نه! جدا حال‌ام بده …

نه! جدا حال‌ام بده …

نه! جدا حال‌ام بده …
(چيه؟ کيف مي‌ده يکمي به‌تون بد و بيراه بگم تا آروم بشم؟ حيف که آروم‌ام نمي‌کنه وگرنه حتما چيزهاي خوبي براتون داشتم.)
شايد فقط مشکل از اين باشه Ú©Ù‡ خواب‌ام مي‌آد! شايد … برم ببينم جواب مي‌ده يا نه …

۳۰ ثانیه

۳۰ ثانیه

اه … همه‌اش ÙŠÚ© سري فرض ايده‌آليستي‌ست. وقتي قرارست ناراحت باشي، چلاسيده شوي يا افسرده، مهم نيست وضعيت محيطت چطور باشد، Ú†Ù‡ چيزهايي داشته باشي يا نداشته باشي، در هر حال همان مي‌شوي Ú©Ù‡ بايد بشوي. نه! درست نگفتم: محيط خيلي موثرست، ابزارهاي خوب محيطي‌ات هم خيلي موثرند، اما طبق قانون بقاي‌ي خوبي (يا شايد هم بدي) آن ابزارها هم به اندازه‌ي کافي بدي Ùˆ ناراحتي ايجاد مي‌کنند Ú©Ù‡ در Ú©Ù„ فرقي نداشته باشد وضعيت سيستم. چند وقت است براي خودم ننوشته‌ام؟ اه! خوش‌ام نمي‌آيد از اين وضعيت نصفه Ùˆ نيمه اين وبلاگ. اين، فقط سي‌ثانيه از من است: مدت زمان نوشتن هر پست.

کافور و تریپ

کافور و تریپ

خواجه‌نصيري‌ها! به جاي اين‌که هي چپ و راست ناله کنيد از نبود تريپ و ديگر قضايا(!)، بريد يک فکري به حال رييس شوراي صنفي‌تون بکنيد که اين‌همه کافور توي غذاها نريزه! باور کنيد‌ تاثير جسم روي ذهن واقعا زياده.

پسوردها برای که ستاره می‌شوند؟

پسوردها برای که ستاره می‌شوند؟

خيلي حس خوبي نيست اين‌که در اينترنت با بعضي از آدم‌هاي ويژه صحبت کني Ùˆ بعد ببيني Ú©Ù‡ خودشان نيستند! اصلا خوب نيست Ú©Ù‡ پسوردت را به کسي بدهي … اممم … اين‌طوري شايد مجبور باشم ÙŠÚ© سري تصميم‌ مشخص(!)‌ بگيرم. حس مي‌کنم privacyام بدجوري خدشه‌دار شده است. من رفتم …

سقوط (آلبر کامو)

سقوط (آلبر کامو)

ÙŠÚ©ÙŠ از مهم‌ترين کتاب‌هايي Ú©Ù‡ تا به حال خوانده‌ام،‌ سقوط آلبر کامو بوده است. خيلي‌ها اين آخرين رمان کامو را چندان بزرگ نمي‌دانند، اما به نظرم شاه‌کار او همين است: بسيار اساسي‌تر از بيگانه. آن موقع Ú©Ù‡ خواندم‌اش خيلي تحت تاثير قرار گرفتم Ùˆ به خوبي حس مي‌کردم Ú©Ù‡ شباهت‌هاي زيادي با ايده‌هاي‌ام دارد. آن زمان -مي‌شود دو سال پيش به گمان‌ام- سقوط جلوتر از من بود. ÙŠÚ© سال زمان لازم بود تا من به آن برسم: پارسال سقوط شتاب‌ناک‌ام را شروع کردم Ùˆ عجب سقوطي. در فاصله‌ي چند ماه آن‌قدر رنگ دنيا براي‌ام عوض شد Ú©Ù‡ بيان‌ناپذيرست. به هر حال … پارسال‌ام را -همين موقع‌هاي‌ام را- Ú©Ù‡ مي‌بينم کلي تعجب مي‌کنم. اين‌که سال 81 تمام شد بيش‌تر شبيه به معجزه است. عجب دوران‌اي! مثلا همين هفته،‌ هفته‌ي اول بعد از عيد،‌ عجب هفته‌ي بي‌خودي بود: مرده‌شور ببردش!
(سقوط را نخوانيد! هيچ وقت نخوانيد!‌ ببخشيد اگر تا به حال به يکي دو نفرتان هديه‌اش داده‌ام. فکر کردم چيزهاي خيلي مهم،‌ باارزش هم هستند اما اشتباه مي‌کردم. به نظر مي‌رسد جهالت بعضي وقت‌ها به‌تر نگوييم، حداقل راحت‌تر از آگاهي‌ست.)

بخش جدید

بخش جدید

حالا نه اين‌که واقعا همه چيز عوض شده باشد، نه، اما فقط اين‌که مي‌داني يک بخش جديدي به تو اضافه شده است که کنترل‌پذيري‌ات را زياد کرده خودش کلي مايه‌ي اميدواري‌ست. خوش‌حال‌ام!

[توضیح در ۳ سال بعد: شرمنده‌! خودم هم یادم نمی‌آید این راجع به چه چیزی بود! می‌شود حدس زد، اما اگر حدس‌ام درست باشد نتیجه‌اش چیزی نیست جز این‌که من خر بوده‌ام و نمی‌دانستم.]

My First Behavior-based System

My First Behavior-based System

اوخ جون! کار کرد! الان من دوباره يک موبوت دارم که garbage collection انجام مي‌ده!
نوع روي‌کرد: رفتارگرا
معماري: subsumption با کمي حافظه‌ي مرکزي
کارکرد:‌ ماه!

DNA

DNA

همه چيز اين‌طوري شروع شد:
We wish to suggest a structure for the salt of deoxyribose nucleic acid (D.N.A.). This structure has novel features which are of considerable biological interest.
و بقيه‌ي ماجرا مشخص است: DNA کشف شده بود. يک مقاله‌ي کاملا فسقلي باعث شد که واتسون و کريک نوبل بگيرند. الان‌ها(!) 50امين‌ سال‌گرد اين کشف است. اين سايت هم به همين مناسب ساخته شده است و چيزهاي خوبي هم در آن پيدا مي‌شود.