آقاي مايکل مور،‌ پويان عزيز،
آقاي مايکل مور،‌ پويان عزيز، پيمان خان، بقيه‌ي بچه‌ها: شب Ùوق‌العاده‌اي بود!
آقاي مايکل مور،‌ پويان عزيز، پيمان خان، بقيه‌ي بچه‌ها: شب Ùوق‌العاده‌اي بود!
امروز، آخرين روز اردي‌بهشت،‌ تا ساعاتي ديگر تمام مي‌شود Ú¯Ùˆ اين‌که شب از همين الان با صداي اذان شروع گشته Ùˆ در نتيجه به روايتي روز تمام شده است. اردي‌بهشت براي‌ام امسال،‌ خوب بود. با اين‌که خيلي دقيق نمي‌دانم Ú©Ù‡ پارسال بر من Ú†Ù‡ گذشت اما به نظرم خيلي به‌تر بود. ØØ¯Ø§Ù‚Ù„ جز اين چند روز اخير مشکل اساسي‌اي نداشته‌ام. سال قبل‌اش،‌ البته، اردي‌بهشت به نظرم بد نبود. اما 1379 Ú©Ù‡ ÙØ§Ø¬Ø¹Ù‡ بود. اردي‌بهشت، بهشت ماه‌هاست اگر گاهي اين گرماي کلاÙه‌کننده هوس ماآزاري نداشته �اشد (ابتدا نوشته بودم “من‌آزاري”ØŒ ديدم زيادي خودخواهانه است،‌ عوض‌اش کردم). اردي‌بهشت،‌ اردي‌بهشت، زيباترين ماه سال،‌ بهشت ماه‌ها، يواش يواش Ø®Ø¯Ø§ØØ§Ùظ!
چند روز پيش بر کاغذي روي ديوار اين را نوشته بودند: علم، گرايشي‌ست از کنترل!
قبول دارم کمي Ù†Ø§Ù…Ù†ØµÙØ§Ù†Ù‡â€ŒØ³Øª اما براي‌ام جالب بود. کنترلي‌ها -مخصوصا اگر به تئوري‌ي کنترل علاقه داشته باشند Ùˆ نه Ùيستول Ùˆ …- خودشان را يک‌جوري ÙØ±Ø§ØªØ± از مهندس مي‌دانند Ùˆ براي مهندس‌ها اداي رياضي‌دان بودن در مي‌آورند. اما وقتي با ÙŠÚ© رياضي‌دان واقعي طر٠مي‌شوند،‌ او را مسخره مي‌کنند Ùˆ مي‌گويند “هه! اين يارو هيچ ديد مهندسي نداره – ابله!”. ØªØ§ØØ§Ù„ا پيش نيامده ÙŠÚ© کنترلي بين ÙŠÚ© مهندس Ùˆ ÙŠÚ© رياضي‌دان با هم گير Ø¨ÙŠØ§ÙØªÙ‡. بايد جالب باشه به نظرم …
کمي سلول عصبي،‌ يک روبات و ترکيب‌شان!
اين‌ها Ú¯Ø±ÙØªÙ‡â€ŒØ§Ù†Ø¯ سلول‌هاي عصبي‌ي ÙŠÚ© موش (rat) را در ظرÙÙŠ قرار داده‌اند، کمي الکترود به‌اش چسبانده‌اند Ùˆ بعد خروجي‌ي آن را براي کنترل ÙŠÚ© روبات (Ø§ØØªÙ…الا يا Khepera بوده يا Koala – از K-Teams بود به هر ØØ§Ù„) ÙØ±Ø³ØªØ§Ø¯Ù‡â€ŒØ§Ù†Ø¯ Ùˆ هم‌زمان،‌ اطلاعات سنسورهاي روبات را نيز براي‌اش ÙØ±Ø³ØªØ§Ø¯Ù‡â€ŒØ§Ù†Ø¯. پديده‌هاي جالبي ديده شده است. نتيجه‌گيري‌ي اساسي‌شان هم اين بوده Ú©Ù‡ ØØªÙ…ا بايد Ùيدبک سنسوري وجود مي‌داشت وگرنه الگوهاي ÙØ¹Ø§Ù„يت شبکه خيلي درست Ùˆ ØØ³Ø§Ø¨ÙŠ Ù†Ø¨ÙˆØ¯. تا اين‌جا يادگيري وجود نداشته است اما انتظار دارند تا 6 ماه ديگر بتوانند به آن‌جا هم برسند. اين مرØÙ„ه، Ùوق‌العاده مهم Ùˆ اساسي‌ست. عبور از آن تقريبا بدان معناست Ú©Ù‡ Ø³Ø·Ø Ù‡ÙˆØ´â€ŒÙ…Ù†Ø¯ÙŠâ€ŒÙŠ سيستم‌هاي‌مان به طرز عجيبي بالا مي‌رود (با اين‌که اين روش را زياد نمي‌پسندم. ØªØ±Ø¬ÙŠØ Ù…ÙŠâ€ŒØ¯Ù‡Ù… هوش‌مندي‌ي ماشين‌ها sillicon-based باشد تا carbon-based).
(لينک بالا از NY-Times هست. به نظرم براي خواندن‌اش بايد خودتان را از قبل ثبت کرده باشيد.)
هاها! زده است به سرم. خدا خيرتان بدهد … من،‌ ØØ§Ù„‌ام خوب است. Ú©ÙŠ چطورست؟
مي‌دانم ديگر … همه‌ي اين‌هايي Ú©Ù‡ امشب پيج‌ام کرده‌اند Ùˆ بعد نوشته‌ي پايين‌ را خوانده‌اند،‌ ÙŠÚ© سيگنال punishment بزرگ Ø¯Ø±ÙŠØ§ÙØªâ€Œ کرده‌اند Ùˆ از اين پس به مدت چند روز با ترس Ùˆ لرز پيج‌ام خواهند کرد. هاها! بابا … يکمي سروتنين‌تان را Ú©Ù… (زياد×) کنيد تا سيگنال rewardتان بيش‌تر در طول زمان پخش شود! مي‌بينيد چقدر بامزه‌ايد؟ بي‌خود نيست Ú©Ù‡ مي‌گويم آدم‌ها را دوست دارم – سيستم‌هاي پيچيده‌ي بامزه‌اي هستند.
(×): مطمئن نيستم Ú©Ù… بايد بشود تا اين زمان زياد شود يا زياد. Ùکر کنم بايد Ú©Ù… شود. گرچه ÙØ±Ù‚ÙŠ نمي‌کند – با ÙŠÚ© آزمايش مي‌شود Ùهميد.
جديدا از زندگي‌ي بدون Ùيدبک مي‌ترسم. آدم بايد رابطه‌هاي‌ عاشقانه‌اش هم Ùيدبک داشته باشد Ú†Ù‡ برسد به ØØ±Ù‌زدن‌اش!
جدا از اين، از Ùيدبک‌هاي رها هم به شدت مي‌ترسم: نمي‌توانم تصور کنم چطور کسي مي‌تواند مدار اسيلاتور بسازد بدون اين‌که وجود limit cycleاش را اثبات کرده باشد. خداي من!
دکتر يزدان‌پناه آب پاکي روي رشته‌هاي علوم پزشکي ريخت:‌ پروژه‌ي دکتراي پزشکي‌شان را هم به اندازه‌ي تکلي٠درسي قبول ندارم!
هاها! خيلي خشن بود ولي کلي کي٠کردم.
مي‌دانيد مشکل Ú©Ù‡ از کجاست؟ پزشکي‌ها Ùيدبک ندارند،‌ مريض‌هاي‌شان را open-loop مي‌کشند.
ببينيد! من هميشه رو بازي مي‌کنم – ØØ¯Ø§Ù‚Ù„ توي Y! Messenger. کم‌تر از 3 درصد موارد invisible مي‌آيم Ùˆ Ùقط 5 درصد موارد busy هستم. انتظار دارم وقتي busy هستم (آن‌ هم با ذکر اين‌که status‌ام هم نام ÙŠÚ© آهنگ متاليکاست -Ùˆ اين ÙŠÚ©ÙŠ را Ùقط وقتي گوش مي‌دهم Ú©Ù‡ واقعا ØØ§Ù„‌ام بد باشد) 75 درصد آدم‌هاي online با من شروع به تعري٠خاطرات Ùˆ يا متهم‌کردن‌ام به Ùلان Ùˆ بهمان نکنند. قهر نکنيد،‌ ناز نکنيد،‌ ÙØØ´ هم ندهيد. وقتي ØØ§Ù„‌ام خوب نيست،‌ ممکن است نخواهم با کسي ØØ±Ù بزنم. همين! به همين سادگي! نه ازتان بدم مي‌آيد Ùˆ نه آدم‌هاي بدي هستيد. عجب بدبختيه‌ها …
چشم‌هاي‌اش را Ú©Ù‡ باز کرد، انتظار نداشت کتري مثل هميشه قل‌قل کند – اما مي‌کرد. به زور خود را از جا کند Ùˆ روي تخت نشست. به ميز کنارش نگريست. قوطي‌ي خالي‌ي قرص‌هاي خواب‌آور، تØÙ‚يرآميز او را نگاه مي‌کرد. دوباره روي تخت ولو شد.
Ù†ÙØ±Øª … ØŸ!
دي‌روز يک‌سالگي‌ي شروع نوشتن آخرين روز بود. خودم اين داستان را به اندازه‌ي کاÙÙŠ دوست دارم. شايد به خاطر رنجي Ú©Ù‡ موقع نوشتن‌اش کشيدم. بعضي‌ها انتقادهايي به‌اش کرده‌اند – خب،‌ طبيعي‌ست! بعضي از انتقادها در شرايطي موجه مي‌نمايند اما بعضي‌هاي‌شان به نظر خودم بي‌ربط بودند. خيلي‌ها Ùقط بخشي از داستان را ديدند – بخش خيلي Ú©ÙˆÚ†Ú©ÙŠ از آن را. اما به نظرم اين داستان خيلي بيش‌تر از اين ØØ±Ù‌ها بود. اين را بعدها Ùهميدم – مدت‌ها بعد از اين‌که نوشتم‌اش. خيلي وقت‌ها دوست داشتم اسمي بر روي‌اش بگذارم Ú©Ù‡ هويت يک‌جوري توي‌اش باشد. به نظرم آخرين روز،‌ معضل گم‌شدگي‌ Ùˆ نابودي‌ي هويت ÙØ±Ø¯ÙŠâ€ŒÙŠ Ø®ÙŠÙ„ÙŠ از ماست. گاهي اوقات اين سوال براي‌ام پيش مي‌آيد Ú©Ù‡ آيا ØØªÙ…ا Ù…ØÚ©ÙˆÙ… به آن‌گونه عذاب‌ايم يا راه نجاتي هست؟ آينده‌ي آخرين روز، از نظرم بسيار سياه است. سياه‌تر از مرگ!
نمي‌دونم Ú†ÙŠ بگم …
بهار نارنج خطرناک،‌ تئوريسين ØÙ„قه‌ي ضدمردان، شاعر عزيز: خيلي مبارک باشه!
دي‌روز جهاني‌ي مخابرات مبارک‌باد! (آره Ùˆ اينا …!)