Browsed by
Year: 2002

انسانی از گوشت و پوست

انسانی از گوشت و پوست

بعضي وقتها از اينكه ميفهمم از گوشت Ùˆ خون ام خيلي خوشحال ميشوم: موجودي كه واقعي است – در تصميماتش اشتباه ميكند – درد Ùˆ رنج دارد Ùˆ ميتواند چلاسيده شود.
آري! خيلي وقتها دوست داريم ايده آل باشيم. موجودي كاملا عقلي (اينكه “عقلي” چيست زياد هم چيز معلومي نيست.) بدون هيچ اشتباهي. موجودي كه درد نميكشد چون درد حاصل يك اشتباه است Ùˆ اشتباه با تفكر بيشتر Ùˆ بهتر قابل حل است Ùˆ يا اگر غيرقابل حل باشد ديگر هيچ كاري اش نميشود كرد Ùˆ عقل به گذشت از آن دستور ميدهد. ولي نه … من اشتباه ميكنم Ùˆ رنج ميكشم. اين واقعيت زندگي من است.
(چون تا به حال به جاي هيچ كس ديگري رنج نكشيده ام نميدانم راست است بگويم اين واقعيت زندگي “ما”ست يا نه. ولي ديده ام رنج ميكشي … ديده ام درد ميكشي … ديده ام چگونه ميشوي Ùˆ وقتي ميخواهم كمكت كنم به اوج بازماندگي خودم پي ميبرم: هيچ كاري نميتوانم بكنم. Ùˆ اين بدترين اوقات است. ديوانه ام ميكند همين … ميفهمي؟ ميشود فهميد اصلا؟ واي! خداي من … ديروز – ماه پيش – سال پيش – اين روزها – اين ماهها Ùˆ اين سالها همه اش اينگونه ميشد. هيچ كاري نميتوانستم برايت بكنم. ميخواستم سرم را به ديوار بزنم. ولي تنها ميتوانستم قدم بزنم. تنها راه بروم. تنها لبخندي تحويل اين Ùˆ آن بدهم. ولي مگر آدمي كه فكر ميكند به اين ميتواند لبخند هم بزند؟)

مودهای خوشی و اندوه

مودهای خوشی و اندوه

امروز بيش از هر چيزي در حس تعجب هستم. نه از آن مدل تعجبها كه دهانت گرد ميشود (چيزي كه در ياهو! مسنجر داري) بلكه از مدلي كه بايد ابروهايت را بالا بيندازي و چشمهايت بالايي را نگاه كنند با تمايل به راست (و شايد هم چپ).
دليلش را دقيق نميدانم. بعضي از موجبهايش را تشخيص ميدهم ولي نحوه تاثيرشان را نميفهمم.

يادم نيست همين جا نوشتم يا جايي ديگر: ما انسانها آنچه ميخواهيم ميشويم. تصميم ميگيريم خوشحال باشيم پس خوشحال ميشويم. (يادم آمد كجا نوشتمش! يك نامه بود …!) تصميم ميگيريم ناراحت باشم Ùˆ حتما هم ناراحت ميشويم. بعضي آدمها زندگي شان ميرود در مود ناراحتي Ùˆ بعضي برعكس. بعضيها فكر ميكنند Ùˆ بعضيها نه. همه اينها اختياريست. ولي اختياري كه خيلي هم دست من Ùˆ تو نيست كه به راحتي سوئييچش كنيم. من اگر خوشحالم نميتوانم بروم در وضعيت غم Ùˆ اندوه به اين سادگي. (لحظه اي چرا ولي نه كلي) Ùˆ برعكس. راستش خيلي وقتها از اين يك كيلو Ùˆ نيم آب Ùˆ چربي Ùˆ پروتئيني كه آن بالا ريخته است حرصم ميگيرد. بعضي وقتها زيادي ميتواند عذابت دهد. گرچه گاهي اوقات نيز ازش خوشم مي آيد.

اراده

اراده

امروز حس جديدي را تجربه كردم: حس اراده! اراده اي را مقابل اراده خودم حس كردم. اراده اي كه مقابل آنچه حس ميكردم قرار ميگرفت و آنچه خود تشخيص ميداد را عمل ميكرد. لذت بردم!

توضیح چهار سال بعد (می ۲۰۰۶): خب! توضیح ندهم به‌تر است. همیشه در حال مصلحت‌ات را درست تشخیص نمی‌دهی. لذت‌ چهار سال پیش من، از جنس همان لذت‌ای است که وقتی با لثه‌ی زخمی‌ات ور می‌روی کسب می‌کنی. لذت‌ای با خون و درد.

اين را بسيار دوست ميدارم.

اين را بسيار دوست ميدارم.

این را بسيار دوست ميدارم.
دوستش دارم چون ايده آل امروزم – اين روزهايم- همان است. چون واقعي است. چون لحظه لحظه اش زندگي تنهايش هست. تنهاييش وجود دارد Ùˆ براي همين دوستش دارم.
اين برميگردد به هشتم ماه هشتم سال هشتاد. وقتي خاطره آن روزهايم را دوباره خواندم (خاطره اي كه اين شعر بعدش نوشته شده بود) ترسيدم. خيلي واقعي بود. خيلي مهم بود.

عصیان (شعر)

عصیان (شعر)

جيغ ميكشم
داد ميزنم
فرياد ميكنم
مخالفتي داريد؟
پس سنگي به پنجره روياي فردايتان پرت خواهم كرد
ببخشيد كه ميپرسم
آن بيرون خبري هم هست آقايان؟!

خلاف هر رودي كه پيدا شود
سختترين سنگها را
چه در دل كوه باشد
و چه در دل شما
خرد خواهم كرد
طي خواهم كرد
مشكلي است خانمها؟!

كتابها را
يك به يك در بخاري مي اندازم
-هر چه ميخواهند باشند
دود آن را به آسمانها
با اشكهايم ميدوزم
و سقف آبي اش را با تيزترين ناخنهايم
خش خواهم داد
تا روز شما
روز آفتابي شما
درست آن هنگامي كه دراز كشيده در ساحل به ديروزهايتان فكر ميكنيد
زير توفان فرياد و هياهوي ام
غرق شود

اين سنگها و رودها و كتابها
اشكهاي من زير ناخنهاي كثيف خاك خورده
صورت چركين
قلب پاك
-نه از آن نوعي كه شما ميشناسيدش
و آرزوهايي به بزرگي آنچه تصور نخواهيد كرد
-چون نميخواهيد
و پرهاي سبك شناور در فضا
بي آنكه مقصدي به انتظارشان نشسته باشد
و صداي گريه ممتد كودكي تنها
اين است دنياي من
نميخواهيدش؟
چه كنم؟!

دوست دارم!
اين را بسيار دوست ميدارم
كه وقتي بر گوشم نواختي
سرخ نشوم از شعله هاي خشم
دوست دارم لبخندي بر چهره ام بيني
هنگامي كه مستقيم به چشمهايت مينگرم
و لحظه اي بعد
زير خنده بزنم
و گاهي كه بر زميني نشستم و تو از خنده من خشمگيني
صورت ام را بالا گيرم و قطره هاي اشك
-نه از آنها كه مزه شادي بدهند
آرام به ات چشمك بزنند
و چون تپه اي شني در كنار ساحل خروشان
لحظه لحظه بر زمين فرونشينم
و آنگاه شماها آرام آرام دور آن تپه شني نااينجا
-قصر كنار ساحل آرزوهايم
بگرديد
و ديگر كسي به روياي فردايتان لبخند نزند.

من خوشحالم … من خوشحالم

من خوشحالم … من خوشحالم

من خوشحالم … من خوشحالم … من آنقدر خوشحالم كه Ù†Ú¯Ùˆ!
دوست دارم تبديلم بكنند به يكي از همين زرد-لبخندها و بعد ميلم كنند اين طرف و آن طرف!
چرا خوشحالم؟! مگر بايد دليلي داشته باشد؟
شايد داشته باشد … بله دارد … ممكن است داشته باشد … به هر حال اگر دليلي داشته باشد جزو بخش خاطرات من ميرود كه نميشود اينجا نوشتش. دلتان بسوزد!

درز خاطره به ضدخاطرات و ارتباط من با آقای آندره مالرو

درز خاطره به ضدخاطرات و ارتباط من با آقای آندره مالرو

صداي رنگدانه ها كه مي آيد بايد شروع كني به دنبال نور گشتن.
“صداي پاي آب” كه مي آيد بايد به دنبال سرچشمه بگردي.
و صداي خاطرات كه مي آيد بايد به دنبال بخش ضدخاطره اش بگردي!
اين ماجراي پيتزافروش يك ضدخاطره نبود – خاطره بود. نميگويم كه دچار عذاب وجدان شده ام ولي به هر حال كمي با قيافه اش مشكل پيدا كرده ام. شيطان كه نه -خودم- ميگويد بروم Ùˆ پاكش كنم. ولي بعضي وقتها يك نوايي (كه غيبي هم نيست گرچه ديده نميشود) مي آيد Ùˆ ميگويد بايد ضد هر چيزي را هم در آن بگذاري تا خودش را نشان دهد. اين بيشتر شبيه به تئوري هاي دكوراسيون خانه Ùˆ قاب عكس ميماند. به هر حال با گذاش�ن ضدضدخاطرات ميتوانم خيال خودم را كمي ماست مالي كنم.

در مورد ضدخاطرات يك كشف جالب كردم: آندره مالرو هم يك چنين چيزي داشت. اين را از قبل ميدانستم. ولي فكر ميكردم تنها برگردان فارسي هردويشان يكي است. مال او چيزي مثل
Anti-Diary هست كه به “ضدخاطرات” برگردانده شده Ùˆ مال من هم Anti-Memoirs است. (آخر Memoirs دقيقا به معناي خاطره نيست.) اما كشف جديدم اين بود كه نخير! مال او هم همين Anti-Memoirs هست.
حالا نميدانم او بايد خوشحال شود – من بايد خوشحال شوم – هر دويمان با هم بايد خوشحال شويم – او بايد ناراحت شود – من بايد ناراحت شوم Ùˆ يا اينكه هر دويمان بايد ناراحت شويم. به هر حال سخت مساله ايست!

لایه‌های اتاق‌شناختی

لایه‌های اتاق‌شناختی

اتاقم در حال مرتب شدن است … ديگر آخرهاي ماجراست! آخ جون!
(راستي ميدانيد لايه هاي زمين شناختي چيست؟! لابه هاي اتاق شناختي چي؟!)

پیتزایی طماع

پیتزایی طماع

آخرشه …!
به پيتزايي زنگ زدم گفتم يك پيتزا مخصوص برايم بياورد. يك جواب خيلي باحال شنيدم:
“لطفا تعدادش رو بيشتر كنيد!”
“هاه؟!”
“يك پيتزا براي ما نمي صرفد!”

خيلي عالي بود. لابد انتظار داشت من ده پيتزا سفارش بدهم و فريز كنم.

چه؟ ميگوييد خوب يك پيتزا سفارش نده؟ چكار كنم وقتي غذا ندارم؟ همه اش كه نميتوانم شير بپزم و بخورم!

من خل‌ام

من خل‌ام

بعضي وقتها به نظرم مي آيد كه واقعا خل ام. البته اين چيز عجيبي نيست. اما جالبش اينجاست كه هر دفعه متوجه ميشوم در زمينه هاي جديدي خل بودنم را نشان ميدهم.
به يك چيزهايي بيخود واكنش شديدي نشان ميدهم در حالي كه ميدانم واقعيت ندارند. كاش ميشد هيچ وقت …

نکته آشپزی

نکته آشپزی

نكته آشپزي لحظه:

ممكن است شما هم مثل من تازه از بيرون آمده باشيد Ùˆ سردتان شده باشد Ùˆ بخواهيد علاوه بر اينكه مقداري انرژي وارد بدنتان ميكنيد كافئين خونتان را هم زياد كنيد(چرا اين كار را ميخواهيد بكنيد؟! چون … از بغل دستي تان بپرسيد.) Ú†Ù‡ كار ميكنيد؟ شيرقهوه ميخوريد. (اگر قهوه خالص ميخوريد لازم نيست بقيه مطلب را بخوانيد جز يكي دو خط آخرش را.)
شيرها به خودي خود گرم نيستند. بايد به وسيله اي آن را داغ كرد. اين كار را همه ما آشپزها بلديم. اما مساله وقتي حياتي ميشود كه قبلش سراغ كامپيوترتان رفته باشيد و شير كف كرده باشد و نزديك سر رفتن باشد.
گزاره: شما دوست نداريد كف شير بخوريد.
پس بايد يك فكري به حال اين شير بكنيد وگرنه خامه مانندي كه ايجاد شده است بالايش (كه از قديم به آن ميگويند سرشير و ممكن است شما هم مثل من از آن خوشتان نيايد.) موقع شيرقهوه خوردن آزارتان ميدهد. مطمئن باشيد!
يك راه اين است كه فوت كنيد تا كف شير بخوابد. اين راه خوبي اش اين است كه فكر ميكنيد خوب كار ميكند ولي عملا فايده اي ندارد چون سرشير باقي ميماند.
Ùˆ اما كشف من …
ظرفي را كه شير در آن گرم ميكنيد برداريد و تكان اش دهيد. جوري كه شير حسابي بالا پايين شود. اگر هنوز نميدانيد چگونه اين كار را بايد بكنيد به خاطرات زنگ آزمايشگاه شيمي و نحوه ساختن محلول با ارلن (همين بود اسمش؟!) مراجعه كنيد. پس از اين كار هر چه سرشير است دوباره در شير حل شده است.

خيلي لوس بود؟ حوصله تان سر رفت؟ تكنيك آشپزي ام خيلي بيخود است؟! باشد! قبول … فقط يك سوال: چرا در جامعه يك عده اي بايد اين كارها را بلد باشند Ùˆ يك عده اي نه؟

تو هم خل‌ای؟

تو هم خل‌ای؟

بعضي وقتها به نظرم مي آيد كه واقعا خل ام. البته اين چيز عجيبي نيست. اما جالبش اينجاست كه هر دفعه متوجه ميشوم در زمينه هاي جديدي خل بودنم را نشان ميدهم.
به يك چيزهايي بيخود واكنش شديدي نشان ميدهم در حالي كه ميدانم واقعيت ندارند. كاش ميشد هيچ وقت …

کرونولوژی ضدخاطرات – اولین برداشت‌ها

کرونولوژی ضدخاطرات – اولین برداشت‌ها

آقايان و خانمها!
دوستان قديمي Ùˆ دوستان جديد …
اجازه دهيد يك كرونولوژي كوتاه از اين وبلاگ بنويسم:

روزهاي اول: رابطه وبلاگ و دفترخاطرات رابطه اي رقابتي است. سولوژن بايد تصميم بگيرد چه چيزهايي در اين نوشته شود و چه چيزهايي در آن. قرار ميشود در اينجا ضدخاطرات نوشته شود و در آنجا خاطرات. اما خيلي زود اعتراف ميكند كه ضدخاطرات نوشتن كار سختي است. خيلي وقتها پهلو ميزند به همان چيزي كه قرار است در خاطرات نوشته شود.

روزهاي بعدتر: حس مشكل پيدا كردن با حريم خصوصي. من تا Ú†Ù‡ ميزان ميتوانم خودم را منتشر كنم؟ Ú†Ù‡ كساني اين نوشته را ميخوانند؟ كساني كه ده سال است با من دوستند Ùˆ يا كساني كه هنوز نديده امشان؟ (اگر اعتراض داريد به هر چيزي در اين مورد نگاهي به نوشته هاي چند روز قبلم بيندازيد. شايد مشكل حل شد.) ديگران Ú†Ù‡ تصوري از اين نوشته ها ميكنند؟ ديوانه ام ميپندارند – احمق ام ميدانند يا چيزي ديگر؟

حس كردم دوست دارم بعضي وقتها يك چيزهايي را چند روزي پيش خودم خصوصي Ù†Ú¯Ù‡ دارم. اما رزيتا در اين مورد يك چيز جالبي گفت: “آدم اگر قبول داشته باشه كه همه چيز در او Ùˆ بيرون از او جزئي از هستي بيكران Ùˆ واحده ديگه هيچ چيز براش خصوصي نميمونه.”

ميدانيد … يكي از آرزوهاي من يكي شدن ذهنهاست. اتحاد واقعي براي جلوگيري از “سو تفاهم”ها. چنين چيزي ممكن است؟ حتا بين دو نفر؟ بعيد ميدانم. بسيار بعيد ميدانم.

بارون درخت‌نشین

بارون درخت‌نشین

بارون درخت نشين تمام شد. كلي لذت بردم از خواندنش.
بيشتر از بچگي نينو خوشم آمد: بزرگ كه شد شخصيت مطلوبم نبود. ولي باز آدم مهمي بود. كاش يك چيزهايي را بهتر ميدانست. چه چيزهايي را؟ نميدانم.

كتاب بعدي به احتمال زياد جاودانگي كوندرا خواهد بود. از اسمش خيلي خوشم آمده – برخلاف كتاب نيمه كاره قبلي اي كه از او خواندم: سبك Ùˆ سنگين يا بار هستي. اگر كتاب خوبي باشد با ميلان كوندرا آشتي ميكنم. با اينكه آن كتاب نيمه تمام ماند ولي نسبت به شيوه نگارشش موضع گيري كردم. نوشته مهمي بود: يا مزخرف يا خيلي خوب. مساله اين است كه شايد آن زمان در موقعيتي نبودم كه دركش كنم. درست مثل بار اولي كه تهوع را ميخواندم. نيمه تمام رهايش كردم. اصلا هيچ حس نزديكي به داستان نداشتم. (لازم است بنويسم كه هيچ اعتقاد ندارم كه لزوم خوش آمدن يك داستان همذات پنداري خواننده Ùˆ شخصيتهاست. مهم وجود درك متقابل (Ùˆ البته معمولا يك طرفه) خواننده Ùˆ شخصيتهاست. (گفتم متقابل … ممكن است داد Ùˆ هوارتان در آمده باشد. بعضي وقتها فضاي شخصيتي آنقدر غني است كه ارتباط متقابل بين شما Ùˆ شخصيتها هم به وجود مي آيد.) ديگر بس است پرانتز! ليسپ بازي كه نميكنم.) اما بار دومي كه خواندمش آنقدر حس نزديكي به داستان كردم كه در قسمتهاي زيادي از داستان شخصيت اصلي را كاملا درك
ميكردم و انگار صاحب تجربه هاي مشتركي بوديم.

عادت

عادت

يك سوال سخت …
تو كي به چيزي عادت ميكني؟ چه چيزهايي برايت عادت شده اند و چه چيزهايي برايت عادت نشده اند و حقيقي اند؟
تو خوشحال ميشوي. من هم. تو ناراحت ميشوي و من هم. نميدانم تو گريه ميكني يا نه ولي من اين كار را ميكنم. عادت كرده ايم به همه اينها؟
يعني ميخواهي بگويي همه آنچه فكر ميكنم خوبست و يا بدست بخشي از آن عادت بزرگي است كه ما را در بر گرفته؟ عادتي كه از بيرون از عرف اجتماع شروع ميشود و از داخل با گشنگي ات؟ بعيد ميدانم همه چيزهاي من از روي عادت باشند حتا اگر تكراري به نظر برسند.