من دارم نتيجه دو سال
من دارم نتيجه دو سال زØÙ…ت‌ام را مستقيم به سطل آشغال مي‌اندازم؟!
همينه؟!
يا اين‌که دارم يک غلط ديگه مي‌کنم؟
من دارم نتيجه دو سال زØÙ…ت‌ام را مستقيم به سطل آشغال مي‌اندازم؟!
همينه؟!
يا اين‌که دارم يک غلط ديگه مي‌کنم؟
زن وارد خانه مي‌شود. مرد در خانه است. مرد لباس مي‌پوشد و از خانه بيرون مي‌زند.
راستي اين هم اولين نمونه از سري داستان‌هاي‌ام! اممم … نه! تا به ØØ§Ù„ Ùقط دو، سه Ù†ÙØ± خواند‌ه‌اند. تقريبا جديده: اسÙند نوشتم‌اش. اسم‌اش دلهره است. بخوانيدش!
Ø§ØØ³Ø§Ø³ نوعي شناور بودن مي‌کنم. Ù†Ú¯ÙØªÙ‡ بودم؟ نه انگار. جديد نيست. ØØ¯Ø§Ù‚Ù„ ÙŠÚ© ماه پيش به رکسانا Ú¯ÙØªÙ‡ بودم. مثال‌ام دو ØµÙØÙ‡â€ŒØ§ÙŠ هستند Ú©Ù‡ نسبت به هم شناورند Ùˆ هيچ کنش Ù…ØÚ©Ù…ÙŠ براي پايداري نسبي‌شان ندارند. يا شايد هم قايق Ú©Ù‡ به ساØÙ„ نزديک شده است Ùˆ در کنار اسکله در آب شناور است ولي با هيچ طنابي به چيز ديگري متصل نيست. ÙŠÚ©ÙŠ از اين ØµÙØÙ‡â€ŒÙ‡Ø§ من هستم Ùˆ ديگري دنياي اطراÙ‌ام هست. ارتباط‌هاي من نيز،‌ آن کنش‌هايي هستند Ú©Ù‡ بسيار ناپايدار -Ùˆ با کمي بي‌انصاÙÙŠ- سطØÙŠ Ù‡Ø³ØªÙ†Ø¯. بي‌انصاÙÙŠ از آن‌جا Ú©Ù‡ شايد اصولا نشود کار ديگري کرد. يعني شايد ÙŠÚ© رابطه بيش از ÙŠÚ© ØØ¯ÙŠ Ø¹Ù…Ù‚ پيدا نمي‌کند Ùˆ رابطه‌هاي من هم چندان از نظر عمق بد نباشند، ولي رابطه‌هاي انساني به طور کلي اين‌گونه باشند.
خوبه که هنوز مي‌تونم عاشق بشم!
آآآآآآآمممممممم!!!!!
ÙŠÚ© Ù†ÙØ³ عميق …
خميازه‌اي طــــــــــــــــولاني …
آره!‌آره!
خيلي وقته!
نه! Ø®Ø¯Ø§ØØ§Ùظي Ú©Ù‡ نکرده بودم، کرده بودم؟
چي؟
نه بابا! اين Ú†Ù‡ ØØ±Ùيه؟ قهر کرده بودم؟ نه! نه!
خوب، شايد … شايد … مي‌شود Ú¯ÙØª. اما نه دقيقا …
چي؟ دل‌تان تنگ شده بود از Ù†Ùهميدن‌ها؟ من هم! ولي به هر ØØ§Ù„ نمي‌شد Ú©Ù‡ همين‌طوري پاشي Ùˆ بيايي بنويسي وقتي دليلي نداري براي نوشتن. نه! خوب … واقعا دليل مي‌خواهد، اين را قبول Ú©Ù†. اوووه! ممنون! Ú©ÙŠ Ú¯ÙØªÙ‡ آدم‌هاي خوب ديگه پيدا نمي‌شن؟! آره! شوخي کردن!
من، خيلي وقت است Ú©Ù‡ اين‌جا ننوشته‌ام. 3 ماهي مي‌شود. 2 ماهي هم هست Ú©Ù‡ اين سايت را Ú¯Ø±ÙØªÙ‡â€ŒØ§Ù…،‌ ولي باز دست Ùˆ دل‌ام Ù†Ù…ÙŠâ€ŒØ±ÙØª براي نوشتن. اما ØØ§Ù„ا، خوب، همه چيز ÙØ±Ù‚ کرده است. نه! ديگر گمان‌ام عاشق وبلاگ نوشتن نباشم، جور ديگري آن را مي‌بينم ولي خواهم نوشت. ممکن است اين‌کار جاذبه‌هاي جديدي براي‌ام داشته باشد. مخصوصا اين بخش‌هاي ديگري Ú©Ù‡ کنار وبلاگ‌ام قرار داده‌ام (Ùˆ خواهم داد). ØØªÙŠ Ù…ÙŠâ€ŒØ´ÙˆØ¯ Ú¯ÙØª Ú©Ù‡ وبلاگ در کنار آن‌هاست: گذشت زمان مشخص مي‌کند.
اين‌طوري‌ست شرايط ÙØ¹Ù„ي‌ من يا بهتر بگويم، دوست دارم اين‌طوري باشد:
اين سايت، Ù…ØÙ„ÙŠ باشد براي انتشار ØªØØª وب نوشته‌هاي‌ام Ùˆ اين وبلاگ Ù…ØÙ„ÙŠ است براي روزانه در جريان من –خالق آثار- قرار Ú¯Ø±ÙØªÙ†. پرمدعايي‌ست؟! باشد! Ú†Ù‡ کنم؟!
قبل از ادامه بايد بگويم Ú©Ù‡ خواسته‌ام ÙŠÚ© مقدار بيش‌تر با من آشنا شوي. براي همين ØØªÙ…ا ÙŠÚ© نگاهي به “من کيستم؟” بينداز – ØØªÙŠ ØªÙˆÙŠÙŠ Ú©Ù‡ مرا هر روز مي‌بيني، شايد لازم باشد ديشب‌ مرا بازخواني کني (آخر ديشب آن متن را نوشتن Ùˆ ØªÙˆØ¶ÙŠØ Ø¯Ø§Ø¯Ù‡â€ŒØ§Ù… Ú©Ù‡ …).
خوب … امممم … اوهوم …. آره! رواني … دل‌ام واقعا تنگ شده بود! همين!
صدا زدم: “تویی؟”
برگشت. او نبود. Ú¯ÙØªÙ…:”معذرت می‌خوام. با یکی دیگه Ú©Ù‡ چند ساله ندیدمش اشتباه Ú¯Ø±ÙØªÙ…‌تون.”
پاسخ دادی:”مهم نیست. شما هم کوه میرید؟”
-بله.
-تنهایید؟
سری تکان دادم.
-منم. می‌خواید با هم بریم بالا؟
از آن پس، Ù‡ÙØªÙ‡â€ŒØ§ÛŒ یک بار کوه می‌رویم، دو بار شب‌ها در خیابان‌ها قدم می‌زنیم Ùˆ این شده است برنامه منظم‌ این چند سال‌مان.
امروز هم با او قرار دارم. ساعت ØÙˆØ§Ù„ÛŒ پنج Ùˆ نیم ØµØ¨Ø Ø§Ø³Øª. از دور می‌بینم‌اش. درست سر موقع رسیده است. آها!â€ŒØØ§Ù„ا چند قدم بیش‌تر با من ÙØ§ØµÙ„Ù‡ ندارد. سلام می‌کنم. نزدیک‌تر می‌آید. به چشم‌های‌اش نگاه می‌کنم. مستقیم به من می‌نگرند Ùˆ می‌درخشند. لبخند می‌زنم. لبخندی می‌زند Ùˆ از کنارم رد می‌شود. Ùˆ می‌رود. صدای خروسی از دوردست شروع روز را جار می‌زند.
ساعتی پیش
شب پاره‌های اندوه را
به سراغ ÙØ±Ø§Ù…وش شده دوستان ته غار ÙØ±Ø³ØªØ§Ø¯Ù…
و صدایی نیامد
جز
و صدایی نیامد
جز سکوت.
دوستان من!
دوستان ته غار من
کجایید؟
من شما را امشب هوس کرده‌ام
ولی دوستان من
شما کجایید؟
بیا بگیر بکش Ø±Ø§ØØªâ€ŒØ§Øª می‌کنه اما بهتر بود Ú©Ù‡ این‌طوری نمی‌کردی
چی
Ú¯ÙØªÙ… Ú©Ù‡ بهتر بود با او این‌طوری نمی‌کردی سخته براش
سیگار را می‌گیرد می‌گوید برای منم Ù¾Ú©ÛŒ می‌زند سرÙه‌ می‌کند
می‌خندد و می‌گوید عادت می‌کنی
نمی‌دونم واقعا نمی‌دونم
چرا مطمئن باش چند بار که سیگار بکشی عادت می‌کنی و دیگر
آها
Ùˆ پس از Ù„ØØ¸Ù‡â€ŒØ§ÛŒ آهسته می‌گوید Ú†Ù‡ کنم
چی‌ رو چه کنی
و پکی دیگر به سیگار می‌زند
يك مشت گره خورد
ديگري نيز ÙØ±ÙŠØ§Ø¯ زد
دومين مشت به آسمان علم شد
ÙØ±ÙŠØ§Ø¯ ديگري بر آمد
چهارمين نيز پس از سومين بر آمد
و آخر سر همه جا مشت بود و مشت
Ùˆ ÙØ±ÙŠØ§Ø¯Ù‡Ø§ÙŠ Ø¨Ù‡ آسمان سر كشيده
اي دشمنان!
مشت هايمان مي بينيد؟
اين ÙØ±ÙŠØ§Ø¯Ù‡Ø§ ز شادي بر نمي آيد
ÙØ±ÙŠØ§Ø¯Ù‡Ø§ÙŠ Ø®Ø´Ù… Ùˆ طغيان است
مشت هايمان نيز
قلب هايي پاك Ùˆ Ø´ÙØ§Ù
در ميان دست هامان
دشنه اي به جان ناپاك
آري!
اين چنين است اكنون
قلب ها مشت
مشت ها قلب
ÙØ±ÙŠØ§Ø¯Ù‡Ø§ خشم
خشم ها ÙØ±ÙŠØ§Ø¯
اكنون است كه مي چشيم رنج آزادي
Ùˆ مگر می‌توان زمانی دیگر Ú¯ÙØªØŸ
Ùˆ مگر اصلا می‌توان Ú¯ÙØªØŸ
شب
اينك
پنجره سياه خود را گشوده است
و با پرده اي ضخيم و تاريك
چشمان خود را
از ترس ظلم و جور
بسته است
آه اي ÙØ³Ø±Ø¯Ù‡ قلب من
بيا
بيا از اين مهلكه جان به در بريم
كه خون دوستان ما اكنون
روي زمين تنها گريه مي كند
و چاره اي نيست براي ما
جز ÙØ±Ø§Ù…وشي …
اين كنون توان ايستادن ندارم من
آه و ناله ز استخوانم برخيزد
كجاست آن يار و ياور قديمي من
در خون !
تا برويم و بگوييم از تنهايي
بگرييد اي ستارگان جاويدان
كه صدايمان از درون خاموش است
قلب پر ابهت ما را يك آن
ظالمان اين دنيا
از تپش ايستاندند
سكوت سكوت سكوت
شب است
آرام باشيد
ÙØ±Ø²Ù†Ø¯Ø§Ù†Ù…ان خوابند
اي سايه هاي بي صداي كنار ديوار
چه مي كنيد شما آن بيرون ؟
نمي نگيريد كه اين ها در خوابند؟
آه !اين چه بود كه بر ما نازل شد
سنگي يا كلوخي از دشمن ؟
تير و دشنه اي از نادان ؟
نه !هيچ كدام
آن Ùقط يك توهين بود
توهيني به قلب هاي ما بيداران
به قلب هاي ما هميشه بيداران
مردمان به پا خيزيد
به پا خيزيد
قلب من از درون خون است
آن چه مي چكد از رويم
نيست چيزي جز خون ام
باور كنيد باور كنيد
نيست اين رنگ قرمز
اين جان Ùˆ ØÙŠØ§Øª من مي باشد
ظر٠عمرم رو به پايان است
قطره هاي آخر آن اكنون
روي خاك سياه مي …
اي ناكسان روزگار
از كس بريد شرم Ùˆ ØÙŠØ§ØŸ
اين است آن بوق لط٠و كرم ؟
اين است من از جان بهترم ؟
اين است زندگي آزاد ما؟
اين است آن ايمان و خدا؟
آتش بادا به جان تان
دور شويد
دور شويد
آه خدا
آه خدا
(19 تیر 78)
در میان این چهاردیواری شیشه‌ای
بی‌صدا می‌نشینم
تا مردم به روی‌ام گندم بپاشند
و کبوترها را سکوت نشکنم.
کبوترها می‌آیند
روی من،‌ Ø¬ÙØªÛŒ خواهند ÛŒØ§ÙØª
و من می‌شوم خانه‌ی ناله‌های آن‌ها
و منتظر آن روز می‌مانم
که صدای‌شان
خسته
سکوت اختیار کند.
آنگاه،
من کشتزار گندمی هستم
آدمیان را منظری خوش‌رنگ
بی‌صدا،
Ø¨ÛŒâ€ŒÙØ±ÛŒØ§Ø¯.
دیگر آن‌روز مرا
ÙØ±ÛŒØ§Ø¯ بسنده نخواهد کرد
من سرشار از سکوت‌ام آن‌روز،
سکوت را ÙØ±ÛŒØ§Ø¯ خواهم کرد.
ای مردمان پاک‌سیرت!
من پسرم،
ÙØ±Ø²Ù†Ø¯ شیطان
از من Ø¨Ø±ØØ°Ø± باشید.
گر سوی من می‌آیید،
Ù„ØØ¸Ù‡â€ŒÙ‡Ø§ÛŒâ€ŒØªØ§Ù† را غنیمت شمارید
که قلب‌تان سال دیگر خاکستری بیش نخواهد بود.
و رویاها
در قلب چروکیدهتان‌ آتشکده‌ای به راه خواهد انداخت.
ای مردمان پاک‌سرشت،
رود جوانی‌ام
زیر سایه‌ها و شعرها غرق شده است
و باتلاق خشم‌آگین آن
به کسی رØÙ… نخواهد کرد
مگر از من گذشته است؟
با من دوست نشوید: برای مغز و قلب‌تان ضرر دارم.
اگر هم می‌خواهید دوست شوید، یک سال بیش‌تر نمی‌توانید دوام بیاورید. این را به‌تان قول می‌دهم.