Browsed by
Year: 2009

چهار کُنج روزگار

چهار کُنج روزگار

نشسته گوشه‌ی اتاق،
زیر نور ملایم مهتاب،
یادِ دی‌روز را
مزه‌مزه می‌کند.

نشسته گوشه‌ی اتاق،
زیر نور تاریکی،
اندیشمندانه
چرت می‌زند.

درازکشیده بر تخت
گوش پر از نفیر سکوت
ملتماسانه
فردا را آرزو می‌کند.

درازکشیده بر تخت
پلک‌ها بسته، چشمان دوان‌دوان
فردای شیرین را
خیال می‌کند.

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت: مشاهده‌ای اجتماعی

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت: مشاهده‌ای اجتماعی

[بیرونی، آفتابی.]
[ده پانزده نفر روی پاسیویی دور هم جمع‌اند و می‌نوشند و می‌خندند.]

[دختر] نامردا حتی دعوت هم نکردن که من رو ببرن کنسرت اِبی. از وقتی دیگه «سینگل» نیستم، هیچ‌کی دیگه تحویل نمی‌گیره.
[پسر] تازه شدی مثل ما که هیچ‌وقت هیچ‌کس‌ای دعوت‌مون نمی‌کنه ببره دَدَر بگردونه، خوش و خندون برگردونه! (*)

ساعت‌ها بعد، به هنگام غروب، به این می‌اندیشیدم که در یک سیستم طبیعی نمی‌شود همیشه سواری گرفت. اگر الان سواری می‌گیری، بعدها سواری می‌دهی. [توضیح برای خواننده‌ی احتمالی‌ی سواری‌داده یا سواری‌گرفته: در این‌جا سواری‌دادن و سواری‌گرفتن هیچ بار ارزشی‌ یا اخلاقی‌ای ندارد.]
و طبیعی هم نیست؟ حق انتخاب نهایی جفت در بسیاری از موجودات با ماده‌هاست و نرها مجبورند به انواع حیلت‌ها دست‌یازند تا دلِ ماده را بدست بیاورند. در عوض بعدتر، ماده هزینه‌ی زیادی می‌پردازد:‌ باروری و خیلی وقت‌ها هم بزرگ‌کردن فرزند. این رفتار نه در «بقیه‌» حیوانات که در جامعه‌ی انسانی نیز کم و بیش به همین صورت برقرار است.

حال اگر احساس می‌شود که در جامعه زنان و مردان در یک وضعیت نیستند و به زنان «ظلم» می‌شود (مثلا مجبور می‌شوند بچه بزرگ کنند، خانه‌داری شغل پسندیده‌ی آن‌ها در نظر گرفته می‌شود و غیره) احتمالا به همین خاطر است.

حدس می‌زنم اگر کس‌ای بخواهد جامعه‌ای «هم‌گون‌تر» داشته باشد -یعنی زن و مرد را نتوان از روی توصیف شغلی‌، موقعیت‌های اجتماعی‌، حقوق قضایی و غیره‌شان از هم تشخیص داد- می‌باید انتظار داشته باشد که این هم‌گونی در همه‌ی بخش‌های زندگی وجود داشته باشد. فرآیند جفت‌گیری و ناز و اداهایش نمی‌تواند چون سابق باشد اما دیگر رفتارهای اجتماعی مو به مو یک‌سان باشد (بله!‌ می‌توان قانون را جوری تغییر داد که این یک‌سانی را به نوعی اجبار کند. اما تقریبا بدیهی است که رابطه‌ی قانون و رفتار اجتماع یک-به-یک نیست.)

همه‌ی این‌ها را گفتم، اما من بعید می‌دانم بتوان رفتارهای بین دو جنس را بیش از حدی تغییر داد. به همین صورت بعید می‌دانم تصور جامعه‌ای هم‌گون -که موقعیت‌های اجتماعی‌ی دو جنس در آن برابرند- چندان «طبیعی» باشد. حالا «بعضی» از ما فمینیست‌ها هر چقدر می‌خواهند زور بزنند و سعی کنند جامعه جور دیگری شود (می‌نویسم «ما» فمینیست‌ها چون خود را با توصیف‌ای تقریبا مینیمال از فمینیسم، فمینیست می‌دانم. توصیف‌ای که برابری‌ی قضایی‌ی زن‌ها و مردها را واجب می‌داند و تلاش می‌کند تا حد ممکن -ولی نه با تلاش‌ای غیرطبیعی- شانس و موقعیت یک‌سان به دو جنس بدهد).

(*): البته نه که موقعیت‌های غیرمنتظره پیش نیاید.

گشتال

گشتال

عجب این لغت «گُشْتال» به بعضی‌ها خوب می‌آید. انگار ساخته‌اندش برای بعضی از آدم‌هایی که با یک مَن عسل، خوردن که سهل است، حتی نمی‌شود توی چشم‌های‌شان نگاه کرد. اوغ!

لغت‌شناسی: گشتال کلمه‌ای کردی است که تا جایی که من می‌فهمم به کس‌ای اشارت می‌کند که سرد است و دماغ‌بالا، و هنگام معاشرت با او تلخی وجودت را در بر می‌گیرد.

سفارشات سیزده بدرانه

سفارشات سیزده بدرانه

دختران جوان دم‌بخت،
از خانه‌ها بیرون بیایید،
سبزه‌ها را گره بزنید،
محکم‌تر، انبوه‌تر!

پسران جوان بی‌بخت،
چاردیواری‌ها را ول کنید،
دختران چمن‌زار را بنگرید،
ببویید، ببوسید!

از امیدرضا میرصیافی و سال نو و دیگر قضایا

از امیدرضا میرصیافی و سال نو و دیگر قضایا

امیدرضا میرصیافی در زندان اوین کشته شد؛ خاله‌ی دوست‌ام چند روز پیش از دنیا رفت؛ شیده عزادار مادرش شد؛ و حالا لیلا را دست‌گیر کرده‌اند.
حال شما بگویید، من بیایم و بگویم سال نو مبارک؟! یعنی دل‌ای، رمغ‌ای، بهانه‌ای برای شادمانی می‌ماند؟

امیدرضا میرصیافی چند روز پیش در زندان اوین کشته شد. روایت پزشکِ هم‌بندش از مرگ امیدرضا تاسف‌برانگیز است. او می‌نویسند Ú©Ù‡ چگونه کوته‌فکری‌ی مسوولان زندان جوان بیست Ùˆ هشت ساله را به کام مرگ فرستاد. در خوش‌بینانه‌ترین حالت‌اش چنین کاری مصداق قتل غیرعمد است (چون ناشی از حماقت بوده است Ùˆ نه برنامه‌ریزی‌ی پیشین) ولی بدون عینک خوش‌بینی … .
می‌دانید؟! وقتی آدم می‌بیند یک انسان را به خاطر حرف‌های‌اش به زندان می‌اندازند، بعد آن‌قدر آزارش می‌دهند تا به خودکشی راضی شود (تازه اگر چشم‌مان را بر روایت‌های دیگر ببندیم) و بعد در نهایت می‌گذارند جان دهد، آن‌قدر مرا معذب می‌کند که گاهی آرزوی بدترین‌ها را برای‌شان می‌کنم. ننگ‌شان باد!

بعد می‌شود نوبت خاله‌ی دوست‌ام. از طریق فیس‌بوک خبردار می‌شوم. «م» را که می‌بینم چه ملتهب و پریشان شده است، دردم می‌گیرد. چه بگویم‌اش؟ بگویم مهم نیست؟

دو سه روز می‌گذرد و بعد می‌فهمم مادر پینک فلویدیش از دنیا رفته است. متن‌اش را می‌خوانم و اشک می‌ریزم. نه این‌که مادرش را بشناسم یا حتی پینک‌فلویدیش را از نزدیک دیده باشم (گو این‌که شش هفت سال است در همین مجازک‌شهر همسایه‌ایم)، اما حس غربت را و ترس بیان‌نشونده و زیر ده لایه پنهانِ جدا-افتادن همیشگی از عزیزان را خوب درک می‌کنم. کابوس‌ای است برای شب‌های تنهای‌مان و دغدغه‌ای‌ست برای روزهای در آشفته‌مان. و این ترس برای کسانی که فاصله‌های جغرافیایی دورشان کرده دو چندان می‌شود. روزهایی که تلفن زنگ نمی‌زند، یا می‌زند ولی با فلانی صحبت نمی‌کنی، و وقتی می‌پرسی چطور است، می‌شنوی که خوب‌ است و بعد می‌هراسی که نکند راست‌اش را نگفته باشند ولی بعد چند روز بعد یا چند هفته‌ی بعد صدای همو را می‌شنوی و چند روزکی بی‌هراس از خواب بیدار می‌شوی.

و بعد نوبت لیلاست و دیگر دوستان ندیده‌ام. که می‌خواهند بروند برای بازدید عید خانواده‌ی زهرا بنی‌یعقوب (می‌شناسیدش که؟ همان دختر جوان‌ای را که بسیج همدان دست‌گیرش کردند، معلوم نیست چه بر سرش آوردند و بعد به خانواده‌اش گفتند که بیا و جنازه‌ی دخترت را تحویل بگیر) و دست‌گیرشان می‌کنند می‌برندشان به اوین. حالا هم که انگار می‌شود با وثیقه آزادشان کرد، یا قیر نیست، یا قیف نیست، یا هر دو هست و قاضی‌ی کشیک نیست.

این شرایط به کمدی-تراژدی‌ای می‌ماند. از طرفی همه‌ی دلیل‌های کافی برای خروج‌ات از کشور را در خود پنهان کرده (دست‌گیری‌های بی‌حساب، قانون بی‌صاحاب و مهم‌تر از همه حکومت ظالم همه‌جا حاضر) و از طرف دیگر بهانه‌های پای‌بندی به دست می‌دهد تا تو را به ماندن یا نرفتن یا که بازگشتن یا دست‌کم عذاب‌وجدان داشتن سوق می‌دهد (عزیزانی که نمی‌خواهی از آن‌ها دور شوی).
نمی‌دانم دَرَک‌ای هست یا نه، اما اگر هست مسببین این شرایط همه مستحق‌اش هستند.

تصور پیشین‌ام از سال ۱۳۸۸ جور دیگری بود. نمی‌دانم چرا، اما به نظرم از آن سال‌های دوست‌داشتنی می‌آمد. شاید به خاطر ۸۸اش. با این‌که همه‌ی این اتفاق‌ها ناخوش‌آیند بود، اما هنوز نمی‌خواهم امیدم را از دست بدهم. ظلم ظالم که تازگی ندارد. بقیه‌اش هم شاید اتفاقی همه در این موقع سال جمع شده است. بگذار خوش‌بین باشم، بگذار خوش‌بین باشیم.

سال نوی همه‌تان مبارک!

غارنشینی

غارنشینی

یارو غارنشینه گاهی Ø´Ú© می‌کنه Ú©Ù‡ آیا هنوز دیگران او را جزو آدمیزاد حساب می‌کنند یا نه. یعنی اصلا یادشان هست Ú©Ù‡ وجود دارد یا شده مثل اصحاب کهف – با این تفاوت Ú©Ù‡ برخلاف آن‌ها آینده‌ی پر جار Ùˆ جنجالی هم برای‌اش متصور نیست.
بعد آدمک لیبرال/عقل‌گرای‌اش سر بر می‌آورد و به شخص شخیص‌اش ندا می‌دهد «دیگران لابد حق دارند این‌طوری‌اند که هم‌این‌که مردم مختارند و آزاد تا هر جوری می‌خواهند فکر/رفتار کنند و تازه از آن هم بالاتر، جان من، خودت بگو!، زندگی توی غار مگر غیر از این هم می‌شود قربان، می‌شود؟! نمی‌شود دیگه!».
بعد غارنشینه همین جا گفت و گوی درونی را تمام می‌کند و می‌رود سمت در غار تا خوب وارسی کند که نکند درزی، سوراخی، چیزی ایزولاسیون کرکره‌ی غارش را به هم زده باشد.

هراس‌های بی‌هوده‌ی من

هراس‌های بی‌هوده‌ی من

هراس‌های‌ات را کشف می‌کنی، و بی‌هوده‌گی‌شان تو را به وحشت می‌اندازد: مگر این‌ها هم هراس برانگیز است؟!
و بالاتر:
از وحشت‌ات به هراس می‌افتی: آیا وحشت‌کردن از هراس‌های پیش پا افتاده و بی‌هوده‌ات وحشت‌انگیز است؟
و تکرار مکرر تا جایی که ذهن قامت دارد.

ساز و آواز

ساز و آواز

استعدادهای آدم زمان‌ای شکوفا می‌شود که دیر وقت است، نیمه‌شب است، هم‌سایه‌ها خواب‌اند، و تو بیداری، و تو بیداری، و تو بیش از همیشه بیداری!

من در جهان

من در جهان

– …. .. … .. … — . –..– .-.. .. …- .. -. –. .-.. — -. . .-.. -.– .. -. – …. .. … -… — ..- -. -.. .-.. . … … .- -… … ..- .-. -.. .. – -.– -.-. .- .-.. .-.. . -.. – …. . .– — .-. .-.. -.. .-.-.- -.-. .- -. -.– — ..- …. . .- .-. — . ..–..

نون، میم، یا که شاید هم سین [داستان]

نون، میم، یا که شاید هم سین [داستان]

قبول دارم که شاید کمی بدجنسی کرده باشیم، اما شما که نمی‌دانید نون خوش‌گله چه بد روی اعصاب همه رفته بود. پسرها شاکی بودند که چرا هر چه به او توجه می‌کنند و او را این جا و آن‌جا دعوت می‌کنند، می‌آید و خوش می‌گذراند بعد چون جن بسم‌الله‌شنیده ناپدید می‌شود انگار نه انگار که پسران پروانه‌وار دورش گردیده بودند؛ و از آن طرف هم دخترها شاکی بودند که چرا حواس همه‌ی پسرها -حتی دوست‌پسران‌شان- پرت این لنگه دختر شده است.

واقعیت‌اش را بخواهید، میم یا شاید نون، یا که شاید هم سین -و مگر فرقی هم می‌کند؟- دختر بدی نبود. جوان‌ای بود زیباتر از رویایی‌ترین آرزوهای هر دختری و سکسی‌تر از خیالی‌ترین هذیان‌های هر پسری؛ که هر روز با لباسی فاخرتر از دی‌روز با سری افراشته و موهای افشان پا به دانش‌کده می‌گذاشت و چشم همه را از هر کاری که می‌کردند می‌ربود. میم ویژگی‌ای داشت، و نمی‌دانم عیب‌اش بدانم یا حُسن -اما هر چه بود روی اعصاب همه رفته بود- و آن هم این‌که خوب دست‌گیرش شده بود که بد لعبتی‌ است و هیکل خوش‌تراش و صورت زیبا و چشمان خمارش کافی است تا دل و روح مردمان را بلرزاند. به اندازه‌ی کافی هم باهوش بود که بداند عشق و عاشقی یک طرف داستان زندگی است، جفت مناسب پیدا کردن طرف دیگر. میم خوب فهمیده بود که آن‌چه در دنیا کم نیست، خواستار و طالبِ دین و ایمان از دست‌داده است و او حالا حالاها می‌تواند ناز کند و ادا بیاید و سینه‌چاکان‌اش قطار قطار دنبال‌اش بدوند.

یک روز بعد از ظهر با جمع‌ای از پسران و دختران دانش‌کده به صحبت نشسته بودیم و مطابق معمول آن روزها، بحث حول و حوش دخترک بود و این‌که به تازگی دست رد بر سینه‌ی کدامین عاشق زده است و هوش از سر کدامین مجنون ربوده. من دقایقی ساکت بودم و با لیوان چای‌ام ور می‌رفتم تا این‌که یک‌هو پریدم وسط حرف و رو به یکی از دخترها کردم و گفتم یک پسر چه کاری می‌تواند بکند که بیش از همه حال‌ات را بگیرد؟
انگار درست نشنیده باشد چه گفته‌ام، زل به‌ام نگاه کرد و من خیلی جدی دوباره سوال‌ام را پرسیدم: «یه پسر چی کار بکنه حسابی حال‌ات گرفته می‌شه؟ فرض کن دوست‌پسر و عشق جون‌جونی و غیره‌ات هم هنوز نشده.».
Ú©Ù…ÛŒ بالا را نگاه کرد Ùˆ بعد بالا سمت Ú†Ù¾ Ùˆ بعدتر بالا سمت راست Ùˆ دوباره Ú†Ù¾ تا آخر سر در آمد Ú©Ù‡ …
اجازه بدید نگویم چه پاسخ‌ای داد. به جای‌اش تعریف می‌کنم که چه بر سر نون آمد. قبول؟!

برای یک‌شنبه ظهر همان هفته از سین دعوت کردم تا به خانه‌ام بیاید. گفتم تا هوا خوب است قرار گذاشته‌ایم در حیاط خانه‌ام مهمانی‌ای بگیرم که سه چهار نفری از بچه‌های دانش‌گاه هستند و چند نفری هم از دوستان دیگرم.

روز موعود که شد، سین یک ساعت دیرتر از زمان مقرر با شلوار کوتاه خاکی‌ و تاپ زرد رنگی که به زحمت به میانه‌ی شکم‌اش می‌رسید سلانه سلانه وارد حیاط شد. اگر هر روز و هر جای دیگری بود، مطمئن‌ام دست‌اش نخورده به درْ پسری دوان‌دوان به سوی‌اش می‌دوید تا در را به روی‌اش باز کند -به بهانه‌ی این‌که درِ حیاط کثیف است یا سنگین است یا چه می‌دانم از همین جور بهانه‌ها که پسرها از آستین‌شان در می‌آورند- و سلام و صلوات‌گویان او را به میانه‌ی جمع که دور میزی نشسته بودند هدایت می‌کرد. اما این بار جز یکی دو نفری که سرشان را به زحمت کج کردند تا ببینند که آمده، بقیه حتی سرشان را از روی بشقاب‌های‌شان هم بلند نکردند. من هم که پشت به درْ کنار باربیکیو بودم، خودم را به نفهمیدن زدم و تا وقتی خودِ سین نیامد کنارم تا سلام کند واکنش‌ای نشان ندادم. سلام که گفت، گفتم «سلام! چه خوب که آمدی!» و بشقاب‌ای دادم دست‌اش و دو سه تکه گوشت کبابی گذاشتم وسطش و گفتم برو بنشین که من هم الان می‌آیم.

سین یک دست به بشقاب و دست دیگر گیر صندلی،‌ در حالی که مواظب بود کیف دستی‌اش از شانه‌ی عریان‌اش نلغزد، به زحمت صندلی‌ای از گوشه‌ی حیاط آورد و خود را به زور دور میزِ شلوغ جا داد. آدم‌های بغل دستی‌اش لبخندی به او حواله دادند و او هم سر به زیر نشست و شروع کرد به خوردن.

ساعتی بعد که غذا تمام شده بود و شکم‌ها سیر، گفتیم خوب است بازی کنیم. کس‌ای ایده‌ای دارد؟ سین یا میم یا که شاید هم نون مشتاقانه داد زد «من یک پیش‌نهاد دارم! من یک پیش‌نهاد دارم!». یکی از آن طرف گفت «بیاییم پوکر بازی کنیم!» و بعد همه سریعا اعلام موافقت کردند بدون این‌که حتی از او بپرسند که پیش‌نهادش چه بوده است.
پوکر را شرطی بازی کردیم و برخلاف همیشه بلوف‌های سین هیچ‌کس را نترساند که هیچ، جری‌تر هم کرد و در نتیجه سین هر چه وسط گذاشته بود دو دستی باخت.

دو ساعت‌ای که گذشت و حوصله‌ی همه از پوکربازی سر رفت، گفتیم بیاییم فیلم ببینیم. چه فیلم‌ای؟ پنج شش نفر از جمله میم فیلم‌هایی پیش‌نهاد کردند. قرار شد بین آن‌هایی که در آرشیوم دارم رای‌گیری کنیم. گفتن ندارد که فیلم پیش‌نهادی‌ی میم تنها یک رای آورد. اتاق را تاریک کردیم و نشستیم به فیلم‌دیدن. فیلم که تمام شد و چراغ‌ها روشن، صندلی‌ی میم خالی‌ی خالی بود. چند لحظه‌ای به سکوت هم‌دیگر را برانداز کردیم و بعد ناگهان همه زدیم زیر خنده و شروع کردیم بلند بلند از میم گفتن.

فردا صبح، ده پانزده دقیقه از شروع کلاس گذشته بود که درْ چهارطاق باز شد و نون شادمان و سرافراشته با دامن‌ای سرخ و پیراهن‌ای سفید طول سالن را رژه رفت و بر جلوترین صندلی‌ی کلاس نشست.

دی و بهمن ۱۳۸۷ خورشیدی
[با سپاس از نون-جیم، سامان، میم.، لنا، یاور و نیوشا(۲)]

سه جلسه محرومیت برای شما دختر عزیز

سه جلسه محرومیت برای شما دختر عزیز

کاش می‌شد دخترهای ایرانی‌ای را که حاضر نیستند با پسرها برقصند به طور موقت از هر گونه رقص و حرکات موزون و ناموزون محروم کرد.

دانش‌جویان دست‌گیرشده و دغدغه‌های کوچک من

دانش‌جویان دست‌گیرشده و دغدغه‌های کوچک من

* تعداد زیادی از دانش‌جویان دانش‌گاه امیرکبیر را دست‌گیر کرده‌اند. ماجرا بر سر به خاک‌سپاری‌ی چند شهید در دانش‌گاه و مقاومت/اعتراض دانش‌جویان بوده است. خبر را در این‌جا بخوانید.

* چقدر طول می‌کشد تا چنین خبری به گوش چون من برسد؟ من‌ای که نه در ایران زندگی می‌کنم و نه خبرها را فعالانه دنبال می‌کنم.
در بین همه‌ی بحث‌هایی که در این دو سه روز سر میز نهار و شام شنیده‌ام، تنها یک بار کس‌ای به این مورد اشاره کرد. خبر دست‌گیری را هم از طریق پیام احوال (۱) فیس‌بوکی‌ی دوست‌ام آیدا خواندم. او دانش‌جوی سابق امیرکبیر بوده است.
من خبر را در پیام‌احوال‌ام گذاشتم. سه جور واکنش دیدم:
دو نفر از دوستان‌ام نیز خبر را پخش کردند.
یک‌ای گفت که منبع خبر قابل اعتماد نیست. از او خواستم منبع قابل اعتماد پیش‌نهاد دهد. از او خبری نشد.
دیگری‌ای گفت که آقای «اندی» فرموده‌اند دانش‌جو نباید قرطی‌بازی کند و خود او هم پیش‌نهاد داده بود که دانش‌جو نباید سیاست‌بازی کند. (آقای اندی همان خواننده‌ی پرآوازه‌ی شهره‌ی شهرمان است که هفته‌ی پیش کنسرتی در این شهر یخ‌زده داشت و گویا کلی مرید پیدا کرده است به طوری که جدیدا نقل‌قول هم از او می‌شود!)
واکنش من؟ من از آقای اندی برای توصیه‌ی روشن‌فکرانه‌شان تشکر کردم.

این‌ها را نوشتم تا بگویم حساسیت آدم‌ها به تدریج کم می‌شود و سیخِ داغ هم‌چنان فرو و فروتر می‌رود!

* اگر این خبر را در این‌جا می‌نویسم، انتظار/تصور ندارم که کمک‌ای به آزادی‌ی این دانش‌جویان بکند. این خبر را در این وبلاگ می‌نویسم تا کمک‌ای باشد برای حافظه‌ام/مان که ‌سال‌های بعد که آمد، اگر بیاید، به خاطر بیاوریم که سال‌های پیش وضع کشور چگونه بوده است. یعنی فراموش نکنیم که احمدی‌نژاد که رییس جمهور بود، نه تنها اقتصاد بد بود و نه تنها حماقت از سر و روی حکومت سرازیر می‌کرد که دانش‌جویان دست‌گیر می‌شدند و مردم آزار و اذیت می‌دیدند (همان‌طور که در زمان خاتمی هم دانش‌جویان دست‌گیر می‌شدند). می‌نویسم که فراموش نکنم.

* چرا دانش‌جویان با به خاک‌سپاری‌ی شهدا مخالف‌اند؟
مطمئن نیستم، اما حدس نمی‌زنم تعداد زیادی از ایرانیان به طور عام و دانش‌جویان به طور خاص از «شهدا» بدشان بیاید. یعنی مشکل شخصی با شخص شهید نیست. حتی گمان می‌برم که بعضی‌ها ممکن است عزت و احترام خاص‌ای برای شهدا قایل باشند (گرچه شاید چنین حس‌ای برای کسان‌ای که جنگ را ندیده‌اند کم‌تر رخ دهد).

پس مشکل چیست؟
آیا مشکل این است که به نظر دانش‌جویان به‌خاک‌سپاری‌ی انسان‌ای در دانش‌گاه غیرقابل تصور است؟ یعنی آیا مشکل تنها نفس به‌خاک‌سپاری است؟!
البته بدیهی است دانش‌گاه برای به‌خاک‌سپاری‌ی کس‌ای ساخته نشده است. اما باز بعید می‌دانم دانش‌گاه نتواند پذیرای به‌خاک‌سپاری‌ی چند نفر باشد. یعنی می‌توانم تصور کنم که اگر قرار باشد دانش‌مندی (یا هنرمندی)‌ در دانش‌گاه به‌خاک سپرده شود،‌ اعتراض زیادی به بار نیاید. حدس می‌زنم مشکل بیش از آن‌که به به‌خاک‌سپاری ربط داشته باشد، به شهید-بودن این افراد و این‌که چه کس‌ای متولی‌ی چنین کاری است باز می‌گردد.

توجه به این نکته که چنان عمل‌ای از دید دو گروه موافق و مخالف معنای سمبولیک می‌تواند داشته باشد، تحلیل اوضاع را ساده‌تر می‌کند.
حدس می‌زنم مدافعان احساس می‌کنند که با وجود شهید در دانش‌گاه -شهیدی که درست یا غلط جزو خالص‌ترین نمادهای اسلام و انقلاب به شمار می‌رود- دانش‌گاه را به سیستم ایدئولوژیک خود نزدیک‌تر کرده‌اند. در واقع دفن شهید چون غسل تعمیدی برای دانش‌گاه خواهد بود و آن را مطهر -یا دست‌کم قابل تحمل- می‌کند.
توجه کنید که دانش‌گاه بنا به تعریف با هر حکومت با ایدئولوژی‌ی صلب‌ای تناقض‌ای ساختاری دارد.

از طرف دیگر حدس می‌زنم مخالفان با اعتراض‌نشان‌دادن به اَعمال مقدس‌گون حکومت و طرف‌داران‌اش، دوری‌ی خود را از حکومت نشان می‌دهند. اقتداکردن به چنین موردی -که از خالص‌ترین خواسته‌های ایدئولوژیک حکومت است- برای آن‌ها چون قلاده بر گردن نهادن است.

* آیا تفسیر پیشین صحیح است؟ آیا واقعا اختلاف‌نظرها بر سر عمیق‌ترین باورهای افراد است یا این‌که ما تنها شاهد کنش-واکنش‌ای در سطح هستیم؟ آیا مخالفان چنان عمل‌ای با عمیق‌ترین مجموعه باورهایی که حکومت ایران را تعریف می‌کند مشکل دارند؟

حدس می‌زنم درصد زیادی از دانش‌جویان با شخص رییس جمهور مشکل داشته باشند.
حدس می‌زنم درصد کم‌تری (ولی هم‌چنان قابل توجه) با رهبر انقلاب مشکل داشته باشند.
اما چند درصد افراد با نفس وجود حکومت اسلامی مشکل دارند؟ احتمال زیاد درصد زیادی از دانش‌جویان می‌گویند که دوست دارند دین‌شان از حکومت‌شان جدا باشد و آزاد زندگی کنند و غیره.

بسیار خوب! فرض کنیم چنین باشد و مثلا بیش از پنجاه درصد دانش‌جویان ادعا کنند که دوست دارند حکومت‌ای سکولار داشته باشند.
سوال‌ای که برای‌ام پیش می‌آید این است که همین دانش‌جویان مبنای حکومت غیردینی‌شان را بر چه می‌نهند؟
آیا حاضرند مبنای حکومت‌شان را بر عقل‌گرایی بنا نهند؟ (و نه فقط مثلا سنت‌گرایی به جای مذهب‌گرایی)
و اگر حاضرند، آیا عقل‌گرایی را راه‌ای برای زندگی‌شان نیز انتخاب می‌کنند؟ (سازگارانه نمی‌نماید که حکومت عقل‌گرا باشد و زندگی‌ی شخصی عقل‌گرایانه نباشد.)
توجه کنید که معنای چنان حرفی تقریبا این است که نه تنها دین را نفی کنند، بلکه خدا را -بدان‌گونه که ادیان آسمانی به آن باور دارند- نفی کنند (البته می‌توان بحث کرد که آیا عقل‌گرایی‌ی خالص با خداباوری تناقض دارد یا خیر. به نظرم دارد.)
آیا به نظر شما می‌رسد که درصد قابل توجه‌ای از دانش‌جویان حاضر باشند هر گونه خداوند آفریننده‌ی دعاپذیری را نفی کنند؟

نوشته‌های مرتبط:
تغییرات پارامتری، تغییرات ساختاری
بامدادی از فرق بین دانش-جو و دانشجو می‌نویسد. نوشته‌ی او به طور غیرمستقیم به این نوشته ربط دارد.

(۱): پیام‌احوال ترجمه‌ی من از status در سیستم‌هایی چون Facebook است. فعلا که به آن عادت ندارم و خیلی به نظرم زیبا نیست. پیش‌نهادی به‌تری دارید،‌ لطفا به‌ام بگویید.