Browsed by
Year: 2008

Lemon Tree

Lemon Tree



I’m sitting here in the boring room
It’s just another rainy Sunday afternoon
I’m wasting my time
I got nothing to do
I’m hanging around
I’m waiting for you
But nothing ever happens and I wonder


I’m driving around in my car
I’m driving too fast
I’m driving too far
I’d like to change my point of view
I feel so lonely
I’m waiting for you
But nothing ever happens and I wonder


I wonder how
I wonder why
Yesterday you told me ’bout the blue blue sky
And all that I can see is just a yellow lemon-tree
I’m turning my head up and down
I’m turning turning turning turning turning around
And all that I can see is just another lemon-tree


I’m sitting here
I miss the power
I’d like to go out taking a shower
But there’s a heavy cloud inside my head
I feel so tired
Put myself into bed
Well, nothing ever happens and I wonder


Isolation is not good for me
Isolation I don’t want to sit on the lemon-tree


I’m steppin’ around in the desert of joy
Baby anyhow I’ll get another toy
And everything will happen and you wonder


I wonder how
I wonder why
Yesterday you told me ’bout the blue blue sky
And all that I can see is just another lemon-tree
I’m turning my head up and down
I’m turning turning turning turning turning around
And all that I can see is just a yellow lemon-tree
And I wonder, wonder


I wonder how
I wonder why
Yesterday you told me ’bout the blue blue sky
And all that I can see, and all that I can see, and all that I can see
Is just a yellow lemon-tree
(Listen! MP3 – 2.9MB)

ماروین

ماروین

شیخِ ما می‌آید و می‌گوید «من ماروین رو می‌شناسم؛ وقتی به چیزی فکر می‌کنه و نمی‌تونه حل‌ش کنه، با خودش می‌گه من‌ای که باهوش‌ترین آدم روی زمین هستم نتونستم حل‌ش کنم، پس لابد حل نمی‌شه دیگه! بعد می‌گیره می‌زنه زیر همه چیز و می‌گه همه‌تون دارین اشتباه می‌کنین، غلط می‌کنید فکر می‌کنید این مساله اصلا مساله است، بروید پی کارتون!» بعد هم لبخند فاتحانه‌ای می‌زند.
من هم طبیعتا زیر لب می‌گویم عجب!

تابو

تابو

تابوها همیشه این‌جای‌اند؛ تنها چهره تغییر می‌دهند.

PMS

PMS

قهر خدا است این مجازات دوگانه
که نه زن می‌شناسد و
نه مرد را می‌بخشاید!

وهم صورتی

وهم صورتی

این دیگر نوبر است: خیال می‌کند و وهم‌زده می‌شود؛ متهم می‌کند و پیش شرط می‌گذارد؛ و می‌بخشاید: خود به خود!

«یک نفر دارد کور می‌شود؛ کمک کنید!»

«یک نفر دارد کور می‌شود؛ کمک کنید!»

ماجرا به طور خلاصه: دختری در ایران دارد به تدریج کور می‌شود و پزشکان ایرانی از نجات چشمان‌اش قطع امید کرده‌اند. باور این است که پزشکان انگلیسی بتوانند مشکل را حل کنند. این دختر و پدرش به سفارت انگلیس در ایران مراجعه می‌کند ولی سفارت به آن‌ها ویزا نمی‌دهد به این بهانه که حقوق دریافتی‌ی پدر خیلی کم‌تر از میزان پول‌ای است که پدر توانسته فراهم کند و گویا از نظر سفارت یک چیزی این وسط عجیب است.

حالا محمود فرجامی هم نامه‌ای تند و تیز به سفیر نوشته و همین‌ها را مفصل توضیح داده است. هم‌چنین او خواسته در خوانده‌شدن بیش‌تر نامه کمک‌اش کنیم. من نمی‌دانم واقعا پخش این نامه چه کمکی می‌تواند بکند (آن هم در وبلاگ‌های فارسی) ولی باشد، پخش‌اش می‌کنیم!
نامه را در این‌جا بخوانید و پشت‌بندش هم این نوشته را.

می‌دانید نکته‌ی تلخ ماجرا چیست؟ این‌که دنیا پر از ناملایمتی است و تاکید بر هر کدام از آن‌ها این تصور غلط را ایجاد می‌کند که دیگر ناملایمتی‌ها کم اهمیت‌تر بوده‌اند در حالی که اصلا این‌گونه نیست.
نه کورشدن یک انسان روا است، نه اعدام انسان‌ها، نه جنگ عراق، نه ظلم‌ای که بر مردم ایران می‌رود.

یک نفر دارد کور می‌شود؛ لطفا کمک کنید!
انسان مد نیست؛ مذهب من است

از نامه‌هایی که دریافت می‌کنم

از نامه‌هایی که دریافت می‌کنم

۱) شما می‌دانید چرا یک نفر ممکن است فایل Word پایان‌نامه‌ی من به هم‌راه کدهای برنامه‌اش را بطلبد و وقتی برای‌اش فایل PDF پایان‌نامه را می‌فرستم و می‌گویم که بعید است تفاوت‌ای کارکردی بین فایل Word و نتیجه‌ی PDFاش وجود داشته باشد دیگر خبری ازش نشود که «متشکرم، لطف کردید» یا دستِ کم «دریافت شد» ناقابل؟ (و به قول یکی از دوستان احتمالا فحش‌ای هم به‌ام داده است!)
بی آن‌که بدبین باشم، بوی پروژه‌های انبوهِ انباشته‌شده‌ی پایان ترم به مشام‌ام می‌رسد.

۲) از موارد مکرر دیگر این‌که فرد ناشناس‌ای با من تماس می‌گیرد و سوال‌ای دارد راجع به پذیرش، یا از چگونگی‌ی با فلان استاد تا کردن یا این‌که چرا پذیرش‌مان دیر شد و چیزهایی از این دست. من هم معمولا سعی می‌کنم پاسخ‌شان را کامل بدهم چون می‌دانم که خودم هم چند سال پیش خوش‌حال می‌شدم اگر کس‌ای کمک‌ام می‌کرد. جدا از این، از نفسِ کمک‌کردن به دیگران خوش‌حال می‌شوم (با شرط و شروطی البته!) و البته بدم هم نمی‌آید که مقاله یا نوشته‌های‌ام را دیگران بخوانند.
خیلی وقت‌ها همه چیز همان‌گونه است که انتظارش را دارم، اما گاهی هم پیش می‌آید که تماس گرفته‌اند و من هم پاسخ‌شان را مفصل داده‌ام و بعد دیگر خبری ازشان نشده که نشده. بعضی وقت‌ها من بدجنسی می‌کنم و چند روز بعد نامه‌ی پاسخ‌ام را دوباره برای‌شان فوروارد می‌کنم و می‌پرسم آیا این نامه به دست‌شان رسیده یا خیر. معمولا نتیجه جالب توجه است! البته خیلی وقت‌ها هم هیچ‌کاری نمی‌کنم و گاهی مثل این بار در وبلاگ‌ام می‌نویسم (این اولین بار است، نه؟).
شما می‌دانید چرا این‌طوری است؟

۳) نه خیلی مرتبط، اما کم و بیش هم راستا: اقتصاد دانایی‌محور از پویان عزیز و دزدی ادبی در دانش‌گاه از حامد خان!

۴) و ناگفتنی‌ها را هم که نمی‌توان گفت. شرمنده!

* می‌دانم که استفاده از Word گناه بزرگی است!‌ اشتباه‌ای بود که دیگر کم‌تر تکرار می‌شود.

Viva Large Hadron Collider (LHC)

Viva Large Hadron Collider (LHC)



Large Hadron Rap

از رپ خوش‌ام نمی‌آید، اما این به‌ترین و گیکی‌ترین رپ‌ای بود که تاکنون دیده‌ام!
برای اطلاعات بیش‌تر به این صفحه‌ی ویکی‌پدیا یا به صفحه‌ی خود LHC مراجعه کنید.

از چه چیز مرگ می‌ترسیم؟

از چه چیز مرگ می‌ترسیم؟

۱) از حدود ده روز پیش تا تا بوقِ سگِ دوشنبه سخت گرفتار بودم. حالا وضعیت به‌تر است و آمادگی‌ی کافی برای ایجاد انواع و اقسام گرفتاری‌های جدید را دارم.

Û²) خسرو شکیبایی Ú©Ù‡ مرد، Ú©Ù„ÛŒ غصه‌دار شدم. تازه میزان ارتباطم با او تنها باز می‌گردد به خانه‌ی سبز Ùˆ صدای‌ گرم‌اش Ú©Ù‡ این طرف Ùˆ آن طرف شنیده می‌شد – هامون را ندیده‌ام Ú©Ù‡ در ایجاد علاقه‌ام نقش‌ای داشته باشد.
لعنتی همیشه همین‌طور است: آدم‌ها زمان‌ای می‌میرند که انتظارش را نداری. حالا چه هنرپیشه‌ی سینما باشد چه کسِ دیگری.

۳) همان روز به مرگ می‌اندیشیدم. رابطه‌ی هر فرد با مرگ دو جنبه دارد: تاثیر مرگِ خود بر خود و تاثیر مرگ دیگران بر خود.
آدم‌های مختلف نگاه‌شان در این‌باره متفاوت است. البته نه این‌که من راه افتاده باشم و از آدم‌ها بپرسم که نظر شما درباره‌ی تاثیر مرگِ خود بر دیگران چیست، اما شده است -یعنی یک بار شده است- که یک‌ای نظرش را به‌ام بگوید.
نمی‌گویم او کیست، اما فرض کنید آدم‌ای است با سن و سال نزدیک چهل. او می‌گفت که از مرگ خودش نمی‌ترسد اما از مرگ عزیزان‌اش می‌ترسد. آن زمان (که می‌شود سه چهار سال پیش) من کم و بیش با او موافق بودم. نه این‌که آدمِ رهیده از بند خویش‌ای باشم که مرگ‌ام به چیزی‌ام نباشد (حتی باید گفت در این زمینه محافظه‌کارم!)، اما چیزی که بیش‌تر از همه مرا می‌هراساند مرگ دیگران است.

۴) این گرفتاری‌های لعنتی جوری‌اند که نمی‌گذارند آدم با خیال راحت دو کلوم(!) نامه بنویسد و بفرستد برای چهار گوشه‌ی گیتی برای یکی دو آدم‌ای که مهم است نامه‌ی آدم را دریافت کنند.

۵) می‌گفتم که آن روز به مرگ می‌اندیشیدم و برای حدود پانزده ثانیه سخت وحشت کردم! می‌توانم بگویم از چه وحشت کردم اما نمی‌توانم وحشت‌اش را منتقل کنم. یعنی یک باری سعی کردم ولی نشد. حال دوباره سعی می‌کنم:

فرض کنید اگر آدم بمیرد یکی از دو حالت زیر پیش بیاید:
الف) بمیرد ولی به شکل‌ای هم‌چنان باقی بماند. مثلا تناسخ‌ای باشد یا چه به‌تر از آن قیامت‌ای یا هر گونه باور متافیزیکی‌ی دیگر.
ب) بمیرد و تمام شود. یعنی درست همان‌طور که یک واکنش شیمیایی (مثلا انداختن سدیم در آب) زمان‌ای آغاز می‌شود و بعد تمام می‌شود و در نهایت چیزی از سدیمِ خالص اولیه نمی‌ماند (فرض کنیم که نماند)، زندگی‌ی انسان آغاز شود و بعد تمام شود.

حالت (الف) باور رایج مومنین است (حالا یک مومن به این دین یا به آن آیین). باور (ب)، باور رایج خداناباوران است. باور (الف) البته که امید بخش است، اما بیایید فرض کنیم که درست نیست و (ب) درست است.
کس‌ای که به (ب)‌ باور دارد در بیش‌تر مواقع هیچ غم‌ای از این موضوع ندارد (احتمالا البته!). چون پس از مرگ‌اش طبیعتا وجود ندارد که بخواهد ناراحتی یا رنج یا غصه‌ی گذشته را بخورد. مرگِ (ب)باور برای خودش بی‌نوستالژی و بی‌افسوس است.
کاری ندارم که شخص‌ای که به (ب) باورمند است (و من ممکن است از (ب) برای نمایش آن شخص استفاده کنم) چگونه می‌خواهد بزید. احتمالا هدف یک (ب)ی عاقل این خواهد بود که رضایت این جهانی‌اش را بیشینه کند. البته بگذریم که آدم تماما عاقل وجود ندارد و در نهایت رفتارش ملغمه‌ای خواهد بود از تاثیرپذیری‌اش از اجتماع (که به هر حال پر است از (الف)باور) و احساسات خودش و بخش عقلانی‌اش (نمی‌خواهم عقل را از احساس سفت و سخت جدا کنم؛ می‌خواهم فقط تاکید کنم که گاهی ممکن است این دو یک‌سان نباشند).

حالا مشکل کجاست؟ مشکل این است که شخصِ (ب) در نهایت می‌میرد و تمام می‌شود. گیریم در طول زندگی‌اش بیش‌ترین لذت‌ها را برده است و از زندگی‌اش نهایت رضایت را داشته باشد. اما حالا که مرده است آیا می‌توان چیزی گفت شبیه به «چه خوب که (ب) خوب زیست. الان مطمئن‌ام که راضی است.»؟ درست است که (ب) ممکن است خوب زیسته باشد، اما خوب زیستن او پس از مرگ‌اش هیچ خوبی‌ای برای (ب) به همراه ندارد. در واقع تنها خوبی‌ی (ب) این می‌تواند باشد که برای شخص سوم‌ای مثل (پ) خوبی‌ای فراهم کرده باشد و خوبی‌ی (پ) همان است که او تشخیص می‌دهد در دنیا می‌بایست انجام دهد ( (پ) نیز (ب)باور است). اما این‌که نتیجه‌ی کارهای (ب) باعث احساسِ خوبی‌ی (پ) پس از مرگ (ب) باشد، هیچ تاثیری بر (ب) نمی‌تواند بگذارد.

صبر کنید یک مثال بزنم:
فرض کنید در کمای ویژه‌ای باشید Ùˆ گروه‌ای پزشکی شما را کنترل می‌کند. فرض کنید آن‌ها به شیوه‌ای به طور مداوم باعث تحـریک جـنـسـی‌ی شما در کما شوند Ùˆ شما روزانه ده‌ها بار به ارضا برسید. به مدت یک هفته وضعیت همین‌گونه است Ùˆ بعد شما را از کما خارج می‌کنند. ویژگی‌ی خاصِ این کما این بوده است Ú©Ù‡ نه تنها هیچ چیزی به خاطر نمی‌آورید، بلکه هیچ تاثیری هم از آن مدتِ در کما-بودگی بر زمانِ پس از کما باقی نخواهند ماند – مطلقا هیچ تاثیری. یعنی اگر هر تغییری در آن مدت در مغز شما انجام شده باشد، موقتی خواهد بود Ùˆ پس از کما وضعیت درست همان خواهد بود Ú©Ù‡ پیش از آن. در نتیجه ارضـای جـنـسـی‌ی شما نه باعث می‌شود در آینده خوش Ùˆ خرم‌تر باشید Ùˆ نه تاثیری مخوف بر ناخودآگاه‌تان دارد.
حال سوال این است: آیا از این‌که در کمایی بوده‌اید و لذت‌ها برده‌اید می‌توانید خوش‌نود باشید؟ یعنی آیا می‌توانید ادعا کنید که «خب، یک هفته‌ای خیلی خوش گذشت و حالا خیلی هم مهم نیست که چیزی از آن یادم نمی‌آید.»؟ یا مثلا آیا حاضر خواهید بود که وارد چنین برنامه‌ای شوید که گروه‌ای پزشکی شما را به چنان کمایی ببرد و یک هفته‌ی بعد بیدار کند با این فرض که می‌دانید هیچ چیزی با خاطر نخواهید داشت؟ چرا؟

خب!‌ همین موضوع بود که مرا به مدت پانزده ثانیه به شدت ترساند. الان نمی‌ترسم چون در آن وضعیت ذهنی نیستم و با این نوشتار هم به آن وضعیت نمی‌روم. اما آن تجربه جزو ترسناک‌ترین وضعیت‌های ذهنی‌ای بود که تاکنون تجربه کرده‌ام.

از رنجی که می‌بریم

از رنجی که می‌بریم

جوگیری‌ی از نظر اخلاقی ناپسند است، اما زندگی در حاشیه‌های دور توزیع نرمال نیز هزینه‌بر است.

توضیح بدیهی: هر وقت از اخلاق صحبت می‌کنم، منظورم اخلاقِ خودم است.
توضیح غیربدیهی: از «جوگیری»، جوِ عام‌گیری مد نظرم است: پیرو مدِ روز شدن، تبعیت از آن‌چه همه‌گان می‌انجامند.
مرتبط: چهار انحراف از معیار آن طرف‌تر

جان به لب رسید از Yaari

جان به لب رسید از Yaari

جان عمه‌تان به دعوت‌نامه‌هایی Ú©Ù‡ از شبکه‌ی اجتماعی‌ی «یاری» Yaari می‌آید پاسخ ندهید – بلکه اسپم اعلام‌شان کنید!
دستِ کم چند دلیل برای «نه!» گفتن به این شبکه وجود دارد:

۱) با عضویت در یاری به حجم اسپم دنیا اضافه می‌کنید! یاری موقع ثبت‌نام رمز ورود ای‌میل‌تان را می‌گیرد و آن‌گاه برای کسانی که در فهرست تماس‌تان وجود دارد بدون اجازه‌ی شما دعوت‌نامه می‌فرستد. (این ادعای‌ام مطابق با گفته‌های نوشته‌هایی است که در زیر لینک داده‌ام. خودِ من یاری را آزمایش نکرده‌ام.) امیدوارم نپرسید این کار چه ایرادی دارد.

۲) شما حاضرید رمز عبور ای‌میل‌تان را به یک شبکه‌ی ناشناس بدهید؟ حال‌تان خوب است؟

۳) یاری شبکه‌ای هندی برای هندی‌هاست. شما هندی هستید؟

این‌جاها را هم بخوانید تا از تجربه‌ی مستقیم دیگران بهره‌مند شوید: [۱] [۲] [۳]