دیشب موهای‌ام را کمی کوتاه
دیشب موهای‌ام را کمی کوتاه کردم.
دیشب موهای‌ام را کمی کوتاه کردم.
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیده
یک پنجره Ú©Ù‡ مثل ØÙ„قه چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهای را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کاÙیست.
امروز Ø¨Ù†ÙØ´ بودم.
این چند روز به طور مشخص دارای کمبود وقت هستم. کاش روز بیشتر از 24 ساعت بود. مخصوصا با این وضعیت خواب‌آلودگی بهار!
Ú©Ù…Ú©!!!
راستی … خواندید داستان پارک را؟ چطور بود؟ نظری دارید؟! این‌طوری دنیا کلا؟! مطمئن نیستم. یک زمانی Ùکر می‌کردم می‌تواند این‌طوری باشد. الان انسانیت آدم‌ها را بیش‌تر کرده‌ام. وجودشان را غلیظ‌تر ØØ³ می‌کنم.
(قسمت دوم و آخر از سه گانه)
پارك
سلام! اسم من پرهام است. 10 سال دارم Ùˆ خوب اگر زیاد جدی نگیرید یك كمی شیطون هم هستم. الان كه دارم این خاطره را براتون تعری٠می‌كنم توی اتاقم هستم Ùˆ برادرم پشت میزم نشسته Ùˆ خاطراتم را می‌نویسد. آها! باشه، الان می‌گم … اصلا باید بگم چطور شد كه چنین چیزی را دارید می‌خونید. من Ùˆ پژمان چند روز پیش Ø±ÙØªÙ‡ بودیم پارك. آره، چهارشنبه بود. چهارشنبه همین Ù‡ÙØªÙ‡â€ŒØ§ÛŒ كه گذشت. اون جا یك Ø§ØªÙØ§Ù‚ خیلی عجیب Ùˆ غریبی رخ داد كه دوست دارم شما هم بدونید. البته این وقایع برای من رخ داد Ùˆ نه برای برادرم Ùˆ برای همین اون پیشنهاد كرد كه من بنویسم‌شون. اما چون انشاءام زیاد خوب نیست اون قبول كرد كه من تعری٠كنم Ùˆ پژمان بنویسه. گرچه بهم Ú¯ÙØª باید تا ØØ¯ ممكن خودم جمله‌بندی‌ها را بگم Ùˆ Ùقط اون یك سری كلمات را برام درست می‌كنه. مثلا طبق قراری كه با هم گذاشتیم اگر ÙØ¹Ù„ÛŒ را اشتباهی به كار بردم اون درست‌اش می‌كنه. آخه هنوز جزو باسوادهای درست Ùˆ ØØ³Ø§Ø¨ÛŒ Ù…ØØ³ÙˆØ¨ نمی‌شم. گرچه خانم معلم‌مون هر روز Ù…ÛŒâ€ŒÚ¯ÙØª -الان كه تابستونه، خوشبختانه چیز خاصی نمی‌تونه بگه- شما خرس گنده‌ها خجالت نمی‌كشید چهار سال درس خواندید Ùˆ هنوز خانواده را خوانواده می‌نویسید Ùˆ به خودتون می‌گید باسواد؟ من نمی‌دونم اگر برای كسی این مشكل كوچولو ØÙ„ بشه جزو باسوادها ØØ³Ø§Ø¨ می‌شه یا نه؟ بگذریم! اون الان اشاره می‌كنه كه بگم خودم هم چقدر دیكتاتور هستم. نمی‌دونم این كلمه چیه. صبر كنید … آها! این می‌گه كه من هم اجازه ندادم چیزی را هر وقت بخواهد ØØ°Ù كنه. یعنی قرار است همه‌ی چیزهایی را كه می‌گیم تا اون جا كه می‌تونه بنویسه مگر این كه یا خودم بهش اجازه بدم یا این كه جمله‌اش غلط باشه. گرچه باید بگم من بهش خیلی آزادی دادم Ùˆ Ú¯ÙØªÙ… لازم نیست ØØ±Ù‌های خودش را بنویسه. ØØ±Ù‌های من كاÙیه. آخ! خوب بهتره برسیم به اصل ماجرا:
چهارشنبه ØµØ¨Ø Ø¨ÙˆØ¯ØŒ ØØ¯ÙˆØ¯Ø§ÛŒ ساعت 10 كه رسیدیم پارك ملت. من ØªØ§ØØ§Ù„ا هیچ وقت ØµØ¨Ø ÛŒÙƒ روز وسط Ù‡ÙØªÙ‡ اون جا Ù†Ø±ÙØªÙ‡ بودم Ùˆ اصلا انتظار نداشتم اون همه خلوت باشه. Ú†Ù‡ چیزهایی دیدم؟ خوب راستش را بخوای یك چند Ù†ÙØ±ÛŒ بودن. صبر كن Ùكر كنم تا چیزی را از قلم نندازم. البته یك چیزی بود كه ممكن نیست هیچ وقت از یادم بره چون اصلا به خاطر همونه كه این ماجرا رو دارم تعری٠می‌كنم. خوب… اول كه وارد شدم، اولین كسی كه دیدم یك باغبان بود. داداشم می‌گه یك مقداری ØªÙˆØ¶ÛŒØ Ø¨Ø¯Ù… كه Ú†Ù‡ شكلی بود. خود من Ùكر نمی‌كنم توی این ماجرا شكل Ùˆ قیاÙÙ‡ Ø§ÙØ±Ø§Ø¯ هیچ تاثیری داشته باشه ولی اون می‌گه این چیزها از اصول مهم نوشتنه. خوب اعتراضی نمی‌كنم، یك پیرمرد بود كه لباس سبز كثیÙÛŒ پوشیده بود Ùˆ داشت شلنگ آب را از یك جایی توی زمینی درمی‌آورد. جلوتر هم یك عكاسی بود كه یك كی٠پر از عكس داشت. البته راستش را بخواهید دقت نكردم عكاس Ú†Ù‡ شكلی بود. چون خودش اون نزدیكی‌ها نبود، Ùكر كنم Ø±ÙØªÙ‡ بود اون گوشه Ùˆ زیر سایه درخت لم داده بود. آخه اون موقع روز جایی كه بودیم Ùˆ -پژمان می‌گه بگو جاده اصلی پارك- همش Ø¢ÙØªØ§Ø¨ بود. كمی‌جلوتر كه Ø±ÙØªÛŒÙ… توی همون به قول داداشم جاده‌های ÙØ±Ø¹ÛŒ چند Ù†ÙØ± آدم بزرگ بازی می‌كردن. البته زیاد كه بزرگ نبودند، هم سن برادرم بودن تقریبا. نمی‌دونم چرا این همه داداشم اصرار می‌كنه كه بگویم یك دختر Ùˆ Ùˆ یك پسر بودن كه با هم بازی می‌كردن؟ ØØ§Ù„ا كه Ú¯ÙØªÙ… پس بقیه‌اش را هم بگم. همون موقعی كه این پسر Ùˆ دختر با هم بازی می‌كردن یك پسر دیگه از همون گروه اونا اومد Ùˆ دست یك دختری را كه داشت بازی‌شون را نگاه می‌كرد Ùˆ از اونا نبود Ú¯Ø±ÙØª Ùˆ به زور كشید Ùˆ برد تا با هم بازی كنن. والیبال بازی می‌كردن. این جا بود كه پژمان Ú¯ÙØª تو همین اطرا٠باش، من می‌رم پایین پیش اون‌ها. پژمان الان داره می‌گه كه اون‌ها را می‌شناخته Ùˆ پسره كه دست دختره را Ú¯Ø±ÙØª یكی از دوستاش بوده. من یك كمی ‌صبر كردم Ùˆ همون اطرا٠بودم كه دیگه ØÙˆØµÙ„ه‌ام سر Ø±ÙØª Ùˆ Ø±ÙØªÙ…. اولش Ø±ÙØªÙ… سمت بوÙÙ‡ پارك. هیچ كسی اون جا نبود جز یكی دو Ù†ÙØ± پشت، امم، پشت پیشخوان. ممنون! بعد Ø±ÙØªÙ… طر٠باغ‌ ÙˆØØ´ پارك. اون جا هم Ùقط یك پسر كوچك‌تر از خودم بود Ùˆ مامانش. كس دیگه‌ای نبود. بعد همین طوری بی‌هد٠راه Ø±ÙØªÙ… تا رسیدم به یك مجسمه مانندی كه شكل دست بود كه كشیده شده بود Ùˆ انگشتانش به آسمان اشاره می‌كرد. اگر پارك ملت Ø±ÙØªÙ‡ باشید می‌دونید كه راه‌هاش اون قدر پیچ تو پیچه كه آدم نمی‌دونه اگر بخواد یك سمتی بره باید چطوری بره. ولی خوب اگر تصادÙÛŒ ØØ±ÙƒØª كنی بالاخره به جایی كه می‌خواهی می‌رسی. برای همین هم خطر این كه برادرم را Ú¯Ù… كنم وجود نداشت. داشتم Ù…ÛŒâ€ŒÚ¯ÙØªÙ…… اون مجسمه طور عجیبی بود. معلوم نبود دست از كجا شروع می‌شه. من قبلا هم مجسمه رو دیده بودم Ùˆ هیچ وقت Ù†Ùهمیدم ØØ¬Ù…ÛŒ ‌كه آن پایین هست چیه؟ بدن یك شخصه یا چیزی دیگه. به نظرم می‌آد كه مثل اینه ده‌ها Ù†ÙØ± خودشون به سمت جلو خم كردن. مهم نیست به هر ØØ§Ù„. ولی همین باعث شد كه كنجكاو بشم Ùˆ از خلوتی پارك Ø§Ø³ØªÙØ§Ø¯Ù‡ كنم Ùˆ بدون ترس از این كه بقیه نگاهم كنن خیلی بهش نزدیك بشم تا بتونم خوب نگاه کنم. جلو كه Ø±ÙØªÙ… دیدم یك چیزی روی Ù…ØÙ„ اتصال دست یا چیزی كه بهش می‌گن دست با بدنه -ØØ§Ù„ا هر Ú†ÛŒ كه هست- قرار Ú¯Ø±ÙØªÙ‡. یك بسته كادو پیچ شده بود. اولش ترسیدم برش دارم. یك دوری زدم Ùˆ چند دقیقه بعد برگشتم. هیچ کس نبود. برداشتمش Ùˆ در جیب‌ام گذاشتم. پژمان می‌گه لازم نیست اشاره كنی چقدر كوچك بوده كه در جیب‌ات جا Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ ولی من می‌گم تقریبا اندازه یك دیسك بود. به همان ابعاد Ùˆ به همان نازكی. البته شاید تقریبا Ú¯ÙØªÙ† زیاد درست نباشه، پژمان باید نظر بده، چون اون واقعا یك دیسك بود، این را وقتی رسیدیم خانه Ùˆ بازش كردم Ùهمیدم. اصلا برام خوشایند نیست كه تعری٠كنم اول پژمان دعوام كرد كه چرا برداشتمش ولی بعدش خودش خیلی كنجكاو شد كه ببینه توش Ú†ÛŒ هست. دیسك را در كامپیوتر گذاشت. پژمان اشاره می‌كنه كه بگم ما كامپیوتر داریم Ùˆ اون كاملا در این مورد وارده. خوب Ú¯ÙØªÙ…! دیسك رو كه در کامپیوتر گذاشتیم Ùقط یک ÙØ§ÛŒÙ„ داشت Ú©Ù‡ نوشته زیر توش نوشته شده بود:
“سلام! اسم من پرهام است. 10 سال دارم Ùˆ خوب اگر زیاد جدی نگیرید یك كمی‌ شیطون هم هستم. الان كه دارم این خاطره را براتون تعری٠می‌كنم توی اتاقم هستم Ùˆ برادرم پشت میزم نشسته Ùˆ خاطراتم را می‌نویسد …”
-سولوژن،‌ تابستان 79
سه‌گانه
پارک
(قسمت اول)
Ø¢ÙØªØ§Ø¨ Ú†Ù‡ بی‌شرم زل زده به ÙØ±Ù‚ سرم. شاید می‌خواهد ببیند ر�سری‌ام چقدر بالا Ø±ÙØªÙ‡ یا این كه داره از دیدن موهام لذت می‌بره. این مردم هم چقدر Ø¨ÛŒâ€ŒØØ§Ù„ روی زمین Ø§ÙØªØ§Ø¯Ù‡â€ŒÙ†Ø¯. نمی‌دانم چطوری با این همه صدای اتومبیل می‌تونند بخوابند. همین‌طور كه به سمت بالا -در اصلی- ØØ±ÙƒØª می‌كنم، این آدم‌ها هستند كه گله گله جا روی زمین ÙØ±Ø´ پهن كرده‌اند Ùˆ Ú†ÛŒ بی‌كلاس، این‌طوری،‌ وسط Ù‡ÙØªÙ‡â€ŒØ§ÛŒ Ø§Ø³ØªØ±Ø§ØØª می‌كنند. انتظار همه مدل آدم Ùˆ همه نوع ØªÙØ±ÛŒØÛŒ را داشتم جز Ø§Ø³ØªØ±Ø§ØØª خانوادگی در پارك، آن هم وسط Ù‡ÙØªÙ‡. از در اصلی كه وارد می‌شوم، جاده مانند بزرگی را می‌بینم بدون هیچ موجود زنده ای. چرا، هستن! یك باغبان پیر -Ù…Ú¯Ù‡ باغبان جوان هم داریم؟- سمت Ú†Ù¾ كنار یك جاده‌ای كه از جاده اصلی منشعب می‌شود، دارد با شلنگ آب ور می‌رود. یك مقدار جلوتر هم عكاس دوره گردی -قبلا هم دیده بودمش- بساط‌اش را پهن كرده است Ùˆ خودش Ø±ÙØªÙ‡ زیر سایه یك درخت قایم شده. Ú†Ù‡ سرم داغ شد. روسری را كمی‌پایین می‌كشم. بیچاره ØØ§Ùظ Ùˆ سعدی Ùˆ اینا -یك بار با اون پسره(اسم اش Ú†ÛŒ بود؟) قشنگ Ø±ÙØªÙ… Ùˆ اسم همه‌شان را دیدم -هر روز توی این Ø¢ÙØªØ§Ø¨ Ú†ÛŒ كار می‌كنن؟ آدمی ‌هم نیست توی این پارك. انگار Ùقط جمعه‌هاست كه خبری می‌شه. نه اسكیت بازی كه بیاد از جلوت ویراژ بده، نه دختری كه برای اون‌ها عشوه بیاد Ùˆ مجبورشون كنه ÙƒÙØ´â€ŒÙ‡Ø§ÛŒ اسكیت یا اسكیت بردشان -این یكی كم تر- را از پای‌شان در بیاورند Ùˆ دنبال‌اش بروند. از پله ها بالا می‌روم. یك مادر Ùˆ دو بچه‌اش از پله‌ها پایین می‌آیند. یك دختر ØØ¯ÙˆØ¯Ø§ ده ساله Ùˆ پسركی كمی ‌كوچك‌تر. می‌خواهد از چند پله بپرد پایین – مادرش نمی‌گذارد. ازشان عبور می‌كنم. یك چند پله كه بالا می‌روم صدای تالاپی می‌شنوم. پسر كوچولو كار خودش را كرد. بر می‌گردم Ùˆ یك نگاه سریع می‌اندازم. پسرك لباس قرمز پوشیده است، موهای لخت قهوه‌ای دارد Ùˆ موقعی كه برمی‌گردد Ùˆ به مادرش می‌خندد می‌بینم كه صورت‌اش هم قشنگ است. خیلی ناز است! بزرگ بشه خوب به‌اش خوش می‌گذره. بالای پله‌ها،مØÙˆØ·Ù‡ دریاچه، كه می‌رسم یك پسر بیست Ùˆ یكی دو ساله توجه‌ام را جلب می‌كند. نگاهی به من می‌اندازد. این مانتو خیلی سریع توجه پسرها را جلب می‌كند. به سمت راست می‌رود، سمت اسكله. دست‌اش یك سینی با چند لیوان سن‌كوییك است. آن جا هم سه دختر Ùˆ یك پسر دیگر هستند. یكی از دخترها مانتوی كرم روشن پوشیده Ùˆ روسری آبی به سر دارد Ùˆ دیگری هم یك مانتوی مشكی نسبتا كوتاه كه زیرش یك دامن رنگارنگ لخت كه چند وقتی است مد شده پوشیده است. از این جا در مورد قیاÙه‌شان نمی‌توانم نظری بدهم. لباس‌شان هم زیاد معلوم نیست، Ùقط رنگ، ولی من از مانتوی كوتاه تا زانوی خودم بیشتر خوش‌ام می‌آید. دامن اون طوری پوشیدن خیلی كلی‌وار است.
سمت Ú†Ù¾ می‌روم. سمت بوÙÙ‡. در جاده پایین سمت چپ‌ام یك پسر Ùˆ یك دختر با هم بدمینتون بازی می‌كنند. آن طرÙ‌تر هم دو دختر والیبال بازی می‌كنند. چند پسر Ùˆ دختر دیگر هم آن‌جا هستند. همه‌شان بازی این دو گروه را نگاه می‌كنند، یا بازی دو دختر یا پسر Ùˆ دختر. این بالا هم یك جوان باغبان -اشتباه می‌كردم، باغبان جوان هم انگار داریم- آن پایین را دید می‌زند. مرد میان‌سالی هم روی نیمكتی خوابیده. پسر باغبان به من نگاه كرد. من بدون توجه به او رد شدم. مطمئن‌ام تا موقعی كه به سمت راست -سمت بوÙÙ‡- پیچیدم همین طور مرا دید می‌زد. خوب بزند!
طر٠بوÙÙ‡ هم خبری نبود. یك مادر Ùˆ دختر بچه‌اش روی میز نشسته بودند Ùˆ ساندویچ می‌خوردند. من زیاد وقت‌ام را آن جا تل٠نكردم. برگشتم Ùˆ Ø±ÙØªÙ… به سمت همان جاده‌ای كه دخترها Ùˆ پسرها بودند. موقعی كه ØØ¯ÙˆØ¯Ø§ به بیست متری‌شان رسیدم یكی از سنجاق سرهایم را كه به نظرم می‌آمد كمی‌از جای‌اش تكان خورده بود جابجا كردم. ØØ§Ù„ا ÙØ±Ù‚ موهای‌ام كه درست از وسط باز شده است، صا٠و كشیده شده. Ø§ØØªÙ…الا رنگ مشكی خالص‌اش Ùˆ روغنی كه به آن زده‌ام با این Ø¢ÙØªØ§Ø¨ ØØ³Ø§Ø¨ÛŒ باعث شده برق بزند. پسرها عاشق این رنگ هستند. یعنی ØØ¯Ø§Ù‚Ù„ كاوه -همان پسری كه دنبال اسم‌اش می‌گشتم- Ùˆ چندتای دیگه‌ای كه می‌شناسم یا از رنگ تیره خالصی مثل این خوش‌شان می‌آید یا از رنگ قهوه‌ای خیلی روشن. قهوه‌ای تیره زیاد باب میل‌شان نیست انگار. از بور هم خوش‌شان نمی‌آید، البته بهتره بگویم از ایرانی بور خوش‌شان نمی‌آید چون می‌گویند این دختر خیلی به خودش می‌رسد كه موهایش را رنگ می‌كند. البته از خارجی‌اش Ø§ØªÙØ§Ù‚ا خوش‌شان هم می‌آید. من هم همین طور!
آن پسر Ùˆ دختری كه با هم بدمینتون بازی می‌كردند هنوز هم بازی می‌كنند. پسره باید شانزده، Ù‡ÙØ¯Ù‡ سال‌اش باشد Ùˆ دختره پانزده سال. پسر مثل بیشتر پسرهای ایرانی موهای قهوه‌ای تیره Ùˆ ماتی دارد -من به این رنگ نمی‌گویم مشكی، شما دوست دارید بگویید- Ùˆ دختره هم یك مقدار روشن تر. پسره ÙƒÙØ´ سÙیدی پوشیده Ùˆ شلوار جین تیره‌اش را هم روی آن انداخته.
آستین كوتاه آبی یقه داری پوشیده كه Ùكر كنم آن هم جین است. از قیاÙه‌اش بدم نیامد، گرچه خیلی كوچك است. دو سه ØØ±ÙƒØª كه بازی می‌كنند من‌ای كه هیچ بدمینتون بلد نیستم متوجه می‌شوم بازی دختره بهتره. خانم میان‌سالی هم روی نیمكت آن كنار نشسته. این دو Ùكر كنم خواهر Ùˆ برادر باشند. كمی‌ جلوتر، ده متر مثلا، یك دختر Ùˆ یك پسر با هم والیبال بازی می‌كنند. در این جا كاملا مشخص هست كه پسره خیلی بازی‌اش بهتره. دختری كه قبلا به جای پسر بازی می‌كرد روی بلوك‌های جوی آب نشسته Ùˆ پسری هم كنارش. ØÙˆØ§Ø³â€ŒØ´Ø§Ù† بیشتر به خودشان است تا بازی. سه پسر Ùˆ یك دختر دیگر هم این طر٠هستند. تخمین سن از روی قیاÙÙ‡ سخت است مخصوصا در این سنین ولی باید بین نوزده تا بیست Ùˆ دو سال داشته باشند. پسرها را می‌گویم، دخترها هم باید تقریبا در همان رده سنی باشند، گرچه آن دختری كه والیبال بازی می‌كند Ùˆ به نظر می‌رسد دست قبلی را از آن یكی دختری كه الان با این پسر سرگرم است برده، سن كم تری دارد-مثلا شانزده سال. از آن بالا هم كه می‌دیدم ÙØ¹Ø§Ù„یت‌اش خیلی بیشتر از آن یكی بود. آن یكی طوری بازی می‌كرد كه انگار می‌خواهد ببازد، برود پیش رÙیق‌اش. این یكی با
این كه نسبت به پسره بازی‌اش بد است ولی كلی علاقه Ùˆ هیجان نشان می‌دهد. نمی‌داند دوست‌اش بیش از آن كه به بازی علاقه‌ای داشته باشد -Ùˆ برای بازی به پارك آمده باشد- برای چنین Ù„ØØ¸Ù‡â€ŒØ§ÛŒ (زیاد هم Ùكر عجیب Ùˆ غریب نكنید، در این مملكت كه نمی‌شود در پارك كارهای عجیب Ùˆ غریب كرد، یا ØØ¯Ø§Ù‚Ù„ خیلی عجیب Ùˆ غریب) به پارك آمده. ØØªÙ…ا هم دیشب موقع خواب ØØ³Ø§Ø¨ÛŒ برای‌ امروزش برنامه چیده است. امشب هم این كنار هم نشستن عاشقانه‌شان را ÙØ±Ø§Ù…وش نمی‌كند.
جلوتر می‌روم Ùˆ دو سه متری گروه پسرها Ùˆ آن یك دختر می‌ایستم Ùˆ به بازی دوستان‌شان نگاه می‌كنم. یك دقیقه‌ای می‌گذرد. مطمئن‌ام پسرها زیر چشمی ‌دارند مرا می‌پایند. البته باید هوای دخترهای خودشان را هم داشته باشند. یكی‌شان آرام به یكی دیگرشان چیزی می‌گوید، او هم به دختره می‌گوید Ùˆ دختر هم جواب كوتاهی به آن‌ها می‌دهد. چون به بازی نگاه می‌كنم نتوانستم از روی ØØ±ÙƒØ§Øª لب‌شان ØØ¯Ø³ بزنم Ú†Ù‡ چیزی می‌گویند. Ù„ØØ¸Ø§ØªÛŒ بعد یكی از پسرها به سمت من می‌آید. می‌گوید “سلام! بازی می‌كنی؟” من به سمت‌اش برمی‌گردم. خیلی سخت بود موقعی كه به سمت‌ام می‌آمد خودم را سخت مشغول دیدن بازی نشان بدهم. می‌گویم: “نه! خیلی ممنون. شاید بعدا!” Ùˆ پسر هر چیزی را كه لازم بود Ùهمید.
هیچ وقت Ù†Ùهمیدم وقتی كه پسری اولین بار نگاه‌ام می‌كند -مثل همین یكی- اول به Ú†Ù‡ چیز نگاه می‌كند. به چشم های‌ام؟ به ابروهایی كه هر Ú†Ù‡ سن‌ام بالاتر می‌رود هلالی‌تر می‌شوند یا به موهای سیاهی كه امروز از وسط ÙØ±Ù‚ باز كرده‌اند، هم راه با روسری‌ای كه هیچ مشكلی برای دیدزدن یك پسر مشتاق ایجاد نمی‌كند؟ شاید هم رنگ گلگون گونه‌های‌ام Ùˆ رنگ لب‌های‌ام كه البته به جز آن تازه واردهای‌شان همه Ùكر می‌كنند این رنگ با كلی پودر به صورت Ùˆ ماتیك قرمز-صورتی كم رنگی كه با دقت پخش شده است ایجاد شده. خیلی كی٠می‌كنم وقتی تعجب‌شان را از Ùهمیدن طبیعی بودن این رنگ تنها به وسیله یک دستمال می‌بینم.
پسر دست‌ام را می‌گیرد Ùˆ می‌کشد. خیلی جا می‌خورم، انتظار این‌طوری‌اش را نداشتم. بلند می‌گوید “بسه رضا! خجالت نمی‌کشی زورت به روشنک کوچولو رسیده؟ دیگه من می‌خوام بازی کنم. برید کنار،‌ می‌خوام دوست جدید Ùˆ خوشگل‌مون رو ضربه ÙÙ†ÛŒ کنم.”
مدت‌هاست Ú©Ù‡ بین قرار دادن یا ندادن داستان‌های بلندم در این‌جا Ø´Ú© دارم. دلایل مختلÙÛŒ به Ù†ÙØ¹ قرار ندادن وجود دارد: سخت بودن خواندن از روی ØµÙØÙ‡ کامپیوتر، بلند شدن بیش از اندازه پیام‌های وبلاگ Ú©Ù‡ مورد پسند نیست، کپی‌رایت، Ù…Ù†ØØ±Ù کردن ÙØ¶Ø§ÛŒ وبلاگ‌ام از آن‌چه هستم به آن‌چه موقع نوشتن این داستان‌ها بوده‌ام (Ú©Ù‡ اغلب ده‌ها ماه از نوشتن‌شان گذشته است) Ùˆ چیزهایی از این دست.
تنها دلیل برای نوشتن می‌تواند این باشد: Ø§Ø³ØªÙØ§Ø¯Ù‡ از ØØ¯Ø§Ú©Ø«Ø± رسانه‌های در دسترس برای انتشار خود نویسنده‌ام.
تا به ØØ§Ù„ چند داستان خیلی کوتاه در این‌جا قرار داده‌ام. معمولا داستان‌های‌ام بلندتر از این ØØ±Ù‌هاست. هنوز هم مطمئن نیستم از Ù…Ùید بودن کارم، ولی تجربه می‌کنم. Ù„Ø·ÙØ§ برای‌ام بنویسید Ú©Ù‡ آیا داستان را خوانده‌اید یا نه،‌ Ùˆ اگر خوانده‌اید ØØ¬Ù… آن به ØØ¯ قابل خواندنی هست یا نه Ùˆ دیگر این‌که اگر نظرتان را درباره خود داستان هم بنویسید بسیار Ø®ÙˆØ´â€ŒØØ§Ù„ می‌شوم.
این داستانی که در ضدخاطرات قرار خواهم داد، پارک نام دارد. این داستان چند قسمت مجزاست ولی نه آن‌قدر مجزا که مجزا هم خوانده شود. به ترتیب بخوانید.
امروز Ú©Ù‡ مطمئن شدم خبر پنج‌ام شدن جادی در کنکور ارشد علوم اجتماعی درست است،‌ آن‌قدر Ø®ÙˆØ´â€ŒØØ§Ù„ شدم Ú©Ù‡ Ù†Ú¯Ùˆ!
انتظارم از جادی یک چنین چیزی است: یک جامعه‌شناس واقعا مهم Ùˆ تاثیرگذار. چیزی ÙØ±Ø§ØªØ± از این ÙÛŒÙ„Ø³ÙˆÙØ§Ù† Ùˆ جامعه‌شناسان آشپزباشی جامعه‌مان.
اگر بخواهم پیشنهادی به او بدهم چنین چیزی می‌گویم: مدل‌سازی ریاضی اجتماعی چیزی است که عاقبت خواهد داشت.
جادی به اندازه خوبی ابزارهای‌اش را دارد.
جادی! موÙÙ‚ باشی!
شاید این‌گونه باشد:
وقتی می‌خواهیم با دیگرانی Ø¨ØØ« کنیم، نه تنها لازم است اصول اولیه خود را با هم تطبیق دهیم،‌ بلکه نیاز به یکسان‌سازی منطق‌ها هم داریم.
یعنی متن (context) تنها شامل اصول اولیه نیست،‌ بلکه منطق را نیز شامل می‌شود.
(طبیعی است Ú©Ù‡ در این‌جا ÙØ±Ø¶ کرده‌ام منطق یکتا نیست. چرا باید این‌گونه باشد؟ آیا ØØ±Ù‌ام مهمل نیست؟)
آخر سر امروز از نتیجه کنکورم با خبر شدم.
ØµØ¨Ø Ø±ÙØªÙ‡ بودم کوه! شیرپلا Ùˆ از مسیر دربند. بر Ú©Ù‡ می‌گشتیم،‌ من به دلایل مختل٠بیولوژیکی-استراتژیکی دچار ÙØ±Ø³ÙˆØ¯Ú¯ÛŒ شده بودم. (یک‌جور خستگی خوب!)
ØØ¯ÙˆØ¯ ساعت 5:30 بود Ú©Ù‡ به شری٠رسیدیم. از ساعت 2:00 توزیع کارت‌های ما شروع شده بود.
اول‌اش Ú©Ù‡ کارنامه‌ام را دیدم شوک زده شدم. دلیل‌اش خیلی روان‌شناختی بود. دچار توهم شده بودم Ú©Ù‡ باید خیلی بهتر شوم. آن ابتدایی Ú©Ù‡ برای کنکور شروع کرده بودم،‌ چنین رتبه‌ای خوب Ù…ØØ³ÙˆØ¨ می‌شد. ولی همین چند وقت اخیر به خاطر تلقیانات Ùˆ … به طور ناخودآگاه به این باور رسیده بودم Ú©Ù‡ بهتر می‌شوم. طبیعی است Ú©Ù‡ درست نبود. گرچه همان‌طور Ú©Ù‡ خواهید دید دو Ø§ØªÙØ§Ù‚ عجیب Ø§ÙØªØ§Ø¯ Ú©Ù‡ چنان چیزهایی درست نیامد: مخصوصا یکی‌اش آن‌قدر عجیب بود Ú©Ù‡ به عنوان مهم‌ترین واقعه‌ی کنکوری‌ام به آن اشاره می‌کنم.
قول داده بودم Ú©Ù‡ خبر کنکورم را در وبلاگ‌ام قرار دهم. برای کسانی Ú©Ù‡ آشنا نیستند می‌گویم Ú©Ù‡ ما یک رتبه Ú©Ù„ داریم Ùˆ یک رتبه هر گرایش. متناسب با آن رتبه گرایش است Ú©Ù‡ انتخاب می‌شویم. مثلا اگر من 234 در Ú©Ù„ شوم ولی 432 در الکترونیک، شانس قبولی‌ام در الکترونیک بعد از 431 Ù†ÙØ± دیگر خواهد بود (Ùˆ آن 234 هیچ اهمیتی پیدا نمی‌کند.)
رتبه کل: 55
رتبه الکترونیک: 38
رتبه قدرت: 35
رتبه مخابرات: 55
رتبه کنترل: 39
رتبه برق راه‌آهن یا یک چنین چیزی: 27
رتبه مهندسی پزشکی: 34
Ùˆ ØØ§Ù„ا هم درصد‌های‌ام:
زبان: 79
ریاضیات: 50
مدار: 22
الکترونیک: 43
ماشین‌: 51
کنترل خطی: 57
الکترومغناطیس:51
تجزیه Ùˆ تØÙ„یل سیستم: 40
Ùˆ مهم‌ترین Ùˆ Ø´Ú¯ÙØªâ€ŒØ§Ù†Ú¯ÛŒØ²ØªØ±ÛŒÙ† واقعه، درصد 51‌ام در الکترومغناطیس هست. چشم‌های‌ام در ØØ§Ù„ در آمدن بود. Ùکر می‌کردم الکترومغناطیس در ØØ¯ÙˆØ¯ 90 بزنم، ولی این شد! (اصولا طبق قانون مورÙÛŒ آدم در هر Ú†Ù‡ ادعای‌اش ب‌شود،‌ از همان بخش هم پوزش می‌خورد.)
در مورد مدار هم Ùکر می‌کردم بین 40 تا 50 بزنم اما نزدم خب!
زبان معقول بود.
ریاضی پایین‌تر (Ùˆ البته نه خیلی) از 70 در نظرم بود Ú©Ù‡ این شد. (زیاد تعجیب نکردم گرچه. ولی دوست داشتم مثلا 60 بود. این‌طور Ùکر می‌کردم. از آن‌هایی هست Ú©Ù‡ می‌خواستم بالاتر می‌شد.)
الکترونیک همین ØØ¯ÙˆØ¯ تصور می‌کردم.
کنترل خطی Ú©Ù…ÛŒ بالاتر. مثلا 70. ولی ØªÙØ§ÙˆØª معناداری نیست.
تجزیه Ùˆ تØÙ„یل باز هم بالاتر ولی چون اهمیتی برای‌ام ندارد، زیاد Ø§Ù„ØªÙØ§ØªÛŒ(!) به آن نمی‌کنم.
خوب … این هم یک ماجرای چندین Ùˆ چند ماهه Ú©Ù‡ تقریبا به پایان خود نزدیک شده است. ØØ¯Ø§Ù‚Ù„ بخش مهمی از آن تمام شده. گرچه هنوز نمی‌دانم Ú†Ù‡ رشته‌ای قبول خواهم شد. امیدوارم Ú©Ù‡ چیزی Ú©Ù‡ می‌خواهم بشوم. بشریت می‌گوید Ú©Ù‡ می‌شوم. ولی اگر به بشریت بود Ú©Ù‡ …!
Ú†Ù‡ خوبه Ú©Ù‡ آدم دوست‌های Ùوق‌العاده‌ای داشته باشه. Ùˆ من دارم!
اگر اصرار داریم کسی را سنگسار کنید،‌ نخستین سنگ را کسی پرت کند Ú©Ù‡ تا به ØØ§Ù„ گناه نکرده باشد. (عیسی Ù…Ø³ÛŒØ â€“ Ø§Ù„ÙˆØ§Ø Ø´ÛŒØ´Ù‡â€ŒØ§ÛŒ)
Ùوق‌العاده نیست؟!
مشغول نوشتن برنامه پروژه‌ام هستم. یک برنامه Ù…ØØ§Ø³Ø¨Ø§Øª عددی بزرگ. دردسر خیلی دارد. ولی خوب باید ØÙ„ شود،‌ پس می‌شود. قبلا تصمیم داشتم درباره‌اش بیش‌تر بنویسم، کمی‌ هم نوشتم Ùˆ ØªÙˆØ¶ÛŒØ Ø¯Ø§Ø¯Ù… ولی بعد به این رسیدم Ú©Ù‡ کار مهملی است. از ØªÙˆØ¶ÛŒØ Ø¯Ø§Ø¯Ù† زیاد (Ùˆ مخصوصا تکنیکی) صرÙ‌نظر کردم. شاید هر چند وقت یک بار مختصری درباره ØÙˆØ§Ø´ÛŒ آن بنویسم: این‌ جالب‌تر است.
این برنامه را با C++ می‌نویسم. می‌شود Ú¯ÙØª OO است با این‌که همه بیش‌تر از همه از قابلیت‌هایی مثل encapsulation‌اش دارم Ø§Ø³ØªÙØ§Ø¯Ù‡ می‌کنم تا چیزی مثل inheritance آن. در چنین پروژه‌ای نیاز چندانی به آن نمی‌بینم. گرچه شاید اگر می‌خواستم گسترش‌اش بدهم به امکان پیاده‌سازی چندین روش عددی Ù…ØªÙØ§ÙˆØªØŒâ€Œ کار خوبی باشد (Ùˆ هست!). Ù…ØÛŒØ· کارم یک سکویXP Windows هست Ùˆ VC++. مهم‌ترین سود این ترکیب امکان Ø§Ø³ØªÙØ§Ø¯Ù‡ از ØØ§Ùظه زیاد است. قبلا باDOS کار می‌کردم Ùˆ اساسا مشکل داشتم: Ø§Ø³ØªÙØ§Ø¯Ù‡ از extended memory در Borland C++ دردسر دارد (Ùˆ از آن‌جا Ú©Ù‡ کار اصلی من هم قرار نیست سر Ùˆ کله زدن با چنان چیزهایی باشد) Ùˆ Watcom C هم تنها C هست Ùˆ قابلیت OO به من نمی‌داد. بعضی وقت‌ها می‌شود از آن Ø§Ø³ØªÙØ§Ø¯Ù‡ کرد ولی این‌بار ØªØ±Ø¬ÛŒØ Ø¯Ø§Ø¯Ù… بروم سراغ همین یکی. خوبی‌اش این است Ú©Ù‡ Ùوق‌العاده پایدار است (به خاطر XP بودن!). Linux هم همین خوبی ØØ§Ùظه را داشت ولی هم این یکی Ø±Ø§ØØªâ€ŒØªØ± است Ùˆ هم این‌که برای ارایه بیش‌تر Windows قابل دست‌رسی است تا آن یکی(جالب نیست Ú©Ù‡ در دانشگاه ما یک سکوی Linux هم وجود ندارد؟!!!).
امروز یک نکته بامزه کش٠کردم: کار کردن در 1280×1024 کی٠دارد. برای اولین بار است Ú©Ù‡ می‌توانم ادعا کنم Ú©Ù‡ دو تا پنجره سورس کد‌م را می‌توانم باز کنم Ùˆ هر دو را هم با هم ببینم.
نمایشگاه کتاب – برداشت دوم:امروز دوباره به نمایشگاه Ø±ÙØªÙ…. تصمیم نداشتم بروم ولی از خیر کلاس‌ها گذشتم Ùˆ یک سر Ø±ÙØªÙ… سراغ نمایشگاه. هدÙ‌ام کتاب‌های خارجی بود Ú©Ù‡ Ø¯ÙØ¹Ù‡ پیش نرسیده بودم بروم.
ÙØ±Ø¢ÛŒÙ†Ø¯ خرید کتاب‌های خارجی خیلی مسخره است. به‌تر بگویم،‌ روندی آکادمیک نیست. در یک کار تØÙ‚یقاتی Ùˆ آکادمیک،‌ تو از قبل می‌دانی Ú†Ù‡ کتابی لازم داری Ùˆ بعد می‌روی آن را تهیه می‌کنی. Ù…ØÙ„ اصلی آشنایی‌ات با کتاب معمولا مقالات Ùˆ کتاب‌های دیگر هستند.
اما این‌جا این‌طوری نیست: می‌گردی Ùˆ می‌گردی تا شاید کتاب مورد نظرت پیدا شود. اگر Ù¾ÛŒØ´Ø±ÙØªÙ‡â€ŒØªØ± عمل Ú©Ù†ÛŒ از قبل جستجویی انجام می‌دهی Ùˆ معمولا هم آن چیزی Ú©Ù‡ می‌خواهی پیدا نمی‌شودد. بدتر این‌که ناشران معمولا کتاب‌های جدیدشان را به نمایش می‌گذارند غاÙÙ„ از این‌که کتاب‌های مهم آن‌قدرها پریاب نیستند. نتیجه‌اش این می‌شود Ú©Ù‡ من علاقه‌مند به موضوع X،‌ آن‌قدر در میان کتاب‌های مربوط می‌گردم تا از چیزی خوش‌ام بیاید. من این‌جا روش میل به هدÙ‌ام را کند کرده‌ام. این نمایشگاه‌ها برای خرید کتاب خودآموز برنامه‌نویسی جاوا Ú©Ù‡ هزار Ù†ÙØ± در دنیا کتاب‌های شبیه به هم‌ای نوشته‌اند خوب است ولی نه برای خرید کتاب روباتیک تکاملی Ú©Ù‡ تنها یک کتاب درباره‌اش نوشته شده است (البته زیاد این آخری را جدی نگیرید).
سرم درد می‌کند. نمی‌دانم چرا … دو وعده سیب‌زمینی خوردم به علاوه یک ساندویچ کالباس ÙˆØ§Ø±ÙØªÙ‡. دو بطر نوشابه Ùˆ یک بستنی مگنوم. در یک کنسرت در Ù…ØÙˆØ·Ù‡ دریاچه نمایشگاه شرکت کردم Ú©Ù‡ خوش‌ام آمد. Ú¯ÙØªÙ… کنسرت،‌ خودم هم خنده‌ام Ú¯Ø±ÙØª. یاد این دوستان Ù…ØØ¯ÙˆØ¯ پیانو کار خودم Ø§ÙØªØ§Ø¯Ù… Ùˆ تصوری Ú©Ù‡ از کنسرت دارند (روزبه Ùˆ ایگور استراوینسکی Ùˆ …!). کنسرت موسیقی عاشورایی بود! اما به نظرم زیباترین چیزی بود Ú©Ù‡ در این باره شنیده بودم. این برنامه شامل این موجودات بود:
1-خواننده سولو (طبیعتا یک Ù†ÙØ±! به نظرم از قبل می‌شناختم‌اش. اسم‌اش را نمی‌دانم. ترک است. آموزش خوانندگی در یک کشور خارجی (یا آمریکا بود یا یک جای دیگر) دیده است. قوی‌ترین صدایی است Ú©Ù‡ تا به ØØ§Ù„ از یک ایرانی شنیده‌ام. در یک مراسم تقریبا خصوصی (Ù…ØÚ©) زیباترین “ای ایران” ممکن را به صورت سولو خواند. از آهنگ‌هایی Ú©Ù‡ می‌دانم تعداد زیادی از ملت شنیده‌اند، “ورزشکاران، دلاوران، قهرمانان،‌ به یاد یزدان پیروز باشید …” درست بعد از بازی ایران-استرالیا است. Ú©Ù„ خوانش(!) متن آهنگ با صدای بلند را Ø¨ÛŒâ€ŒØªÙ†ÙØ³ انجام می‌دهد. (ØØ§Ù„ا چرا من این همه ذوق کرده‌ام؟)
2-خواننده متن: اسم‌اش آقای رضوی بود. نمی‌شناسم‌اش ولی صدای‌اش بم Ùˆ بسیار دلنشین Ùˆ موقر بود. چیزی شبیه به صدای شاملو ولی بم‌تر. اولین Ø§ØØ³Ø§Ø³â€ŒØ§Ù… نسبت به صدای‌اش این بود Ú©Ù‡ طر٠نمی‌تواند بی‌سواد باشد (بی‌سوادها در نظر من جویده‌تر ØµØØ¨Øª می‌کنند. با این‌که الزاما این‌طوری نیست).
3-دو د٠نواز با دو عدد دÙ
4-Ùلوت
5-بوق (نه دقیقا دیدم Ú†Ù‡ بود Ùˆ نه این‌که مدل‌های مختلÙ‌اش را می‌شناسم. ولی یک ساز غربی بود. مثلا ÙØ±Ø¶ کنید ساکسیÙون. تشبیه ساکسیوÙون Ùˆ بوق نوبره (باز هم روزبه!))
6-کی‌برد
7-گیتار کلاسیک
8-ویولون سل
9-گروه کر 15-10 Ù†ÙØ±Ù‡ Ú©Ù‡ گاهی شعر مجزایی را می‌خواند Ùˆ گاهی هم‌خوانی می‌کرد. از همه چیز می‌خواند. مثلا اولین آهنگی Ú©Ù‡ اجرا کردند، گروه کر “الا یا ایها ساغی …” می‌خواند.
10-کامپوزر و موسیقی‌ساز
11-سازنده شعر (شاعر!)
می‌بینید … وجود موارد 5 الی 8 راغب‌ام کرد Ú©Ù‡ گوش کنم به آن. جایگاه کاملا پر شده بود. من سیب‌زمینی می‌خوردم Ùˆ گوش می‌دادم. کلا می‌شود Ú¯ÙØª بد نبود. گرچه یک ویژگی غالب همه آثار سنتی ایرانی را داشت: کش‌داری. مثلا در آهنگ‌های اول Ùˆ دوم‌اش،‌ همان آقای بم‌صدا ØØ¯ÙˆØ¯ دو دقیقه هم‌آهنگ با گیتار واقعه عاشورا را مدیØÙ‡â€ŒØ³Ø±Ø§ÛŒÛŒ می‌کرد. این زیاد است. جدا از این خیلی از آوازها را چندین Ùˆ چند بار تکرار می‌کردند. این چیزی است Ú©Ù‡ در آهنگ‌های غربی کم‌تر می‌بینیم: کجای دنیا راجر واترز اگر می‌خواست Hey You را این‌طوری بخواند می‌توانست سر Ùˆ ته آن را در کم‌تر از یک روی کاست هم بیاورد؟!
خلاصه این‌طوری … این از ØÙˆØ§Ø´ÛŒ نمایش‌گاه. Ú†Ù‡ کتاب‌هایی خریدم؟!
دو خرید اساسی خارجی داشتم.
1-History of Western Philosophy (Bertrand Russel): این را Ú©Ù‡ دیدم، Ú¯Ù„ از روی‌ام Ø´Ú©ÙØª. عاشق راسل Ú©Ù‡ هستم،‌ کتاب به این مهمی‌اش هم با زبان خود خودش جلوی‌ام هست، قیمت‌اش هم Ú©Ù‡ خیلی خوب است (گمان‌ام ارزان‌تر از چاپ جدید نسخه ترجمه شده‌اش: 3900 تومان)ØŒ پس چرا نخرم؟ در ضمن سایز کتاب هم جوری است Ú©Ù‡ آدم را ترغیب به خواندن می‌کند. کوچک‌تر از کتاب‌های معمول (وزیری می‌گویند به این‌ها؟) Ùˆ بزرگ‌تر از جیبی.
2-The Nature of Space and Time by Stephan Hawking & Roger Penrose این هم مرا ØØ³Ø§Ø¨ÛŒ ذوق‌مرگ کرد. از هاوکینگ خوش‌ام می‌آید. کتاب‌اش هم خوب به نظر می‌آید. خرید این کتاب اصلا جنبه آکادمیک نداشت (درست به همان علتی Ú©Ù‡ در بالا نوشتم) Ùˆ تنها ناشی از Ø´ÛŒÙØªÚ¯ÛŒ آنی بود. چیزی شبیه به “عاشق شدن آدم‌ها با یک نگاه” Ú©Ù‡ هنوز مردم به تواÙÙ‚ نرسیده‌اند Ú©Ù‡ چنین چیزی از نظر روان‌شناختی-Ùیزیولوژیکی ممکن است یا نه.
خوب … کتاب‌های خارجی تمام شد.
قصد خرید کتاب ÙØ§Ø±Ø³ÛŒ نداشتم. ÙØ¹Ù„ا به اندازه کاÙÛŒ انبار کرده‌ام. گرچه بدم نمی‌آمد چند کتاب بگیرم. مثلا “وضعیت پست‌مدرنیته” لیوتار Ùˆ دو، سه کتاب مشابه (کتاب مشابه دیگر Ú†Ù‡ صیغه‌ایست؟!). ولی اگر چنین کاری می‌خواستم بکنم معادل 8-7 هزار تومان پیاده شدن بود، موکول‌اش کردم به بعد. پس تنها کتاب‌های زیر را Ú¯Ø±ÙØªÙ…:
3-ماجراهای دست‌ اول Ú©Ù‡ از سری ماجراهای هنک گاوچران است. این را برای آق داداش‌ام Ùˆ خودم Ú¯Ø±ÙØªÙ….
4-جایی Ú©Ù‡ پیاده‌رو تموم می‌شه از شل سیلوراشتاین. این را هم برای کیان Ú¯Ø±ÙØªÙ… تا بعدا خودم هم بخوانم.
5-دو کتاب دیگر Ú©Ù‡ ÙØ¹Ù„ا به دلایل امنیتی نمی‌توانم نام‌شان را بگویم (هر کس ØØ¯Ø³ زد چرا، یک جایزه پیش من دارد).
6-یک کتاب به نام “اسطوره‌ی Ø¢ÙØ±ÛŒÙ†Ø´ در آیین مانی” جایزه Ú¯Ø±ÙØªÙ…. در انتشارات کاروان Ú©Ù‡ Ø±ÙØªÙ‡ بودم، این کتاب به علاوه مجله ادبی کامیاب را هدیه Ú¯Ø±ÙØªÙ…. هنوز هیچ ایده‌ای ندارم Ú©Ù‡ Ú†Ù‡ کتابی هست ولی خوب اسم‌اش یک چیزهایی می‌گوید. مجله ادبی کامیاب،‌ مجله‌ایست Ú©Ù‡ کاروان منتشر می‌کند (Ùˆ این شماره اول‌اش بود) Ùˆ در یک نگاه سرسری خوش‌ام آمد از آن.
این قسمت عمده ماجرای امروز بود. بخش‌های دیگری هم داشت Ú©Ù‡ به دلیل اصل عدم امکان شبیه‌سازی، از نظر منطقی نمی‌توانم توضیØâ€ŒØ´Ø§Ù† بدهم.
این تنها شعری است
که می‌توانم بگویم
من تنها کسی هستم
که می‌تواند آن را بنویسد
وقتی همه‌چیز خراب شد
خود را نکشتم
به اعتیاد
پناه نبردم
موعظه نکردم
سعی کردم بخوابم
اما وقتی نتوانستم بخوابم
یاد Ú¯Ø±ÙØªÙ… بنویسم
یاد Ú¯Ø±ÙØªÙ… بنویسم
چیزی Ú©Ù‡ یک Ù†ÙØ± مثل خودم
در شبهایی این چنین
بتواند بخواندش.
(لئونارد کوهن)
خیلی وقت است که ننوشته‌ام،
برای خودم،
برای خودم، در آن Ø¯ÙØªØ± خاطرات دوست داشتنی‌ام،
همانی که چند باری دنبال اسم گشتم برای‌اش،
ولی تنها به “تو” رسیدم
و باز هم برای‌ات نوشتم.
می‌دانید … این شعر بالا را خیلی دوست دارم. برای اولین بار Ú©Ù‡ خواندم‌اش یک جور Ø§ØØ³Ø§Ø³ نزدیکی خاصی به آن کردم. لازم نیست بگویم چرا، دلیل‌اش مشخص است: گویی خودم آن را سراییده بودم.