از چی استفاده کنیم برای

از چی استفاده کنیم برای

از چی استفاده کنیم برای پر کردن فضاهای خالی؟
کجا بود که ما صحبت می‌کردیم؟
چطور من باید آخرین مکان‌ها را پر کنم؟
چطور من باید دیوار را کامل کنم؟!

لباس درنیاورده،‌ دفترچه تلفن جدید

لباس درنیاورده،‌ دفترچه تلفن جدید

لباس درنیاورده،‌ دفترچه تلفن جدید را روی میز، کنار دفتر قدیمی گذاشت. بعد کاغذی برداشت Ùˆ روی آن، نام همه کسانی را Ú©Ù‡ می‌شناخت نوشت: دوست، دشمن، عشق قبلی‌، عشق فعلی‌ Ùˆ … .
بعد صفحه آدم‌های سازگار،‌ناسازگار و فوق‌العاده جذاب مربوط به ماه تولدش را از کتاب فال‌ای که ساعتی پیش خریده بود باز کرد و با توجه به آن، همه آدم‌های ناسازگار فهرست‌اش را خط زد. باقیمانده‌ها توفیق ثبت‌شدن در دفترچه جدید را یافتند: اما از عشق‌اش خبری نبود. حال می‌توانست با خیال راحت چرتی بزند.

چرا انرژی‌ات پرید و رفت

چرا انرژی‌ات پرید و رفت

چرا انرژی‌ات پرید و رفت دوست‌ من؟
چرا دیگر نمی‌آیی تا ببینیم‌ات …
چرا زود از پای در آمدی …ØŸ
امروز به کسی می‌گفتم قوی زندگی‌کردن را دوست می‌دارم: با صلابت انتخاب کردن، تجربه کردن Ùˆ شکست خوردن. نه چنگ‌زدن به شکست ناپذیری‌های از پیش معلوم را … از خواب‌ام می‌زنم، از چشم‌ام می‌زنم، اشک‌های‌ام جاری می‌شوند ولی نمی‌ایستم … گام‌های من می‌بایست استوارتر از این حرف‌ها باشند. Ùˆ گام‌های تو هم!
خسته شدی دوست من؟!
بپا خیز! فردا منتظرت‌ام!

نویسندگان اندیشه‌های‌شان را از روی

نویسندگان اندیشه‌های‌شان را از روی

نویسندگان اندیشه‌های‌شان را از روی خاک پیدا می‌کنند ولی آن‌ها را آسمانی معرفی می‌کنند.

چقدر آدم‌ها برای به وجود

چقدر آدم‌ها برای به وجود

چقدر آدم‌ها برای به وجود آوردن ارتباط‌های انسانی مشکل دارند. چقدر برای ایجاد ارتباط‌های جدید و ناشناس اینرسی دارند. چقدر سخت از جمع‌های از پیش تعریف شده‌شان دل می‌کنند.
مثلا دردر دانشگاه‌‌مان این وضعیت آن‌قدر به وضوح دیده‌ می‌شود Ú©Ù‡ …
77ی‌ها Ùˆ 78‌ی‌ها Ùˆ79ی‌ها Ùˆ … هر کدام گروه‌های مجزایی‌اند. برنامه‌های درون سالی دارند در حالی Ú©Ù‡ این کارشان هیچ معنای مشخصی ندارد. نه سن‌شان تفاوتی می‌کند Ùˆ نه انسانیت‌شان. تفاوت تنها در میزان واحد‌های پاس کرده است. Ùˆ این تفاوت اخیر آن‌قدر کلیدی (Ùˆ به همان میزان احمقانه!) به نظرمی‌رسد Ú©Ù‡ اگر کسی در چنین ویژگی‌ای (تعداد واحدها) با بقیه‌ای شباهت داشته باشد،‌ از نظر رفتار دوستانه هم شباهت پیدا می‌کند. (Ùˆ البته همیشه هم تعدادی وجود دارند Ú©Ù‡ در این نرم‌های رفتاری نباشند ولی Ø´Ú©Ù„ غالب نیست.)
یا مثلا پسر‌ها Ùˆ دخترها … دختر‌ها برای خودشان گوشه‌ای جمع می‌شوند Ùˆ پسرها هم همین‌طور. Ùˆ این نشانه‌ای نیست جز تبعیض جنسی Ú©Ù‡ به صورت ذاتی در رفتارهای اجتماعی‌مان گنجانده شده است. دلیل این دو گروه‌ شدن‌ها تفاوت جنسی واقعی نیست، تفاوتی القا شده است Ú©Ù‡ وجود خارجی ندارد.
از این وضعیت خوش‌ام نمی‌آید. محدودیت احمقانه‌ایست که در گوشه و کنار دانشکده دیده می‌شود. گروه‌های جنسی، گروه‌های سالی و حتی گروه‌های گرایشی.

صدای پای آب که می‌آید

صدای پای آب که می‌آید

صدای پای آب که می‌آید
یخ‌ها را زیر سایه‌‌ام می‌شکنم
و خورشید را با چشم‌ به گیسوان‌اش می‌دوزم
شاید جای خالی آفتاب را پر کند.

آگاهی چیزی است که در

آگاهی چیزی است که در

آگاهی چیزی است که در زندگی دنبال‌اش هستم: آگاهی، فهم، درک.
این به صورت‌های مختلف تظاهر می‌کند. مثلا این شکل‌اش: دوست دارم بدانم در ذهن دیگران چه می‌گذرد.

من Timeام رو می‌خوام!!!!! امروز

من Timeام رو می‌خوام!!!!! امروز

من Timeام رو می‌خوام!!!!! امروز به 30 ثانیه‌ای که از اینترنت گرفته بودم گوش دادم. من Timeام را می‌خوام!
(توضیح ضروری برای ناآگاهان: Time اسم آهنگی است از آلبوم Dark Side of The Moon از Pink Floyd که احتمالا همه‌تان اول‌اش را در تقویم تاریخ سال‌های پیش (ساعت شش و نیم صبح) شنیده‌اید.)
آی!!!

بازی‌نویسی کامپیوتری، صنعتی 20 میلیارد

بازی‌نویسی کامپیوتری، صنعتی 20 میلیارد

بازی‌نویسی کامپیوتری، صنعتی 20 میلیارد دلار در سالی است!
خوش‌حال باشیم!

اگر از کسی بدتان بیاید

اگر از کسی بدتان بیاید

اگر از کسی بدتان بیاید چه می‌کنید؟ از او دوری می‌جویید؟ با او مبارزه می‌کنید؟
اگر از کسی خیلی بدتان بیاید چه؟ از او دوری می‌جویید؟ با او مبارزه می‌کنید؟
اگر با کانون جهالت و شر مواجه شوید چه می‌کنید؟ فرار می‌کنید؟ می‌جنگید؟ می‌کشید؟

نمی‌دانم … فکر نمی‌کردم این‌همه آدمی پیدا کنم Ú©Ù‡ از آن‌ها بدم بیاید. ولی پیدا شدند Ùˆ خوب هم پیدا شدند.

در حال تصحیح داستانی هستم

در حال تصحیح داستانی هستم

در حال تصحیح داستانی هستم Ú©Ù‡ مدت‌هاست آغازبه نوشتن‌اش کرده‌ام. البته مدت‌ها به معنای اوایل بهمن است. این چند روز اخیر Ú©Ù…ÛŒ به آن دست برده‌ام Ùˆ بخش‌هایی‌ هم به آن اضافه کرده‌ام. فصل پایانی‌اش باقی مانده است Ú©Ù‡ با این‌که می‌دانم می‌خواهم Ú†Ù‡ کارش کنم ولی درباره جزییات‌اش چندان چیزی نمی‌دانم. نباید داستان بدی شده باشد: خودم بدم نیامده از آن. جدا از این حرف‌ها یک ویژگی جدید زبانی هم دارد. آن هم این است Ú©Ù‡ برخلاف بقیه داستان‌هایی Ú©Ù‡ تا به حال نوشته‌ام در دیالوگ‌ها از زبان نوشتاری متداول فارسی استفاده نکرده‌ام. هر چیزی را Ú©Ù‡ می‌شنویم به همان صورت نوشته‌ام. بعضی‌ها (از جمله خودم چند وقت پیش!) فکر می‌کنند Ú©Ù‡ این کار نادرست است ولی پس از خواندن چند فصل از کتاب “دوره زبان‌شناسی عمومی” فردینان دو سوسور حس کردم Ú©Ù‡ درست‌تر همان چیزی است Ú©Ù‡ گفته می‌شود Ùˆ نه برعکس. البته این تنها در حد یک حس بدون آگاهی عمیق است چون نه هنوز خیلی به آن فکر کرده‌ام Ùˆ نه این‌که اطلاع قابل ملاحظه‌ای از زبان‌شناسی دارم.

چند روز پیش تلویزیون ایران

چند روز پیش تلویزیون ایران

چند روز پیش تلویزیون ایران فیلم “پری” را نشان می‌داد Ú©Ù‡ اقتباسی است از “فرانی Ùˆ زویی“ÛŒ سالینجر Ú©Ù‡ این یکی را به تازگی خوانده‌ام. دیدن فیلم یک کتاب همیشه برای‌ام جالب بوده است Ùˆ این مورد هم مستثنا نبود ولی باید اعتراف کنم Ú©Ù‡ به نظرم قسمت عمده‌ای از زیبایی کتاب دود شد Ùˆ رفت Ù¾ÛŒ کارش. صحنه فوق‌العاده (یعنی شاهکار!) گفتگوی زویی (زاخارین!) Ùˆ مادرش در حمام تبدیل شده بود به گفتگو در اتاق خواب Ùˆ پشت بام Ùˆ یک صحنه معمولی. گرچه شاید بتوان گفت صحنه خودکشی (آتش‌سوزی) زیباتر از خود کتاب بود (این را یکی از وبلاگ‌ها هم گفته بود. ولی یادم نیست کجا بود.). تنها می‌توانم بگویم Ú©Ù‡ لذت کتاب خواندن‌اش به دلایل مختلف چند ده دی‌بی بالاتر بود.

امروز یک دوست عزیز را

امروز یک دوست عزیز را

امروز یک دوست عزیز را دوباره پیدا کردم: پویان!
ممنون پویان از نامه‌ات. مدت‌ها بود که نامه‌های‌ات را نخوانده بودم و دل‌ام لک زده بود برای آن‌ها و برای‌ تو.
و بازهم ممنون از خوش‌آمد گویی‌ات در آن صفحه کذایی کم خواننده‌ات. من خواننده دایم‌اش خواهم شد، حتی اگر ننویسی چیزی در آن.

“سیزده به در امسال چند

“سیزده به در امسال چند

“سیزده به در امسال چند نفر از دوستان‌ام را دعوت کرده بودم Ùˆ Ú©Ù„ÛŒ کار کردیم. صفحه‌ی سفیدی را هم باز گذاشتم تا هر کس هر Ú†Ù‡ می‌خواهد در آن بنویسد Ùˆ این نتیجه‌اش شد. البته می‌شد بهتر از این‌ها در آن نوشت ولی همین‌ هم چندان بد نشد از نظرم.”

من اينجام… در اتاق اميرمسعود هستم داره پسر عمويش را خفه مي‌کند. من اينجا هستم Ùˆ لورنا دارد مي‌خواند. برو Raminia.blogspot.com …. نوشتم… اين چرا اينطوري است؟ (رامین نوشت)
من همینطوری داریم
من هم دارم کار خلاقانه انجام می‌دم. شما چطور؟!
این‌ها دارند برای خودشان کار خلاقانه انجام می‌دهند؟! مثلا چه کاری؟!
این‌جا این‌طوری هست که هر کسی خواست می‌آید می‌نویسد،‌بعد من برنامه خاصی برای‌شان ترتیب می‌دهم. می‌دانید چه برنامه‌ای؟! من هم نمی‌دانم. البته دروغ می‌گویم. (سولوژن نوشت)
الان دارم کفش پای‌شان می‌کنم برویم فوتبال. با بچه‌هایی در حوالی 10 سال کوچک‌تر از خودمان.
(رامین می‌نویسد) من پیشنهاد دادم Ú©Ù‡ یک داستان بنویسم اما هنوز به طور کامل پیشنهاد را نپذیرفته‌اند … فکر کنم تقصیر سولوژن است… فکر می‌کند Ú©Ù‡ طرح داستان باید هدف Ùˆ این چیزها داشته باشد اما به نظر من اگر قرار است ما پست مدرن رفتار کنیم اصلاً احتیاج به یک طرح کامویی یا چیز مشابه‌اش نداریم … فقط کافی است شروع کنیم… پیش برویم Ùˆ در نهایت به نتیجه می‌رسیم… به این می‌گویند آفرینش هنری از بنیاد تصادفی! هاه! کوش این سولو Ú©Ù‡ ببیند Ú†Ù‡ نظریات بزرگی برایش ارائه دادم((:
من تصمیم دارم با روزبه شروع کنم به صورت Iteration .

یکی دو نوشته اخیر با

یکی دو نوشته اخیر با

یکی دو نوشته اخیر با چیزهایی که قبلا در این‌جا قرار می‌دادم کمی فرق داشت. یکی‌ داستان کوتاهی بود و دیگری هم یک نمایش‌نامه.
ویژگی‌ منحصربه فرد نمایش‌نامه در این بود که توسط من به تنهایی نوشته نشد، بلکه هرکدام از شخصیت‌ها توسط یک نفر نوشته شده است. ویژگی مفید این کار بالا رفتن دینامیک متن است. گفته‌ها از فضاهای ذهنی‌ای می‌آیند که تنها برای یک نفر نیست و این یعنی تنوع بیش‌تر اندیشه‌ها: نوشته خود به خود چندزبانی می‌شود. از طرف دیگر عیب‌اش این است که به احتمال زیاد انسجام‌اش بسیار کم می‌شود و نویسنده برای نزدیک شدن به مشغله ذهنی‌اش نه تنها باید با زبان کلنجار برود که با چند انسان فعال هم این‌کار را بکند. پس اگر من می‌خواستم به یک پایان داستان مشخص برسم نباید از این روش استفاده می‌کردم چون ممکن بود وسط کار توسط یکی از شخصیت‌ها به دور افکنده شوم. و این واقعا زیباست چون متن بسیار شبیه به مبارزه زندگی می‌شود آن هم نه به وسیله‌ای القایی که به صورت خود به خود و ذاتی.
کمی در مورد داستان می‌نویسم: در این داستان معمول و غیرمعمول در هم آمیخته شده است. شخصیت اصلی داستان (که البته در نهایت معلوم می‌شود در آن همه افراد دنیا شخصیت اصلی‌اند یا به عبارت دیگر شخصیت اصلی و غیراصلی وجود ندارد و همه یکی‌اند) در یک چهارراه ایستاده است و چون هر فرد معمول دیگری به نکاتی چون لکه‌ای که شبیه روغن می‌نماید (و بعدا مشخص می‌شود که نیست) توجه می‌کند و آفتاب هم به صورت‌اش می‌زند و شخصی از او کمک می‌خواهد. آن شخص عینک عجیبی به چشم گذاشته است. چرا باید این‌جوری باشد؟ عینکی که شیشه‌اش آن‌قدر قطور است که برای شخصیت اول‌ام غریب می‌نماید. او با این عینک نمی‌تواند از خیابان عبور کند. او نمی‌بیند آن‌چه باید ببیند (ولی �ی‌تواند حمله کند). در آن سمت هم آن فرد عینکی به کمک‌ کننده‌اش حمله می‌کند. چرا باید این کار را بکند؟ و اگر از طریق آخر داستان بفهمید همه یکی‌اند و آن عینکی و غیرعینکی شخصیت‌های جدایی نیستند چه می‌گویید؟ او به خودش حمله است: او خود را می‌خواهد نابود کند بدون این‌که از این آگاه باشد. در ضمن کجای دنیا با یک ضربه مشت کسی خونین بر روی زمین می‌افتد؟ چرا آن شخص می‌بایست این‌همه شل و ول باشد؟
عادت ندارم درباره چیزهایی که می‌نویسم توضیح بدهم. روزگاری کسی به من گفت که اگر کسی از تو پرسید چرا می‌نویسی، تنها به‌اش بخند. نوشتن دلیل ندارد، نوشتن خود دلیل است. نوشته، خود، وجودی واقعی است که نیاز به تفسیر و توضیح ندارد و اگر کسی چنین کرد تنها نظر شخصی خودش را گفته است. در نتیجه آن چه در بالا نوشتم هم تنها برداشت خودم از داستان می‌شود و البته برای‌ام بدیهی است که بیان این برداشت توسط خود نویسنده مخرب‌ترین کاری ا�ت که ممکن است توسط یک نویسنده برای متن‌اش انجام شود (چون جلوی تاویل‌ها را تا حد زیادی می‌بندد) ولی با این‌حال این کار را کردم چون می‌خواستم قربانی کنم!