهنم به وجود آمد: ممكن است كسي به خاطر وبلاگ ناراحت شود؟
جالب است! جالب است!
بابا بيخيال! كوتاه بيايد …

اينجا يك جورهايي weblog محسوب

اينجا يك جورهايي weblog محسوب

اينجا يك جورهايي weblog محسوب نميشود: هنوز كلي تفاوت دارد با بقيه چيزها. شايد يك دليل مهمش خيلي در دسترس نبودن كامپيوتر Ùˆ اينترنت برايم است. هر وقت اراده كنم نميتوانم بنويسم. كار كردن با اين سيستم فارسي شده هم آنقدر راحت نيست كه هر لينك جالبي كه پيدا كردم در اينجا بگذارم. به هر حال اينطوريهاست …
راستي يك بلاگي پيدا كردم كه اسمش public weblog يا چيزي شبيه به همين است. درباره وبلاگهاي ديگران مينويسد انگار. آدرس دقيقش را يادم نيست (گرچه بعيد نيست همين اسم باشد) ولي سر زدن به آن بيفايده نيست.