Browsed by
Category: طبقه‌بندی‌نشده

امروز ضدزرنگ بازي در آوردم.

امروز ضدزرنگ بازي در آوردم.

امروز ضدزرنگ بازي در آوردم.
حس زرنگي در اطرافم كردم (زرنگي منفي از نظر من … چيزي كه عليه ام است!) Ùˆ بعد مخالفت كردم.
نميدانم … شايد ابلهانه بود طرز تفكرم ولي حسش ميكردم Ùˆ اين يعني حقيقت براي من. غير از اين است؟

كسي هست كه استاد براي

كسي هست كه استاد براي

كسي هست كه استاد براي گيتار آكوستيك يا الكتريك بشناسد؟
اگر ميشناسيد لطفا به من معرفي كنيد. ترجيحا خيلي گران نباشد.

امروز رفتند كوير. و من

امروز رفتند كوير. و من

امروز رفتند كوير.
و من همين جايم.
دوست ميداشتم با آنها ميرفتم.
ولي به خودم قولي داده بودم: قولي مشروط. قولي كه شرط براي رفتن يا نرفتنم ميگذاشت. Ùˆ شرط قول محقق شد (يا نشد – بستگي دارد به جهت نگاه تان) Ùˆ من نرفتم.
و من همين جا تنهايم.
و از وجود قوانين دروني اخلاقيم لذت ميبرم.
لذت؟
من هميشه اينجا خواهم بود.
من هميشه از پشت اين چشمها بيرون را مينگرم.
اين تنها يك عمر است.
اين تنها يك عمر است.
اين تنها يك عمر است.

لحظاتي است كه حس ميكني

لحظاتي است كه حس ميكني

لحظاتي است كه حس ميكني در تو سيلان يافته اند: آدمها – اجسام Ùˆ دنيا.
و شاد ميشوي از اين غناي درونيت كه پر شده است از هستي ديگران. خود را به جريان ميسپاري.
اما لحظه اي كه حس ميكني جريان قطع شده است به دستهاي گشوده ات نگاهي ميكني تا اثري از آن لحظات شيرين (گذشته) بيابي.
ولي هيچ چيزي نيست.
تو خالي شده اي از هر چيزي. حتا آغشته هاي وجود سابقت هم در آن سيلاب شسته شده و رفته است.
Ùˆ تو مجردتر از هميشه – تنهاتر از هميشه- به سيلان پوچ ديگران نگاه ميكني.

دستهايم كثيف شده اند چقدر.

دستهايم كثيف شده اند چقدر.

دستهايم كثيف شده اند چقدر.
چه تاريك شده است وقتي به خانه ميرسم امشب.
امروز اولين روز دانشگاهم بود – اولين روز بعد از آن دردسر كنكور.
كه ميداند؟
پس … پس تو فرق بهشت Ùˆ جهنم رو ميدوني؟
تفاوت آسمون آبي رو از درد ميشناسي؟!
و چمنزار رو از ريلهاي سرد تمايز ميدي؟ لبخندي رو از پشت نقاب تشخيص ميدي؟
تو فكر ميكني ميتوني تفاوت قايل بشي؟

كه ميداند چرا آن همه دانشگاه ماندم: عشق به وقت تلف كردن داشتم يا عشق به ماندن به دانشگاه يا عشق به چيزي ديگر.
دوباره به دستهايم نگاه ميكنم. تميز شدند آخر سر.
سه روزي نميشود كه از اوج قرص ماه ميگذرد. كسي ديدش؟! يكي گفت بزرگترين ماه سال بود چهارشنبه اي. دلم ميخواست بنويسم آن روزها. اما هيچ ننوشتم.
چهارشنبه … عجب روزي بود آن سه روز. سه شنبه – چهارشنبه – پنج شنبه.
گشنه ام. از صبح چيزي نخورده ام. گفت من بودم ميمردم. ولي من نميميرم. ولي قبلا عصبي ميشدم. بداخلاق ميشدم.
الان ديگر آنطور نميشوم.
كمتر ميشوم. بهتر است اينگونه بگويم.
اما هنوز روياهاي تيره اند كه آن اوقات به ميانم ميدوند.
و آيا اونها مجبورت كردن تا قهرمانات رو با اشباحي عوض كني؟ درختهايت رو با خاكسترهايي؟
و نسيم خنكت رو با هرم داغي؟ راحتيت رو با تغيير؟
و آيا تو نقشت توي جنگ رو با نمايشي در قفس عوض كردي؟

غذا رسيد آخر سر. ساندويچ سفارش دادم.
خنده دار نيست خنديدن از ميان حصارها؟
امروز به الهام گفتم ميروم كمكشان. قرار بود قيچي كنم در و ديوار را برايشان.
ولي نرفتم.
خسته ام خيلي.
ميخواستم بروم. ولي واقعا انجمن كار داشت.
كيان به روي تخت پرتابم ميكند. ميخواهد كشتي بگيرد.
واقعا؟ معنايي دارد اين كلمه؟ انجمن “واقعا” كار داشت؟ چندان معنايي ندارد. نميدانم.
روي تخت ولو ميشوم. خوابم ميبرد.
نيمه شب است. همه خوابند. ولي كامپيوترم هنوز روشن است. خاموشش ميكنم.
روشنش ميكنم.
دستهايم هنوز تميز است. بعد از خوردن ساندويچ شستمشان.
ولي باز ميشويمشان. آخر دستهاي آلوده به كاري نمي آيند.
شايد برعكس … دستهاي پاك به كاري نمي آيند: هر كاري آلوده شان ميكند.
سوار كشتي ميشوم.
و ميروم.
چقدر ميخواستم … چقدر ميخواستم كه تو اينجا ميبودي.
ما درست دو روح سرگردانيم كه در تنگ ماهي اي شنا ميكنيم – سالها Ùˆ سالها.
بر زمين قديمي مشتركي شناوريم. تو چه چيزي يافته اي؟ همان ترس هاي مشترك قديمي.
كاش تو اينجا ميبودي.

زندگي چيست؟ لذت زندگي در

زندگي چيست؟ لذت زندگي در

زندگي چيست؟
لذت زندگي در چيست؟
لذت زندگي از كجا آغاز ميشود و به كجا مي انجامد؟ چقدر به تو بستگي دارد و چقدر به اطرافت؟ آيا بدون وجود ديگر انسانها -بدون وجود اجتماع- چنين چيزي ممكن بود؟ آيا اگر هر كداممان در دنياي مجزايي بوديم آيا باز ميتوانستيم از چيزي لذت ببريم؟
نميدانم …

سرشار از لذت فردي …

سرشار از لذت فردي …

سرشار از لذت فردي … لذتي كه از تعامل تو Ùˆ خودت به وجود مي آيد Ùˆ نه تو Ùˆ ديگران. تو Ùˆ موجوداتي ناآگاه كه قادر به درك تو نيستند Ùˆ تنها تو هستي كه دركشان ميكني: سنگها.

بحثهاي خرد كننده … بحثهايي

بحثهاي خرد كننده … بحثهايي

بحثهاي خرد كننده …
بحثهايي كه لحظه لحظه ديوارهاي تعاريف و دلايل متداول را ميشكنند و پيش ميروند.
بحثهايي كه به اين نتيجه ات ميرساند كه به “نتيجه” نخواهي رسيد چون به شدت ساختارشكنند – ساختار ذهني انسانهاي روزانه.
امروز يكي از اين بحثها را داشتم. لذت بردم. لذتي خواب آلود.

ساعتها … تاخيرها … زود

ساعتها … تاخيرها … زود

ساعتها …
تاخيرها …
زود جنبيدن ها …
بابا! ساعت 12 … اعلام به موقع عدم حضور. بگم؟! بگم؟!
(مواظب باشيد! راحت از اين گذشتن خطاست.)

از كساني كه برايم نامه

از كساني كه برايم نامه

از كساني كه برايم نامه مينويسند ممنونم. از راهنماييها و توضيحاتشان و هم چنين بيان نظراتشان اساسا بهره ميبرم.

چند روزي كه ننوشتم بيشتر

چند روزي كه ننوشتم بيشتر

چند روزي كه ننوشتم بيشتر به اين دليل بود كه محيط انتقال با موج TEM اطراف مكاني كه در آن بيشتر ايام را مطابق قراردادهاي اجتماعي متداول سپري ميكنم دچار عدم كاركرد مناسب مطابق با تعريفهاي معمول شده بود.
آره!

كشنده تر از همه انتظار

كشنده تر از همه انتظار

كشنده تر از همه انتظار بود. بالا و پايين رفتن ها و انتظار كشيدن براي آن روز موعود. روز مهم نبود. عمل مهم بود. پس تصحيح ميكنم: سختتر از همه تهوع انتظار براي ديدن اين بود كه آن را چگونه انجام ميدهي.
ديروز كنكور داشتم. ديگر داشت حالم به هم ميخورد از كنكور: از درس خواندن برايش – از انتظار براي روز امتحان Ùˆ ديدن اينكه خوب ميشوم يا بد – از حرف زدن درباره اش – از آه Ùˆ ناله كردن Ùˆ از به چشم يك “كنكوري”ÙŠ مفلوك ديده شدن.

تمام شد! تمام شد!
چه خوب و چه بد چهارشنبه كنكوري ديگري دادم و رفت پي كارش. شب قبلش خيلي بد خوابيدم. نيمه خواب-بيدار بودم. نتوانستم درست بخوابم. حتا با وجود اينكه روزش تا آنجا كه ميشد خودم را خسته كرده بودم و انتظار خواب سنگيني داشتم. خنده دار اين بود كه همان روز تعريف ميكردم كه من از آن آدمهايي هستم كه محال است خوابم نبرد وقتي ميخواهم بخوابم. آن شب طنز جالبي بود. دفعه پيش هم همينطوري شده بود: كنكور قبلي را ميگويم.

تعطيلي روز آخر خوشحالم كرده بود. اضطرابم را كم كرده بود. گرچه صبح امتحان دوباره اضطراب شروع به تپش كرده بود. ولي كمي كه گذشت به خودم تسلط پيدا كردم. رياضي – كنترل – الكترونيك Ùˆ مدار. ترتيبي بود كه هميشه انتخاب ميكنم. گرچه نشد شهوت ركورد شكني ام را ارضا كنم (همان شهوتي كه چند وقت پيش درباره اش نوشته بودم). اندكي وقت كم آوردم. به خاطر مدار بود احتمالا. گرچه به نظر ميرسد اينطوري بهتر شد.
عصر خيلي بهتر بود. زندگي دوباره شروع ميكرد به خنديدن. تقريبا از ظهر شروع كرده بودم به جيغ و فرياد رهايي كشيدن. زبانش مطابق معمول احمقانه بود. سيگنالش خوب بود. با اينكه اين دومين تستي بود كه تا به حال از سيگنال ديده بودم و خيلي وقتي هم ميشد كه از سيگنال خواني ام گذشته بود ولي نبايد بد شده باشد. الكترومغناطيسش خوب بود. ماشين هم تا وقتي جريان تصميم به ايستادن نميكرد خوب بود. ناراحت شدم از اينكه ماشينهاي DCاش برخلاف چيزي كه ميخواستم حل نميشدند. اما كلا بدك نبود.
بگذريم … اينها اصلا اهميتي ندارند. مهم اين است كه امتحان تمام شده است Ùˆ الان من يك موجود آزادم. موجودي كه پس از ماهها حس يك انسان كاملا آزاد به اش دست داده است: ديگر ميتوانم هر Ú†Ù‡ بخواهم بخوانم – تحقيق كنم – تا دير وقت در دانشگاه بمانم بدون عذاب وجدان Ùˆ چيزهايي از اين دست (Ùˆ اگر خواستم ميتوانم به خيال راحت شروع كنم دوباره تاريخ فلسفه غرب راسل را بخوانم بدون اينكه به ساعت Ùˆ تقويمم نگاه كنم Ùˆ هزار كار مشابه ديگر!)
به هر حال اميدوارم خوب بشود نتيجه اش. مسلم بدانيد كلي خواهم خنديد اگر خوب شود.