امروز بعد از ظهر برای‌ام

امروز بعد از ظهر برای‌ام

امروز بعد از ظهر برای‌ام عجیب بود …
باورم نمی‌شد این‌همه خجالتی شوم در یک لحظه.
ساعت‌ام را نگاه کردم. یک ساعت بود Ú©Ù‡ منتظر بودم، فقط برای این‌که بگویم می‌شود دقیقه‌ای وقت‌تان را بگیرم. لازم بود به خودم بگویم “احمق!” وقتی ساعت هفت Ùˆ نیم شده بود Ùˆ من از شش Ùˆ ربع تعطیل شده بودم.
عجیب بود.

یک‌شنبه بعد از ظهر، اوقات

یک‌شنبه بعد از ظهر، اوقات

یک‌شنبه بعد از ظهر، اوقات خوبی بود برای‌ام.
در یک جمع دوستانه قرار گرفتن، زمینه‌سازی برای ایجاد دوستی‌های جدید و به اشتراک گذاشتن فکرهای‌مان. به همه این‌ها نیاز دارم: دوستان جدید و بحث‌هایی جدید.
چرا این‌ها را این‌جا می‌نویسم؟

به لرد شارلون عزیز! گمان

به لرد شارلون عزیز! گمان

به لرد شارلون عزیز!
گمان می‌کنم هوای رومانتیسیسم ایده‌آلیستی از سرم پریده باشد. حداکثر به نوع ماتریالیستی آن بسنده کرده‌ام. استفاده از آدم‌ها در-موقعیت و نه بیش‌تر.
جدیدا زیاد کارهای‌ام مفهوم نیست. ولی یک‌جورهایی انگیزه‌هایی پیدا کرده‌ام برای تعقل بیش‌تر. شاید این چیزی بود Ú©Ù‡ همیشه در من وجود داشت. البته با من‌ای Ú©Ù‡ از زمان دبیرستان می‌شناسی تفاوت کرده‌ام (Ùˆ خوب آن زمان کم‌تر از الان عقل‌گرا بودم). اما می‌شود گفت مدتی است Ú©Ù‡ از این روش جدیدتر عقل‌گرایانه هم Ú©Ù…ÛŒ دورافتاده بودم Ú©Ù‡ به تدریج حس می‌کنم به آن نزدیک می‌شوم. دلیل دور افتادنم Ú†Ù‡ بود؟ خیلی راحت نمی‌توانم تحلیل کنم. اما شاید بشود گفت Ú©Ù‡ “نمی‌خواستم فکر کنم”. همین!
راستی از این‌که درباره The Rite of Spring استراوینسکی نوشتی ممنون.

همین امروزا (یعنی دوم می)

همین امروزا (یعنی دوم می)

همین امروزا (یعنی دوم می) دیوید بکهام به دنیا آمد. خدا بروکلین ژوزف خان را سلامت نگه داره!

دیروز به نمایشگاه کتاب رفتم.

دیروز به نمایشگاه کتاب رفتم.

دیروز به نمایشگاه کتاب رفتم. از ساعت 11:30 صبح تا 8:30 شب. آخر سر انداختنم بیرون! کلی کیف داد. خیلی! نرسیدم همه چیز را ببینم. کتاب‌های خارجی (که البته امیدی به خریدشان ندارم) ماند به علاوه مطبوعات. به هر حال این‌طوری‌هاست.
کلی کتاب گرفتم و کلی کتاب هم نگرفتم. آخر جیب آدم به طور ذاتی محدود است. کتاب‌هایی که خریدم این‌ها هستند. (دیشب با وضعیتی فاجعه‌بار (چون داشتم ساندویچ می‌خوردم و از بس گشنه بودم نمی‌توانستم صرف‌نظر کنم از خوردن و در همان حال املاح(!) درونی ساندویچ می‌ریخت روی میزم!) برای الهام نوشتم که چه چیزهایی خریده‌ام، ولی وسط‌های کار متوجه شدم که قطع شده است و رفته. کلی خوش‌حال شدم.)
لیست کتا‌ب‌هایی که گرفتم،‌ این‌هاست:

1. آخرین خنده که مجموعه داستان‌های کوتاهی است از فاکنر،‌ ناباکف، همینگوی،‌ آلن پو، ویرجینیا وولف، کاترین منسفیلد (نمی‌شناسم‌اش!)‌، سال بلو (قبلی!)، بکت،‌ ری برادبری (فقط اسم‌اش را شنیده‌ام)، لنگستن هیوز، رالف الیسن‌ (ناشناس) و ترومن کاپوتی.
2. رساله منطقی-فلسفی از لودویگ ویتگنشتاین که اولین اثر و شاید هم مهم‌ترین نوشته ویتگنشتاین باشد. بعضی‌ها او را بزرگ‌ترین فیلسوف قرن بیستم می‌دانند (و لابد بعضی‌ها هم نمی‌دانند). کاری که او کرد این بود که حسابی منطق را زیر سوال برد و اثبات کرد که فیلسوف‌ها بی‌کاره‌اند. عجب فیلسوفی! راستی باید بگویم که آدم به‌تر است این کتاب را به نام Tractatus بشناسد در مقابل Investigation که کتاب مهم بعدی‌ی اوست و به تازگی ترجمه شده.
3. سولاریس از استانیسلاو لم. این کتاب علمی-تخیلی به طور کاملا اتفاقی‌ای کشف شد. این آقا را از زمانی Ú©Ù‡ سفرهای یون‌تیخی در مجله دانشمند چاپ می‌شد به خاطر دارم. این مثلا مربوط می‌شود به … به 12 تا 15 سال پیش. یون‌تیخی فوق‌العاده بود. یاشار باید یادش باشد.
4. شکست‌ناپذیر از همان نویسنده بالا. اول این کشف شد و بعد آن دیگری! (مشخص شد که کتاب‌ها را روی میزم گذاشته‌ام و یک یک بر‌می‌دارم بدون هیچ‌گونه ترتیب زمانی-موضوعی خاصی.)
5. فلسفه سیاسی آیزایا برلین، نوشته جان گری و ترجمه خشایار دیهیمی. خیلی وقت بود (از تابستان) که می‌خواستم این سری کتاب‌های فلسفه سیاسی را که خشایار دیهیمی ترجمه‌شان می‌کند بخوانم. ولی همیشه یا گیر کاری وحشتناک بوده‌ام یا این‌که پول نداشته‌ام یا چیزی مشابه. دیگر کتاب‌های این سری فلسفه‌های سیاسی هانا آرنت است و استوارت میل.
6. موش‌ها و آدم‌ها از جان اشتاین‌بک. خیلی وقت بود می‌خواستم این را بخوانم ولی نشده بود. تعریف‌اش را زیاد شنیده‌ام.
7. حیات چیست؟ Ú©Ù‡ شامل دو کتاب است. کتاب اول همین “حیات چیست؟” از اروین شرودینگر فیزیک‌دان است Ú©Ù‡ کتاب دوم مجموعه مقالاتی است Ú©Ù‡ به مناسبت پنجاه‌امین سال‌گرد نوشته شدن آن کتاب در کنفرانسی گفته شده است. از میان آن‌ها تنها راجر پنروز فیزیک‌دان Ùˆ ریاضی‌دان را می‌شناسم ولی دلیل نمی‌شود Ú©Ù‡ بقیه آدم‌های معروفی نباشد. تنها دلیل‌اش این است Ú©Ù‡ من فیزیک‌دان‌ها، ریاضی‌دان‌ها Ùˆ زیست‌شناسان معاصر را نمی‌شناسم. این هم از خریدهای خوب‌ام می‌بایست باشد.
8. ناتور دشت از سالینجر. بعد از خواندن فرانی و زویی از همین نویسنده علاقه‌مند شدم که بقیه کتا‌ب‌های‌اش را هم بخوانم. ناتور دشت مطمئنا انتخاب خوبی است.
9. اسلپ‌استیک یا تنهایی هرگز از کرت وانه‌گت. هیچ ایده‌ای از این‌که چه چیزی خریده‌ام ندارم. این تنها کتابی بود که فروشنده‌ای به من پیشنهاد کرد (و عجب خانم فروشنده باحالی بود! به او بود،‌ حدود 10 هزار تومان پیاده می‌شدم.) و گفت که به طرح روی جلد‌شان توجه نکنم و این کتاب را بخرم (آخر طرح روی جلدش عکس لورل و هاردی است). در ضمن خوبی‌اش این بود که مرا می‌شناخت. چطوری؟! چند ساعت قبل از جلوی غرفه‌شان رد شده بودم و با برداشتن ناتور دشت (آن هم از همین‌جا بود) شروع کرد به پیشنهاد چند کتاب دیگر. آن موقع هیچ‌کدام را نخریدم ولی ساعاتی بعد که برای خرید ناتور دشت بازگشتم، چند عنوان دیگر هم به من داد. حسی درونی می‌گوید که کتاب جالبی است.
10. یوزپلنگانی که با من دویده‌اند از بیژن نجدی که مجموعه داستان است انگاری. این به سفارش پرهام بود. تا به حال کتاب داستان کوتاه نویسنده فارسی زبان نخریده‌ بودم.
11. در انتظار گودو از ساموئل بکت. این هم از آن چیزهایی‌ست که خیلی وقت می‌خواستم بخوانم‌اش.
12. خاستگاه آگاهی – در فروپاشی ذهن دوجایگاهی از جولیان جینز. اگر می‌دانستم چنین کتاب فوق‌العاده‌ایست جور دیگری رفتار می‌کردم. مثلا چطوری؟! نمی‌دانم. اصلا انتظار نداشتم به چنین نتایج خیره‌کننده‌ای برسد. دقیقا از آن چیزهایی است Ú©Ù‡ آدم دوست دارد داد (یا جیغ، متناسب با ساختار فیزیکی‌اش) بکشد. حال شاید بعدا درباره‌اش به طور مفصل بنویسم ولی می‌دانم از آن جور کتاب‌هایی خواهد بود Ú©Ù‡ حسابی روی طرز تفکرم نسبت به انسان Ùˆ محیط‌ش تاثیر می‌گذارد. دل‌ام نمی‌آید چیزی درباره‌اش به طور نصفه بنویسم ولی چیزهای زیادی توی‌اش پیدا می‌شود Ú©Ù‡ حسابی وسوسه‌ام می‌کند به نوشتن‌اش. همین یک مورد را فعلا داشته باشید: “انسان‌های حوالی 1000 تا 2000 سال پیش از میلاد آگاهی نداشتند.” کف کردم!!!!

نمایشگاه کتاب: تا دقایقی دیگر

نمایشگاه کتاب: تا دقایقی دیگر

نمایشگاه کتاب: تا دقایقی دیگر راهی نمایشگاه خواهم شد. امروز تقریبا سفیدم! چه گیرم خواهد آمد؟!

نمایشگاه کتاب همیشه برای‌ام پر

نمایشگاه کتاب همیشه برای‌ام پر

نمایشگاه کتاب همیشه برای‌ام پر بوده از هیجان و شوق (و ذوق مرگی!). روز نمایشگاه رفتن همیشه ویژه بوده است. بدون استثنا هوا فوق‌العاده استثنایی بوده است و آن‌چیزی که همیشه از آن برای‌ام باقیمانده مانده است انبوهی از کتاب‌های دوست‌داشتنی به علاوه کلی خاطره بوده.
نمایشگاه رفتن‌های من این‌گونه است: یک روز تمام از صبح تا شب، این سالن، آن سالن رفتن‌های پیاپی و دیدن‌ها و بازدیدن‌های چندباره از غرفه‌هایی که دوست‌شان دارم.
در دو سال اخیر حداقل یک بار از دفعاتی که به نمایشگاه رفته بودم، همراهی هم داشته‌ام. هردو بار هم کلی خوش‌آیند بوده است (احتمالا دو تا از خواننده‌های این‌جا از جمله آن‌هایند. حدس بزنید که بوده‌اند و جایزه بگیرید!). اما این بار هنوز همراهی برای خودم جور نکرده‌ام. در ضمن چون سیاست‌های‌ام کمی عوض شده است دیگر به یک یا دو همراه هم رضایت نمی‌دهم. ترجیح می‌دهم شیوه جدیدی را آزمایش کنم: کلی همراه داشتن در عین حفظ تنهایی مطلق خودم.
آها … چطوری؟!
.
.
.
(به دلایل روان‌شناختی سه سطر حذف شد!)
اگر هماهنگی دقیق‌تری لازم دارید، یک‌جوری خبرم دهید تا راحت‌تر هم‌دیگر را پیدا کنیم.

نوشتن: بعضی وقت‌ها حجم آن‌چیزی

نوشتن: بعضی وقت‌ها حجم آن‌چیزی

نوشتن: بعضی وقت‌ها حجم آن‌چیزی که می‌خواهم بنویسم آن‌قدر بالا می‌رود که فعل نوشتن به طور کامل متوقف می‌شود. این مدت آن‌قدر انباشته شده‌ام که دیگر نمی‌دانم چگونه می‌شود این حجم را بر روی کاغذ منتقل کرد: گمان‌ام سیل بیاید.

Pressure Point از Camel گوش

Pressure Point از Camel گوش

Pressure Point از Camel گوش می‌دهم. فوتبال امروزمان را 11-0 می‌بازم. بعد از مدت‌ها آن‌قدر می‌خندم که اشک‌ام در می‌آید. امروز اصلا حس بازی کردن نداشتم. به نظر می‌آمد بیش‌تر در حس ماتریس باشم. حالا چرا ماتریس بماند.
یک گزاره منطقی: من خیلی خوب وضعیت روحی آدم‌ها را می‌فهمم یا نمی‌فهمم.
یک گزاره تجربی: خوب می‌فهمم.
گزاره اول ارزشی ندارد چون همیشه درست است (اگر همیشه غلط بود هم ارزشی نداشت).
گزاره دوم هم ارزشی ندارد چون مبنایی ندارد (ولی آدم‌ها این‌طوری با هم دیگر رفتار می‌کنند در اغلب موارد).
آها!
او امروز چندان سر حال نبود.
آی! ‌خسته شدم از بس این‌جا از ضمایر نامفهوم استفاده کرده‌ام. دفتر خاطرات‌ام بی‌سانسورترین نقطه دنیاست ولی این‌جا یک جورهایی سانسور می‌کنم، چرا؟! می‌ترسم؟ شاید.
او سر حال نبود با این‌که کفش نویی به پا کرده بود. کاملا بالا Ùˆ پایین بودن‌اش در طول زمان را درک می‌کنم. اما همیشه جوری رفتار می‌کند Ú©Ù‡ انگار هیچ چیزی نیست. از این آدم‌هاییست Ú©Ù‡ در یک لحظه منفجر می‌شود. هیچ وقت جلوی من این‌طوری نشده. خوب … حق دارد. زیاد هم به من ربطی ندارد آخر.
امروز 11-0 باختیم. از خنده مردم.
راستی من پرانتزها را دوست دارم. بعضی وقت‌ها مهم‌تراز بیرون‌شان هستند.
این وسط موزیک Rhayader Goes to Town چقدر فوق‌العاده است. گوش دهید حتما.
می‌گم‌ها …
دیگه چی بگم؟

فعلا یک امضایی این زیر

فعلا یک امضایی این زیر

فعلا یک امضایی این زیر بکنید تا بعد! موضوع‌اش چیست؟! اعتراض علیه قانون منع صدور ویزا آمریکا برای ایرانیان و از این حرف‌ها. به من چه؟! بابا!!
Protest Categorical Ban of Non-immigrant US Visa for Iranian Visitors

در خلسه‌ی غیرانسانی و لذت‌بخشی

در خلسه‌ی غیرانسانی و لذت‌بخشی

در خلسه‌ی غیرانسانی و لذت‌بخشی غوطه‌ورم. درست مانند حبابی لحظه‌هایی به بیرون از انسانیت پرت می‌شوم ولی این حس دوامی ندارد و باز انسان می‌شوم. کاش من یک تناقض بودم!

قوانین مورفی 1. هیچ چیزی

قوانین مورفی 1. هیچ چیزی

قوانین مورفی
1. هیچ چیزی به آن آسانی که به نظر می‌رسد نیست.
2. هر چیزی بیش از آن حدی که تصور می‌شود طول خواهد کشید.
3. چیزی که ممکن است خراب شود، خراب می‌شود.
4. اگر احتمال خراب شدن چندین چیز وجود داشته باشد،‌ آن یک خراب می‌شود که بیش‌ترین خسارت را بزند.
نتیجه: اگر بدترین زمان خراب شدن‌ برای چیزی وجود داشته باشد، همان زمان است که خراب می‌شود.
5. اگر چیزی قابل خراب شدن نباشد، پس حتما می‌شود.
6. اگر پیش‌بینی می‌کنید که چهار احتمال برای خراب شدن چیزی وجود دارد و از قبل تمهیدی برای آن‌ها اندیشیده‌اید،‌ پس حتما راه پنجمی به طور غیرمنتظره به وقوع می‌پیوندد.
7. وقایع خودبه‌خود تمایل به بدترشدن دارند.
8. اگر به نظر می‌آید که همه چیز به خوبی پیش می‌رود،‌ پس حتما از چیزی صرف‌نظر کرده‌اید.
9. طبیعت همیشه طرف‌دار خرابی‌های پنهان است.
10. طبیعت یک حرام‌زاده است.
11. غیرممکن است که چیزی را بی‌خدشه (foolproof) ساخت چون احمق‌ها(fools) نابغه‌اند.
12. هرگاه برنامه‌ریزی بکنی که چیزی را انجام دهی،‌ حتما چیز دیگری به وجود می‌آید که باید قبل‌اش انجام دهی.
13. هر راه‌حلی مسایل جدیدی را به وجود می‌آورد.

قانون کپی‌کننده‌های مورفی:
قابل کپی‌بودن چیزی به طور معکوس متناسب با اهمیت آن است.

قانون جاده‌ باز مورفی:
در یک جاده خیلی طولانی که پلی یک طرفه به طور اتفاقی در آن قرار گرفته است و می‌دانیم که تنها دو ماشین در آن جاده هستند، آن‌گاه خواهیم داشت: (1) دو ماشین در جهت‌های مخالف هم حرکت می‌کنند،‌ و (2) آن‌ها همیشه در سر پل به هم می‌رسند.

قانون ترمودینامیک مورفی:
وقایع تحت فشار بدتر می‌شوند.

فلسفه مورفی:
لبخند بزن … فردا بدتر خواهد بود.

بازبینی کوانتایی مورفی:
همه چیز، همگی با هم بدتر می‌شوند.

ثابت مورفی:
چیزها متناسب با ارزش‌شان خراب می‌شوند.

نتیجه‌گیری Jenning از قانون مورفی:
احتمال سقوط نان کره‌ مالی شده از سمت کره‌ای‌اش متناسب با قیمت فرش است.

توضیح O’Toole درباره قانون مورفی:
قانون مورفی خوش‌بینانه است.

مگر می‌شود آدم این‌همه مدت

مگر می‌شود آدم این‌همه مدت

مگر می‌شود آدم این‌همه مدت هیچ چیزی ننویسد؟!
کجا بودم؟! کجا نبودم؟! کجا هستم؟! کجا نیستم؟!
Ú†Ù‡ کسی می‌داند …! سوال‌هایی می‌فرماییدها.
فعلا قوانین مورفی را بخوانید تا بعد …

“همه می‌میرند” سیمون دو بووار

“همه می‌میرند” سیمون دو بووار

“همه می‌میرند” سیمون دو بووار را شروع کردم. احساس آرامش خاصی به من داده است: حداقل این اوایل‌اش. این مورد Ùˆ چند مورد دیگر، همگی، باعث شدند Ú©Ù‡ به این نتیجه برسم Ú©Ù‡ “ای بابا!”
آره!

مگر تا به حال شده

مگر تا به حال شده

مگر تا به حال شده بود که اگر اشتباه کنی به‌ات بخندم یا کنف‌ات کنم؟!
اصلا مگر تا حالا شده اشتباه کنی در چیزی که من به آن فکر می‌کنم؟!
عجب شک‌هایی می‌کنی دوست من!