شبکه‌ي در هم تنيده‌ي روابط

شبکه‌ي در هم تنيده‌ي روابط

شبکه‌ي در هم تنيده‌ي روابط انساني!
عجب دوشنبه‌ي خنده‌داري بودها!

مي‌خواهم تا حد ممکن کم‌تر

مي‌خواهم تا حد ممکن کم‌تر

مي‌خواهم تا حد ممکن کم‌تر بفهمم! نمي‌خواهم تا حد ممکن کم‌تر بفهمم! من نمي‌دانم که مي‌خواهم چه چيزي را بفهمم و چه چيزي را نفهمم! من، سبک‌بال‌ام. من قعرنشين‌ام. من رنگ‌ها را نمي‌بينم، نمي‌شناسم، نمي‌فهمم. من رنگ‌ها را چون خود مي‌بينم،‌ مي‌شناسم و مي‌فهمم. من هوا را سرد دوست مي‌دارم. من گرما را مي‌پسندم. من از تابستان خوش‌ام مي‌آيد. من زمستان را مي‌پرستم. بهار را نيز و برف‌ها را و پاييز را دوست ندارم گرچه پاييز مرا دوست مي‌دارد. من از زمستان، اما، خوش‌ام نمي‌آيد. من اين آدم‌ها را مي‌بينم و آن‌ها نيز مرا مي‌بينند. اما سرماي بي‌کراني لازم است فهميدن درد مشترک ما انسان‌ها. سرمايي براي خشک‌ و شکننده کردن هر چه صورت است و آن‌گاه دستي براي زدودن همه‌ي آن‌چه ما را مي‌ترساند از نزديک شدن. من، تو، ما، ايشان، همه‌مان، آدم‌ها، ما آدم‌ها، ما آدم‌ها،‌ ما دردهاي مشترک فرياد نشده و سکوت‌هاي نامانوس بي‌پايان. من تو را چشم در راه‌ام، من تو را بي‌سکوت چشم در راه‌ام!

کمي سرم درد مي‌کند. زياد

کمي سرم درد مي‌کند. زياد

کمي سرم درد مي‌کند. زياد نيست. شايد سرما خورده‌ باشم. کاري‌اش نمي‌شود کرد. مي‌خواهم کمي بنويسم Ùˆ بعد بروم شام بخورم Ùˆ رمان هويت بخوانم (هديه‌ي تولدم از گلنوش). هويت از ميلان کوندراست. کوندرا را چندان نمي‌شناسم. گرچه مي‌دانم کوندرايي Ú©Ù‡ در ايران به من معرفي مي‌شود، تنها بخشي از کوندراي واقعي‌ست. از او تا به حال تنها جاودانگي را خوانده‌ام. دوست‌اش داشتم. با اين‌که الان چيز چنداني از آن به خاطر ندارم ولي با اين همه به گمان‌ام تاثيرگذار بود. اولين کوندراخواني‌ام، البته، به سال اول دانشگاه (هاه! الان بايد دقت کنم در به کار بردن چنين چيزي: سال اول ليسانس!) باز مي‌گردد Ùˆ بار هستي. آن موقع دوست‌اش نداشتم، پس نصفه رهاي‌اش کردم. اما اين دفعه کوندرا به من چسبيد. احتمالا مهم‌ترين دليل‌اش، حرف‌زدن‌هاي نويسنده در طول متن است. نويسنده به صورت هنرمندانه، زيبايي زندگي را در ميان گل‌ها پنهان نمي‌کند، بلکه به طور هنرمندانه‌اي آن زيبايي در خطابه‌اي فلسفي بيان مي‌دارد. اين نوع نوشتن، بسيار شبيه به چيزي‌ست Ú©Ù‡ من مي‌نويسم. البته خيلي از داستان‌هاي‌ام تا به حال چنان قالبي نداشته‌اند. اما به چنان فرم نوشتاري تمايل دارم. حس مي‌کنم نگاه من Ùˆ کوندرا به نوشتن تا حد زيادي شبيه باشد – حداقل از نظر ساختاري. اين توصيه‌ي رضا قاسمي به من نيز بود: نوشتن رمان تفکر. به هر حال … خوب است کمي درباره‌ي کتاب‌هايي Ú©Ù‡ به تازگي خوانده‌ام نيز بنويسم.

بعد از اگر شبي از شب‌هاي زمستان مسافري، کتاب آئورا از کارلوس فوئنتس را که هاجر به عنوان هديه‌ي تولد به‌ام داده بود خواندم. کتابي کوچک، کم حجم و رويايي. رويايي، ويژگي‌ي جالبي است: مبهم، شاعرانه و تاثيرگذار. توصيف بدي نيست. نمي‌توانم در مورد آئورا نظر بدهم. هنوز نمي‌شناسم‌اش. شايد بخواهم بعدا دوباره بخوانم‌اش. آئورا در فضاي مبهمي سير مي‌کرد. چهار شخصيت اصلي که در نهايت به زيبايي و با حيرت به دو شخصيت بدل مي‌گردند: آئوراييت و مرد بودن. آئورا، جذاب است، خواستني‌ست و با تمام اين وجود ناشناخته است. مرد بودن، اما،‌ به نوعي در نقطه‌ي مقابل چنين چيزي قرار دارد. مرد، برنامه‌اي دارد، زندگي‌ي بيروني‌ي مشخصي دارد، به ظاهر با شکوه مي‌آيد ولي ساده‌تر و مشخص‌تر از آن چيزي‌ست که خود را مي‌نمايد. مرد، به سادگي برنامه‌اي را در زندگي‌اش ادامه مي‌دهد، مي‌خواهد (آئورا را مي‌خواهد) و در مقابل آئورا کم مي‌آورد. خواستن مرد تنها يکي از برنامه‌هاي‌ اوست در حالي که براي آئورا همه چيز است در حالي که اصلا هم در ظاهر ديده نمي‌شود. گمان‌ام، مرد، تيپ شخصيتي‌ايست که بيش از آن‌که به جنس مذکر برگردد به نوع انسان باز مي‌گردد: نوع انسان، بدون زن بودن‌اش! آئوراييت، زن بودن نوع بشر است!

کتاب ديگري که پس از آن خواندم، فراتر از بودن نوشته‌ي کريس بوبن بود. از او تا به حال جز قطعاتي، چيزي نخوانده بودم. از کتاب خوش‌ام آمد. گمان‌ام خيلي کمک کرد که هفته‌ي پيش زنده ماندم! کلي آرامش، کلي زيبايي و کلي عشق! کتاب عجيبي بود. نمي‌توانم به آن بگويم يک داستان بود چون داستان نبود! يک عاشقانه‌ي آرام، بهترين چيزي است که من به اين جور نوشته‌ها مي‌گويم. اين کتاب را نيز هاجر به‌ام هديه داده است.

خداحافظ دنياي قديم! (همان نوشته‌اي

خداحافظ دنياي قديم! (همان نوشته‌اي

خداحافظ دنياي قديم!
(همان نوشته‌اي که بزرگ بود و نخوانديد!)

عجيب است: مي‌روي بالاي ساختمان،

عجيب است: مي‌روي بالاي ساختمان،

عجيب است: مي‌روي بالاي ساختمان، داد مي‌زني، فرياد مي‌کشي، عده‌اي نگاه‌ات مي‌کنند، تعجب مي‌کنند Ùˆ پيش خود مي‌گويند “عجب آدمي!” Ùˆ بعد خود را مي‌کشي. هيچ! باور Ú©Ù† هيچ! عده‌اي گريه مي‌کنند آن روز‌، فرداي‌اش نيز گريه مي‌کنند، بعضي وقت‌ها وقتي کتاب‌هايي Ú©Ù‡ زماني به آن‌ها هديه داده‌اي (مثلا تولدي، عيدي‌اي، چيزي) به يادت مي‌افتد Ùˆ ديگر هيچ! باور Ú©Ù† نمي‌آيند از خود بپرسند Ú©Ù‡ “او چرا خودش را کشت” Ùˆ اگر پاسخي دهند در اين حد است: “خسته شده بود از ÙŠÚ© چيزي” يا شايد هم “از اول‌اش هم مشکل رواني داشت” Ùˆ آن‌ها هيچ وقت نمي‌فهمند Ú©Ù‡ تو چرا خودت را به درک واصل کردي. تو خود مگر فهميدي؟

بلند اعلام مي‌کني: “هي! بچه‌ها،

بلند اعلام مي‌کني: “هي! بچه‌ها،

بلند اعلام مي‌کني: “هي! بچه‌ها، من gay شدم!”
و يا اين‌که مي‌روي و خشم و نفرت‌ات را علني مي‌کني،
مهم نيستي که چقدر خوب بوده‌اي،
در يک آن همه‌اش از بين مي‌رود
و فردا پچ‌پچه‌ها شروع مي‌شود:
“فلاني از اول‌اش هم مريض بود!”

يک فصل ناب زيبا در

يک فصل ناب زيبا در

ÙŠÚ© فصل ناب زيبا در “اگر شبي از شب‌هاي زمستان مسافري” (ايتالو کالوينو) [نوشته‌ي پويان را هم ببينيد] هست Ú©Ù‡ درباره تلفن Ùˆ زنگ تلفن است. ايده‌ي اين –با تغيير البته- همان موقع به ذهن‌ام رسيد. من هم با تلفن کلي مساله داشته‌ام. کسي مي‌فهمد؟ خودم! چقدر؟ چقدر تلفن براي‌ام مهم بوده است؟ زياد. مهم. انتظار. خيلي به انتظارش بوده‌ام. خيلي عصبي‌ام کرده است. مهم‌تر از آن، بسيار حساس بوده‌ام نسبت به ان. يادم مي‌آيد. يادم مي‌آيد

شب، سکوت مطلق آدم‌ها و

شب، سکوت مطلق آدم‌ها و

شب،
سکوت مطلق آدم‌ها
و نجواي بي‌پايان سيرسيرک‌ها
خاطرات‌ام را ميان ستاره‌ها بي‌ملاحظه مصلوب مي‌کند
و تو خوابي،‌
اين را مي‌دانم
و خوب هم مي‌دانم.

زنگ مي‌زند. زنگ مي‌زند. به

زنگ مي‌زند. زنگ مي‌زند. به

زنگ مي‌زند.
زنگ مي‌زند.
به بلنداي صبر ايوب زنگ مي‌زند
دست‌ام
لمس شده است
تکان نمي‌خورد
تو!
تلفن را بردار
سنگ‌هاي ساختمان،
سردتر و سردتر مي‌شوند
و من تو را به انتظار نشسته‌ام
تلفن زنگ مي‌زند
برنخواهم داشت
اگر تو نباشي،
که را حوصله کنم؟
تلفن زززززنگ مي‌زند،
صبر ايوب هم تمام شد.

آدم تا وقتي وجود مستقل

آدم تا وقتي وجود مستقل

آدم تا وقتي وجود مستقل و تنهاي خودش را به رسميت کامل نشناسد، همه‌ي اين‌ها حق‌اش است.

شب به خير مامان، شب

شب به خير مامان، شب

شب به خير مامان،
شب به خير پاپا،
شب به خير دختر کوچولو،
شب به خير آدم‌هاي خوب،
و هم‌چنين
بقيه‌ي کساني که شب به خير به‌شان نگفته‌ام در جملات بالا،
به اضافه‌ي همه کساني که خواب‌شان نمي‌برد،
شب به خير آدم‌هاي خير،
شب به خير سيب‌زميني‌ي محبوب من،
شب به خير خنگ خدا،
شب به خير تو،
که هر چه بالا و پايين مي‌پرم، کل سايت را چپ و راست مي‌کنم، اصلا انگار نه انگار که چيزي را فهميده باشي،
شب به خير …

هوي! رواني! بگير بخواب ديگه!

يک خبر بد براي خودم:

يک خبر بد براي خودم:

ÙŠÚ© خبر بد براي خودم: تنها Penpal عزيزم، MaryØŒ خداحافظي کرد Ùˆ رفت. مري مي‌خواهد برود سراغ کار Ùˆ زندگي Ùˆ ديگر به امر penpaling ادامه نخواهد داد Ùˆ همه‌ي اکانت‌هاي‌اش را به زودي خواهد بست! ناراحت شدم. 🙁
خوبي‌ي مري اين بود که يک چيزهايي را درباره‌ي من مي‌دانست که اصولا بقيه نمي‌دانند. حيف شد! اميدوارم هر جا که باشه و هر کاري که بکنه،‌ موفق باشه!
Goodbye Mary! I’ll miss you so!

از قديم گفته‌اند شبکه‌ي عصبي‌اي

از قديم گفته‌اند شبکه‌ي عصبي‌اي

از قديم گفته‌اند شبکه‌ي عصبي‌اي Ú©Ù‡ … اه! ول‌اش Ú©Ù†! به هر حال کار کرد بگي Ù†Ú¯ÙŠ. فقط مشکل‌اش اين است: خنگ است. حالا يکمي صبر Ú©Ù† من خستگي‌ام در بره، بعد به‌ات مي‌گم خنگ بودن آدم‌ها يعني Ú†Ù‡ Ùˆ چطوري مي‌شن آدم‌ها وقتي مي‌بينيم يک‌هو ديگه عقل‌شون نمي‌کشه. آره عزيز دل‌ام،‌ اين‌طوريه ماجرا