دعای صلاة ظهر به اÙÙ‚ آلبرتا
پروردیارا،
یک پولی به بقیه عنایت Ø¨ÙØ±Ù…ا Ùˆ یک عقل‌ای هم به من!
پروردیارا،
یک پولی به بقیه عنایت Ø¨ÙØ±Ù…ا Ùˆ یک عقل‌ای هم به من!
نشسته گوشه‌ی اتاق،
زیر نور ملایم مهتاب،
یاد٠دی‌روز را
مزه‌مزه می‌کند.
—
نشسته گوشه‌ی اتاق،
زیر نور تاریکی،
اندیشمندانه
چرت می‌زند.
—
درازکشیده بر تخت
گوش پر از Ù†Ùیر سکوت
ملتماسانه
ÙØ±Ø¯Ø§ را آرزو می‌کند.
—
درازکشیده بر تخت
پلک‌ها بسته، چشمان دوان‌دوان
ÙØ±Ø¯Ø§ÛŒ شیرین را
خیال می‌کند.
[بیرونی، Ø¢ÙØªØ§Ø¨ÛŒ.]
[ده پانزده Ù†ÙØ± روی پاسیویی دور هم جمع‌اند Ùˆ می‌نوشند Ùˆ می‌خندند.]
[دختر] نامردا ØØªÛŒ دعوت هم نکردن Ú©Ù‡ من رو ببرن کنسرت Ø§ÙØ¨ÛŒ. از وقتی دیگه «سینگل» نیستم، هیچ‌کی دیگه تØÙˆÛŒÙ„ نمی‌گیره.
[پسر] تازه شدی مثل ما که هیچ‌وقت هیچ‌کس‌ای دعوت‌مون نمی‌کنه ببره دَدَر بگردونه، خوش و خندون برگردونه! (*)
ساعت‌ها بعد، به هنگام غروب، به این می‌اندیشیدم Ú©Ù‡ در یک سیستم طبیعی نمی‌شود همیشه سواری Ú¯Ø±ÙØª. اگر الان سواری می‌گیری، بعدها سواری می‌دهی. [ØªÙˆØ¶ÛŒØ Ø¨Ø±Ø§ÛŒ خواننده‌ی Ø§ØØªÙ…الی‌ی سواری‌داده یا Ø³ÙˆØ§Ø±ÛŒâ€ŒÚ¯Ø±ÙØªÙ‡: در این‌جا سواری‌دادن Ùˆ Ø³ÙˆØ§Ø±ÛŒâ€ŒÚ¯Ø±ÙØªÙ† هیچ بار ارزشی‌ یا اخلاقی‌ای ندارد.]
Ùˆ طبیعی هم نیست؟ ØÙ‚ انتخاب نهایی Ø¬ÙØª در بسیاری از موجودات با ماده‌هاست Ùˆ نرها مجبورند به انواع ØÛŒÙ„ت‌ها دست‌یازند تا دل٠ماده را بدست بیاورند. در عوض بعدتر، ماده هزینه‌ی زیادی می‌پردازد:‌ باروری Ùˆ خیلی وقت‌ها هم بزرگ‌کردن ÙØ±Ø²Ù†Ø¯. این Ø±ÙØªØ§Ø± نه در «بقیه‌» ØÛŒÙˆØ§Ù†Ø§Øª Ú©Ù‡ در جامعه‌ی انسانی نیز Ú©Ù… Ùˆ بیش به همین صورت برقرار است.
ØØ§Ù„ اگر Ø§ØØ³Ø§Ø³ می‌شود Ú©Ù‡ در جامعه زنان Ùˆ مردان در یک وضعیت نیستند Ùˆ به زنان «ظلم» می‌شود (مثلا مجبور می‌شوند بچه بزرگ کنند، خانه‌داری شغل پسندیده‌ی آن‌ها در نظر Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ می‌شود Ùˆ غیره) Ø§ØØªÙ…الا به همین خاطر است.
ØØ¯Ø³ می‌زنم اگر کس‌ای بخواهد جامعه‌ای «هم‌گون‌تر» داشته باشد -یعنی زن Ùˆ مرد را نتوان از روی توصی٠شغلی‌، موقعیت‌های اجتماعی‌، ØÙ‚وق قضایی Ùˆ غیره‌شان از هم تشخیص داد- می‌باید انتظار داشته باشد Ú©Ù‡ این هم‌گونی در همه‌ی بخش‌های زندگی وجود داشته باشد. ÙØ±Ø¢ÛŒÙ†Ø¯ Ø¬ÙØªâ€ŒÚ¯ÛŒØ±ÛŒ Ùˆ ناز Ùˆ اداهایش نمی‌تواند چون سابق باشد اما دیگر Ø±ÙØªØ§Ø±Ù‡Ø§ÛŒ اجتماعی مو به مو یک‌سان باشد (بله!‌ می‌توان قانون را جوری تغییر داد Ú©Ù‡ این یک‌سانی را به نوعی اجبار کند. اما تقریبا بدیهی است Ú©Ù‡ رابطه‌ی قانون Ùˆ Ø±ÙØªØ§Ø± اجتماع یک-به-یک نیست.)
همه‌ی این‌ها را Ú¯ÙØªÙ…ØŒ اما من بعید می‌دانم بتوان Ø±ÙØªØ§Ø±Ù‡Ø§ÛŒ بین دو جنس را بیش از ØØ¯ÛŒ تغییر داد. به همین صورت بعید می‌دانم تصور جامعه‌ای هم‌گون -Ú©Ù‡ موقعیت‌های اجتماعی‌ی دو جنس در آن برابرند- چندان «طبیعی» باشد. ØØ§Ù„ا «بعضی» از ما Ùمینیست‌ها هر چقدر می‌خواهند زور بزنند Ùˆ سعی کنند جامعه جور دیگری شود (می‌نویسم «ما» Ùمینیست‌ها چون خود را با توصیÙ‌ای تقریبا مینیمال از Ùمینیسم، Ùمینیست می‌دانم. توصیÙ‌ای Ú©Ù‡ برابری‌ی قضایی‌ی زن‌ها Ùˆ مردها را واجب می‌داند Ùˆ تلاش می‌کند تا ØØ¯ ممکن -ولی نه با تلاش‌ای غیرطبیعی- شانس Ùˆ موقعیت یک‌سان به دو جنس بدهد).
(*): البته نه که موقعیت‌های غیرمنتظره پیش نیاید.
عجب این لغت Â«Ú¯ÙØ´Ù’تال» به بعضی‌ها خوب می‌آید. انگار ساخته‌اندش برای بعضی از آدم‌هایی Ú©Ù‡ با یک Ù…ÙŽÙ† عسل، خوردن Ú©Ù‡ سهل است، ØØªÛŒ نمی‌شود توی چشم‌های‌شان نگاه کرد. اوغ!
لغت‌شناسی: گشتال کلمه‌ای کردی است Ú©Ù‡ تا جایی Ú©Ù‡ من می‌Ùهمم به کس‌ای اشارت می‌کند Ú©Ù‡ سرد است Ùˆ دماغ‌بالا، Ùˆ هنگام معاشرت با او تلخی وجودت را در بر می‌گیرد.
دختران جوان دم‌بخت،
از خانه‌ها بیرون بیایید،
سبزه‌ها را گره بزنید،
Ù…ØÚ©Ù…‌تر، انبوه‌تر!
پسران جوان بی‌بخت،
چاردیواری‌ها را ول کنید،
دختران چمن‌زار را بنگرید،
ببویید، ببوسید!
امیدرضا میرصیاÙÛŒ در زندان اوین کشته شد؛ خاله‌ی دوست‌ام چند روز پیش از دنیا Ø±ÙØªØ› شیده عزادار مادرش شد؛ Ùˆ ØØ§Ù„ا لیلا را دست‌گیر کرده‌اند.
ØØ§Ù„ شما بگویید، من بیایم Ùˆ بگویم سال نو مبارک؟! یعنی دل‌ای، رمغ‌ای، بهانه‌ای برای شادمانی می‌ماند؟
امیدرضا میرصیاÙÛŒ چند روز پیش در زندان اوین کشته شد. روایت پزشک٠هم‌بندش از مرگ امیدرضا تاسÙ‌برانگیز است. او می‌نویسند Ú©Ù‡ چگونه کوته‌Ùکری‌ی مسوولان زندان جوان بیست Ùˆ هشت ساله را به کام مرگ ÙØ±Ø³ØªØ§Ø¯. در خوش‌بینانه‌ترین ØØ§Ù„ت‌اش چنین کاری مصداق قتل غیرعمد است (چون ناشی از ØÙ…اقت بوده است Ùˆ نه برنامه‌ریزی‌ی پیشین) ولی بدون عینک خوش‌بینی … .
می‌دانید؟! وقتی آدم می‌بیند یک انسان را به خاطر ØØ±Ù‌های‌اش به زندان می‌اندازند، بعد آن‌قدر آزارش می‌دهند تا به خودکشی راضی شود (تازه اگر چشم‌مان را بر روایت‌های دیگر ببندیم) Ùˆ بعد در نهایت می‌گذارند جان دهد، آن‌قدر مرا معذب می‌کند Ú©Ù‡ گاهی آرزوی بدترین‌ها را برای‌شان می‌کنم. ننگ‌شان باد!
بعد می‌شود نوبت خاله‌ی دوست‌ام. از طریق Ùیس‌بوک خبردار می‌شوم. «م» را Ú©Ù‡ می‌بینم Ú†Ù‡ ملتهب Ùˆ پریشان شده است، دردم می‌گیرد. Ú†Ù‡ بگویم‌اش؟ بگویم مهم نیست؟
دو سه روز می‌گذرد Ùˆ بعد می‌Ùهمم مادر پینک Ùلویدیش از دنیا Ø±ÙØªÙ‡ است. متن‌اش را می‌خوانم Ùˆ اشک می‌ریزم. نه این‌که مادرش را بشناسم یا ØØªÛŒ پینک‌Ùلویدیش را از نزدیک دیده باشم (Ú¯Ùˆ این‌که شش Ù‡ÙØª سال است در همین مجازک‌شهر همسایه‌ایم)ØŒ اما ØØ³ غربت را Ùˆ ترس بیان‌نشونده Ùˆ زیر ده لایه پنهان٠جدا-Ø§ÙØªØ§Ø¯Ù† همیشگی از عزیزان را خوب درک می‌کنم. کابوس‌ای است برای شب‌های تنهای‌مان Ùˆ دغدغه‌ای‌ست برای روزهای در Ø¢Ø´ÙØªÙ‡â€ŒÙ…ان. Ùˆ این ترس برای کسانی Ú©Ù‡ ÙØ§ØµÙ„ه‌های جغراÙیایی دورشان کرده دو چندان می‌شود. روزهایی Ú©Ù‡ تلÙÙ† زنگ نمی‌زند، یا می‌زند ولی با Ùلانی ØµØØ¨Øª نمی‌کنی، Ùˆ وقتی می‌پرسی چطور است، می‌شنوی Ú©Ù‡ خوب‌ است Ùˆ بعد می‌هراسی Ú©Ù‡ نکند راست‌اش را Ù†Ú¯ÙØªÙ‡ باشند ولی بعد چند روز بعد یا چند Ù‡ÙØªÙ‡â€ŒÛŒ بعد صدای همو را می‌شنوی Ùˆ چند روزکی بی‌هراس از خواب بیدار می‌شوی.
Ùˆ بعد نوبت لیلاست Ùˆ دیگر دوستان ندیده‌ام. Ú©Ù‡ می‌خواهند بروند برای بازدید عید خانواده‌ی زهرا بنی‌یعقوب (می‌شناسیدش که؟ همان دختر جوان‌ای را Ú©Ù‡ بسیج همدان دست‌گیرش کردند، معلوم نیست Ú†Ù‡ بر سرش آوردند Ùˆ بعد به خانواده‌اش Ú¯ÙØªÙ†Ø¯ Ú©Ù‡ بیا Ùˆ جنازه‌ی دخترت را تØÙˆÛŒÙ„ بگیر) Ùˆ دست‌گیرشان می‌کنند می‌برندشان به اوین. ØØ§Ù„ا هم Ú©Ù‡ انگار می‌شود با وثیقه آزادشان کرد، یا قیر نیست، یا قی٠نیست، یا هر دو هست Ùˆ قاضی‌ی کشیک نیست.
این شرایط به کمدی-تراژدی‌ای می‌ماند. از طرÙÛŒ همه‌ی دلیل‌های کاÙÛŒ برای خروج‌ات از کشور را در خود پنهان کرده (دست‌گیری‌های Ø¨ÛŒâ€ŒØØ³Ø§Ø¨ØŒ قانون Ø¨ÛŒâ€ŒØµØ§ØØ§Ø¨ Ùˆ مهم‌تر از همه ØÚ©ÙˆÙ…ت ظالم همه‌جا ØØ§Ø¶Ø±) Ùˆ از طر٠دیگر بهانه‌های پای‌بندی به دست می‌دهد تا تو را به ماندن یا Ù†Ø±ÙØªÙ† یا Ú©Ù‡ بازگشتن یا دست‌کم عذاب‌وجدان داشتن سوق می‌دهد (عزیزانی Ú©Ù‡ نمی‌خواهی از آن‌ها دور شوی).
نمی‌دانم دَرَک‌ای هست یا نه، اما اگر هست مسببین این شرایط همه مستØÙ‚‌اش هستند.
—
تصور پیشین‌ام از سال Û±Û³Û¸Û¸ جور دیگری بود. نمی‌دانم چرا، اما به نظرم از آن سال‌های دوست‌داشتنی می‌آمد. شاید به خاطر ۸۸اش. با این‌که همه‌ی این Ø§ØªÙØ§Ù‚‌ها ناخوش‌آیند بود، اما هنوز نمی‌خواهم امیدم را از دست بدهم. ظلم ظالم Ú©Ù‡ تازگی ندارد. بقیه‌اش هم شاید Ø§ØªÙØ§Ù‚ÛŒ همه در این موقع سال جمع شده است. بگذار خوش‌بین باشم، بگذار خوش‌بین باشیم.
سال نوی همه‌تان مبارک!
یارو غارنشینه گاهی Ø´Ú© می‌کنه Ú©Ù‡ آیا هنوز دیگران او را جزو آدمیزاد ØØ³Ø§Ø¨ می‌کنند یا نه. یعنی اصلا یادشان هست Ú©Ù‡ وجود دارد یا شده مثل Ø§ØµØØ§Ø¨ Ú©Ù‡Ù – با این ØªÙØ§ÙˆØª Ú©Ù‡ برخلا٠آن‌ها آینده‌ی پر جار Ùˆ جنجالی هم برای‌اش متصور نیست.
بعد آدمک لیبرال/عقل‌گرای‌اش سر بر می‌آورد Ùˆ به شخص شخیص‌اش ندا می‌دهد «دیگران لابد ØÙ‚ دارند این‌طوری‌اند Ú©Ù‡ هم‌این‌که مردم مختارند Ùˆ آزاد تا هر جوری می‌خواهند Ùکر/Ø±ÙØªØ§Ø± کنند Ùˆ تازه از آن هم بالاتر، جان من، خودت بگو!ØŒ زندگی توی غار مگر غیر از این هم می‌شود قربان، می‌شود؟! نمی‌شود دیگه!».
بعد غارنشینه همین جا Ú¯ÙØª Ùˆ Ú¯ÙˆÛŒ درونی را تمام می‌کند Ùˆ می‌رود سمت در غار تا خوب وارسی کند Ú©Ù‡ نکند درزی، سوراخی، چیزی ایزولاسیون کرکره‌ی غارش را به هم زده باشد.
هراس‌های‌ات را کش٠می‌کنی، Ùˆ بی‌هوده‌گی‌شان تو را به ÙˆØØ´Øª می‌اندازد: مگر این‌ها هم هراس برانگیز است؟!
و بالاتر:
از ÙˆØØ´Øªâ€ŒØ§Øª به هراس Ù…ÛŒâ€ŒØ§ÙØªÛŒ: آیا ÙˆØØ´Øªâ€ŒÚ©Ø±Ø¯Ù† از هراس‌های پیش پا Ø§ÙØªØ§Ø¯Ù‡ Ùˆ بی‌هوده‌ات ÙˆØØ´Øªâ€ŒØ§Ù†Ú¯ÛŒØ² است؟
و تکرار مکرر تا جایی که ذهن قامت دارد.
استعدادهای آدم زمان‌ای Ø´Ú©ÙˆÙØ§ می‌شود Ú©Ù‡ دیر وقت است، نیمه‌شب است، هم‌سایه‌ها خواب‌اند، Ùˆ تو بیداری، Ùˆ تو بیداری، Ùˆ تو بیش از همیشه بیداری!
– …. .. … .. … — . –..– .-.. .. …- .. -. –. .-.. — -. . .-.. -.– .. -. – …. .. … -… — ..- -. -.. .-.. . … … .- -… … ..- .-. -.. .. – -.– -.-. .- .-.. .-.. . -.. – …. . .– — .-. .-.. -.. .-.-.- -.-. .- -. -.– — ..- …. . .- .-. — . ..–..
قبول دارم Ú©Ù‡ شاید Ú©Ù…ÛŒ بدجنسی کرده باشیم، اما شما Ú©Ù‡ نمی‌دانید نون خوش‌گله Ú†Ù‡ بد روی اعصاب همه Ø±ÙØªÙ‡ بود. پسرها شاکی بودند Ú©Ù‡ چرا هر Ú†Ù‡ به او توجه می‌کنند Ùˆ او را این جا Ùˆ آن‌جا دعوت می‌کنند، می‌آید Ùˆ خوش می‌گذراند بعد چون جن بسم‌الله‌شنیده ناپدید می‌شود انگار نه انگار Ú©Ù‡ پسران پروانه‌وار دورش گردیده بودند؛ Ùˆ از آن طر٠هم دخترها شاکی بودند Ú©Ù‡ چرا ØÙˆØ§Ø³ همه‌ی پسرها -ØØªÛŒ دوست‌پسران‌شان- پرت این لنگه دختر شده است.
واقعیت‌اش را بخواهید، میم یا شاید نون، یا Ú©Ù‡ شاید هم سین -Ùˆ مگر ÙØ±Ù‚ÛŒ هم می‌کند؟- دختر بدی نبود. جوان‌ای بود زیباتر از رویایی‌ترین آرزوهای هر دختری Ùˆ سکسی‌تر از خیالی‌ترین هذیان‌های هر پسری؛ Ú©Ù‡ هر روز با لباسی ÙØ§Ø®Ø±ØªØ± از دی‌روز با سری Ø§ÙØ±Ø§Ø´ØªÙ‡ Ùˆ موهای Ø§ÙØ´Ø§Ù† پا به دانش‌کده می‌گذاشت Ùˆ چشم همه را از هر کاری Ú©Ù‡ می‌کردند می‌ربود. میم ویژگی‌ای داشت، Ùˆ نمی‌دانم عیب‌اش بدانم یا ØÙسن -اما هر Ú†Ù‡ بود روی اعصاب همه Ø±ÙØªÙ‡ بود- Ùˆ آن هم این‌که خوب دست‌گیرش شده بود Ú©Ù‡ بد لعبتی‌ است Ùˆ هیکل خوش‌تراش Ùˆ صورت زیبا Ùˆ چشمان خمارش کاÙÛŒ است تا دل Ùˆ Ø±ÙˆØ Ù…Ø±Ø¯Ù…Ø§Ù† را بلرزاند. به اندازه‌ی کاÙÛŒ هم باهوش بود Ú©Ù‡ بداند عشق Ùˆ عاشقی یک طر٠داستان زندگی است، Ø¬ÙØª مناسب پیدا کردن طر٠دیگر. میم خوب Ùهمیده بود Ú©Ù‡ آن‌چه در دنیا Ú©Ù… نیست، خواستار Ùˆ طالب٠دین Ùˆ ایمان از دست‌داده است Ùˆ او ØØ§Ù„ا ØØ§Ù„اها می‌تواند ناز کند Ùˆ ادا بیاید Ùˆ سینه‌چاکان‌اش قطار قطار دنبال‌اش بدوند.
یک روز بعد از ظهر با جمع‌ای از پسران Ùˆ دختران دانش‌کده به ØµØØ¨Øª نشسته بودیم Ùˆ مطابق معمول آن روزها، Ø¨ØØ« ØÙˆÙ„ Ùˆ ØÙˆØ´ دخترک بود Ùˆ این‌که به تازگی دست رد بر سینه‌ی کدامین عاشق زده است Ùˆ هوش از سر کدامین مجنون ربوده. من دقایقی ساکت بودم Ùˆ با لیوان چای‌ام ور Ù…ÛŒâ€ŒØ±ÙØªÙ… تا این‌که یک‌هو پریدم وسط ØØ±Ù Ùˆ رو به یکی از دخترها کردم Ùˆ Ú¯ÙØªÙ… یک پسر Ú†Ù‡ کاری می‌تواند بکند Ú©Ù‡ بیش از همه ØØ§Ù„‌ات را بگیرد؟
انگار درست نشنیده باشد Ú†Ù‡ Ú¯ÙØªÙ‡â€ŒØ§Ù…ØŒ زل به‌ام نگاه کرد Ùˆ من خیلی جدی دوباره سوال‌ام را پرسیدم: «یه پسر Ú†ÛŒ کار بکنه ØØ³Ø§Ø¨ÛŒ ØØ§Ù„‌ات Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ می‌شه؟ ÙØ±Ø¶ Ú©Ù† دوست‌پسر Ùˆ عشق جون‌جونی Ùˆ غیره‌ات هم هنوز نشده.».
Ú©Ù…ÛŒ بالا را نگاه کرد Ùˆ بعد بالا سمت Ú†Ù¾ Ùˆ بعدتر بالا سمت راست Ùˆ دوباره Ú†Ù¾ تا آخر سر در آمد Ú©Ù‡ …
اجازه بدید نگویم چه پاسخ‌ای داد. به جای‌اش تعری٠می‌کنم که چه بر سر نون آمد. قبول؟!
برای یک‌شنبه ظهر همان Ù‡ÙØªÙ‡ از سین دعوت کردم تا به خانه‌ام بیاید. Ú¯ÙØªÙ… تا هوا خوب است قرار گذاشته‌ایم در ØÛŒØ§Ø· خانه‌ام مهمانی‌ای بگیرم Ú©Ù‡ سه چهار Ù†ÙØ±ÛŒ از بچه‌های دانش‌گاه هستند Ùˆ چند Ù†ÙØ±ÛŒ هم از دوستان دیگرم.
روز موعود Ú©Ù‡ شد، سین یک ساعت دیرتر از زمان مقرر با شلوار کوتاه خاکی‌ Ùˆ تاپ زرد رنگی Ú©Ù‡ به زØÙ…ت به میانه‌ی شکم‌اش می‌رسید سلانه سلانه وارد ØÛŒØ§Ø· شد. اگر هر روز Ùˆ هر جای دیگری بود، مطمئن‌ام دست‌اش نخورده به درْ پسری دوان‌دوان به سوی‌اش می‌دوید تا در را به روی‌اش باز کند -به بهانه‌ی این‌که در٠ØÛŒØ§Ø· کثی٠است یا سنگین است یا Ú†Ù‡ می‌دانم از همین جور بهانه‌ها Ú©Ù‡ پسرها از آستین‌شان در می‌آورند- Ùˆ سلام Ùˆ صلوات‌گویان او را به میانه‌ی جمع Ú©Ù‡ دور میزی نشسته بودند هدایت می‌کرد. اما این بار جز یکی دو Ù†ÙØ±ÛŒ Ú©Ù‡ سرشان را به زØÙ…ت کج کردند تا ببینند Ú©Ù‡ آمده، بقیه ØØªÛŒ سرشان را از روی بشقاب‌های‌شان هم بلند نکردند. من هم Ú©Ù‡ پشت به درْ کنار باربیکیو بودم، خودم را به Ù†Ùهمیدن زدم Ùˆ تا وقتی خود٠سین نیامد کنارم تا سلام کند واکنش‌ای نشان ندادم. سلام Ú©Ù‡ Ú¯ÙØªØŒ Ú¯ÙØªÙ… «سلام! Ú†Ù‡ خوب Ú©Ù‡ آمدی!» Ùˆ بشقاب‌ای دادم دست‌اش Ùˆ دو سه تکه گوشت کبابی گذاشتم وسطش Ùˆ Ú¯ÙØªÙ… برو بنشین Ú©Ù‡ من هم الان می‌آیم.
سین یک دست به بشقاب Ùˆ دست دیگر گیر صندلی،‌ در ØØ§Ù„ÛŒ Ú©Ù‡ مواظب بود کی٠دستی‌اش از شانه‌ی عریان‌اش نلغزد، به زØÙ…ت صندلی‌ای از گوشه‌ی ØÛŒØ§Ø· آورد Ùˆ خود را به زور دور میز٠شلوغ جا داد. آدم‌های بغل دستی‌اش لبخندی به او ØÙˆØ§Ù„Ù‡ دادند Ùˆ او هم سر به زیر نشست Ùˆ شروع کرد به خوردن.
ساعتی بعد Ú©Ù‡ غذا تمام شده بود Ùˆ شکم‌ها سیر، Ú¯ÙØªÛŒÙ… خوب است بازی کنیم. کس‌ای ایده‌ای دارد؟ سین یا میم یا Ú©Ù‡ شاید هم نون مشتاقانه داد زد «من یک پیش‌نهاد دارم! من یک پیش‌نهاد دارم!». یکی از آن Ø·Ø±Ù Ú¯ÙØª «بیاییم پوکر بازی کنیم!» Ùˆ بعد همه سریعا اعلام مواÙقت کردند بدون این‌که ØØªÛŒ از او بپرسند Ú©Ù‡ پیش‌نهادش Ú†Ù‡ بوده است.
پوکر را شرطی بازی کردیم Ùˆ برخلا٠همیشه بلوÙ‌های سین هیچ‌کس را نترساند Ú©Ù‡ هیچ، جری‌تر هم کرد Ùˆ در نتیجه سین هر Ú†Ù‡ وسط گذاشته بود دو دستی باخت.
دو ساعت‌ای Ú©Ù‡ گذشت Ùˆ ØÙˆØµÙ„ه‌ی همه از پوکربازی سر Ø±ÙØªØŒ Ú¯ÙØªÛŒÙ… بیاییم Ùیلم ببینیم. Ú†Ù‡ Ùیلم‌ای؟ پنج شش Ù†ÙØ± از جمله میم Ùیلم‌هایی پیش‌نهاد کردند. قرار شد بین آن‌هایی Ú©Ù‡ در آرشیوم دارم رای‌گیری کنیم. Ú¯ÙØªÙ† ندارد Ú©Ù‡ Ùیلم پیش‌نهادی‌ی میم تنها یک رای آورد. اتاق را تاریک کردیم Ùˆ نشستیم به Ùیلم‌دیدن. Ùیلم Ú©Ù‡ تمام شد Ùˆ چراغ‌ها روشن، صندلی‌ی میم خالی‌ی خالی بود. چند Ù„ØØ¸Ù‡â€ŒØ§ÛŒ به سکوت هم‌دیگر را برانداز کردیم Ùˆ بعد ناگهان همه زدیم زیر خنده Ùˆ شروع کردیم بلند بلند از میم Ú¯ÙØªÙ†.
ÙØ±Ø¯Ø§ ØµØ¨ØØŒ ده پانزده دقیقه از شروع کلاس گذشته بود Ú©Ù‡ درْ چهارطاق باز شد Ùˆ نون شادمان Ùˆ Ø³Ø±Ø§ÙØ±Ø§Ø´ØªÙ‡ با دامن‌ای سرخ Ùˆ پیراهن‌ای سÙید طول سالن را رژه Ø±ÙØª Ùˆ بر جلوترین صندلی‌ی کلاس نشست.
دی و بهمن ۱۳۸۷ خورشیدی
[با سپاس از نون-جیم، سامان، میم.، لنا، یاور و نیوشا(۲)]
کاش می‌شد دخترهای ایرانی‌ای را Ú©Ù‡ ØØ§Ø¶Ø± نیستند با پسرها برقصند به طور موقت از هر گونه رقص Ùˆ ØØ±Ú©Ø§Øª موزون Ùˆ ناموزون Ù…ØØ±ÙˆÙ… کرد.
* تعداد زیادی از دانش‌جویان دانش‌گاه امیرکبیر را دست‌گیر کرده‌اند. ماجرا بر سر به خاک‌سپاری‌ی چند شهید در دانش‌گاه و مقاومت/اعتراض دانش‌جویان بوده است. خبر را در این‌جا بخوانید.
* چقدر طول می‌کشد تا چنین خبری به گوش چون من برسد؟ من‌ای Ú©Ù‡ نه در ایران زندگی می‌کنم Ùˆ نه خبرها را ÙØ¹Ø§Ù„انه دنبال می‌کنم.
در بین همه‌ی Ø¨ØØ«â€ŒÙ‡Ø§ÛŒÛŒ Ú©Ù‡ در این دو سه روز سر میز نهار Ùˆ شام شنیده‌ام، تنها یک بار کس‌ای به این مورد اشاره کرد. خبر دست‌گیری را هم از طریق پیام اØÙˆØ§Ù„ (Û±) Ùیس‌بوکی‌ی دوست‌ام آیدا خواندم. او دانش‌جوی سابق امیرکبیر بوده است.
من خبر را در پیام‌اØÙˆØ§Ù„‌ام گذاشتم. سه جور واکنش دیدم:
دو Ù†ÙØ± از دوستان‌ام نیز خبر را پخش کردند.
یک‌ای Ú¯ÙØª Ú©Ù‡ منبع خبر قابل اعتماد نیست. از او خواستم منبع قابل اعتماد پیش‌نهاد دهد. از او خبری نشد.
دیگری‌ای Ú¯ÙØª Ú©Ù‡ آقای «اندی» ÙØ±Ù…وده‌اند دانش‌جو نباید قرطی‌بازی کند Ùˆ خود او هم پیش‌نهاد داده بود Ú©Ù‡ دانش‌جو نباید سیاست‌بازی کند. (آقای اندی همان خواننده‌ی پرآوازه‌ی شهره‌ی شهرمان است Ú©Ù‡ Ù‡ÙØªÙ‡â€ŒÛŒ پیش کنسرتی در این شهر یخ‌زده داشت Ùˆ گویا Ú©Ù„ÛŒ مرید پیدا کرده است به طوری Ú©Ù‡ جدیدا نقل‌قول هم از او می‌شود!)
واکنش من؟ من از آقای اندی برای توصیه‌ی روشن‌Ùکرانه‌شان تشکر کردم.
این‌ها را نوشتم تا بگویم ØØ³Ø§Ø³ÛŒØª آدم‌ها به تدریج Ú©Ù… می‌شود Ùˆ سیخ٠داغ هم‌چنان ÙØ±Ùˆ Ùˆ ÙØ±ÙˆØªØ± می‌رود!
* اگر این خبر را در این‌جا می‌نویسم، انتظار/تصور ندارم Ú©Ù‡ کمک‌ای به آزادی‌ی این دانش‌جویان بکند. این خبر را در این وبلاگ می‌نویسم تا کمک‌ای باشد برای ØØ§Ùظه‌ام/مان Ú©Ù‡ ‌سال‌های بعد Ú©Ù‡ آمد، اگر بیاید، به خاطر بیاوریم Ú©Ù‡ سال‌های پیش وضع کشور چگونه بوده است. یعنی ÙØ±Ø§Ù…وش نکنیم Ú©Ù‡ اØÙ…دی‌نژاد Ú©Ù‡ رییس جمهور بود، نه تنها اقتصاد بد بود Ùˆ نه تنها ØÙ…اقت از سر Ùˆ روی ØÚ©ÙˆÙ…ت سرازیر می‌کرد Ú©Ù‡ دانش‌جویان دست‌گیر می‌شدند Ùˆ مردم آزار Ùˆ اذیت می‌دیدند (همان‌طور Ú©Ù‡ در زمان خاتمی هم دانش‌جویان دست‌گیر می‌شدند). می‌نویسم Ú©Ù‡ ÙØ±Ø§Ù…وش نکنم.
* چرا دانش‌جویان با به خاک‌سپاری‌ی شهدا مخالÙ‌اند؟
مطمئن نیستم، اما ØØ¯Ø³ نمی‌زنم تعداد زیادی از ایرانیان به طور عام Ùˆ دانش‌جویان به طور خاص از «شهدا» بدشان بیاید. یعنی مشکل شخصی با شخص شهید نیست. ØØªÛŒ گمان می‌برم Ú©Ù‡ بعضی‌ها ممکن است عزت Ùˆ Ø§ØØªØ±Ø§Ù… خاص‌ای برای شهدا قایل باشند (گرچه شاید چنین ØØ³â€ŒØ§ÛŒ برای کسان‌ای Ú©Ù‡ جنگ را ندیده‌اند کم‌تر رخ دهد).
پس مشکل چیست؟
آیا مشکل این است Ú©Ù‡ به نظر دانش‌جویان به‌خاک‌سپاری‌ی انسان‌ای در دانش‌گاه غیرقابل تصور است؟ یعنی آیا مشکل تنها Ù†ÙØ³ به‌خاک‌سپاری است؟!
البته بدیهی است دانش‌گاه برای به‌خاک‌سپاری‌ی کس‌ای ساخته نشده است. اما باز بعید می‌دانم دانش‌گاه نتواند پذیرای به‌خاک‌سپاری‌ی چند Ù†ÙØ± باشد. یعنی می‌توانم تصور کنم Ú©Ù‡ اگر قرار باشد دانش‌مندی (یا هنرمندی)‌ در دانش‌گاه به‌خاک سپرده شود،‌ اعتراض زیادی به بار نیاید. ØØ¯Ø³ می‌زنم مشکل بیش از آن‌که به به‌خاک‌سپاری ربط داشته باشد، به شهید-بودن این Ø§ÙØ±Ø§Ø¯ Ùˆ این‌که Ú†Ù‡ کس‌ای متولی‌ی چنین کاری است باز می‌گردد.
توجه به این نکته Ú©Ù‡ چنان عمل‌ای از دید دو گروه مواÙÙ‚ Ùˆ مخال٠معنای سمبولیک می‌تواند داشته باشد، تØÙ„یل اوضاع را ساده‌تر می‌کند.
ØØ¯Ø³ می‌زنم Ù…Ø¯Ø§ÙØ¹Ø§Ù† Ø§ØØ³Ø§Ø³ می‌کنند Ú©Ù‡ با وجود شهید در دانش‌گاه -شهیدی Ú©Ù‡ درست یا غلط جزو خالص‌ترین نمادهای اسلام Ùˆ انقلاب به شمار می‌رود- دانش‌گاه را به سیستم ایدئولوژیک خود نزدیک‌تر کرده‌اند. در واقع دÙÙ† شهید چون غسل تعمیدی برای دانش‌گاه خواهد بود Ùˆ آن را مطهر -یا دست‌کم قابل تØÙ…Ù„- می‌کند.
توجه کنید Ú©Ù‡ دانش‌گاه بنا به تعری٠با هر ØÚ©ÙˆÙ…ت با ایدئولوژی‌ی صلب‌ای تناقض‌ای ساختاری دارد.
از طر٠دیگر ØØ¯Ø³ می‌زنم Ù…Ø®Ø§Ù„ÙØ§Ù† با اعتراض‌نشان‌دادن به اَعمال مقدس‌گون ØÚ©ÙˆÙ…ت Ùˆ طرÙ‌داران‌اش، دوری‌ی خود را از ØÚ©ÙˆÙ…ت نشان می‌دهند. اقتداکردن به چنین موردی -Ú©Ù‡ از خالص‌ترین خواسته‌های ایدئولوژیک ØÚ©ÙˆÙ…ت است- برای آن‌ها چون قلاده بر گردن نهادن است.
* آیا ØªÙØ³ÛŒØ± پیشین صØÛŒØ است؟ آیا واقعا اختلاÙ‌نظرها بر سر عمیق‌ترین باورهای Ø§ÙØ±Ø§Ø¯ است یا این‌که ما تنها شاهد کنش-واکنش‌ای در Ø³Ø·Ø Ù‡Ø³ØªÛŒÙ…ØŸ آیا Ù…Ø®Ø§Ù„ÙØ§Ù† چنان عمل‌ای با عمیق‌ترین مجموعه باورهایی Ú©Ù‡ ØÚ©ÙˆÙ…ت ایران را تعری٠می‌کند مشکل دارند؟
ØØ¯Ø³ می‌زنم درصد زیادی از دانش‌جویان با شخص رییس جمهور مشکل داشته باشند.
ØØ¯Ø³ می‌زنم درصد کم‌تری (ولی هم‌چنان قابل توجه) با رهبر انقلاب مشکل داشته باشند.
اما چند درصد Ø§ÙØ±Ø§Ø¯ با Ù†ÙØ³ وجود ØÚ©ÙˆÙ…ت اسلامی مشکل دارند؟ Ø§ØØªÙ…ال زیاد درصد زیادی از دانش‌جویان می‌گویند Ú©Ù‡ دوست دارند دین‌شان از ØÚ©ÙˆÙ…ت‌شان جدا باشد Ùˆ آزاد زندگی کنند Ùˆ غیره.
بسیار خوب! ÙØ±Ø¶ کنیم چنین باشد Ùˆ مثلا بیش از پنجاه درصد دانش‌جویان ادعا کنند Ú©Ù‡ دوست دارند ØÚ©ÙˆÙ…ت‌ای سکولار داشته باشند.
سوال‌ای Ú©Ù‡ برای‌ام پیش می‌آید این است Ú©Ù‡ همین دانش‌جویان مبنای ØÚ©ÙˆÙ…ت غیردینی‌شان را بر Ú†Ù‡ می‌نهند؟
آیا ØØ§Ø¶Ø±Ù†Ø¯ مبنای ØÚ©ÙˆÙ…ت‌شان را بر عقل‌گرایی بنا نهند؟ (Ùˆ نه Ùقط مثلا سنت‌گرایی به جای مذهب‌گرایی)
Ùˆ اگر ØØ§Ø¶Ø±Ù†Ø¯ØŒ آیا عقل‌گرایی را راه‌ای برای زندگی‌شان نیز انتخاب می‌کنند؟ (سازگارانه نمی‌نماید Ú©Ù‡ ØÚ©ÙˆÙ…ت عقل‌گرا باشد Ùˆ زندگی‌ی شخصی عقل‌گرایانه نباشد.)
توجه کنید Ú©Ù‡ معنای چنان ØØ±ÙÛŒ تقریبا این است Ú©Ù‡ نه تنها دین را Ù†ÙÛŒ کنند، بلکه خدا را -بدان‌گونه Ú©Ù‡ ادیان آسمانی به آن باور دارند- Ù†ÙÛŒ کنند (البته می‌توان Ø¨ØØ« کرد Ú©Ù‡ آیا عقل‌گرایی‌ی خالص با خداباوری تناقض دارد یا خیر. به نظرم دارد.)
آیا به نظر شما می‌رسد Ú©Ù‡ درصد قابل توجه‌ای از دانش‌جویان ØØ§Ø¶Ø± باشند هر گونه خداوند Ø¢ÙØ±ÛŒÙ†Ù†Ø¯Ù‡â€ŒÛŒ دعاپذیری را Ù†ÙÛŒ کنند؟
نوشته‌های مرتبط:
– تغییرات پارامتری، تغییرات ساختاری
– بامدادی از ÙØ±Ù‚ بین دانش-جو Ùˆ دانشجو می‌نویسد. نوشته‌ی او به طور غیرمستقیم به این نوشته ربط دارد.
(Û±): پیام‌اØÙˆØ§Ù„ ترجمه‌ی من از status در سیستم‌هایی چون Facebook است. ÙØ¹Ù„ا Ú©Ù‡ به آن عادت ندارم Ùˆ خیلی به نظرم زیبا نیست. پیش‌نهادی به‌تری دارید،‌ Ù„Ø·ÙØ§ به‌ام بگویید.