Browsed by
Year: 2008

بدرود مایکل کرایتون

بدرود مایکل کرایتون

آقای مایکل کرایتون!
امیدوارم در آینده‌ی نه چندان دوری، ژن‌های‌ات را از شکم پشه‌ای در صمغ گیر کرده -و نه، چرا راه دور رویم؟- از نمونه‌هایی که به هر حال در این آزمایش‌گاه و آن آزمایش‌گاه جا گذاشته‌ای بازیابی کرده و دوباره تولیدت کنند. بعد بفرستندت دانش‌گاه تا برای این‌که ببینی معلم ادبیات‌‌ات با تو لج است یا نه، یکی از کارهای جرج اوروِل را به جای کار خودت قالب کنی و اتفاقا هم نمره‌ی Bمنفی بگیری. بعد بنشینی و از پشره‌های یاغی داستان بنویسی.
فقط امیدوارم تا آن زمان سرطان کاملا درمان‌پذیر شده باشد که دوباره نیافتی سر ۶۶ سالگی بمیری و کار دست ما دهی!

دی‌روز وقتی شنیدم که مایکل کرایتون مرد، یخ کردم. مرگ او برای‌م معادل خالی‌شدن دنیا از علمی-تخیلی‌نویسان محبوب‌ام است. دنیای علمی-تخیلی‌نویسان‌ای که برای من آیزاک آسیموف بود و روبات‌های‌اش، استانیسلاو لم بود و سفرهای بین ستاره‌ای‌اش، آرتور سی. کلارک بود و رامای‌مان، و مایکل کرایتون بود و تکنولوژی‌های یاغی‌اش. اینک با مرگ همه‌شان در سال‌های اخیر -کلارک پارسال، لم دو سه سال پیش و آسیموف در کودکی‌ام- دنیای علمی-تخیلی‌نویسان‌ام خالی‌تر از تهی شده است.

با این‌که کرایتون محبوب‌ترین علمی-تخیلی‌نویس من نبوده است، اما با این‌حال از خواندن داستان‌های‌اش لذت می‌بردم. دبیرستان که بودم پارک ژوراسیک شیفته‌ام کرده بود. دو سه سال پیش هم کتاب دیگری، Prey، از او خواندم و باز هم دوست‌اش داشتم. داستان‌های کرایتون -تا جایی که خوانده‌ام- راجع به تاثیر تکنولوژی و پیش‌رفت علم در آینده‌ی نه خیلی دور است (و نه البته مرده‌خواران‌اش). تاثیری که گاه خیلی هم پیش‌بینی‌شده نیست و یک جایی نخ‌اش از دست طراحان تکنولوژی هم در می‌رود. داستان‌های او هیجان‌انگیزند و از ریتم تندی برخوردارند.

به هر حال او رفت و حالا باید دنبال یک علمی-تخیلی‌نویس تازه باشم که خواندن آثارش لذت‌بخش باشد. شما علمی-تخیلی‌نویس خوب سراغ ندارید؟
Michael Crichton
یون تیخی و مکانیک کوانتوم [درباره‌ی استانیسلاو لم]
از کلارک در ضدخاطرات

از احوال بی‌قراری

از احوال بی‌قراری

شب است، کسل‌ام؛ روز بود و کسل بودم، حوصله ندارم امروز، حوصله نداشتم دی‌روز،‌ و نخواهم داشت حوصله‌ای فردا روز. بس بی‌قرارم.

دنیا اندکی روشن‌تر

دنیا اندکی روشن‌تر

امروز از نظر سیاسی روز روشن‌ای بود.

پس از هشت سال نکبت‌ای که جرج بوش رقم زد،‌ می‌توان امید داشت که دنیا پس از این اندکی روشن‌تر شود. نیک می‌دانم که هیچ تضمین‌ای نیست که اوباما همان‌ای باشد که می‌نماید، یا حتی خوش‌نیتانه‌تر بگویم،‌ هیچ تضمینی نیست که اوباما بتواند حرف‌های‌اش را عملی کند؛ اما در عوض می‌دانم که اگر مک‌کین/پیلین انتخاب می‌شدند دنیا جای تاریک‌تر و وحشت‌انگیزتری می‌شد.

شادی‌ی دیگر امروزم استیضاح کردان بود. من مدت‌ها بود که شاهد چنین حد وقاحت‌ای نبودم. این هم خبر خوبی بود.

امیدوارم چند ماه آینده دست‌کم یک خبر خوب سیاسی‌ی دیگر هم در کشورمان رخ دهد. متاسفانه برای این‌که چنان خبری رخ دهد، ابتدا باید یکی قدم رنجه کند و بیاید وسط گود و بگوید «من هستم!». اما گویا در مملکت ما از بس مردمان سرکوب‌شده‌اند دچار قحط‌الرجال معروفِ مشهور شده‌ایم.

در نهایت یک نکته‌ی دیگر: وقتی اوباما انتخاب می‌شود و کردان برکنار، باید از خود بپرسیم که چرا چنین شد؟ آیا پروسه‌ی چنین انتخاب‌هایی دقیقا همان‌هایی هستند که در ذهن من (یا مای محدود) اوباما را خوب و کردان را بد می‌نماید؟
یا این‌که دلیل اصلی‌ی انتخاب اوباما، واکنش‌ای پیش‌بینی‌پذیر به سقوط اقتصادی‌ی امریکا بوده است؟ یعنی مردم اوباما را انتخاب کردند چون جمهوری‌خواهان را از لحاظ اقتصادی یک‌کاسه کرده بودند و در نتیجه تنها گزینه‌ی «متفاوت» -و نه الزاما به‌تر- اوبامای دموکرات بوده است؟ آیا اگر فجایع اقتصادی‌ی اخیر رخ نمی‌داد، اوباما این‌چنین راحت پیروز می‌شد؟ یا این‌که خیلی‌ها ممکن بود مفتون داستان جوی لوله‌کش شوند و رای‌شان را به مک‌کین می‌دادند؟ یا این‌که اوباما انتخاب شد چون طرز تفکری متفاوت بود، تمایل‌اش را به تغییر بیش‌تر نشان می‌داد، دیدگاه‌اش در مورد علم بازتر بود و غیره و غیره؟
و همین‌طور کردان: آیا نمایندگان مجلس ناگهان به فکر مصلحت کشور افتادند که کردان را استیضاح کردند؟ یعنی به این نتیجه رسیدند که دروغ‌گویی کار بدی است و باید تنبیه شود؟ این ظهور ناگهانی‌ی عقل/اخلاق چگونه رخ داد؟ آیا نمایندگان مجلس همیشه عاقل بوده‌اند یا ناگهان عاقل شده‌اند؟ و یا شاید هم دلیل دیگری در کار بوده است؟ مثلا چیزی از جنس گیس و گیس‌کشی‌ی درون گروهی. و یا شاید کردان بازی‌ای بوده است برای سرگرم‌کردن افکار عمومی به مسایلی که در سیاست اهمیت درجه‌ی دو دارند (وگرنه آدم جاعل که در ایران کم نیست!).

تفقد نمودن سولوژن مر باراک اوباما

تفقد نمودن سولوژن مر باراک اوباما

نه این‌که باراک اوباما رییس جمهور ایده‌آل من باشد (مگر سیاست‌مدار ایده‌آل هم در دنیای واقع داریم؟)، و نه حتی این‌که صناعت گه‌گاه رفتار و گفتارش توی چشم نزند، و نه چون درک نمی‌کنم که با آمدن اوباما دنیا بهشت نخواهد شد، اما از طرفی حماقت را در حرف‌های جان مک‌کین و سارا پیلین و شرارت را در چشم‌های‌اش می‌بینم (*) و امید دارم -و فقط امید و نه بیش- که ظاهر اوباما تفاوت چندان زیادی با باطن‌اش نکند.

همه‌ی این‌ها را گفتم تا اعلام کنم اگر می‌توانستم رای دهم بی‌هیچ تردیدی به باراک اوباما رای می‌دادم.

(*):‌ واقعیت این است که شرارت را در چشم‌های سارا پیلین نمی‌بینم. من نمی‌فهمم چرا مک‌کین او را به عنوان معاون‌اش انتخاب کرد. خودکشی‌ی سیاسی؟ حماقت خالص؟

در چیستی‌ی ضدخاطرات

در چیستی‌ی ضدخاطرات

طرف پرسید مگر این‌جا ضدخاطرات نیست؟
گفتم چرا.
گفت پس چرا ملت این همه هر چه را می‌نویسی «جدی» می‌گیرند؟
گفتم منظورت چیست؟
جواب داد خب، فکر می‌کنند هر چه می‌گویی رونوشت دقیقِ واقعیت‌های خارجی است.
من هم چه بگویم، گفتم هاوالله!

اندکی صبر

اندکی صبر

روزهایی که چون باد می‌روند
و شب‌هایی که تنهایی‌شان کلافه‌ات می‌کنند،
چاره‌ای نیست جز به انتظار سحر نشستن
در روزگاری که می‌خواهی زود بگذرد.

من که می‌پرسم

من که می‌پرسم

بین بیان به قصد ارتباط و بیان به قصد دقیق سخن‌گفتن و فهمیدن یا فهماندنِ چیزی تفاوت وجود دارد. تا به حال به این فکر کرده‌اید که اگر منِ نوعی از شما سوال‌ای می‌پرسم الزاما هدف‌ام فهمیدن چیزی نیست، بلکه فقط به سخن در آوردن شماست؛ که خوش‌حال‌کردن شماست؟

گاهی فکر می‌کنم اگر هدف‌ام «فهمیدن» باشد میزان سخن‌گفتن‌ام چند و چند برابر کم‌تر خواهد شد. اما به نظرم نمی‌آید چنان هدف‌ای -و تنها همان هدف- برای من در دراز-مدت قابل تحمل باشد.

و تکامل چه نیست

و تکامل چه نیست

… Ùˆ آن‌هایی Ú©Ù‡ تکامل طبیعی را به میمون‌ای تشبیه می‌کنند Ú©Ù‡ تصادفی بر ماشین تحریری می‌کوبد Ùˆ بعد تعجب می‌کنند Ú©Ù‡ «مگر می‌توان آثار شکسپیر را چنین پدید آورد؟».

نویسندگی شغل‌ای شبانه‌روزی

نویسندگی شغل‌ای شبانه‌روزی

نویسندگی کاری شبانه‌روزی است: شب‌ها خیالاتی می‌شوی و بی‌پروا می‌نویسی، روزها تصحیح‌شان می‌کنی.
حدس می‌زنم کارکرد مواد توهم‌زا و هم‌چنین الکل کمک به افزایش طول شب باشد.