Browsed by
Year: 2009

[گزارش مومنان] روزه‌گیران و روزه‌خواران

[گزارش مومنان] روزه‌گیران و روزه‌خواران

مدت‌ای پیش از خوانندگان ضدخاطرات خواستم تا بگویند که آیا در ماه رمضان روزه می‌گیرند یا خیر. در نوشته‌ی پیشین درباره‌ی انگیزه‌های‌ام مفصل توضیح دادم. اینک نتایج آن نظرسنجی را با اندک توضیح و تفسیری می‌آورم. پیش از ادامه باید بگویم که انتظار ندارم خوانندگان وبلاگ‌ام نمونه‌ی خوب‌ای از بافتِ جمعیت‌ی ایران باشند، اما با این وجود به گمان‌ام ایشان نمونه‌ی قابل قبول‌ای از قشر تحصیل‌کرده و متوسط بالای جامعه‌ی ایرانیان هستند.

سوال نخست نظرسنجی چنین بود (اعداد در تاریخ اول دسامبر ۲۰۰۹ ثبت شده‌اند):

آیا از سن هجده سالگی به بعد تاکنون روزه گرفته‌اید؟

۱) مرتب (هر سال، بیش از بیست روز از ماه رمضان)
۲)‌ نیم‌بند (بعضی سال‌ها گرفته‌ام، بعضی سال‌ها نه؛ بعضی روزها گرفته‌ام،‌ بعضی هم نه)
۳) خیلی کم (یک ماه در هر چهار پنج سال؛ دو سه روز در هر ماه رمضان)
۴) اصلا (در هیچ ماه رمضان‌ای و در هیچ روزی از آن روزه نگرفته‌ام)

۳۲۴ نفر به این سوال پاسخ دادند. حدود ۳۱ درصد افراد هیچ وقت تاکنون روزه نگرفته‌اند. حدود ۳۹ درصد افراد به طور مرتب روزه می‌گیرند و بقیه نیز گه‌گدار روزه‌بگیرند. نتایج را در نمودار اول می‌بینید.

به دلیل ساده‌بودن نظرسنجی، رفتار دقیق رای‌دهندگان مشخص نیست، اما به نظر می‌آید کسان‌ای که گزینه‌ی خیلی‌کم (۱۷ درصد) را انتخاب کرده‌اند -مخصوصا آن‌ها که به خاطر توضیح «یک ماه در هر چهار پنج سال» این گزینه را برگزیده‌اند- آن‌هایی هستند که سالیان ابتدای هجده سالگی به بعدشان درباره‌ی مذهب شک‌زده بوده‌اند ولی پس از گذشت چند سال به خیل بی‌عملان مذهبی پیوسته‌اند (چه به خدا باور داشته باشند و چه نداشته باشند). البته می‌توان تصور کرد که فردی چند سال اصلا روزه نگرفته باشد ولی از امسال شروع کرده باشد به روزه‌گیری، اما به نظرم این حالت کم‌احتمال‌تر است. با این استدلال، حدود ۴۸ = ۳۱ +‌۱۷ درصد افراد در حال حاضر روزه نمی‌گیرند. هم‌چنین اگر گزینه‌ی «نیم‌بند» را نیز در نظر بگیریم،‌ می‌توان احتمال داد که عدد ۴۸ درصد حد پایین‌ای برای روزه‌نگیران امسال باشد.

حال به سوال دوم برسیم:

آیا امسال (سال ۱۳۸۸) روزه گرفتید؟
۱) بیش‌تر روزها
۲)‌ یکی در میان (حدود ده پانزده روز)
۳) یکی دو روز ولی نه بیش‌تر
۴)‌ اصلا و ابدا

۳۱۸ نفر به این پاسخ سوال دارد که از میان ایشان حدود ۵۹ درصد افراد امسال اصلا روزه نگرفتند و ۳۱ درصد نیز بیش‌تر روزها روزه بگیر بودند. ۱۰ درصد باقی‌مانده روزه‌گیری‌شان نصفه و نیمه بوده است. نتایج را در نمودار دوم می‌بینید.

عدد ۵۹ درصد قابل مقایسه -ولی نه دقیقا یک‌سان- با ۴۸ = ۳۱ +‌ ۱۷ گزینه‌ی کسان‌ای است که تاکنون اصلا و ابتدا روزه نگرفته‌اند و یا این‌که خیلی کم روزه گرفته‌اند.

مقایسه‌ی ۳۱ درصد کسان‌ای که مشخص کرده‌اند «بیش‌تر روزها» روزه گرفته‌اند با ۳۹ درصدی که در سوال پیشین اعلام کرده بودند که «مرتب» روزه گرفته‌اند جالب توجه است. بگذارید چهار توضیح برای این ریزش ارائه دهم:
Û±)‌ به احتمال بخش‌ای از تفاوت به این باز می‌گردد Ú©Ù‡ «بیش‌تر روزها» (سوال دوم – گزینه‌ی اول)‌ احتمالا عددی نزدیک به Û²Û¹-Û²Û¸ روز را به خاطر می‌آورد ولی توصیف «مرتب» (سوال اول – گزینه‌ی اول) این است Ú©Ù‡ فرد «بیش از بیست روز از ماه رمضان» روزه بگیرد. تفاوت بین Û³Û¹ درصد «مرتب» Ùˆ Û³Û± درصد «بیش‌تر روزها» می‌تواند بدین‌گونه تفسیر شود Ú©Ù‡ حدود Û¸ درصد افراد بیست Ùˆ خرده‌ای روز در ماه رمضان روزه می‌گیرند.
Û²)‌ اگر Û´ درصد «یکی در میان» (سوال دوم – گزینه‌ی دوم)‌ را به Û³Û± درصد «بیش‌تر روزها»‌ (سوال دوم – گزینه‌ی اول) بیافزاییم، به عدد Û³Ûµ درصدی می‌رسیم Ú©Ù‡ باید دست‌کم پانزده روز یا بیش‌تر روزه گرفته باشند. این عدد هم‌چنان از Û³Û¹ درصد روزه‌گیران «مرتب» کم‌تر است.
۳) ممکن است بعضی‌ها هنوز زیر هجده سال باشند و در نتیجه سوال دوم را پاسخ نداده باشند. این توصیف به نظر کافی نمی‌آید چون دست‌کم تعداد رای‌دهنده‌های سوال اول بیش‌تر از سوال دوم بوده است.
۴) آدم‌ها در انتخاب گزینه‌ها چندان دقیق نیستند! یعنی حتی پاسخ یک فرد بین سوال اول تا سوال دوم خود-سازگار نیست. نادقیق‌بودن رفتار آدمیان در پاسخ به نظرسنجی را پیش‌تر در این‌جا و این‌جا دیده بودیم.

خلاصه و نتیجه‌گیری

به طور خلاصه به نظر می‌آید حدود ۳۰ درصد جمعیت ایرانیان‌ای که وبلاگ مرا می‌خوانند و نظر داده‌اند، اصلا اعتقادی به عمل به اسلام و به طور خاص روزه‌ ندارند و حدود ۵۰ تا ۶۰ درصد یا اصلا و یا دست‌کم چندان روزه‌گیر نیستند. هم‌چنین حدود ۳۰ تا ۴۰ درصد افراد کم و بیش روزه بگیرند که با این‌که چنین عددی قابل مقایسه با عدد غریب‌ای چون ۹۸ درصد مسلمان در ایران نیست، اما هم‌چنان نشان می‌دهد حضور اسلامِ عملی در ایران بسیار جدی و پررنگ است.

یکی از نتایج جالب این نظرسنجی برای من وجود پُر-رنگ و هم‌زمان دو قشر مذهبی و غیرمذهبی در بین جامعه‌ی آماری نزدیک به قشر متوسط ایرانیان است (دست‌کم در سطح عمل به یکی از مهم‌ترین فرائض دین اسلام). این نتیجه تبعات سیاسی و فرهنگی‌ی مهم‌ای دارد:

از دیدِ سیاسی چنین نتیجه‌ای بیان می‌کند که قوانین جامعه‌ی ایران باید وجود این دو قشر را محترم بداند. هرگونه برنامه‌ریزی برای ایران و آینده‌اش باید در نظر بگیرد که قوانین ایده‌آل برای چنین جامعه‌ای نه می‌تواند شبیه به قوانین فعلی‌ی ج.ا. باشد که فرض را بر مسلمانِ مومن‌بودن همه ایرانیان می‌گذارد و نه ممکن است در چارچوب فکری‌ای تدوین شود که مذهب را غریبه‌ای بین ایرانیان بشمارد. قوانین ایران اگر بر هر کدام از این دو راه برود، حقوق اقلیت‌ای بزرگ را زیر پا خواهد گذاشت.

هم‌چنین این نظرسنجی نتیجه‌ای فرهنگی دارد و آن این‌که به ما یادآوری می‌کند که با احتمال زیاد یکی از همسایه‌های‌مان ممکن است بی‌مذهب باشد و دیگری مذهبی و اگر ما بخواهیم رابطه‌ای نیکو با هر دوی‌شان داشته باشیم باید بتوانیم روابطمان با ایشان را در چارچوب دیگری غیر از دوگانه‌ی مذهب-غیرمذهب تدوین و تفسیر کنیم. به عبارت دیگر اگر دوگانه‌ی درون‌گروه-برون‌گروه‌مان بر این اساس باشد که دیدگاه فرد مقابل درباره‌ی مذهب مشابه با ماست یا نه، آن‌گاه به تناقض‌ای می‌رسیم که از یک سو «ایرانی» خوانده می‌شویم و از سوی دیگر نمی‌توانیم نیم‌ای دیگر از ایرانیان را «خودی» و در یک گروه بدانیم.

متاسفانه به نظر می‌آید چنین پدیده‌ای هم‌اینک در بین ایرانیان دیده می‌شود و بسیاری از آن‌ها گروه مقابل‌شان را زبون و حتی نزدیک به غیرانسان می‌شمارند. چنین پدیده‌ای البته کم و بیش طبیعی است: بایاس‌های قومیتی، مذهبی و غیره کاملا جهان‌شمول‌اند و تا وقتی که رابطه‌ی کافی بین دو گروه ایجاد نشده باشد نیز از بین نمی‌روند.

در نهایت سپاس‌گزارِ شرکت‌کنندگان نظرسنجی استم. منتظر نظرسنجی‌های دیگر باشید!

[استفاده از این داده‌ها و نمودارها با ذکر کامل منبع (لینک به این پستِ وبلاگ)‌ بدون اشکال است. کپی بیش از یک پاراگراف از این نوشته بدون اجازه قبلی ممکن نیست.]

[گزارش مومنان] پیشینه و پیشینیان

[گزارش مومنان] پیشینه و پیشینیان

یکی از سوال‌های همیشه جذاب برای من، میزان باورمندی‌ی افراد به مفاهیم ماورای طبیعی و مذهبی است. دانستن پاسخِ سوال‌هایی چون چند درصد دوستان/آشنایان/مردم شهر و سرزمین‌ام به خدای با فلان خصوصیات باور دارند و یا چه میزان از آن‌ها خود را متدین می‌دانند و به دین‌ای پای‌بندند، سال‌هاست که برای‌ام جالب است و البته جالب‌تر از آن دلیل چنین باورمندی است. به همین خاطر مدت‌هاست می‌اندیشیده‌ام تا نظرسنجی‌هایی در حول و حوش چنین موضوعاتی در بین دوستان و آشنایان‌ام به طور خاص و وبلاگ‌ستان به طور عام برگزار کنم که تاکنون یکی دو موردش را دیده‌اید (نظرسنجی درباره‌ی روزه در ماه رمضان و منع ساخت مسجد). پیش از آن‌که به طور خاص به نظرسنجی‌ها بپردازم، خوب است کمی برای‌تان قصه بگویم:

راه‌نمایی و دبیرستان

جَو مدرسه‌ی راه‌نمایی و دبیرستانِ من ترکیب خنده‌داری از حضور چشم‌گیر مذهب و در همان‌حال لیبرالیسم بیش از معمولِ بقیه‌ی مدارس بود. بدین صورت که بسیاری از مسوولان مدرسه باورهای مذهبی‌ی غلیظی داشتند و از طرف دیگر به دلیل فلسفه‌ی آموزشی‌ی مدرسه و احتمالا بچه‌های کم و بیش ویژه‌ی آن نمی‌خواستند/نمی‌توانستند آن‌جا را به حوزه‌ی علمیه‌ی دیگری در قلب تهران تبدیل کنند.

نتیجه این‌که ما دو دسته معلم داشتیم: عده‌ای از دبیران با تجربه و «خوبی» بودند که الزاما باورهای مذهبی‌ی قوی‌ای نداشتند. عده‌ای دیگر که بیش‌تر خود از فارغ‌التحصیلان همان مدرسه بودند و در سال‌های دهه‌ی شصت در همان‌جا درس خوانده بودند، باورهای مذهبی‌ی کم و بیش پررنگی داشتند. از شدت باورهای آن‌ها بگویم که بعضی‌های‌شان شعرهای مذهبی می‌سراییدند و گه‌گداری مدح بزرگان انقلاب را می‌گفتند و اگر دست می‌داد در مراسم مذهبی شهیدی نیز به مدرسه می‌آورند و می‌چرخاندند (البته طبیعی است گزاره‌های‌ام بی‌درز و دقیق نیستند. بعضی‌ها فارغ‌التحصیل مدرسه بودند و همان‌جا هم معلمی می‌کردند ولی باورهای مذهبی‌ی شدیدی نداشتند).

اما با این وجود در بیش‌تر موارد شاهد «ظلم مذهبی» نبودیم. مثلا نماز تقریبا هیچ‌وقت اجباری نبود (و من می‌شنیدم که در مدارس دیگر در آن دوران ممکن بود نماز اجباری باشد؛ تصحیح‌ام کنید اگر اشتباه می‌کنم). تنها باری که به خاطر دارم تلاش فراوانی شد تا همه‌ی دانش‌آموزان در بعد از ظهری نماز اقامه کنند، در سال دوم یا سوم راه‌نمایی‌ام بود که البته سعی خیلی موفق‌ای هم نبود و دست‌کم چند نفر به نمازخانه نرفتند و مهم‌تر این‌که کس‌ای هم چیزی به‌شان نگفت. یا مثلا غذاخوردن در ماه رمضان در کلاس‌ها کاملا معمول بود. و یا با این‌که کلاس‌های مذهبی چون دینی، قرآن و گاهی متفرقه‌ای به نام پرورشی کم نبودند و گاهی معلم‌های‌شان مزخرف محض می‌گفتند، اما «شک‌گرایی در چارچوب دین» کم و بیش تحمل می‌شد. (مطلب «خاطرات قدیم و جدید، پراکنده و سوا-نشده، از دکتر محمودافشار و علامه‌حلی تا آلبرتا» را نیز بخوانید که در آن راجع به معلم‌های دینی مدرسه‌مان مفصل‌تر نوشته‌ام.)

حال اگر نگاه‌ای به بچه‌ها بیاندازیم می‌بینیم که آن‌ها نیز به دو دسته تقسیم می‌شدند. تا جایی که به نظرم می‌آید، بیش‌تر بچه‌های مذهبی نبودند. بدین معنا که نه نماز می‌خواندند و نه روزه می‌گرفتند و نه طبیعتا عشق دین داشتند. در مورد میزان باورمندی‌شان به مفهوم‌ای چون خدا یا حتی مذهب چیز زیادی نمی‌دانم. حدس می‌زنم ممکن است درصد زیادی از آن‌ها به مفهوم خدای ابراهیمی باور می‌داشتند. در همان حال عده‌ی قابل توجه دیگری هم بودند که سفت و سخت مذهبی بودند. به نظرم این عده در اقلیت بودند اما واقعا مطمئن نیستم (حدس‌ام چیزی حدود ۲۰ تا ۳۰ درصد جمعیت دوره‌مان است).

نکته‌ی خوش‌حال‌کننده این‌که تا جایی که خبر دارم مشکل اساسی‌ای بین دو گروه مذهبی‌ها و غیرمذهبی‌ها وجود نداشت. البته روابط این دو گروه الزاما بی‌نهایت صمیمانه هم نبود و ساختار گروه‌های دوستی تا حد قابل توجه‌ای به باور مذهبی‌ی افراد باز می‌گشت.

دانش‌گاه (ایران)

دانش‌گاه که رفتم، انتظار داشتم که افراد مذهبی خیلی کم باشند. مثلا حدس می‌زدم نمازخانه خلوت‌تر از نمازخانه‌ی مدرسه‌مان باشد. اما واقعیت برخلاف انتظارم بود!

تعداد افراد مذهبی در دانش‌گاه اصلا Ú©Ù… نبودند. نمی‌گویم Û¸Û° درصد، اما شاید رفتار حدود Û´Û° تا ÛµÛ° درصد هم‌دوره‌ای‌های‌ام رنگ Ùˆ روی مذهبی داشت (این اعداد تخمین‌ای نادقیق‌اند). نمازخوان‌ها Ú©Ù… نبودند Ùˆ روزه‌داران نیز به هم‌چنان. به طوری Ú©Ù‡ به وضوع به نظرم می‌رسید Ú©Ù‡ میزان مذهبی‌بودن افراد در دانش‌گاه بیش‌تر از مدرسه‌مان بود. دلیل‌اش البته چندان عجیب نیست Ùˆ به نظرم هم به ترکیب جمعیتی‌ی دانش‌گاه باز می‌گشت (Ú©Ù‡ برخلاف دبیرستان، اعضای‌اش از شهرهای مختلف‌ای می‌آمدند – Ùˆ گمان می‌برم گزاره‌ی «نفوذ مذهب در شهرهای دیگر ایران بیش‌تر از تهران است» صادق است) Ùˆ هم به وجود انواع سهمیه‌هایی Ú©Ù‡ Ú©Ù…Ú© می‌کرد افراد مذهبی بیش‌تر به دانش‌گاه راه یابند (چنین سهمیه‌هایی «تقریبا» برای مدرسه‌مان وجود نداشت یا اگر هم می‌بود، Ú©Ù… تاثیر بودند). هم‌چنین متوسط درآمد خانواده‌های دانش‌آموزان دبیرستان یا راه‌نمایی‌مان بالاتر از متوسط درآمد خانواده‌های دانش‌جویان دانش‌گاه‌مان بود (Ùˆ چون قبل، گمان می‌برم میزان درآمدْ Ú©Ù… Ùˆ بیش ارتباط معکوس‌ای با شدت باورهای مذهبی‌ی فرد داشته باشد). (توضیح‌ام در این پاراگراف البته بسیار ساده‌سازی شده است Ùˆ واقعیت ماجرا Ùˆ توصیف همه‌ی روابط علّی حتی اگر کاملا شناخته شده باشد -Ú©Ù‡ نیست- بیش از حد یک پاراگراف می‌طلبد.)

دانش‌گاه (کانادا)

سال‌ها بعد که به کشور کانادا آمدم، فضای اطراف‌ام آشکار تغییر کرد. تقریبا برای اولین بار آدم‌هایی را دیدم که به وضوح خداناباور بودند و با این‌که شاید فراوان نبودند، اما نادیده‌گرفتنی نیز نبودند (البته طبیعی است بخش‌ای از تفاوت به این باز می‌گردد که در ایران اعتراف به خداناباوری به دلیل تبعات‌اش کم‌یاب‌تر است).

پاییز پارسال بود که یکی از انجمن‌های مسیحی نظرسنجی‌ای در سطح دانش‌گاه برگزار کرد با این سوال که آیا شما (۱) خداباورید (theist)؟، (۲) لاادری (agnostic) هستید؟ و یا (۳)‌ خداناباورید (atheist)؟ (یکی لطف کند و معادل مناسب‌ای برای agnosticism پیش‌نهاد دهد.)

نظرسنجی به مدت دو سه روز در کنج‌ای شلوغ از دانش‌گاه برگزار شد. نمی‌دانم چند نفر در آن شرکت کردند، اما در همان ده بیست دقیقه‌ای Ú©Ù‡ کنار صندوق‌ها ایستاده بودم تا ببینم Ú†Ù‡ تیپ آدم‌هایی به کدام گزینه رای می‌دهند، شرکت‌کنندگان را اندک نیافتم (رای‌ها مخفی نبود – هر کس‌ای می‌رفت Ùˆ بر مقوایی بزرگ چوب‌خط می‌کشید). حدس می‌زنم تعداد رای‌ها چیزی در حد Ùˆ حدود چند هزار نفر بود.

خواب‌ای که دیده‌ام

در مورد نتایج نظرسنجی و هم‌چنین این‌که چه تیپ آدم‌هایی به کدامین گزینه رای دادند حرف‌ای نمی‌زنم تا آینده‌ای نه چندان دور. فقط این را بگویم که نتایج آن نظرسنجی مشتاق‌ام کرد تا کاری مشابه در وبلاگ‌ستان بکنم. اما پیش از آن‌که چنان نظرسنجی‌ای برپا کنم، تصمیم گرفتم تا یکی دو نظرسنجی‌ی اولیه انجام دهم تا دست‌ام بیاید آدم‌ها چه رفتارهایی در نظرسنجی‌ها ممکن است انجام دهند. با این‌که آن نظرسنجی‌ها بسیار ساده بودند و در آن‌ها هیچ سوال‌ای راجع به باور افراد پرسیده نشد، اما رفتار آدم‌ها هم‌چنان بسیار جالب بود. نگاه‌ای به نظرسنجی‌ی اول و دوم بیاندازید (بیایید سکه بیاندازیم (نظرسنجی و تحلیل)؛ یک تست ریاضی ساده).

نظرسنجی‌ی بعدی، درباره‌ی انتخابات ریاست جمهوری اخیر بود که با حضور چشم‌گیر خوانندگان وبلاگ هم‌راه بود. متاسفانه دیری نگذشت که وقایع تاسف‌آور پس از انتخابات پیش آمد و نه نای تحلیل نتایج نظرسنجی برای‌ام باقی ماند و نه تحلیل‌اش دیگر اهمیت چندان‌ای داشت.

این‌ها همه مقدمه‌ای بود برای بیان علاقه‌ی من به نظرسنجی‌های مربوط به باورهای مذهبی‌ی افراد و این‌که همیشه برای‌ام جالب بوده است بدانم جامعه‌ای که در آن می‌زیم به چه چیزهایی باور دارند و دنیا را چگونه تفسیر می‌کنند. هنوز در این سری نظرسنجی‌ها خیلی چیزها باید بررسی شوند، اما فعلا شروع می‌کنیم به جمع‌آوری نتایج‌ای که تاکنون داشته‌ایم. در نوشته‌ی بعدی نتایج نظرسنجی‌ی روزه در ماه رمضان را برای‌تان خلاصه می‌کنم. منتظر باشید!

و هر کدام از آن قوم را به زبان‌ای پراکندیم

و هر کدام از آن قوم را به زبان‌ای پراکندیم

[فیس‌بوک، داخلی، دیوار دختر مردم]

دختر خسته و نالان به زحمت بلند می‌شود و روی دیوارش به انگلیسی می‌نویسد حال‌اش خوب نیست.
پسر هم‌دردی می‌کند و به فارسی می‌پرسد چه شده است.
دختر به آلمانی جواب می‌دهم سرمای شدید خورده‌ام.
هم‌دردی‌ی بعدی به فرانسه است.
World AIDS Day 2009

World AIDS Day 2009

Every 9½ minutes someone in the US is infected with HIV. Act Against AIDS. Be the Solution: NineAndaHalfMinutes.org

امروز را نیم ساعت‌ای وقت بگذارید و بر دانش‌تان از ایدز بیفزایید.

نظرسنجی درباره‌ی منع ساخت مسجد

نظرسنجی درباره‌ی منع ساخت مسجد

پست پیشین (رفراندم برای منع ساخت مناره‌ی مسجد در سوییس) به این فکرم انداخت تا بفهمم ایرانیان در شرایطش مشابه چه می‌کردند. پیش از واردکردن نظرتان، سناریوی زیر را در نظر بگیرید:

کشور ایران مدت‌هاست حکومت‌ای غیرمذهبی دارد. قوانین آن بر اساس شریعت وضع نشده‌اند و حاکمان‌اش هم آدم‌هایی باسواد و کم و بیش فرهیخته‌اند. وضع اقتصادی‌ی کشور قابل قبول است و فقر و بی‌سوادی کم‌تر از همیشه است. با این‌که انتخاب مذهب در کشور آزاد است ولی هم‌چنان بسیاری از مردم کشور پس‌زمینه‌ای اسلامی دارند و خیلی‌های‌شان مسلمان معتقدند.

در ضمن تصور کنید که با وجود این‌که در نقاط مختلف مسجد یافت می‌شود، اما برخلاف شرایط فعلی‌ی کشور سر هر کوچه مسجدی ساخته نشده است. یعنی دچار ازدیاد مسجد نیستیم، اما کم‌بودی هم حس نمی‌شود. در ضمن طراحی‌ی مسجدها به گونه‌ایست که برای همسایه‌ها مشکل‌ای نمی‌آفریند و مثلا وقت و بی‌وقت صدای بلندگوهای آن بلند نمی‌شود.

حال یکی از احزاب آزاد به یاد گذشته‌ی دور کشور می‌افتد و به این نتیجه می‌رسد که باید جلوی گسترش نمودهای مذهبی را بگیرد چون احتمال دارد وجودشان برای آینده‌ی کشور خطرناک باشد. در واقع حزب تحلیل می‌کند که وجود محفل‌های مذهبی‌ای چون مسجد ممکن است باعث گسترش و پرواری‌ی تندروهای مذهبی شود و آرامش کشور -که سال‌هاست برقرار بوده- به خطر بیافکند.

البته حزب بر این باور است که هر شخص‌ای حق انتخاب مذهب خویش را دارد ولی از طرفی بر این باور است که باید جلوی گسترش کانون‌های مذهبی گرفته شود. برای همین این طرح را پیش‌نهاد می‌کند که ساخت و ساز مساجد با معماری‌ی خاصِ اسلامی ممنوع است. هر کس‌ای البته می‌تواند در خانه یا محل کارش نماز بخواند ولی این‌که بخش‌ای از معماری‌ی شهر را به سازه‌ای مذهبی تغییر کاربری دهیم، نباید امکان‌پذیر باشد. مسجدهای پیشین البته می‌توانند سر جای خود باقی بماند و طبق آمارهای به دست آمده، هیچ کمبودی هم برای جمعیت فعلی مسلمانان معتقد وجود ندارد. یعنی هر کس‌ای خواست می‌تواند با وسایل حمل و نقل عمومی در عرض کم‌تر از دهْ بیست دقیقه به مسجدی برود و مسجد هم بیش از حد شلوغ نخواهد بود.

چون موضوع بسیار مهم است، حزب بر این باور است که دولت باید رفراندوم برگزار کند. برای برگزاری‌ی رفراندوم باید دست‌کم پانصد هزار نفر از شهروندان موافقت خود را با این طرف اعلام کنند. حزب به راحتی پانصد هزار امضای لازم را به دست می‌آورد و طرح به رفراندوم می‌رود.

سوال رفراندوم این است: «آیا دولت ایران وظیفه دارد از ساخت و ساز مساجد جلوگیری کند؟» و گزینه‌ها هم «بلی» یا «خیر» است.

حال من (یعنی سولوژن) از شما می‌خواهم در این نظرسنجی شرکت کنید. هر کس‌ای که می‌تواند این متن را بخواند می‌تواند در رفراندوم شرکت کند بدون توجه به این‌که در ایران می‌زید یا خیر.

n

n

{democracy:10}

[برای جلوگیری از هر گونه سوء تفاهم باید بگویم که سناریوی مطرح‌شده کاملا تخیلی است و من به شخصه هیچ نظری درباره‌ی خوب یا بد بودن‌اش نمی‌دهم. هدف‌ام از این نظرسنجی تنها مقایسه‌ی باور عمومی‌ی ایرانیان با سوییسیان است و برای این‌که بایاس‌ها را تا حد ممکن کم کرده باشم، سعی کردم شرایط کشور را بمانند کشوری غربی چون سوییس جلوه دهم. یعنی مثلا نخواسته‌ام بایاس منفی (یا مثبت) نسبت به شرایط فعلی‌ی کشور تغییر خیلی زیادی در نتایج ایجاد کند. با این وجود خواسته‌ام نظرات را راجع به «اسلام» به طور مشخص بدانم. یعنی بحث تنها حقوق اقلیت نیست،‌ بلکه اسلام است.]

رفراندم برای منع ساخت مناره‌ی مسجد در سوییس!

رفراندم برای منع ساخت مناره‌ی مسجد در سوییس!

احمقانه‌ترین حرکت هفته را اعلام می‌کنم:‌ رفراندم برای منع ساخت مناره‌ی مسجد در سوییس!

ترس از اسلام و مسلمین آن‌قدر زیاد است که حزب‌ای در کشور مدرن‌ای چون سوییس به این فکر می‌افتد که چنین قانون‌ای را به رفراندوم عمومی بگذارد. و در این ترس، این عزیزان هر چه را درباره‌ی آزادی‌ی بیان و عقیده و غیره غرغره می‌کنند به طور موقت فراموش می‌کنند.

این مورد مثال دیگری است که این شک را در من و تو تقویت کند که مبادا وقتی سیاست‌مداران درباره‌ی ارزش‌های لیبرالیستی سخن می‌گویند،‌ در واقع دارند از گفتمان موجود در جامعه کَره می‌گیرند وگرنه همین افراد اگر در سیستم‌ای کمونیستی می‌بودند درباره‌ی وفاداری به حزب و توده سخن می‌گفتند و در شرایط مشابه کشور عزیزمان هم دم از شهدا و ائمه و ارزش‌های راستین انقلاب می‌زدند.

بعد باید به خود یادآوری کنیم که اگر قرار است کس‌ای به چیزی -مثلا همین آزادی‌ی حقوق افراد- باور داشته باشد، همین من و شماییم که باید سفت و سخت به آن بچسبیم و نه مارمولکانی در لباس سیاست‌مدار.

[در این نوشته نمی‌خواهم از تقابل قدیم و باز تجدیدشده‌ی اروپاییان با مسلمانان سخن بگویم. هم‌چنین نمی‌خواهم بگویم که چطور بسیاری از مسلمانان به جای کمک برای نزدیک‌شدن آدم‌ها به یک‌دیگر، حصارها را روز به روز بلندتر می‌کنند. هم‌چنین نمی‌خواهم یک گروه را بری از ایراد بدانم و دیگری را منشاء ایراد.]

تکمیلی: رفتارهای تبعیض‌گرانه‌ی «حزب مردم سوییس» البته گویا تازگی ندارد. این گروه چند سال پیش هم تلاش کردند قوانین سفت و سخت‌ای برای خارجی‌های مقیم سوییس وضع کنند. ایشان در کمپین‌شان از پوستر نژادپرستانه‌ای استفاده کردند که نشان می‌داد سه گوسفند سفید، دارند یک گوسفند سیاه را از پرچم سوییس بیرون می‌اندازند. به شدت باید مواظب باشیم که نژادپرستی و تبعیض در ژن‌های‌مان است!

مرتبط: در نظرسنجی درباره‌ی منع ساخت مسجد شرکت کنید!

تکمیلی‌تر: بهاره -که حقوق خوانده است- کامنت روشن‌گرانه‌ای گذاشته است که همین‌جا کپی‌اش می‌کنم:

« خوب من وارد بحث شیرین دموکراسی و خواست شهروندان برای تصمیم گیری درباره ی قیافه ی شهرشان نمی شوم. فقط یک نکته ی حقوقی به مباحث تان اضافه کنم که دادگاه اروپایی حقوق بشر در آینده ای بسیار نزدیک این قانون را نقض خواهد کرد. اگر که مسلمانی در سوییس بخواهد مسجد بسازد -و اگر بخواهد سرش مناره بگذارد- دولت سوییس اجازه نخواهد داد و در دادگاه های داخلی سوییس هم این رای تایید خواهد شد. بعد طرف (خواهان) می رود به دادگاه اروپایی حقوق بشر شکایت می کند که حق من به آزادی بیان و دین نقض شده و این نهاد گرامی هم کشور سوییس را محکوم خواهد کرد. و دولت سوییس مجبور به اجرای حکم دادگاه است.

آنطور که تا به حال رویه ی قضایی بوده در اروپا، ارزش های حقوق بشر برتر بوده بر دموکراسی (در این که پروسه ی حذف مناره دموکراتیک است که کسی بحثی ندارد). حقوق بشر کاملا صفر و یک است. حذف مناره بی شک نقض حقوق بشر است. حتی اگر با دموکراسی مخالفت داشته باشد. مثلا فرانسه استفاده از هرگونه نماد مذهبی رو در سیستم آموزشی ممنوع کرده: گور پدر حقوق بشر و زنده باد دموکراسی و ارزش های جمهوری! تا به حال هم کسی از دولت فرانسه به دادگاه اروپایی حقوق بشر شکایت نکرده.»

از نوبل ضبط‌شده تا انتخاب طبیعی‌ی فرهنگی

از نوبل ضبط‌شده تا انتخاب طبیعی‌ی فرهنگی

شیرین عبادی‌ی عزیز،

جایزه‌ی صلح نوبل‌ات را ضبط کردند. وزیر امور خارجه‌ی نروژ انگشت حیرت گزانْ وا می‌ماند که این دیگر چه صیغه‌ای است. او تنها نیست:‌ بیش‌تر کسان‌ای که در دنیا می‌دانند ایران کجاست و وضع‌اش چگونه است مدت‌هاست گیج می‌زنند که حکومت‌داران سرزمین‌مان دقیقا چگونه فکر می‌کنند که این افکار نوابیغ‌گونه ازشان ترشح می‌کند.

حرف من البته دو چیز است:

Û±) گمان مبرید Ú©Ù‡ ما اشتباه می‌کنیم. غربیان فاسد Ùˆ منحط را Ùˆ شرقیان بی‌دینِ خداناباور را مَچَل‌کردن اتفاقا آفرین هم دارد! این رفتارها در راستای همان سیاست طلایی «نه شرقی، نه غربی» است. حتی شاید بتوان گفت این نمودی است از «استقلال» موعود در همان شعار «استقلال، آزادی، …». استقلال نه فقط در سطح اقتصادی (اوه! یادم رفت نفت می‌فروشیم!)ØŒ بلکه در سطح عقیدتی، Ùˆ تازه نه فقط در سطح عقیدتی، بلکه در سطح فرآیند فکر کردن. به لطف Ùˆ قوه‌ی الهی داریم به جایی می‌رسیم Ú©Ù‡ دیگر لازم نباشد از neocortexمان استفاده کنیم. تصمیمات خیلی وقت‌ها در سطح نخاع انجام می‌شود: سریع، محکم، بی لحظه‌ای درنگ (Ú©Ù‡ همه می‌دانند فرصت‌سوزی بد چیزی است) چونان مشت محکم‌ای بر دهان همه!

۲) می‌دانید مشکل از چیست؟! یک برداشت این است:

فرهنگ ایرانی در چند صد سال اخیر فرآیند انتخاب طبیعی را درست انجام نداده است. شایسته‌ها را اجر نداده و مهره‌های شوت و پرت را هم حذف نکرده. فرهنگ ایرانی سهل‌گیر بوده است:‌ وقتی فلانی بالای منبر رفت و شروع کرد به ژاژخایی، عامه‌ی ایرانی نگفت «بیا پایین ای ماه‌زده!»، بلکه نشست پای حرف‌اش و هیچ نگفت جز بعدتر که در جمع‌ای با خنده و خوشی غیبت سخنران را کرد که «ای بابا! دیدی فلان‌ای عجب به صحرای کربلا زد؟!». اما هفته‌ی بعد هم دوباره رفت و سر منبری مشابه نشست و آن قدر نشست که هم خودش مغزش پکید و هم سخنران آن‌قدر چیزی نشنید که توهم عالمی‌اش برداشت (معلوم است درباره‌ی علوم انسانی صحبت می‌کنم دیگر، نه؟!)

نتیجه همین است که می‌بینید. حالا هم آن‌قدر آن فرهنگ ضعیف شده، و آن‌قدر خُردان نازپرورده تکثیر شده‌اند که همین اقلیت عاقل بازمانده هم زورشان نمی‌رسد مهره‌ها را جابه‌جا کنند. شرایط شبیه به سیاه‌زخم‌ای است که چندین و چند بار با پنی‌سیلین به جنگ‌اش رفته‌اند ولی همیشه درمان نیمه‌کاره رها شده. حالا این باکتری به پنی‌سیلین مقاوم شده است و پستاندار عزیزمان -گربه را می‌گویم- با این همه سلول و بافت و ارگان به جای شیر دادن به فرزندان‌اش در بستر مرگ افتاده است و چرکِ عفن از تن‌اش برون می‌زند.

[و البته شاید هم نه و این تحلیل من بی‌خود باشد. قضاوت با اهل‌اش!]

آها!‌ راستی یادم رفت بگویم:‌ آژانس بین‌المللی انرژی هسته‌ای هم گوژپیچ شده است شکر خدا! حق‌شان است این دشمن‌های پدر سوخته که حاضر نیستند ایران سربلند باشد و انرژی هسته‌ای صلح‌آمیز داشته باشد. خدا اورانیم غنی‌شده بکند در آستین‌شان.

On the Origin of Species

On the Origin of Species

صد و پنجاه‌امین سال‌روز چاپ کتاب «منشاء گونه‌ها»ی حاج‌آقا چارلز داروین بر هابیل و پدر و مادر بر حق‌اش مبارک!

توضیح تکمیلی:

(۱) در واقع دی‌روز، ۲۴ نوامبر، سال‌روز چاپ اولین ویرایش کتاب است. (۲) کتاب در شش ویرایش مختلف چاپ شده است. در ویرایش‌های بعدی، علاوه بر تصحیح بعضی چیزها، داروین به مخالفان‌اش پاسخ می‌دهد. شنیده‌ام که خیلی‌ها الزاما آخرین ویرایش را نمی‌پسندد و همان ویرایش اول یا دوم را دوست‌تر دارند. مطمئن نیستم. (۳)‌ این کتاب و بقیه‌ی کتاب‌های داروین را می‌توانید روی اینترنت پیدا کنید. مثلا این‌جا را بنگرید. (۴)‌ امروز یک نظرسنجی می‌طلبید که طلب‌تان! (۵) رابطه‌ی داروین و هم‌سرش نمونه‌ی خوبی است از این‌که نشان دهد آدم‌ها می‌توانند با اختلاف مذهبی کنار هم بزیند.

ماه آبکی‌ی آب‌دار

ماه آبکی‌ی آب‌دار

در چند وقت اخیر، دو خبر مهم قابل بیان رخ داد.

اولی‌اش این‌که بر روی کره‌ی ماه کلی آب کشف کردند! ماجرا بدین‌گونه است که چند وقت پیش دو سفینه‌ی فضایی به سمت ماه شلیک شد. برنامه این بوده است که اولین آن‌ها چون شهاب‌سنگ‌ای به سطح ماه برخورد کند و حفره‌ای ایجاد کند و دومی هم که در فاصله‌ی نزدیک‌ای از اولی حرکت می‌کند، بررسی کند تا ببیند غبار برخورد چه چیزهایی در خود دارد. دومی هم البته بعد از دقایق‌ای دوباره به حفره برخورد کرد. این برخوردها در
نه اکتبر همین امسال رخ دادند و حفره‌ای به عرض حدود بیست-سی متر ایجاد کردند.

پس از گذشت حدود یک ماه در ۱۳ نوامبر نتایج آزمایش منتشر شد و نتیجه این بود که ماه آب دارد (طبق گزارش‌ای، حدود صد کیلوگرم آب مشاهده شده است، اما من نتوانستم منبع آن را تایید کنم). به نظرم این واقعه بسیار هیجان‌انگیز است. با این‌که وجود آب در بیش‌تر کیهان بدیهی است، اما کشف آب در این نزدیکی -که می‌تواند پای‌گاه خوب‌ای برای کندوکاوهای فضایی باشد- بسیار مهم و حیاتی است.
تصاویر و ویدئوهایی از برخورد را می‌توانید از این‌جا دریافت کنید.

در این لحظه‌ی مقدس بیایید دست به دعا برداریم و آرزو کنیم آدم‌های نادان و جاهل دست از جنگ و خون‌ریزی و دگرآزاری و خودآزاری بردارند و به جای‌اش کمی پول خرج کارهای «انسانی» -شامل سیرکردن شکم‌ها و پژوهش علمی- بکنند.

دومین خبر هم بماند برای پست بعدی!

تکمیلی: تیتر این پست به خواست خوانندگان و من به ترتیب زمانی این‌ها بوده است:‌ ماه آب‌دار، ماه آبکی، ماه آب‌دار، ماه آبکی‌ی آب‌دار.

روزگار لزج

روزگار لزج

بعضی روزها که هیچ، بعضی روزگاران انگار پر است از خبر ناگوار و اوقات‌ای که لزج پیش می‌روند. این خبر بد می‌آید، آن اتفاق ناخوش‌آیند می‌افتد، فلانی می‌میرد، خبر مریضی‌ی دیگری می‌آید، دو چندان بر کس‌ای ناحق می‌رود، و صد چندان بر قوم‌ای جفا.
تجمع این همه کنار هم را نیز می‌گذارند به حساب تصادف.

Ù‡ÛŒ … این روزگار نیز بگذرد!

مستر ساعتی

مستر ساعتی

آقای ساعتی
آقای ساعتی، معلم زبان دبیرستان علامه‌حلی، امروز پنج‌شنبه از دنیا رفت. او یکی از معلم‌هایی بود که خیلی‌ها -و شاید هم همه- دوست‌اش می‌داشتند. کلاس‌های‌اش همیشه سرگرم‌کننده بود و اخلاق‌اش نَرم و دوست‌داشتنی. نکته‌ی بامزه درباره‌ی او این بود که هیچ‌وقت جلوی ما فارسی سخن نمی‌گفت و من اصلا نمی‌دانم گویش فارسی‌اش چگونه بود.
یادش گرامی!

تکمیلی: شاگردهای‌اش در این وبلاگ یادنامه‌ای می‌نگارند.

تکمیلی‌تر:‌ پویان خیلی به‌تر از منْ، حرف من Ùˆ خیلی‌های دیگر را زده است. نوشته‌ی «سهم بزرگ آدم‌های کمیاب» را بخوانید. «… بعد از مستر ساعتی باید در دنیایی زندگی کنیم Ú©Ù‡ در آن متانت Ùˆ آرامش Ùˆ امنیّت Ùˆ درنگ کمیاب‌تر شده.»

مشق شب: واکنش آدم‌ها را پیش‌بینی کنید

مشق شب: واکنش آدم‌ها را پیش‌بینی کنید

لابد می‌گویند، بیش‌تر آدم‌ها را عرض می‌کنم، چیزی در حد و حدود:‌ «طرف دل‌اش خوش‌ه»،
بسیاری دیگر توی دل‌شان می‌گویند:‌ «طرف بی‌کاره!»،
بعضی‌ها هم زیر لب می‌گویند: «آفرین، دم‌اش گرم!»،
و بیش‌تر آن بعضی‌ها بعد از حرکت دو ثانیه‌ای لب و ذکر تشویق، صفحه را می‌بندند و می‌روند سراغ وبلاگ بعدی.
دو سه نفری می‌آیند و صاف و ساده می‌گویند: «آفرین!»،
سه چهار نفری هم کف دست‌ام می‌گذارند: «تو مگه مزدور ج. ا. هستی؟!»
و من می‌مانم و ربط گوز و شقیقه!
و احتمالا کلی آدم هم این وسط پیدا می‌شوند که از خود می‌پرسند:‌ «اعدام مگه چشه؟! بکشید حروم‌زاده‌ها رو!»
و من می‌مانم و شما و خودمان: این همه نوشتیم، نه زن گیرمان آمد،‌ نه شوهر، نه یک قرون پول توی جیب‌مان رفت، نه حساب بانکی‌مان فربه شد، ولی اصلا این‌ها به کنار، از خود می‌پرسم: «این‌جا دقیقا چه خبره؟!»
احسان فتاحیان را اعدام نکنید!

احسان فتاحیان را اعدام نکنید!

خوانده‌ها حاکی است «احسان فتاحیان» قرار است فردا (۱۱ نوامبر، چهارشنبه) اعدام شود. گویا دلیل دست‌گیری او (و دیگران‌ای چون حبیب‌الله لطیفی و شرکو معارف‌ (؟) که آن‌ها نیز به اعدام محکوم‌اند)‌ به خاطر ترورهایی است که تابستان پارسال در کردستان ایران رخ داده. در ابتدا او بدون حضور وکیل به ۱۰ سال زندان محکوم شده بود، ولی در تجدیدنظر به اعدام محکوم شده است. دلیل حکم اعدام‌اش، «محاربه با خدا» عنوان شده است.

از نظر من قتل هر انسان‌ای محکوم است. چه قتل طی فعالیت تروریستی‌ی گروهک مسلحِ کرد انجام شود و چه توسط حکومت‌ای به عنوان مقابله با دشمنان خداوند. نمی‌خواهم وارد جزییات بشوم، اما می‌خواهم بگویم که اگر با اعدام احسان فتاحیان و دیگران مخالفت می‌کنم به این خاطر نیست که رفتارشان را تایید می‌کنم،‌ اصلا و ابدا!، بلکه به این دلیل است که مجازات اعدام را آن هم با این شرایط غیرانسانی می‌دانم:‌ نمی‌توان به دادگاه‌ای که بدون وکیل برگزار شده است و متهم‌اش را شکنجه می‌کند اطمینان داشت، و اگر هم بتوان از این دو نکته‌ی مهم چشم‌پوشی کرد، باز قتل یک انسان در حوزه‌ی اختیارات هیچ فرد یا سازمان‌ای نیست.

احسان قرار است فردا، ۱۱ نوامبر، اعدام شود. لطف می‌کنید اگر (۱) به توصیه‌های عفو بین‌الملل عمل کنید و برای آیت‌الله لاریجانی نامه بفرستید و هم‌چنین (۲) این تومار را امضا کنید.

ممکن است هیچ‌کدام از این کارها فایده‌ای نداشته باشد Ùˆ او در نهایت اعدام شود – همان‌طور Ú©Ù‡ خیلی‌های دیگر اعدام شدند. اما برای یک لحظه تصور کنید Ú©Ù‡ شما نیم ساعت وقت گذاشته‌اید Ùˆ احسان ده درصد شانس زنده‌ماندن یافته است. حال تصمیم بگیرید Ú†Ù‡ خواهید کرد!

گزارش عفو بین‌الملل و توصیه‌های‌اش

تومار اعتراض به اعدام احسان فتاحیان خطاب به دبیر سازمان ملل

A Great Day for Freedom: The Day the Wall Came Down

A Great Day for Freedom: The Day the Wall Came Down

دیوارها فرومی‌ریزند،
آجر آجر،
کلوخ کلوخ،
شهر شهر.
دیوارها همگی فرو خواهند ریخت.

امروز،‌ نه نوامبر، بیستمین سال‌گرد فروریزی‌ی دیوار برلین است. مبارک باشد! داستان فروریزی‌ی دیوار هم بامزه و البته کمی تصادفی است. پیش‌نهاد می‌کنم بخوانیدش.
[عکس را از این‌جا برداشته‌ام.]