اين داستان فرشته احمدي را

اين داستان فرشته احمدي را

اين داستان فرشته احمدي را بخوانيد.
از پشت در صداي پچ پچ مي آيد. مامان چند بار تو اتاق سرک مي کشد. به پهلو خوابيده ام. وقتي فکر مي کند خواب هستم، مي آيد تو و از زير بلوزم چادر گلوله شده را بر مي دارد. جيغ مي زنم و چادر را پس مي گيرم.
آرزو کرده بودم آرش بميرد، خيلي وقت پيش. دلم نمي خواست کسي او را بييند. دوستهاي نزديکم ÙŠÚ©ÙŠ دو تا از عکس هاي ريزش را ديده بودند. اما چيزي معلوم نبود، هيچ چيز. مرگ خوب است. مرگ همه چيز را پاک مي کند. اگر آرش ميمرد، با خيال راحت اسمش را جلوي همه مي گفتم. برايش گريه مي کردم. خيلي يواش آرزو کرده بودم، اما آرش مرد. گريه کردم. رو سرم خاک ريختم. رفت لاي موهام. خيلي دوست دارم خاک برود لاي موهام تا هي با سر انگشتهام رو پوست سرم دنبال دانه هاي ريز خاک بگردم. ….

اين داستان فرشته‌ احمدي، درست مثل بيش‌تر داستان‌هاي‌اش باز هم فضاي غريبي دارد – فضايي Ú©Ù‡ هنوز با آن مانوس نيستم Ùˆ کاملا درک‌اش نمي‌کنم. البته شايد اين به سليقه‌ي من بازگردد Ú©Ù‡ نمي‌گويم کاملا جهت‌دار اما به هر حال نه بي‌تفاوت به نوع داستان Ùˆ فضاسازي‌ي آن شده است. اين نکته را اخيرا فهميده‌ام: نسبت به داستان‌ کوتاه سخت‌گير شده‌ام. اصولا من وارد جريان غالب داستان‌نويسي‌ي ايراني‌ها نشده‌ام Ùˆ تازه دارم يواش يواش خودم را به ميان‌اش مي‌کشم. با نويسندگان ÙŠÚ© نسل بالاترم شروع کرده‌ام: شيوا ارسطويي Ùˆ مريم رييس‌دانا (Ùˆ البته فرشته احمدي Ú©Ù‡ از طريق رسانه‌هاي الکترونيکي نوشته‌هاي‌اش را مي‌خوانم Ùˆ چند نفر ديگر به طور غير سيستماتيک). شايد اين‌کنون براي قضاوت خيلي زود باشد اما حس مي‌کنم داستان‌هاي‌شان صلابت مورد نياز داستان کوتاه را ندارد Ùˆ خيلي وقت‌ها تنه مي‌زنند به فضاي نوشته‌هاي شخصي Ùˆ يا وقايع‌نگاري‌ي شاعرانه. البته گفتم، سليقه‌ام به شدت سخت‌گير شده است،‌ مثلا تا به حال هيچ کدام از داستان مجموعه‌ي “مشقت‌هاي عشق” را Ú©Ù‡ برگزيده‌ي مسابقات ادبي‌ي آمريکايي‌ست نپسنديده‌ام يا تنها داستان‌هاي کوتاه متاخر مارکز –که به‌ داستان کوتاه‌نويسي‌اش اعتقاد دارم- را مي‌پسندم. مطمئن نيستم،‌ اما به نظرم زبان ساده Ùˆ مينيمال، وقايع‌نگاري‌ي بي‌طرف Ùˆ شوک‌هاي موقعيتي را مي‌پسندم – نوشتار کاروري (حال اگر مي‌گوييد چرا از مارکز خوش‌ام مي‌آيد با اين‌که زبان‌اش ساده نيست مي‌توانم بگويم چون رئاليسم جادويي‌اش را توجيه کرده است در مجموعه‌ي داستان‌هاي‌اش – از داستان‌هاي کوتاه‌اش بگير تا صد سال تنهايي). پرت افتادم، به اين داستان بي‌اسم فرشته بپردازم.
باز هم چون قبل مي‌گويم Ú©Ù‡ نظرم در مورد اين داستان تنها ÙŠÚ© برداشت از برداشت‌هاي ممکن است. سوال مي‌پرسم تا خواننده بداند Ú†Ù‡ سوال‌هايي مي‌تواند در حين خواندن از خود بپرسد. برداشت من با برداشت نويسنده الزاما يک‌سان نيست Ùˆ دليلي هم ندارد Ú©Ù‡ يک‌سان باشد: خوانش هر خواننده، مي‌بايست منحصر به فرد باشد. بياييد از انتهاي داستان شروع کنيم، از آخرين پاراگراف Ùˆ البته هر جا Ú©Ù‡ لازم شد از اطلاعات قبل استفاده مي‌کنيم. در اين‌جا گفته مي‌شود Ú©Ù‡ همه مي‌توانند بدن لخت آرش را ببينند. آرش‌اي Ú©Ù‡ مرده است، آرش‌اي Ú©Ù‡ او (راوي) نمي‌خواست ديگران حتي عکس‌اش را هم ببينند، Ú†Ù‡ برسد به اين‌که از اين نزديکي، جسم‌اش را مشاهده کنند. راوي نيز قبلا بدن آرش را نديده بود Ùˆ در پاراگراف ÙŠÚ©ÙŠ مانده به آخر به صراحت گفته شده است Ú©Ù‡ او نمي‌خواسته است بدن لخت او را ببيند. آرش چرا نبايد ديده مي‌شد؟ ÙŠÚ© سوال ديگر‌: چرا راوي نبايد ديده مي‌شد؟ شايد نتيجه‌ي حسادت اين باشد. حسادتي Ú©Ù‡ در آن او “مي‌بايست” محق باشد به ديدن Ùˆ ديگراني Ú©Ù‡ چنان حقي ندارند. اما راوي، خودآزارست. راوي حتي بر خودش نيز حرام مي‌دانست اين ديدن را ولي در مقابل ديگران، تنها اوست Ú©Ù‡ مي‌تواند از آرش بهره ببرد. به چند پاراگراف قبل باز مي‌گردم Ú©Ù‡ در آن نشان مي‌دهد Ú©Ù‡ او چگونه خودش را مي‌زد به طوري Ú©Ù‡ خون از او جاري مي‌شد ولي از طرف ديگر آرزوي مرگ آرش را –حتي بسيار آرام- کرده بود. چرا؟ راوي Ú†Ù‡ چيزي مي‌خواست؟ آرش را؟ آرش‌اي Ú©Ù‡ به او نمي‌توانست برسد ولي ديگران هم نمي‌بايست به او مي‌رسيدند؟ ممکن است، من اين‌گونه برداشت مي‌کنم. دوباره به پاراگراف آخر برگرديم، آن‌جايي Ú©Ù‡ مي‌گويد نمي‌خواسته از او عکس بگيرند Ùˆ تنها عکس‌هاي خيلي ريزي از او داشته باشند – درست مانند عکس‌هايي Ú©Ù‡ از آرش وجود مي‌داشت. عکس‌هايي Ú©Ù‡ چيزي از آن معلوم نبود. راوي مي‌خواست بميرد، مي‌خواست وارد قبر شود، خودش را زخمي مي‌کرد Ùˆ در نهايت مايل بود روي سنگ سفيد به پهلو بخوابد، درست مانند آرش. رابطه‌ي او Ùˆ آرش چگونه بود؟ رابطه‌اي Ú©Ù‡ هيچ‌گاه به هم نمي‌رسد؟ آرش با کس ديگري بود؟ يادمان باشد Ú©Ù‡ او آرزوي مرگ‌ آرش را کرده بود. چرا؟ شايد چون مي‌خواست آرش براي کس ديگري نباشد Ùˆ چون نمي‌توانست اين را تحقق دهد، مي‌بايست آرش را از بين ببرد. آرش مرد Ùˆ آن‌گاه، او نيز مي‌بايست بميرد تا نزدش برود. در نهايت چادر … چادر براي‌ام عجيب است: در ابتدا Ùˆ انتهاي داستان، هر دو،‌ تکرار مي‌شود Ùˆ من نمي‌دانم مفهوم‌اش دقيقا چيست. چرا اگر چادر سر داشته باشد او را نمي‌توانند ببرند؟ اما چيزي Ú©Ù‡ معلوم است اين است Ú©Ù‡ چادر را کسي نتوانست از او بگيرد.

کاسه‌هاي داغ‌تر از آش، آش‌هاي

کاسه‌هاي داغ‌تر از آش، آش‌هاي

کاسه‌هاي داغ‌تر از آش،
آش‌هاي داغ‌تر از کاسه،
داغ‌هاي آش‌تر از کاسه،
آش‌هاي کاسه‌تر از داغ،
آش‌هاي داغ‌تر از کاسه،
کاسه‌هاي داغ‌تر از آش!

نه، مساله حقيقت نيست، واقعيت

نه، مساله حقيقت نيست، واقعيت

نه، مساله حقيقت نيست، واقعيت خالي هم همان مشکل را دارد: واقعيت تلخ است يا به‌ترش اين‌که واقعيت ترس‌ناک‌ست!

نه آقا، نه خانم، فقط

نه آقا، نه خانم، فقط

نه آقا، نه خانم، فقط من و تو نيستيم که از دست پشه‌ها خسته مي‌شويم، ببينيد، ابراهيم نبوي هم با اين‌که نه جوان است و نه بي‌حوصله مثل من و تو، خسته مي‌شود. ببين چه نوشته است:

جناب آقای خامنه ای!
در خبرها خواندم که گفته ايد کسانی که در حوادث روزهای اخيردا نشگاه به اعتراض صنفی پرداخته و يا معترض به سياست های رايج کشور شده اند عوامل دشمن اند و دستور صادر کرده ايد که با اين عوامل دشمن با بيرحمی برخورد شود.
[تا اين‌جاي‌اش چيز جديدي نداشت، اما اين پاييني براي شروع خوب است:]
…
جناب آقای خامنه ای!
آنانکه به تبعيت از انصار پيامبر اسلام خودشان را انصار حزب الله و لابد ياران شما مي خوانند سوگمندانه پليدترين وبی رحم ترين جوانان اين کشورند.
[البته نه اين‌که چيز جديدي باشدها! ولي خوب، به هر حال همين‌اش هم يک کتک دارد. يکي دو سطر بدون شرح ادامه بده تا بازگردم.]

نمی دانم، فکر کرديد و دستور برخورد بي رحمانه صادر کرديد؟ يا مطابق معمول با ديدن گروهي از روستائيان ورامين که خودشان را فدايي رهبر خواندند ذوق تان گل کرد و دستور داديد؟ آيا متوجه هستيد وقتي که همه جمعيت مي گويند سرباز شما هستند و گوش به فرمان شما هستند، اين « همه » فقط پانزده در صد از جمعيت کشور است؟ و آيا می فهميد که به همين دليل است که حق نداريد احساس کنيد رهبر سياسي يا مذهبی همه مردم ايران هستيد؟

آقای خامنه ای!
نه شما در ايران محبوب تر از صدام حسين در عراق هستيد و نه انصار حزب الله و بسيج و سپاه و طرفداران شما انگيزه و عصبيت سربازان و عاشقان صدام حسين را دارند.

موضوع اين است Ú©Ù‡ آقاي نبوي نه چيز جديدي گفته است Ùˆ نه حرف عجيب Ùˆ غريبي زده است Ùˆ نه هيچ چيز ديگري، موضوع اين است Ú©Ù‡ او دارد راست مي‌گويد Ùˆ همين چيزي‌ست Ú©Ù‡ سياسيون ايران‌زمين هميشه Ú©Ù… شنيده‌اند يا به‌تر بگويم، Ú©Ù… باور کرده‌اند. بگذريم … بقيه‌اش را خودت بخوان از اين‌جا.

مملکت قحط‌الرجال که مي‌گويند همين

مملکت قحط‌الرجال که مي‌گويند همين

مملکت قحط‌الرجال که مي‌گويند همين است: آقاي اميرفرشاد ابراهيمي شده است سردمدار جنبش آزادي‌ي دانش‌جويان اين مملکت. حضرت آقا تا همين چند سال پيش با افتخار به آزار و اذيت کساني مي‌پرداخته است که اکنون چون ابلهاني سنگ او را به سينه مي‌زنند.
آقاي ابراهيمي: شما ممکن است خيلي هم آدم خوبي باشيد، ممکن است توبه‌تان به استحکام توبه‌ي پيامبران Ùˆ امامان باشد، اما متاسفانه ÙŠÚ© اصلي در سياست هست Ú©Ù‡ مي‌گويد سياسيون مهره‌ي يک‌بار مصرف‌اند، اگر ÙŠÚ© دفعه خطا کنند، بايد دورشان انداخت Ùˆ شما بايد قبول کنيد Ú©Ù‡ تنها احمق‌ها مي‌توانند شما را به عنوان ÙŠÚ© چهره‌ي مقبول قبول کنند. شما هم درست مانند عبدي، گنجي Ùˆ … سوخته‌ايد!

بچه‌هاي دانش‌گاه تهران (طبيعتا فني!)

بچه‌هاي دانش‌گاه تهران (طبيعتا فني!)

بچه‌هاي دانش‌گاه تهران (طبيعتا فني!) خيلي مثبت تشريف دارند:‌ کلاس‌ها تشکيل مي‌شود، کلاس‌هاي اضافي تشکيل مي‌شود،‌ مقاله ارايه مي‌شود و کلي مي‌شود ديگر تا ساعت 7. پس از آن ناگهان همه جيم مي‌شوند از فني! آن‌گاه است که نيروهاي انتظامي تشريف مي‌آورند و تک تک جلوي فني جمع مي‌شوند. نکات جالب‌اش براي‌ام اين‌ها بود:
-نيروهاي انتظامي بيش‌تر طرف‌هاي دانش‌کده بودند تا خواب‌گاه‌ها. به نظر مي‌رسد مي‌خواهند جلوي ورود از طرف اتوبان را بگيرند.
-اکثرشان مسلح نبودند. يعني راست‌اش من هيچ شخص مسلحي نديدم. همه انگار تفنگ کمري‌شان ر� توي خانه‌شان جا گذاشته بودند.
-با پريسا از پايين تا انتهاي اميرآباد پياده رفتيم و برگشتيم،‌ کلي خوش‌ گذشت!
-نيروهاي يگان‌هاي ويژه يواش يواش پيداي‌شان مي‌شد.
-لباس‌شخصي‌ها قبل از اذان مغرب از لانه‌شان خارج نمي‌شوند: هيچ آدمي که شبيه به انصار باشد نديديم.
-نيروهاي انتظامي آن‌قدر نزديک به خودم نديده بودم تا حالا: آن هم اين‌همه. فرض کن بين 30 نفر نيروي انتظامي‌اي هستي که در مواقع عادي حتي جرات نزديک شدن به يکي‌شان را هم را نداري (حالا يکمي خالي‌بندي بکنم هم اشکالي نداره. البته توي بخش جرات‌اش وگرنه همه مي‌دانند که من خودم تاحالا سه تا هنگ درسته را قورت داده‌ام).
-خواب‌گاه‌ها تا حد ممکن تخليه شده است. شنيده‌ام که خيلي‌ها از بچه‌ها رفته‌اند خانه‌ي فاميل‌ها يا دوستان‌شان. در اين‌جا لازم است از نوع‌دوستي‌ي اشخاصي چون تانگوي يک نفره تشکر کرد.
-من در اين‌جا به صراحت اعلام مي‌کنم که موافق آشوب‌هاي خياباني برنامه‌ريزي نشده نيستم و اين آشوب، متاسفانه، از اين نوع‌ست. به همين دليل برخلاف شوخي‌هاي نوشته‌هاي اين چند روز اخيرم، اميد چنداني به اتفاقاتي از آن نوع ندارم. به نظرم جو کلي‌ي ماجرا بيش از آن منفعل است که بخواهد به يک حرکت انقلابي تبديل شود. دانش‌جويان انگيزه‌ي چنداني ندارند، اکثر درگيري‌ها فقط محض حال‌گيري‌ي از نيروهاي فشارست و نه چيزي ديگر، دانش‌جويان ترجيح مي‌دهند درس‌هاي‌شان را بخوانند و همه‌ي اين‌ها به اين دليل است که رهبري‌ي موفقي پشت اين برنامه نيست. حتي شک دارم دامنه‌ي شورش به گستردگي‌ي هرج و مرج دوشنبه و سه‌شنبه‌ي بعد از 18 تير بشود. در نهايت اين‌ها تنها برداشت من از کل ماجراست و دليلي بر صحت‌اش وجود ندارد.

زهرا هم از بچه‌هاي خواب‌گاه

زهرا هم از بچه‌هاي خواب‌گاه

زهرا هم از بچه‌هاي خواب‌گاه است و نوشته‌ي آخرش درباره‌ي وقايع کوي است.

دنياي يک ايراني هم از

دنياي يک ايراني هم از

دنياي يک ايراني هم از بچه‌هاي کوي است و از وقايع آن‌جا مي‌نويسد. خواندن‌اش مي‌تواند جالب باشد.

حالا جدا از موارد قبلي،

حالا جدا از موارد قبلي،

حالا جدا از موارد قبلي، اين مورد را نگاه کنيد: خبرهاي کوي دانشگاه از زبان بچه‌هاي کوي (از طريق اي-ميل جمع‌آوري مي‌شود). اکثرشان هم به نظر مي‌آيد از بچه‌هاي خودمان هستند – منظورم ECEيه!

حالا که خوب دارم فکرش

حالا که خوب دارم فکرش

حالا Ú©Ù‡ خوب دارم فکرش رو مي‌کنم، مي‌بينم Ú©Ù‡ Ú†Ù‡ روزي مي‌تونه عدد به‌تري باشه … مثلا 24 خرداد؟! اممم … نه،‌ وزن نداره. 31 خرداد؟ به‌تره! ولي مثلا لطفا 4 تير نباشه چون ÙŠÚ©ÙŠ اون روز به دنيا اومده Ú©Ù‡ بدجوري ضدحال‌ام زده. مثلا Ú©ÙŠ خوبه؟ 13 تير چطوره؟! آره! من پايه‌ام!

حافظ احيانا شعر ديگه‌اي نداره

حافظ احيانا شعر ديگه‌اي نداره

حافظ احيانا شعر ديگه‌اي نداره Ú©Ù‡ توش هم ديو باشه Ùˆ هم فرشته، ولي فرشته Ùˆ ديوش فرق کنن با او قبليه؟ نکنه مي‌خوايد من شاعر انقلاب بشم؟ اممم … بد فکري هم نيستا، به هر حال شاعراي زمان انقلاب آدماي معروفي شدن!

چي؟! سياست؟! من؟! نه بابا!

چي؟! سياست؟! من؟! نه بابا!

چي؟! سياست؟! من؟! نه بابا! به سياست Ú†ÙŠ کار دارم … من Lie derivative خودم را ترجيح مي‌دهم به صد مصل� Ùˆ فيضيه Ùˆ حوزه‌ي علميه! ولي خودمون‌ايم، رهبر فرزانه‌ي انقلاب در بد وضعي گير کرده‌ها!

خوب! استقلال هم که باخت:

خوب! استقلال هم که باخت:

خوب! استقلال هم که باخت: مطابق معمول چند وقت اخیر.
ياد پارسال به خير، چقدر براي برزيل داد و هوار مي‌کردم همين موقع‌ها! آي کيف مي‌کردم فرانسه اون‌طوري حذف شد،‌ آي کيف مي‌کردم!