دخترک کنار نهر
«ایده و انگیزه از برای م.»
دخترک مچ‌های برهنه‌اش را در آب٠نهر ÙØ±Ùˆ برده بود Ùˆ بازی بازی می‌کرد. پسرک زیرچشمی به او می‌نگریست. ساعتی بعد، پسرک تنها نشسته بود Ùˆ هر از گاهی سنگ‌ای به داخل نهر پرت می‌کرد: تالاپ، تالاپ. دخترک آن دورتر زیر آلاچیق‌ای نشسته بود Ùˆ چیزکی روی Ø¯ÙØªØ±Ú†Ù‡â€ŒØ§Ø´ می‌کشید Ùˆ هر چند وقت یک‌بار پسرک را قایمکی دید می‌زد. ساعت‌ای بعد، در دو سوی میزی شام می‌خوردند Ùˆ هر کدام با بغل‌دستی‌شان Ú¯Ù¾ می‌زدند. هوا Ú©Ù‡ تاریک٠تاریک شد Ùˆ همگی داشتند با هم Ø®Ø¯Ø§ØØ§Ùظی می‌کردند، دخترک با عجله به داخل خانه دوید. وقتی Ø¯ÙØªØ± به دست بازگشت، ماشین پسرک به جاده پیچید.
[نسخه‌ی بازنویسی‌شده]
دخترک پاهای‌اش را در نهر گذاشته بود. پسرک به او زل زده بود. ساعتی بعد، پسرک تنها کنار نهر نشسته بود. دخترک قایمکی او را نگاه می‌کرد. ساعتی بعد، در دو سوی میز غذا می‌خوردند Ùˆ هر کدام با بغل‌دستی‌شان ØØ±Ù می‌زدند. ساعتی بعد Ú©Ù‡ همگی داشتند با هم Ø®Ø¯Ø§ØØ§Ùظی می‌کردند دخترک با عجله به داخل خانه دوید. وقتی کتاب به دست برگشت، هر چقدر چشم دوخت پسرک را ندید.
[نسخه‌ی شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۴]