امروز اتفاق جالبي افتاد. استاد

امروز اتفاق جالبي افتاد. استاد

امروز اتفاق جالبي افتاد. استاد آخر كلاس روي تخته نوشت:
“ايرانويج بهترين سرزمين پروردگار است.” (از اوستا)
من كلي لذت بردم. نه به اين خاطر كه ميهن پرستم يا چيزي مثل اين (كه نيستم!) بلكه به اين خاطر كه تقريبا به ياد ندارم كسي اين چنين سر كلاس از عقيده اي غير از مذهبش دفاع كرده باشد.

گزاره 1:علم پيشرفت ميكند. گزاره

گزاره 1:علم پيشرفت ميكند. گزاره

گزاره 1:علم پيشرفت ميكند.
گزاره 2:سرعت پيشرفت علم هم زياد ميشود.
نتيجه 1: سرعت پيشرفت علم نمايي است.
گزاره 3: تغييرات نمايي در زمان محدود به مقدار نامحدود ميل ميكنند.
نتيجه 2: در آينده محدود ميزان علم (يا بهتر بگويم: دانش) به ميزان نامحدودي افزايش ميابد.
و اين خطرناك است.
و ما خودمان را در بازي خطرناكي قرار داده ايم.
و از اين كارمان لذت ميبريم.
و دليلي هم ندارد كه حتا به صرف دانستن مرگمان از زندگي صرفنظر كنيم.

شايد وقتش باشد كه يواش

شايد وقتش باشد كه يواش

شايد وقتش باشد كه يواش يواش بند و بساطمان را برداريم و برويم وسط بيابان بنشينيم تا گرگها بخورندمان تا علم ديگر پيشرفت نكند. خطرش را احساس نميكنيد؟! بويش مي آيد!

آها … در جامعه ما

آها … در جامعه ما

آها …
در جامعه ما يك سري دانشمند وجود دارند كه اسمشان فقيه است. كار اينها اين است كه بيايند و يك معجزه را تفسير كنند. آفرين! اما مشكلشان اين است كه اينها در ده قرن اخير سيستم كاريشان را آنچنان تغيير نداده اند.
تا چند صد سال پيش مردمان گمان ميكردند هر چيزي سنگينتر است سريعتر سقوط ميكند. بعد گاليله آمد Ùˆ گفت “نخير هم!” Ùˆ بعدش كپلر بود Ùˆ نيوتون Ùˆ لايبنيتز Ùˆ دكارت Ùˆ لاوازيه Ùˆ خيليهاي ديگر. دوران ماقبل آنها خيلي طولاني بود. حدود هزار سالي طول كشيد. اسمش را گذاشته اند “قرون وسطا” كه درست ترش “عصر جاهليت” نام دارد Ùˆ اين دقيقا مشخص ميكند اوضاع به Ú†Ù‡ صورت بوده است: همه جا همه جاهلانه فكر ميكردند(فكر ميكردند؟!). رنسانس بود Ùˆ عصر روشنگري Ùˆ خيلي چيزهاي ديگر كه غربيان را از مسلمانان جلو انداخت.
آنها كه از جاهليت پريدند بيرون – ما بوديم كه با كله شيرجه زديم درونش. فكر كرديم هر چيزي كه تا به حال فكر كرده ايم درست بوده است Ùˆ ما هميشه آدمهاي بهتري هستيم Ùˆ بيشتر ميدانيم Ùˆ الي آخر. نتيجه اش اين شد كه آن طرف جامعه شناسي به وجود آمد ولي اينطرف هنوز كه هنوز است كساني كه “فكر ميكنند بيشتر ميفهمند” Ùˆ در نتيجه “ميبايست بر جامعه حكومت كنند” چيزي از چگونگي جامعه شناسي نميدانند. حال آنطرفي ها آمده اند Ùˆ شروع كرده اند به بررسي مجدد بنيانهاي جامعه شناسي شان ولي ما هنوز كه هنوز است در خواب غفلتيم.
حيف … هفته پيش بود كه اندك مكاني به نوشته هاي غير فردگرايانه خودم دادم Ùˆ درباره انقلاب نوشتم. يكي از دوستان بعدا آمد Ùˆ گفت حرفهاي بودار ميزني يا چيزي مثل اين. ولي من منظورم اصلا آن چنان چيزهايي نبود. من به خودي خود نه از كسي خوشم مي آيد Ùˆ نه از كسي بدم مي آيد(گرچه بعد از گذشت زمان ديگر “به خودي خود بودن” معنايي نميدهد). جامعه مان را همان طوري كه هست قبول كرده ام ولي جاضر نيستم براي اصلاح آن (به آن سويي كه خودم درست ميدانم) گام برندارم. من در مقام برانداز – تيرانداز يا هيچ چيز ديگري نيستم. يك منتقد غيرحرفه اي هستم (پولي نميگيرم براي اين كار) كه به عنوان يك انسان زيينده(!) در جامعه اش لازم ميبيند Ùˆ به خود اين حق را ميدهد كه بگويد Ú†Ù‡ حسي نسبت به اطرافش دارد.
آها … بگذريم!
خوب Ú†Ù‡ كار بايد بكنيم … هر كسي ميخواهد بر يك جامعه حكومت كند بدون توجه به اينكه ملا باشد يا بازاري يا متخصص فرايندهاي اتفاقي ناايستا با ماهيت آشوبي (هاه؟! خوب آدم ميتواند دكترايش را در چنين چيزي بگيرد.) ميايست متناسب با پستي كه دارد تخصص لازمش را هم داشته باشد. چيزي كه بديهي است اين است كه هيچ كدامشان نميتوانند برنامه ريزي اقتصاد كشور را بر عهده بگيرند Ùˆ همچنين هيچ كدامشان درباره روانشناسي قشر جوان حق اظهارنظر ندارند. خواندن حديث – حفظ بودن دفتر حسابهاي شركت يا دانش رياضي به خودي خود اين ويژگي را به كسي نميدهد. متاسفانه اين نكته ايست كه در كشورمان بهش توجه نميشود Ùˆ البته بديهي است كه توجه نشود چون موقعيتها كمي تفاوت ميكند كه مورد پسند اصحاب داراي موقعيت نيست.
كاري كه بايد كرد اين است كه كسي كه جامعه شناسي بلد است مدلسازي رياضي ياد بگيرد – كسي كه رياضي خوب بلد است روانشناسي ياد بگيرد Ùˆ الي آخر. آدمهايي كه قرار است جامعه اي را بگردانند ديگر نميتوانند تك دانشي باشند. تحولات اساسي در سطح جامعه نياز به كساني دارد كه فلسفه – رياضي – جامعه شناسي – گلكاري Ùˆ مرتع داري Ùˆ … را با هم تا حد خوبي بدانند. بقيه ÙŠ آدمهاي متخصص تك دانشي بايد بيايند Ùˆ به اين افراد كمك كنند.

امروز بندهايي از كنوانسيون “رفع

امروز بندهايي از كنوانسيون “رفع

امروز بندهايي از كنوانسيون “رفع هرگونه تبعيض عليه زنان” حقوق بشر را ميخواندم كه ايران به دلايل مختلف سخت دنبال دريافت مجوزش ميباشد. اعضاي اين كنوانسيون ميتوانند با قرار دادن شروطي بر آن قوانين خود را وارد ماجرا بكنند: لزومي به پذيرفتن همه بندها نيست. اما اينكه اين محدوديتها Ùˆ شرطها تا Ú†Ù‡ حد ميتوانند باشد خود مساله ايست. ايران ميخواهد اينگونه وارد ماجرا بشود:
“قبول كنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان مشروط بر عدم مغايرت با قوانين اسلامي”. اين برايم جالب آمد. عدم مغايرت با قوانين اسلامي چيزي است بسيار كلي.
خوب … Ú†Ù‡ چيزي اين وسط براي من جالب بود؟ كاري ندارم كدام از اين دو درست ميگويند ولي جور كردن تعبير فعلي از قوانين اسلام Ùˆ مواد كنوانسيون يك تناقض بديهي است. اگر مطلق گرا باشيم يكي از اين دو را بايد بفرستيم آن دنيا.
به فرض ثابت بودن افراد در ايران دو حالت پيش مي آيد: يا كنوانسيون مورد قبول واقع نميشود يا اينكه افراد نسبي گرا ميشوند. اگر نسبي گرا بشوند متوجه ميشوند در تفاسيرشان تا به حال ممكن است اشتباه كرده باشند و تغييراتي اساسي در حقوق زن و مرد ميدهند.
باز هم اين براي من جالب توجه ترين مورد نيست. اينطوري توضيح بدهم: تابستان امسال جلساتي در دانشگاه داشتيم كه درباره حقوق زن و مرد و كلي چيزهاي مربوط ديگر صحبت ميشد. تقريبا همه به اين توافق رسيدند كه زن و مرد با هم فرق دارند. (بديهي نيست؟!) چيزي كه مشخص نشد اين است كه اين تفاوت جنسيتي نتايجش در يك جامعه به چه صورت خواهد بود تا قوانين (يعني بهينه كننده شباهت الگوهاي اجتماعي و طبيعت انساني) به آن شكل تغيير پيدا كنند. مثلا وقتي كسي مي آيد و ميگويد ديه زن نصف مرد است (و من شنيدم بعضي از فقها اين را رد كرده اند. ولي نميدانم چه كسي.) چرا اينطوري بايد باشد. چرا نصف و مثلا نه 43/23 يا چيزي ديگر. اين موضوعي است كه رويش كم كار شده است. مخصوصا ايرانيها (يا بهتر بگويم مسلمانان) با قوانين ناهمگوني كه دارند ميبايست بيايند و ببيند در يك سيستم multi-agent با موجوداتي heterogeneous ساختارهاي اجتماعي چگوري بايد باشد.

“آدمها مجبورند بدنشان را با

“آدمها مجبورند بدنشان را با

“آدمها مجبورند بدنشان را با خودشان اينطرف Ùˆ آن طرف بكشند Ùˆ اين بدن گاهي بدجوري كم مي آورد.”
آدمها بي آنكه بخواهند كلي وابسته به بدن فيزيكيشان هستند. خستگي – فرسودگي – مريضي – نياز به خوردن Ùˆ آشاميدن Ùˆ كلا همه مكانيزمهاي بيولوژيكيمان چيزي است كه معمولا دست Ùˆ پاگيرست. اينكه آنها Ú†Ù‡ سياستي در مقابل بدنشان اتخاذ كنند خود چيز هيجان آوريست. اگر به ميلان كندرا باشد ميگويد آدم يا كلش همان بدنش ميشود Ùˆ بدن پرست ميشود Ùˆ يا اينكه بدنشان را قسمتي زايد از خود ميداند Ùˆ هميشه از آن بدش مي آيد Ùˆ در مقابله اي دايمي با آن قرار ميگيرد. اين دو ديدگاه افراطيست. چيز زيادي هم به ما نميدهد (يعني تكليفت را مشخص نميكند كه “حالا كه اينطوري هستم” بايد اينگونه عمل كنم.) ولي حداقل يادآوري اي ميكند به اينكه بدني وجود دارد Ùˆ كلي ميتواند رويت تاثير بگذارد.

بعضي وقتها انسان حس عظمتش

بعضي وقتها انسان حس عظمتش

بعضي وقتها انسان حس عظمتش Ú¯Ù„ ميكند. نه اينكه خودش را بزرگ بيند. دوست دارد در جريان عظمت قرار گيرد. در يك مراسم باشكوه (با حضور ميليوني آدمهايي كه فرياد ميكشند)شركت كند – يك موسيقي عظيم گوش كند (مثلا چه؟! مثلا Conquest of Paradise از آلبوم
1492ي Vangelis و يا سمفوني 5 بتهوون يا حتا Another Bricks in the Wall IIي آلبوم The Wall از Pink Floyd كه البته اين يكي عظمتش را از يك عده دانش آموز خشمگين وام گرفته است) و يا اينكه در خوانش اثري عظيم شركت كند.
اما هيجان آورتر وقتي است كه شخص علاقه پيدا ميكند اين عظمت را بيافريند. اثر (يا واقعه اي) كه نقص ندارد – فرياد ميكشد Ùˆ ديگران را ميلرزاند Ùˆ اين هنگام است كه معمولا دست از پا درازتر ميشود.

يكي دو روز ديگر كه

يكي دو روز ديگر كه

يكي دو روز ديگر كه بگذرد دقيقا دو سال از نوشتن داستاني كه به “توماس” مشهور است (Ùˆ البته نامي هم ندارد) ميگذرد. درست روز ولنتاين بود كه نوشتمش. سه داستان كوتاه پشت سر هم بودند كه اين يكي از بقيه معروفتر شد Ùˆ گمانم خيليها از خواندش خوششان آمده باشد. كاش روزنامه فرنود اين داستان را همين روزها چاپ ميكرد. (براي كساني كه نميدانند: فرنود روزنامه اي بود براي خودش با سردبيري (يا چيزي مثل همين) سهيل كه فعلا عمرش را داده است به من Ùˆ شما.) البته شايد بشود كارهاي ديگري هم كرد. بايد ببينم Ú†Ù‡ پيش مي آيد. (بهتر بگويم: تصميمم در آينده Ú†Ù‡ خواهد شد.)
راستي اين جشن ولنتاين هم چيز بيخودي Ùˆ التقاطي ايست براي ايرانيان. معنايي ندارد چنين چيزي. عوضش بياييد روز تولد رامين را جشن بگيريد هم او خوشحال شود Ùˆ هم اينكه اداي ارج نهادن به اسطوره هاي خودمان را در آوريم. (رامين! اسطوره! اينكاره!) فعلا هيچ حس خاصي نسبت بهش ندارم. شايد تا يكي دو روز ديگر اتفاقي بيافتد. كسي Ú†Ù‡ ميداند …

نوشته ي رامين را خواندم.

نوشته ي رامين را خواندم.

نوشته ÙŠ رامين را خواندم. درباره دهه فجر نوشته بود Ùˆ مدرسه اش Ùˆ معلم تربيتي اش. اين را كه خواندم ياد خيليها افتادم: انواع مختلف آدمهاي نامعقول Ùˆ معقول (يا به قول يكي موجه Ùˆ ناموجه). اما يكي از اينها بود كه هميشه يادش در ذهنم ميماند. به او ميگفتيم آقاي سالاري. معلم ديني راهنماييمان بود. آن زمان فوق ليسانس روانشناسي داشت. يك فرد مذهبي (طبيعتا – نه؟!) Ùˆ البته كاملا دوست داشتني. نميتوانم بگويم دقيقا به Ú†Ù‡ شكل ولي مطمئنا خيلي در ساختار ذهني من تاثيرگذار بود. فردي بود متعادل بود – طنز ميفهميد Ùˆ … ديگر چيزي يادم نمي آيد. دوست دارم باز ببينمش. بعيد ميدانم مرا به ياد داشته باشد. ولي اگر يادش بيايد خيلي خوشحال ميشوم. ميخواهم بروم جلويش Ùˆ بگويم “من هماني بودم كه آنروزها در صندلي مينشست Ùˆ نگاهتان ميكرد Ùˆ گمانم ندانيد Ú†Ù‡ فكرهايي ميكرد Ùˆ Ú†Ù‡ نظري درباره تان داشت Ùˆ الان هم نميدانيد Ú†Ù‡ فكرهايي ميكند Ùˆ Ú†Ù‡ چيزهايي در ذهنش ميگذرد Ùˆ نظرش راجع به دين Ùˆ خدا چيست. ميخواهم بدانيد كه تاثيرگذار بوده ايد. همين! خداحافظ!”

خواب يك “ظلم” است: خواب

خواب يك “ظلم” است: خواب

خواب يك “ظلم” است:
خواب ظلم است چون به همان ميزان رنج ممكن در بيداري درد ميكشي.
خواب ظلم است چون زيباييهايش را نميتواني با خود به دنياي بيداريت بياوري. زيباييهايي فناشده و ناپايدار.
چيزي كه رنجهايش وجود دارند و زيباييهايش ناپايدارند جز ظلم چه ميتواند باشد؟

من اختيار خوابهايم را ميخواهم. دوست دارم دستشان را بگيرم و به بيداريم بكشانمشان. ميشود؟! ميشود؟! ميشود؟! من خوابهايم را ميخواهم.

راستش در زندگي من آدمهايي

راستش در زندگي من آدمهايي

راستش در زندگي من آدمهايي هستند كه دلم نمي آيد بدون گفتن حقيقت ذهنيتم نسبت به آنها تركشان كنم.
بعضيهاشان آدمهايي هستند كه با افراد مختلف درباره شان صحبت كرده ام. ولي بيشترشان فقط در ذهن خودم زندگي كرده اند. بعضيها فقط كمي بوده اند. بعضيها بيشتر. بعضيها هم هميشه هستند: اصلا جايي در ذهنم براي خودشان دست و پا كرده اند.
بعضي از اينها را هر روز يا هر چند وقت يك بار ميبينم. از بعضيشان خوشم مي آيد از بعضي نه. ولي معمولا آدمهايي هستند كه خوشم مي آيد ازشان. آدمهايي كه برايم جالب نيستند زياد در زندگي ذهنيم واردشان نميكنم.
ولي هيچ وقت نشده بيايم و بگويم من نسبت به شما اين احساس را دارم:
اي X! ميدانيد من خيلي وقتها به شما فكر ميكنم و هميشه ميترسم از اينكه ناراحتتان كنم و هميشه به عنوان كسي كه نظرش حقيقتي بيش از تكرار كلمات ديگران دارد به تان مينگرم؟
Ùˆ يا …
آيا ميدانستيد چند وقتي است كه سعي ميكنم بفهمم به چه چيزهايي فكر ميكنيد؟
Ùˆ از اين دست … خلاصه جالب چيزي است.

ديروز برنامه داشتيم برويم توي

ديروز برنامه داشتيم برويم توي

ديروز برنامه داشتيم برويم توي صف بياستيم. بعدش براي تنوع رفتيم فيلم “اينك آخرالزمان” فرانسيس فورد كاپولا را ببينيم. نمايش فيلم براي خودش پديده اي بود: يك ربع كه از فيلم گذشت آقايي شروع كرد به آموزش فرهنگ درست استفاده از موبايل در سينما: خيلي خيلي راحت پنج دقيقه با موبايل صحبت كرد با صداي بلند به مقصود خريد Ùˆ فروش Ùˆ فعاليتهاي تجاري. خوبي اش اين بود كه هيچ از فحش ديگران ناراحت نميشد. علاوه بر آن توضيح دادند كه اين فيلم به زبان “خارجي” پخش ميشود Ùˆ اشكالي ندارد كسي صحبت كند وسطش.
اما اين فقط بخشي از پديده بود. بخش ديگرش اين بود كه مسوولان پخش فيلم بخش انتهايي Ùˆ وسط را جابجا پخش كردند. ابتدا بخش آخر ديده شد – بعد چند نفري دفن شدند Ùˆ بعد ديديم كه آنها تير خوردند Ùˆ كشته شدند. خلاصه جالب بود. كلي خنديديم – كلي حرص خورديم.

آيا حيوانات ديگر هم داراي

آيا حيوانات ديگر هم داراي

آيا حيوانات ديگر هم داراي ساختار زباني هستند؟ آيا پارس سگ داراي گرامر است؟ احتمالا در اين مورد تحقيقاتي شده است Ùˆ نتايجي هم وجود دارد ولي من خبري ازشان ندارم به آن صورت (اين عبارت قبل خيلي چيز بيخودي بود. “خبري ندارم به آن صورت” نشان از يك موجودي ميدهد كه نميداند ولي ندانستن خود را هم اعلام نميكند. خوشم نمي آيد از اين جور بيانها. وضعيت من دقيقا اينطوري نيست ولي خيلي هم بهتر محسوب نميشود. احتمالا يك چيزهايي خوانده ام ولي اگر بپرسند “Ú†Ù‡ چيزي را كجا خوانده اي؟” نميتوانم نشانه اي بدهم Ùˆ اين يك جورهايي براي من معادل ندانستن است.)
راستي يك سوال ديگر: اين چيزي كه در پرانتز نوشته بودم مهمتر محسوب ميشود يا قسمت اول؟